رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 10

 

از چیزی که حدس زد این بار هر دو ابرویش بالا پرید.

دست همتا را ناگهانی به سمت خود کشید و این کار انقدر یهویی بود که دخترک با جیغ خفه و عاصی شده ای به جلو پرت شد .

قبل از اینکه این ماده ببرِ وحشی دوباره چنگال هایش را رو کند پنجه دست آزادش را داخل دست آزادِ همتا قفل کرد و دستانش را پشت کمرِ دختر برد‌.

حالا کاملا سینه به سینه هم بودن …

صورتش را خم کرد و درست رو به روی صورتِ قرمزِ همتا قرار داد .

نگاهی به چشمانِ از حدقه درآمده دختر انداخت .

خیالش از چنگ انداختنِ همتا راحت بود .

دلش میخواست سری از تاسف برای خودش تکان بدهد .

کارش به جایی رسیده بود که از چنگ انداختن یک دختر میترسید؟

دستش را ول نمیکرد و بدون هیچ حرفی با چشمانی ریز شده و مرموز داشت نگاهش میکرد .

گردنش به سمتی کج بود و انگار که داشت نقشه قتل او را میکشید .

همتا با این افکار تا جایی که دستش کش می آمد از کوروش دور ایستاد .

سعی کرد کاملا هوشیار باشد و خود را برای هر دردی آماده کند تا این بار اگر مردک خواست کاری کند باز غش و ضعف نرود و بتواند از خودش دفاع کند…

ضربان قلبش هر دم در حال بالا رفتن بود .

متعجب بود که مردک چه مرگش است .

فقط داشت زول زول نگاهش میکرد .

هیچ از نگاه کوروش خوشش نمی آمد و ترجیح میداد روبرویش آن بزی که صدایش از یک جایی می آمد بایستد و او تمام روز او را تماشا کند نه این مردکِ غول پیکر را .

کم کم داشت حرصش میگرفت .

چه از جانش میخواست ؟

چرا فقط یک هرّری حواله اش نمیکرد تا هر که راه خودش را برود .

چرا هر مردی سر راهش قرار میگرفت انگار قسم خورده بود که به نحوی اعصابش را به هم بریزد…

با کشیده شدنِ ناگهانی دستش ناخودآگاه جیغی پر از حرص کشید و همین که خواست دستش را بلند کند و این بار چشمانِ این عوضیِ مریض را دربیاورد دستش در دستان بزرگ مردک اسیر شد .

از آن بدتر همتا به خود آمد و دید سینه به سینه با کوروش است و دستانش در دستان آن عوضی پشتش قلاب شده…

انگار ضرب المثلِ مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه را فقط و فقط برای وصف حالِ همتا گفته بودند .

از لمس شدن توسط مردان در حد مرگ بیزار بود و طی چند ساعتِ گذشته به اندازه تمام عمرش به یک مرد چسبیده بود …

– تو دو حالت داری …
یا از جنس منی یا اطرافیانت از جنس منن که البت جفتشم برا تو بده چون احتمالا باس دخلتو بیارم…‌

در آن لحظه اصلا حرف های کوروش برایش مهم نبود .

مهم نزدیکیِ بیش از حدش و حس نفس های داغ و تهوع آورش روی صورتش بود که کم کم داشت دیوانه اش میکرد .

او دیگر همتای ۱۸ ساله نبود .

او آن دخترکِ ۹ ساله ای بود که کنج اتاق کار پدرش کز کرده بود و دعا میکرد که آن مردکِ مست پیدایش نکند …

چشمانش را بست و محکم به هم فشرد .

بوی الکل آمد .
بوی گندِ دهان آن مرد بود .

رعشه ای از تنش گذشت .
آن فلزِ سرد را در دستانش حس میکرد .

صدای شلیک و…
بوی خون…

دیوانه شد .

چشمانش به آنی باز شد و وقتی دید با دستانش نمیتواند حمله کند تنها سلاح باقی مانده اش را به کار گرفت .

نزدیکترین چیزی که گیرش آمد را زیر دندان گرفت و فکش را محکم روی هم قفل کرد.

صدای فریاد دردناکِ کوروش را نمیشنید .

تنها صدا صدای نفس نفس زدن های همتای ۹ ساله بود و صدای نفس های منقطع و در حال جان دادن آن مرد …

همتا نه چیزی را واضح میدید و نه می شنید .

انگار ماهی قرمزی بود که از داخل تنگش بیرون را تماشا میکرد .

دستی گلویش را گرفت و به سمتی پرت کرد .

نفسش از برخورد پشتش به زمین گرفت و کمی از آن بی حسی و گنگی بیرون آمد…

دستش را تکیه گاه بدنِ دردناکش کرد و سعی کرد که روی پایش بایستد .

با اینکه زانوهایش میلرزیدند اما موفق شد به کمک دیوار تعادلش را حفظ کند .

هنوز گیج بود و نمیفهمید دور و برش چه خبر است .

تمام حواسش را به تجدید قوایش داده بود .

ناخودآگاه اشکی از چشمانش چکید .

لعنت به این زندگی که مجبورش کرده بود که لحظه به لحظه اش را همانند حیوانی وحشی چنگ و دندان بیندازد تا خودش دریده نشود …

شنوایی اش انگار برگشته بود که صدای عربده کوروش گوش هایش را آزار میداد…

– باجی بروووو کناااااار…
من اگه این بی پدرو نکشم کوروش نیستم …
باجی بهت میگم برووووو اونور از این سگترم نکن

نمیدانست پیرزن کِی آمده اما انگار یک بار هم که شده خدا با او بود و به موقع پیرزن را برای او فرستاده بود .

عزیزباجی بین او و کