رمان به سادگی

رمان به سادگی پارت 8

خودمان رفته بودیم خرید کرده بودیم …

بامداد و نیما رسیده بودند …

– کجا موندید شما ؟ اینا چیه ؟

– هیچی این گلدار دلش برات سوخت گفت بریم مواد لازانیا بخریم خودش آشپزی کنه … برو خداروشکر کن نجات یافتی …

راز نگاه بامداد لمیده روی مبل را فقط من میدانستم و خودش … اصلا برایم مهم نبود نیما کنار گوشم تعارف تکه پاره می کند …

اگر میخواستم با ترانه هم صادق باشم باید میگفتم قول داده ام برای بامداد لازانیا درست کنم … اما خب گاهی نمی شد صادق بود …

نیما موسیقی بی کلامی گذاشته بود … کمی آجیل و میوه هم چیده بود روی میز … صحبت میکردند… من هم گاهی از آشپزخانه فریاد میزدم …

لازانیا را در فر گذاشته بودم … با حوله آشپزخانه ی نیما دست خشک میکردم که بامداد به آشپزخانه آمده بود … سمتش بر نگشته بودم… دمای فر را تنظیم میکردم … از پشت دست روی شانه ام گذاشته بود … تمام خستگی ها پر کشیده بود

– مرسی … خسته شدی

– نه بابا … دیگه فسقلیه و قولش

– بله میدونم …

… نیما از شرکت میگفت و حالش که بهتر شده … ترانه هم از پیام رفته و این که شاید این تجربه را لازم داشته … بامداد اما تمام مدت ساکت بود مگر ترانه و نیما به حرفش میگرفتند … نگاهش آن شب حسرت داشت … تمام مدت خوره به جانم افتاده بود که نکند حرفهای ترانه یاد کژال را برایش زنده کرده … حسرت کژال را میخورد یعنی ؟ … از خودم ، حماقتم و غذایی که درست کرده بودم متنفر شده بودم …

دیگر حتی تشکرهایشان هم حالم را خوب نمیکرد… لعنت به کژال و سایه اش … لعنت بر خودم و احساسات احمقانه ام …

دیر به خانه رسیده بودیم … مامان بیدار مانده بود … ترانه کمی خوش را برای مامان لوس کرده بود رفته بود بخوابد … مسواک به دست به اتاق میرفتم …

– فدرا

سمت مامان برگشتم … فدرا گفتنش مشکوک بود …

– بله ؟

– عصر دنیا زنگ زد … گفت مامان وحید شمارتونو خواسته … مامانش دعوتمون کرد جمعه شب … دنیا گفت مثل اینکه وحید گلوش گیر کرده … اما فرداد نمیدونه … اینه که مامانش زنگ زده دعوت کرده بلکه یه باب آشَنایی خانوادگی بشه

– وحید ؟ … همین وحید کیش ؟

– اره دیگه …مگه چند تا وحید داریم ؟

– بیخیال بابا… فکر کن من با وحید … اصن حرفشو نزن

– من بیخیال باخیالشو کاری ندارم گفتم در جریان باشی … در هر صورت پنج شنبه شب دعوتیم …

– پنجشنبه که نمایشگاه ترانه است !

– چند ساعت برو واسه غروب برگرد… حالا هم بذار من بخوابم

یعنی بحث تمام …بحث هم نکن !

من به دنبال نگاه بامداد بودم آنوقت وحید گلویش گیر کرده بود ؟ … چرا هیچ چیز سر جای خودش قرار نمی گرفت …

صبح با ترانه رفته بودیم کارگاه تکلیف تابلوهایش را روشن کنیم برای نمایشگاه

– ترانه میگم این نمایشگاهم بذاری دیگه هیچی تابلو نمیمونه ها … انوقت باید هی تند تند بشینی از خودت هنر در کنی

– اره فدرا… اتفاقا تو فکرم یکم تغییر سبک بدم … فکر کنم گوشیت داره زنگ میخوره …

– سلام خانوم اسلامی …جانم ؟

– سلام دختر گل… فدرا جان دکتر گفت بگم امروز واسه جلسه ی نیما نیای… گفت هفته ی دیگه بیای تا یه برنامه جدید تنظیم کنید

– یعنی نیما دیگه نمیاد ؟

– چرا نیما میاد … اما تو نمیتونی تو جلساتش شرکت کنی

– باشه…مرسی …

– پس هفته ی دیگه میبینمت …

– حتما …به استاد سلام برسونید

یک دفعه مثل بادکنکی شده بودم که بادش خالی شده

– چی شد ؟

– هیچی … دیگه نمیتونم تو جلسات نیما شرکت کنم

– وا خب غمبرک زدن نداره که … پسره حالش خوب شده تو ول کن نیستی ؟

– نخیر نیما باز میاد ولی من نمیتونم تو جلسات باشم …

– خب بازم غمبرک زدن نداره … شاید یه حرف خصوصی داره میخواد با استادت تنهایی بزنه

– خب چه میدونم شایدم همینطوره …

… …

برای هماهنگی نمایشگاه ترانه که نیما را دیده بودم به رویم نمی آوردم که قرار شده من دیگر در جلسات نباشم … به قول ترانه حتما مساله ای خصوصی بود که نیما می خواست با استاد در میان گذارد …

نمایشگاه خصوصی ای که نیما گفته بود خانه باغی بود در میدان دربند که داخل ساختمان را مناسب نمایشگاه آماده کرده بودند … ترانه باورش نمی شد این نمایشگاه مجلل از کارهایش ترتیب شده باشد …

تمام کارها با هماهنگی قبلی انجام شده بود … خودمان فقط رفته بودیم که کنار ترانه حضور داشته باشیم …

ترانه تمام مدت برای بازدید کنندگان توضیح می داد …نیما هم بالا و پایین میرفت که چیزی کم و کسر نباشد …

.هرچه به آدری اصرار کرده بودیم بیاید گفته بود :

– من و شوهرم پول الکی نداریم بیاریم به نقاشی های ترانه بدیم

– بابا تو بیا نقاشی نخر …

– نه من یا نمیرم …یا میرم باید بخرم …

– جدی نمیای آدری ؟

– باور کن خیلی سرم شلوغه … خونه تکونی دم عیدو … برنامه ریختن واسه بچه ها که تو عید درس بخونن که ارواح شکمشون چقدرم میخونن … تازه فدرا میخواستم بگم تو بیای یه کم کمکم کنی

– باشه … شاید اومدم …

بامداد به حرف آمده بود :

– فدرا خوبی ؟ احساس میکنم گرفته ای

– نه خوبم … امشب جایی دعوتیم کمی استرس دارم

– قبلا واسه امتحان ارشد استرس نیگرفتی حالا واسه مهمونی ؟

– نخیر… واسه مهمونی استرس نمیگیرم … واسه اینکه قراره چند نفر بهم خیره شن که ببینن سلیقه ی پسرشون خوبه یا نه استرس میگیرم

– یعنی چی ؟

– یعنی همین … خونه ی یکی از دوستای فرداد دعوتیم … مادرش میخواد به بهانه ی دیدن من دعوتمون کرده

میدانستم گفتن این حرفها آن هم از زبان دختری مثل من … به مردی مدل بامداد اصلا درست نیست … رسم ادب نبود انقدر صریح در مورد همچین مراسمی صحبت کرد … اما از آن شب هنوز حسرت نگاهش را به خاطر داشتم … هنوز هم داغ دلم تازه میشد وقتی یادش میفتادم … دوست داشتم من هم بامداد را بچزانم … عقل بچه گانه و بی تجربه ام همینقدر قد میداد

– تو که میخوای ارشد بخونی و … برنامه ی ازدواج نداشتی !

– خب ربطی نداره …

– پس از این دوست فرداد همچین بدت نمیاد …

– نه خب من تا حالا به این دید بهش نگاه نکردم … اما خب نمیخوام با رویا پردازی و خیالبافی زندگی کنم … منتظر شاهزاده ی سوار بر اسبم نیستم

– خوبه … فکر نمیکردم همچین نظری داشته باشی …

– اره خب شما از بس منو فسقلی میبینید فکر نمیکنید 25 سالمه

دوباره بامداد شده بود شما …

او هم کم عصبانی نبود …خوب تا حالا خودش را کنترل کرده بود …

– فسقلی گفتن من به تو هیچ ربطی به این قضیه نداره

– چرا داره … لابد فکر میکنید من یه دختر بچه ی احمقم که صبر میکنم شاهزاده ی رویاهام بیاد دنبالم

– بچه ای فدرا بچه ای ! ! …

– اره من بچه ام … خوبه … شما صبر کن کژال برگرده … شاید اون بزرگ بود …

دویده بودم سمت ساختمان … کیفم را برداشته بودم بدون خداحافظی زده بودم بیرون …

دوباره رانندگی و گریه تا خانه …

احساساتم در هم پیچییده شده بود … آنقدر که نمیتوانستم به مادر ترک زبان و مهمان نواز وحید بد خلقی کنم … حتی به همان وحید شوخ و دوست داشتنی کیش که حالا انگار خجالتی در رفتارش هویدا شده بود …

نمیتوانستم بد اخلاق باشم … حتی با آن دادی که سر بامداد زده بودم و فرصتی هم برای دفاع نداده بودم دلم خیلی بیشتر خنک شده بود … فقط دوست داشتم گوی جادو گری داشتم حال بامداد را می دیدم …

نمیتوانستم باور کنم امسال در تکاپوی عید بامدادی نیست ، سال قبل این روزها ترانه صحبت از مسافرت دسته جمعی میکرد … حالا میدویدم … انگار واقعا هر سال دریغ میشد از سال قبل …

تصمیم گرفته بودم ظرف های سفالی هفت سین امسال را خودم درست کنم …

– فدرا جان اینهمه گل چه خبره ؟ میخوای کارخونه سفال راه بندازی ؟

– اره میخوام خط تولید کوزه راه بندازم با برند : گل گلی سفال

– اا…خیلی هم خوب … فقط یکم دیر دست به کار شدی

– نه بابا عجله ندارم

– نه خب … تو که عجله نداری … صاحب اینجا عجله داره … دیگه بهمون اجاره نمیده …میخواد بفروشه …

دست از دور گل چرخان برداشتم … : یعنی چی ؟

– واقعا بگم یعنی چی ؟

– اره دیگه

– یعنی من خیلی بدبختم … هر چیم درست میشه یه ور دیگم خراب میشه … هنوز یه آب خنک از گلوم پایین نرفته …خوشحالی نمایشگاه به دلم ننشسته … زنگ زده میگه ملکمو میخوام …پول لازم دارم

– خب چقدر میخواد ما بدیم بذاره رو پول پیش

– توام خوشحالی فدرا … میدونی این ملک چند تومن می ارزه ؟ … فکر کردی یه قروون دوزاره که ما بدیم ؟

– بابا خب چیکار کنیم … ؟

– هیچی از آخرین فرصت هات استفاده کن … چون تا آخر فروردین باید تخلیه کنیم

– باشه …ترانه غصه نخور …میگردیم جا پیدا میکنیم

– فکر کردی به همین آسونیه … یواش یواش دارم فکر میکنم خدا واسه من زده سر بالایی … دیگه موتورم نمی کشه

– بابا این حرفا چیه … من خودم به فرداد میگم برامون یه جا پیدا کنه

– باشه … یه چایی میدی بخوریم ؟

– حتما …

هیچ سالی عید را اینطور انتظار نکشیده بودم… بدون بامداد … در فکر تخلیه ی کارگاه… در فکر غصه های ترانه … و در فکر دلی که برای بامداد تنگ شده بود … و بامدادی که این بار انگار قصد کوتاه آمدن نداشت … کاش مثل همیشه نقش بزرگتر ماجرا را بازی میکرد …

این بار هفت سین عید و مسافرت با فرداد و دنیا هم افاقه نمی کرد … به فرداد سپرده بودم جایی را برای کارگاه پیدا کند … تمامی گرفتگی ام را در مسافرت گذاشته بودند به پای تخلیه کارگاه … ترانه هم امسال به باجبار با خانواده اش رفته بود یزد … آدری و گارن با دوستانشان مسافرت بودند… سارا هم که شمال را رها نمیکرد … حاجت داشت هر سال 13 روز را شمال باشد… انگار کسی از هم پاشیده بودمان … دعا دعا میکردم که اینبار ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پیداست مصداق نداشته باشد… اگر نه عجب سالی میشد … !

تابع سینوسی زندگیم امسال در قعر بود … استاد گفته بود دوباره باید همان روال مطالعه ی پرونده ها را ادامه دهم چون هیچ کس مثل نیما حضور شخص ثالث را نمیپذیرد … دیگر حتی میل رفتن به آنجا را هم نداشتم …

از هر جا که بودم خودم را میرساندم کارگاه … دوست داشتم آخرین روزها هوا را در حیاط آن خانه ی قدیمی نفس بکشم … در اتاقی که بوی رنگ های ترانه و گل های خودم پیچیده بود …

هر دفعه باید کارتن میبستم … ترانه حال و روز خوشی نداشته… سالها بود در این کارگاه زندگی کرده بود …

بستن وسایل ترانه هم با خودم بود … یا نمی آمد … یا ساکت کنار پنجره مینشست زل میزد به حیاط

فرداد هم گفته بود ساختمانی که به دردمان بخورد نیست یا اجاره اش خیلی بالاتر از پول ماست … گفته بود میتواند مبلغی کمکم کند …اما باز هم فایده نداشت …

تنها کمبود این روزهای سخت بامداد بود که نبود ! … بامدادی که وقتی خاکی از پیش بابا برگشته بودم بغلم کرده بود … بامدادی که برایم بستنی میخرید … برایم نگران میشد … دستانم را میبوسید … پشت درهای بسته ی کنکور منتظرم می ماند … تکیه گاه همیشه نبود … حالا که باید بود ! … دیگر حتی روزشماری یک ماه آینده را نمیکردم که نتایج آزمون برسد… قبل تر خیال بافته بودم که بامداد از اولین کسانی باشد که خبر قبولیم را میشنود … حالا که بامدادی نبود … نتایج هم مهم نبود …

انگار قرار بود همه چیز با هم از دست برود … جلسات استاد… کارگاه دوست داشتنی … بامداد … و ذوق زندگی …

حضور مردانه اش انقدر مهم بود که نبودش شکننده ام میکرد …

از کارگاه چیزی به جز چند کارتن روی هم گذاشته شده نمانده بود … ترانه کلیدها را داده بود نیما خواسته بود فردا خانه را تحویل مالک دهد… نیما هم در این اوقات سخت کنارمان بود … دوست داشتم آخرین شب را در کارگاه بمانم … دیگر این حیاط و درختان و آن خانه ی کوچک کارگاه ما نبود …

– الو… فدرا ؟

– الو سلام مامان …

– الو …

– ای بابا مامان کجایی ؟ … برو یه جا آنتن بده

چند ثانیه بعد از تلفن موسسه زنگ زده بود

– الو ..مامان سلام

– سلام …خوبی ؟

– بد نیستم …مامان زنگ زدم بگم من میرم پیش بابا … شب هم میخوابم کارگاه … با ترانه میخوایم این شب آخری بمونیم اینجا

– اونجا قفل و بست مناسب داره ؟ خطرناک نیست شب بمونید ؟

– اره بابا مادر من … در داره …قفل داره … امنیت هم داره

– باشه … مواظب خودتون باشید …

دورغ از این بی شاخ و دم تر نبود … ترانه چند روز بود که دیگر کارگاه نمی آمد … نمیخواست خاطرات آنجا را بیش از این مرو ر کند و زجر بکشد …

مسخره بود دیگر … از بابا خجالت میکشیدم …این صحنه ها تکراری شده بود … دل گرفته و چشمان گریان و غرغر دنیا … همیشه اینجا آوار میشد بر سر بابا …

کلید در قفل حیاط انداخته بودم … انگار از در این حیاط که داخل میشدی از زمین کنده میشدی … اینجا زنده بود به بوی رنگش … به صدای موزیک ملایمی که ترانه میگذاشت … به صدای خنده های ترانه …

حتی لیوان ها را جمع کرده بود م … دوست نداشتم حتی چای بخورم … چون میدانستم آخرین چای خواهد بود … مچاله شده بودم روی کاناپه ی زهوار در رفته … نمیدانستم خیره شدن به فضای خالی اتاق چه تاثیری داشت که به اتاقم ترجیحش داده بودم … شاید مالک را منصرف میکرد

انگار با چنگ و دندان برای آنچه میخواهی بجنگی …

صدا آمده بود … ترسو تر از آن بودم که بخواهم بی توجه به صدا دراز بکشم … از جا پریده بودم …

پس مامان راست گفته بود … اینجا خیلی هم چفت و بست نداشت … دو دسته کلید بود که یکی در کیف خودم بود دیگری پیش نیما …

عصر با نیما صحبت کرده بودم … قرار بود شب را کنار پدرش باشد …

شواهد و قرائن نشان میداد اشهدم را بخوانم سنگین تر است …

نمایان شدن هیکلش میان در می توانست به عجایب هفت گانه ی جهان اضافه شود … نه از دوری لاغر شده بود … نه بعد از اینهمه ندیدن زیر چشمانش گود رفته بود … خواستنی تر و دست نیافتنی تر از همیشه میان چارچوب در ظاهر شده بود …

چند قدم فاصله بود و یک دنیا دلتنگی … ترس عالم بود که شده بود امنیت محض … خواستن بود و نرسیدن …

با لکنت پرسیده بودم :

– تو اینجا چیکار میکنی ؟

– تو خودت این وقت شب اینجا چیکار میکنی ؟

هنوز هم آدم نشده بودم… دلم برای لجبازی با بامداد لک زده بود

– من اول سوال کردم…خودت جواب بده

– من نمیتونم جواب بدم به دلایلی

– خب نده … من میخوام آخرین شب قبل از تحویل کارگاهو اینجا باشم …

– بعد نمیگی خطرناکه شب اینجا تنها باشی ؟

باورکردنی نبود … این همان بامدادی بود که دو ماه پیش در باغ سرش داد زده بودم … دویده بودم … دو ماه دیدنش را از خودم دریغ کرده بودم … این بار او هم نیامده بود … دلجویی نکرده بود … حالا رو به رویم ایستاده بود … حرف میزد … مثل همیشه … دوست نداشتم حرف بزند … دوست داشتم دوباره مهمان شوم میان حصار دستانش …

– تا حالاش که خطرناک نبوده اگه جنابعالی یهو نمیومدی تو سکته ام بدی

– هنوزم فسقلی هستی

– اره آقاجان من فسقلیم … میشه دست از سرم برداری ؟ من از دو ماه پیش هیچم بزرگتر نشدم … دوباره آن بغض لعنتی برگشته بود … بابا من فسقلیم … بچه ام … خودم میدونم … هیچم لازم ندارم تو هی بهم یادآوری کنی

این بغض انگار همیشه به جای اینکه از گلو پایین رود … اشک میشد از چشمم می آمد … اما اگر میدانستم همین اشکها دستانش را هدیه میدهد زودتر جاریشان میکردم…

دوباره آن تکیه گاه محکم بود و چشمهای خیس و امنیت …

– من بدونم این اشکات کجاست که به سرعت برق راه میفته خیلی خوب میشه …

کمی تکان خورده بودم … دستانش را شل کرده بود … سر بالا کرده بودم چشمانم را بسته بودم … انگشت اشاره روی پلکم گذاشته بودم … :

– همینجاست … که اگه تو اذیت نکنی راه نمیفته

تیله ی چشمان بامداد لرزیده بود … خم شده بود … نزدیکتر از همیشه …

پشت پلکم سوخته بود … شاید رویایی بود حس کردن بوسه ی بامداد روی پلک هایم … رویایی ملموس تر از هر واقعیت … دیگر حتی نمیشد چشم باز کرد

– آخرین چیزی که تو دنیا ممکنه بخوام اینه که من باعث بشم این چشما ببارن …

باز هم نمیخواستم چشمانم را باز کنم :

– چشماتو ببند… بلکه منم راحت تر حرفمو بزنم … فسقلی هستی چون فقط تو بلدی منو بذاری تو حسرت یه کوزه… چون فقط تو بلدی با این دستای فسقلیت خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو بپزی… چون فقط تو میتونی مثل یه دختر بچه سر بازار نرفتن قهر کنی و نگاهتو از من دریغ کنی … چون تو بلدی واسه نیما غصه بخوری و دنبال کاراش باشی که منو… بامداد آرین رو.. حسود ترین مرد دنیا کنی … چون تو بلدی بستنی قیفی رو اونقدر با لذت بخوری که بعد از تو برم همون بستنی رو بخورم ببینم چه مزه ای میده … عکستو گذاشتم رو میز که هر روز ببینم یه فرشته ی فسقلی هست که با دستاش سبزی پاک میکنه …یه فرشته که کارای زمینی میکنه… فسقلی هستی چون نمیفهمی وقتی برای من لازانیا درست میکنی حسرت عالم میریزه تو وجودم که یه فسقلی رو چهارتا مبل اونطرف تر نسشته که برام غذا پخته … که دوست دارم این دستا تا ابد برای خودم باشه … چون فکر داشتنش واسم خیلی دوره … فسقلی هستی چون نمیفهمی کژال واسه من مرده … چون نمیفهمی من تو رو بچه ترین موجود دوست داشتنیه دنیا رو میخوام

… …

من دیگر هرگز از این حصار بیرون نمی آمدم … بیرون رفتن همانا و محروم شدن از شنیدن این حرفها با این صدا همانا …

هنوز ذهنم روی تک تک این کلمات قفل بود … بامدادی که همیشه با من قهوه میخورد … این مرد جدی بعد ازمن تنهایی بستنی خورده بود … حسرت نگاهش برای من بود … برای دستهای من …

کاش قصه همینجا تمام میشد … میان دستان بامداد با صدای بامداد …

– نمیخوای چیزی بگی ؟

سرم را در سینه اش پنهان کرده بودم …: سری تکان داده بودم …نوچی کرده بودم

خندیده بود … دست روی موهایم کشیده بود … :

– خب ببینم حالا من الان نباید به تو بگم فسقلی ؟

– دوباره با تکان سر بله گفته بودم …

– زبونتم که موش خورده … حداقل بیا بشینیم

نشستن این دستها را باز میکرد… نمیخواستم …اما چاره نبود … میان اتاق ایستاده بودم … سر در گم …

خیلی راحت روی کاناپه لم داده بود … انگار حرفهایش را زده بود سبک شده بود … خوش به حالش بود

– فدرا سرم درد میکنه …یه چایی میدی ؟

– نمیتونم … همه ی ظرفارو جمع کردم

– خب نمیشه باز کنی ؟

– کارتن ظرفارو ؟

– اره دیگه

– اخه فردا باید تحویل بدیم … باز کنم دیگه نمیتونم ببندم

– تو باز کن مسولیتش با من …

روی کارتن ظرفها نوشته بودم شکستنی … چایساز را هم در آورده بودم … به خاطر بامداد باز کرده بودم … اگرنه محال ممکن بود کارتن های به زحمت بسته را باز کنم …

دوباره در فنجانهای رنگی زیر سقف کارگاه چای میخوردم با بامداد …

فنجان را روی میز گذاشته بود : دستت درد نکنه … این چایی الان واسه من لازم بود …

– خواهش میکنم …

– نمیخوای بری خونه ؟

– نه

– پس مجبوری منم تحمل کنی …جون نمیتونم بذارم تنها اینجا باشی

سکوت کرده بودم… نمیدانست آرزوی قلبیم است بماند …

– بریم رو تاب حیاط بشینیم ؟

– بریم …

یعنی قرار بود آخرین خاطره ی من از این ملک آغوش بامداد و صدای گیرای او باشد و تاب خوردن کنار او ؟ …

امشب شب آخر بود … هر چه میشد مهم نبود …

لم داده بودم در آغوش بامداد… دستانش دور شانه ام حلقه شده بود … حالا دانسته بودم فلسفه ی ماندن در این کارگاه خالی و نرفتن به اتاقم چیست … این آغوش امن از هر لحاف گل گلی ای گرمتر بود …

انگشتانم را میان انگشتهای بامداد قفل کرده بودم… امشب دیگر مهم نبود … شاید فردا روز دیگری بود …شاید فردا همه چیز عوض میشد …

– بامداد

– جان بامداد ؟

– چرا نیومدی دنبالم ؟

– رفتی … مهلت ندادی چیزی بگم فدرا … فکر کردم من چیکار کردم که باعث شده تو پای کژالو وسط بکشی …

– تو هیچوقت به من نگفتی کژال رفت. ، خودم فهمیدم…اون شب تو نگاهت حسرت بود …

– کژال همون موقع که رفت واسه من تموم شد … همون موقع که احساس کردم یه فسقلی با عینکش و چیزای گل گلی داره واسم مهم میشه … نمیتونستم زودتر از این بهت بگم فدرا … اونموقع فکر میکردی واسه پر کردن جای کژال اومدم سراغت …

– گولم نزن بامداد

– راستشو میگم فسقلی …

دسته ای از موهایم را پشت گوشم زده بود

– فدرا یه چیزو میدونستی ؟

– چی ؟

– تو تنها فسقلی ای هستی که در نهایت سادگی سخت میشه باهات طرف شد

– چرا ؟ !

– چون مثل شیشه ای … هر تلنگری ممکنه بشکندت … تو فسقلی منو خیلی اذیت کردی

– بامداد

– جانم ؟

– خوابم میاد …

– پاشو بریم تو رو کاناپه بخواب

– نچ …همینجا میخوابم … تکون نخور

دیگر صدایی از بامداد نشنیده بودم فقط نوازش دستانش را احساس کرده بودم … اگر این خواب بود پس شبهای قبل چه میکردم …

صبح با لرزش گوشی در جیبم بیدار شده بودم … سر در آغوش بامداد خوابیده بودم … بامداد سرش را بر زنجیر تاب تکیه زده بود … سخت خوابیده بود … دوست داشتم گوشی را قطع کنم دوباره به خواب روم … شاید این جای گرم و نرم را دیگر هرگز نداشتم … اما دنیا بود ساعت 8 صبح …میدانستم بی دلیل این وقت صبح زنگ نمی زند

– جانم دنیا ؟

جیغ دنیا برق از سه فازم پرانده بود

– فدرااااا داری عمه میشی … اولین نفر بهت زنگ زدم … دارم از خوشحالی میمیرم …

– واااااای دنیا راست میگی ؟ جون من ؟

بامداد با جیغم از خواب پریده بود … هنوز گنگ خواب بود …

– اره بخدا … 7 صبح دم آزمایشگاه بودم …

– دنیا تبریک میگم …الهی عمه اش قربون اون فینگیلی بره … .

گوشی را قطع کرده بودم … فراموش کرده بودم ساعت 11 باید این خانه را تحویل مالک دهم … خانه ای که از دیشب مهمترین لحظات زندگیم را شاهد بود … میان حیاط بالا و پایین میپریدم

– بامداد دارم عمه میشم … یوهو … باورت میشه

– مبارکه فسقلی

– بامداد دیگه دارم عمه میشم دیگه ، نگو فسقلی

– تو واسه من همیشه فسقلی هستی …حتی اگه نوه داشته باشی …

– باورم نمیشه … هیچ خبری تو این روز مزخرف انقدر خوشحالم نمی کرد …

– مطمئنی ؟

– آره… شک ندارم

– ولی بهتره انقدر مطمئن نباشی

– چرا ؟

– چون شاید امروز اصلا روز مزخرفی نباشه … شاید خبرهای خوش دیگه ای هم بشنوی

– نیست … میدونم … دو ساعت دیگه نیما و مالک میان واسه تحویل …

– خب اگه مالک اومده باشه چی ؟

– کجا اومده باشه ؟ بامداد سر صبحی میشه گیجم نکنی ؟

– اره فسقلی میشه … مالک جدید اینجا منم

– داری دروغ میگی

– به قیافه ی من میاد دروغ بگم ؟

هرگز به قیافه ی جدی و خسته اش نمی امد در حال شوخی و دروغ باشد

– یعنی چی ؟

– یعنی داشتن برق چشات اونقدر مهم هست که اینجا رو بخرم …

– بامداد تو اینجا رو خریدی ؟

– با اجازتون

– باور نمیکنم !

– فسقلی تو دیشب فکر نکردی من چطوری با این هیبت اومدم تو ؟

– نه خب …چون انقدر ترسیدم یادم رفت

– گفتم اینجا رو میخوام … قراداد نوشتیم …کلید رو هم از نیما گرفتم

– پس دیشب واسه همین گفتی کارتنا رو باز کنم … پس واسه همین گفتی به دلایلی نمیتونم بگم چرا اینجام…پس اون نیمای پلید هم با تو همدست بوده ؟

– بله به تمام سوالات

– وایسا ببینم تو که زودتر خونه رو خریدی چرا نگفتی که من با بدبختی این کارتنا رو جمع نکنم ؟

– چون فسقلی ای که قهر میکنه میره …دو ماه منو از دیدنش محروم میکنه تنبیه لازم داره

– خیلی بدی … حالا من باز باید اینهمه رو باز کنم

– بنده خودم در خدمتم

– آخ جون پس کلی بیگاری میکشم ازت

– بکش دیگه … فعلا که خوب داری میتازونی … فقط برو حاضر شو بریم صبحانه بخوریم بذارمت خونه که سر درد امانمو بریده …

با بامداد از کارگاه بیرون امده بودم… کارگاه دوست داشتنی دوباره مال خودمان شده بود … سردرد امانش را بریده بود… میفهمیدم مردانه تحمل میکند… به لطف سر دردهای میگرنی ام خبر داشتم چه زجری میکشد…

– بامداد یه لحظه اینجا وایسا

– اینجا … ؟ واسه چی ؟

– کار دارم …زود میام …

برایش از داروخانه قرص ادویل خریده بودم … از دکه ی کنار داروخانه کیک و آب معدنی هم خریده بودم …

سوار که شده بودم با تعجب نگاهم کرده بود …

– این کیکو بخور

– خب داریم میریم صبحونه …کیک دیگه واسه چی ؟

– بخور آقا جان

به زور کیک را به خوردش داده بودم … قرص و آب معدنی را سمتش گرفته بودم …

– خب اینم قرص … با معده ی خالی که نمیشه … حالام منو ببر خونه برو بخواب … من با آقای سر دردو نمیرم صبحانه

… خیره نگاهم کرده بود …

– داری بد تا میکنی فدرا … بد … نمیدونی داری چیکار میکنی …

چقدر این جمله را دلنشین گفته بود … کجای دنیا همچین جمله ای به دل مینشست ؟

هیچ کجا … فقط اینجا … از زبان بامداد …

در را که باز کرده بودم مامان در آشپزخانه بود … هنوز نرفته بود … سلام بر خوشتیپ ترین مادربزرگ دنیا نازنین خودم

– سلام … مگه خبر داری ؟

– بله مادر جان اول از همه من خبر دارم شدم

– خب به سلامتی … ترانه کو ؟ نیومد ؟

– نه … مامان میگم اون تقویمو بیار من باید این وقایع مهم رو که امروز اتفاق افتاده ثبت کنم

– چه اتفاقات مهمی افتاده ؟

– عمه شدم … کارگاهو پس گرفتیم و کلی چیزای خوب

نمیشد گفت آن کلی چیزهای خوب شنیدن شیرین ترین حرفهای دنیا از زبان بامداد بود … تکیه کردن به آغوشش بود …

– چطوری پس گرفتید …مگه طرف پول لازم نداشت ؟

– چرا بامداد اونجا رو ازش خریده

– اونجا به چه کاره بامداد میاد ؟ برای چی باید همچین پولی بده ؟

– نمیدونم …گفت سرمایه است … بعدم ترانه چند سال اینجا بوده … دلش نیومده بذاره اینجا از دست بره …

– چه مردونگی کرده … هیچ کس الان از این کارا نمیکنه …

احتمالا اگر میگفتم بامداد آنجا را به خاطر من خریده به جای این جمله غلط کرده ای نصیب بامداد میشد …

– باشه پس من رفتم …

به محض رفتن مامان ترانه را گرفته بودم … : الو ترانه … کارگاهو پس گرفتیم باورت میشه ؟

– چی میگی فدرا حالت خوبه اول صبحی ؟

– اره اره…از همیشه بهترم … اولا که تو الان داری با یه عمه ی گل گلی صحبت میکنی … دوما که بامداد کارگاهو خریده … با اون نیمای موذی همدستی کردن به ما نگفتن

– نه ه ه ه ه … بابا این خبرا رو یکی یکی بده قلب من گنجایش نداره … داری عمه میشی ؟

– اره …دنیا صبح زنگ زد خبرشو داد

– مبارکه …پس شیرینیشو آماده کن الان میام اونجا ببینم این دوتا چیکار کردن

گوشی را که قطع کرده بودم … رفته بودم دنبال تهیه ی صبحانه … کاش برای بامداد صبحانه آماده میکردم … هنور هم یاد حرفش می افتادم … رفته بود بستنی قیفی خورده بود …

– ترانه جون با جت اومدی ؟

– پس چی فکر کردی گل گلی … فکر کن صبحی که از فرط غصه میخوای خودتو بکشی گلدار عمه بشه …کارگاهو پس بگیری … انتظار نداشتی که با 10 کورس تاکسی بیام … بعدم عزیزم من نمایشگاه گذاشتم پول دار شدم … اینه که دیگه واسم کسر شانه با تاکسی برم

– اوه اوه …کی میره اینهمه راهو …

– بنده خودم میرم …

پشت میز صبحانه که نشسته بودیم تند تند چایش را شیرین کرده بود … لقمه گرفته بود

– خب فدرا من میخورم تو سریع تعریف میکنی قضیه چی بوده … بامداد و نیما این وسط چی کاره ان

ترانه میخورد و من با اشتیاق تمام تعریف میکردم … چون تعریفش تک تک لحظات دیشب را زنده میکرد …

– خب پس واجب شد من یه آژانس بگیرم برم شرکت حال اون دو تا رو جا بیارم …

– حالا عصبی نکن خودتو …پدر من بدبخت در اومد که اونهمه وسیله رو کارتن کردم

– اصن خودتو ناراحت نکن گلدار … خودشون دو تا رو میارم ..مثل دو تا کارگر ازشون کار بکش …

نمی دانست بامداد خودش قول داده کمکم کند …

– میگم ترانه

– بله ؟

– میتونم راجع به یه چیزی باهات صحبت کنم ؟ ؟

– اره …راجع به همه چچیز میتونی با من صحبت کنی

– پس میشه جدی باشی ؟

نان را روی میز گذاشته بود

– بله میشه

– ترانه بامداد به من یه حرفایی زده

انگار حالا که روشنایی روز آمده بود خجالت هم همراهش آمده بود …

– بعد اونوقت این حرفا ابراز علاقه اش که نبوده ؟

– مگه تو میدونی ؟

– ببخشیدا … ناسلامتی به من میگن ترانه … من ندونم کی بدونه ؟

– تو میدونستی و هیچی نگفتی ؟

– ببخشید خب چی باید میگفتم ؟ من سر پیاز بودم یا ته پیاز … یارو خودش دلش جایی گیر کرده من برم به جاش ابراز علاقه کنم ؟

– عجب آدمی هستیا ترانه

– آدم خوبی هستم … ببین فدرا من یه روز دو روز نیست که به بامداد رسیدم … صحبت چند ساله … بامداد خیلی درگیر بود … از یه طرف میترسید به تو بگه و تو اون حسو نداشته باشی و همین دوستی نیم بند هم از بین بره … از طرفی بعد از رفتن کژال فکر میکرد با این تفاوت سنی ای که با تو داره شاید واسه تو کم باشه … فرصت لازم داشت تا خودشو پیدا کنه

هضم این ترانه ی جدی رو به رو که آنطور در مورد بامداد حرف میزد سخت بود …

– ترانه ولی من الان سر درگمم … نمیدونم چی قراره پیش بیاد

– ببین فدرا … باید هم همینطور باشه … ما تو قصه زندگی نمیکنیم که تا اون به تو ابراز علاقه کرد خوشحال شی بری دنبال لباس عروس … دیگه امسال سومین سالیه که شما همو میشناسید … بخودت فرصت بده … ببین بعد از این ابراز علاقه ی بامداد موضعت چیه … ببین میتونی بامدادو تو این قالب جدید بپذیری یا نه … به خودت زمان بده …چون بامداد این زمان رو هم به خودش هم به تو داد … ترسهاشو کنار گذاشت … صبر کرد … طبیعتا تو هم دیگه اون فدرای 23 ساله نیستی … پس اصلا عجله نکن … فقط اینو بدون بامداد الان که اومده جلو تمام ترسها و تردیداشو کنار گذاشته …

با تمام وجود اومده …اگه میتونی پا به پای بری که خب بامداد میتونه بهترین مرد دنیا باشه … چون من میشناسمش …

اگرم نمیتونی بهش بگو … نه خودتو بذار سر کار ..نه اونو …

دست روی دست ترانه گذاشته بودم … فکر نمیکردم ترانه ی همیشه شوخ مثل خواهری بزرگتر برایم صحبت کند …

– ترانه مرسی … به حرفات احتیاج داشتم

– من چاکر گل گلی هستم …

میگم پاشو بریم موسسه … دلم میخواد امروز که خوشحالم یکم با بچه ها نقاشی کنم …

بچه ها از سر و کول نیلوفر بالا می رفتند و نیلوفر مهربانتر از همیشه غرق لذت بود …

با بچه ها بازی کرده بودیم … از وسطی گرفته تا بازی های بچگی …

جمع شده بودیم در دفتر چای بخوریم که گوشی مامان زنگ خورده بود …

– این چه حرفیه شکوه جان … میدونی که واسه هممون عزیزی

– پاشو از خونه بزن بیرون … بیا خونه ی ما …ما هم کم کم دیگه میخواستیم بریم …

– باشه پس بذار به بچه ها بگم

– چی شده مامان شکوه جون چی میگه ؟

– ناراحته … دلش گرفته … میگه بامداد سردرد داره از صبح تو اتاق خوابه … آرین هم رفته خونه دوستاش من تو خونه تنهام دلم گرفته …

– خب میگفتی بیاد خونه ی ما … نیلوفر و ترانه رو هم میبردیم همه دور هم

– گفتم …گفت بامداد حالش خوب نیست نمیتونم تنهاش بذارم … شما بیاید اینجا …چی میگید شما

نیلوفر گفته بود اگر به رضا خبر دهد مشکلی نیست …

– خاله جون منم که میدونید هر چی شما بگید …

مامان دستی بر سرش کشیده بود … : من قربون تو دخترم برم

انقدر فکرم پیش حال بد بامداد مانده بود که حوصله نداشتم سر به سر ترانه و مامان بگذارم …

– به سلام… اگه نمیومدید حسابی دلخور میشدما …

مامان و شکوه جون بی توجه به ما دم در تعارف تکه پاره میکردند و قربان صدقه ی هم میرفتند …

با شکوه جون که روبوسی میکردم گفته بود

– فرشته کوچولوی من خیلی به من کم سر میزنیا تازگیا … دلم برات تنگ شده بود

– شکوه جون بخدا شرمنده ام اما به یادتون بودم …

– میدونم عزیز دلم

– تو چطوری وروجک ؟

ترانه هم شروع کرده بود ، دوباره خانه را روی سرش گذاشته بود …

شکوه جون که قهوه آورده بود یاد آدری و خاله ژاکلین افتاده بودم … خیلی وقت بود ندیده بودمشان … جایشان خالی بود…

شکوه جون به اصرار خواسته بود شام را بمانیم … بامداد هم که انگار خیال بیرون آمدن از اتاق نداشت … ترانه که دستشویی رفته بود سریع مغزم را کار انداخته بودم …

– شکوه جون اجازه هست من از دستشویی بالا استفاده کنم ؟

– آره عزیزم …این چه حرفیه

به بهانه ی دستشویی رفتن خود را به اتاقش رسانده بودم … لای در را که باز کرده بودم تاریکی محض بود …

بامداد خواب بود … بوی عطرش فضای اتاق به این وسعت را هم پر کرده بود …

خوابیدنش هم مردانه بود … یک دست روی سینه اش گذاشته بود …دست دیگرش زیر بالشت بود … دلم میخواست من هم سر روی همان سینه ستبر بگذارم بخوابم … فارغ از تمام دنیا …

کنار تخت نشسته بودم … انگشتانم تک تک میخواستند میان موهایش پیچیده شوند …

بین مغز و انگشتانم جنگ شده بود … دست بالا برده بودم … انگستانم میان موهای بامداد فرود آمده بود … انگار مغزم دیگر قدرت نداشت …

خم شده بودم … لب روی پیشانی اش گذاشته بودم …

خودم هم نفهمیده بودم چطور شد … کی مغزم همچین فرمانی داده بود و من اجرایش کرده بودم … دیگر هر چه بود مهم نبود … چشمان باز بامداد نشان میداد کار از کار گذشته …

بامداد انگار باور نداشت آن موجود نشسته بالای سرش میتواند فسقلی باشد

– فدرا ! تو ؟! اینجا چیکار میکنی ؟

– من ؟ ! … هیچی … ببخشید بیدارت کردم … اومدیم به شکوه جون سر بزنیم گفت حالت بده … اومدم بالا حالتو بپرسم

– همیشه اینطوری احوالپرسی میکنی ؟

داشت به رویم می آورد

– نخیر … اذیتم نکن … من رفتم اصن

مچ دستم را گرفته بود :

– باشه اذیت نمیکنم بشین یکم …

– بابا من به شکوه جون گفتم اومدم دستشویی …الان میگن چیکار داره میکنه …

– داره حال یه مریضو خوب میکنه … سرم میدونست مسکنش چیه که از صبح تا حالا بازی در آورده بود خوب نمیشد

این ابراز علاقه کردن های بامداد برای من بکر بود و ویرانگر … سر پایین انداخته بودم … فهمیده بود خجالت کشیده ام

– خب با اینکه نمیخوام ولی تا دیر نشده پاشو برو پایین فسقلی … دویده بودم بیرون …

خداروشکرآقای آرین رسیده بود همه را سرگرم کرده بود کسی متوجه غیبت چند دقیقه ایم نشده بود

کنارش نشسته بودم … دوباره پدرانه هایش را جذب کرده بودم … ذخیره کرده بودم

نزدیک شام بود که رضا هم رسیده بود … سراغ بامداد را گرفته بود … شکوه جون گفته بود سر درد دارد … دوست داشتم حالا که میداند پایین هستم کنارمان باشد …

دوش گرفته بود … با موهای خیس پله ها را پایین می امد … دلم برایش پر کشیده بود … از همه به خاطر نبودش عذر خواهی کرده بود … این میان لبخندهای ژکوند ترانه هم شده بود داستان …

شب با زور دل از خانه ی شکوه جون کنده بودم … ترانه هم را هم برده بودیم خانه مان …

پیام داده بود : فسقلی دیگه منو بدعادت کردی … حالا هروقت سردرد بگیرم باید بیای احوالپرسی

– نخیرم اگه دوباره ازاین سردردا بگیری دیگه اصلا نمیام

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

– باشه باید به سرم بگم درد نگیره که تو دوباره ناپدید نشی …

– آفرین حالا زود بخواب

– چشم فسقلی … شبت بخیر …

برای دخترانه های من جدید بود اینطور اس ام اس دادن … بعد از آن شب در کارگاه … به این مرد جدی … عجیب اما لذت بخش

به دنیا گفته بودم از این بعد هر جا میرود من هم همراهش میروم … میخواستم از تمام این لحظات فیلم بگیرم … وقتی هنوز آن موجود کوچک حتی درست شکل نگرفته بود … دوست داشتم ببینید مادر و پدرش حتی عمه و مادربزرگش چه شکلی بوده اند … دنیا ذوق کرده بود :

– آخی فدرا چه کار قشنگی … تا حالا به ذهن کسی نرسیده …

– بله پس چی …من واسه این فینگیلی برنامه دارم … قربونش برم …

شده بودم سوژه ی خنده ی فرداد … میگفت حرف زدنت انگار با یک بچه ی سه ساله است …

– الو ؟ …سلام ترانه

– سلام گلدار خانوم زیر کار در رو

– زیر کار در رو واسه چی ؟

– بابا دو روز دیگه نتایج ارشدت نیاد میخوای به بهانه دانشگاه بپیچونی بری … بیا این کارگاهو درست کن

– عجب رویی داریا … خوبه همه رو من جمع کردم …

– دیگه ما اینیم دیگه …

– باشه عصری میرم … ولی من میگم ترانه حالا کارگاه مال خودمون شده یه دستی به سر و روش بکشیم …

– عزیزم میدونی که من با هر تغییر مثبتی موافقم … برو دست بکش …..

– من بکشم ؟ تو چی کار کنی ؟ بابا تنها که نمیتونم

– من دارم میرم یه جایی که وقتی اوکی شد بهت مبگم … نیما رو هم میبرم … بالاخره اینا همه جا آشنا دارن … او هم میتونی بامدادو ببری ازش بیگاری بکشی

– دستت درد نکنه واسه همه هم برنامه ریختی

دوست داشتم به بامداد زنگ بزنم برای کمک اما انگار از وقتی به حرف آمده بود… از وقتی پیشانیش را بوسیده بودم … خجالت میکشیدم … اما دلم بیشتر از انها برایش تنگ بود … شماره را گفته بودم

– جانم ؟

– سلام بامداد

– سلام عزیزم … خوبی ؟

از کی طبق کدامین قرارداد نانوشته به من میگفت جانم ؟ من شده بودم عزیزم ؟ … هرچه بود لذت بخش بود …

– باید برم کارگاهو سر و سامان بدم خواستم ببینم میای کمکم ؟ ترانه رفته جایی… نیما رو هم برده …

– اره حتما… الان راه میفتم …

چقدرزود پذیرفته بود … انتظار داشتم بگوید بعد از شرکت … انگار من هنوز کامل نشناخته بودمش …

یخچال کوچک کارگاه را تمییز کرده بودم به برق زده بودم ، آنقدر آب به بخچال پاشیده بودم نصف لباسهایم خیس شده بود … خریدها را در یخچال چیده بودم …

تمییز کردن آشپزخانه ی کوچک کارگاه خیلی کار سختی نبود … روی کابینت ها میرفتم دستمال میکشیدم … ظرفها را در طبقات میچیدم … حالا که حس تعلق به کارگاه داشتم دوست داشتم ظرفهای جدید بخرم … کارگاه را به زیبا ترین شکل چیدمان کنم …

آخرین فنجان را در کابینت گذاشتم … در کابینت را بستم … :

– اینم از این

– مواظب باش نیفتی …

– واقعا هم هول شده بودم و داشتم میفتادم

– ای بابا … بامداد تو چه جوری اومدی ؟ چرا خبر نمیدی ؟ نمیگی آدم سکته میکنه آخه ؟

– در مورد سوال اول که با کلید اومدم … در مورد سوال دوم هم بنده میخواستم خبر بدم … اومدم دیدم شما اون بالا با ظرفا واسه خودت خلوت کردی … داشتم استفاده میکردم …سوال سوم هم حق با شماست از این به بعد خبر میدم که هول نکنی … تو که خودت همه ی کارارو کردی

– بله دیگه … آشپزخونه رو خودم تمییز کردم چیدم … بیا بریم هال و پذیرایی

– خب شما قبل از اینکه از آدم کار بکشید یه چایی قهوه ای چیزی نمیدید ؟

– نخیر … هنوز کار نکرده چایی بدیم برای چی ؟ … بیا آقاجان … بیا از زیر کار در نرو

بامداد با لبخند دنبالم آمده بود … سعی میکردم کارتنها را از روی هم بردارم … :

– بیا کنار فسقلی بذار من بردارم

– نه خیلی سنگین نیست … میتونم .

– آره از اون صورت کبود شدت معلومه

دوباره میز چرخک را گوشه ی کارگاه گذاشته بودم اما نزدیک پنجره … پایه و بوم ترانه را هم سمت دیگر پنجره گذاشته بودم … کلیت کارگاه چیده شده بود … بستنی لیوانی هایی که

خریده بودم را آورده بودم … :

– بامداد بیا بستنی بخور

-باشه بذار این تابلو رو هم بزنم …میخ به دیوار کوبیده بود تابلو را آویزان کرده بود … روی کاناپه ی رو به رو نشسته بودم …

– نه نه کجه … یکم راست … نه خیلی دادی راست یکم بده چپ

– خوبه ؟

– نه خیلی کجه

– حالا چی ؟

قاشق بستنی را در دهانم گذاشته بودم آب شود … : نچ …کجه

– کجاش کجه ؟

– نمیدونم ولی کجه

بامداد تابلو را رها کرده بود …به سمتم باز گشته بود …

– ببینم تو فسقلی منو گذاشتی سر کار نشستی بستنی میخوری ؟

قهقهه زده بودم … فهمیده بود تمام مدت اذیتش میکردم … پا به فرار گذاشته بودم …

– وایسا ببینم فسقلی

دویده بودم در حیاط …

– ااا بامداد خب خواستم فضا عوض شه دیگه

– ااا ؟ منو یه لنگه پا نگه داشتی پای تابلو که فضا رو عوض کنی ؟

– بله بله …

– خب پس وایسا تا فضا رو برات عوض کنم دیگه …

مثل بچه های کوچک موقع بازی گرگم به هورا شده بودیم … قهقهه میزدم دور حیاط و بامداد مرد سی ساله ی پر ابهت جدی دنبالم میدوید …

چیزی نمانده بود برسد که صدای تق تق در حیاط آمده بود … ایستاده بودیم میان حیاط … در را باز کرده بود:

ترانه و نیما آمده بودند … ترانه جعبه ی شیرینی را سمت بامداد گرفته بود :

– بگیر بگیر که خسته شدم …

بامداد هم امروز انگار شوخ شده بود :

– ببخشید کاراشو ما کردیم تو خسته شدی ؟

– بله عزیزم … من خستگیم مال این کارای دون پایه نیست … بنده دارم از سلسله جلساتی طاقت فرسا با سران مملکتی میام …

من و نیما فقط خیره شده بودیم به ترانه و بامداد … نیما با حظی وافر به این حاضر جوابی ها نگاه میکرد …

– اااا ؟ که دیگه کارای ما شده دون پایه ؟ کاری نکن فردا با حکم تخلیه بیام سراغتون

– برو آقاجان تهدید میکنی ؟ منو از چی میترسونی ؟ دو روز دیگه که من آموزشگاه نقاشیمو افتتاح کردم میفهمی

میان حرفشان پریده بودم :

– چی ؟ آموزشگاه ؟

– بله عزیزم …اگه این بامداد خان اجازه بدن ما بگیم … رفتم درخواست دادم … اشاره ای به نیما کرد … بعضیام که خب آشنا دارن سریع کارمون پیش رفت … احتمال زیاد بهم مجوز بدن

جیغی بنفش کشیده بودم … ترانه را بغل کرده بودم …

– وای ترانه عالیه عالی … اینجا میشه آموزشگاه نقاشی

– بله اگه جنابعالی استاد آموزشگاهو له نکنی میشه …

– آخه خیلی خوشحال شدم ترانه

– حالا بچه ها شما به یه چیزی توجه نکردید

هر سه با هم گفته بودیم : چی ؟

– اینکه من یا کلا در جمیع جهات بدبخت میشم یا در جمیع جهات خوشبخت توازن در زندگی من وجود نداره

همگی خندیده بودیم … پر بیراه هم نمیگفت …

خریده شدن کارگاه توسط بامداد انگار درهای بسته ی زیادی را به رویمان باز کرده بود …

سینی چای به دست آمده بودم

– نه …میبینم که خوب کار کردید …

– اره دیگه تو از ما بیگاری کشیدی … تو بقایای استعمار انگلیسی اصن

– گلدار میگم زنگ بزن به این ادری و گارن و سارا اینا بگو شام بیان در این کارگاه دوباره بازگشته دور هم باشیم

– ااا…اونوقت شام درست میکنی ؟

– من ؟ اینم سوال میپرسی آخه ؟ اصن بگو بیان مهمون نیما …

نیما هیچ نمیگفت ، میخندید… دوست داشتنی بود این نیمای محجوب که جلوی ترانه محجوب تر هم میشد …

– باشه بابا اصن مهمون من …

– خب پس من میرم زنگ بزنم

بعد از مدتها دوباره کارگاه همه مان را دور هم جمع کرده بود … دلم برای تک تک شان تنگ شده بود …آدری و سارا یادگار دوران دانشگاهی بودند که من خیلی دلبستگی ای به آن نداشتم … یادگارهایی که حالا جدی جدی خانواده ی کوچک خودشان را داشتند … انگار با تمام تلاشی که کرده بودیم این تاهل ها و تجرد ها دورمان کرده بود …

این تاهل ها تازگی دلم را میلرزاند … انگار دیگر فکرش هم ترسناک بود … تعهد داشت … همراهی داشت … در غم …در شادی …چیزهایی که هنوز در 25 سالگی دخترانه ام نمیدانستم تواناییشان را دارم یا نه … تازگی ها فکر کردن به بامداد هم شیرین ترین حس دنیا را داشت ترسناک شده بود … ترانه گفته بود به خودم زمان دهم … نمیدانستم آماده ی قرار گرفتن کنار این بامداد حمایتگر بودم یا نه … بامدادی که مردانه به میدان آمده بود … بامدادی که امن ترین احساس دنیا را به قلبم هدیه کرده بود … تردیدهایش را کنار گذاشته بود …

حالا باید تکلیفم را با خودم روشن میکردم

این روزها در انتظار میگذشت … انتظارهایی که بعضی خوب بود بعضی شاید نه … بعضی کوتاه مدت بود و بعضی بلند تر … بعضی حتی مبهم … کمتر از دو هفته ی دیگر نتایج ارشد می آمد … 8 ماه دیگر موجودی کوچک به خانواده ام اضافه میشد … و معلوم نبود کی تکلیفم با خودم و بامداد روشن میشد …

– مامان …

– بله ؟

– یه چیزی بگم ؟

نمک خورشت را میچشید … :

– بگو …

انگار گفتنش سخت بود ..این روزها هر چیز که به او مربوط میشد سخت بود

– هیچی اصن … بیخیال … (کاهویی در دهان گذاشتم) … چه خبر نیلوفر ؟

– سلامتی … این هفته دیگه کارای اداریش تموم میشه … میتوونن مروارید و از بهزیستی تحویل بگیرن

– ای جان مروارید ؟ اسمش مرواریده ؟ این اسمو خودشون گذاشتن ؟

– خودشون گذاشتن … نیلوفر میگه نمیخوام بزرگ باشه که خاطرات اینجا رو تو ذهنش داشته باشه

– چند وقتشه ؟

– 6 ماه

– عزیزم… چه جوری پدر و مادرش دلشون اومده ؟

– از این آدمیزاد دو پا هر چی بگی بر میاد …

..- .پس یه مروارید کوچولو هم داریم … به نظرت کار خوبی میکنن مامان ؟

– درسته که کارشون سخت خواهد بود …اما کار خوبی کردن …هم برای اون بچه ی بی گناه خوبه هم برای خودشون …

هنوز به کاهو ها ناخنک میزدم … مامان کفگیر را به لبه ی قابلمه زده بود …

– فدرا ببین یه چیزی دارم میگم… مثل بچه ی آدم بدون غربتی بازی گوش میدی

– وا مامان من کی غربتی بازی در آوردم آخه ؟

– حالا معلوم میشه

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن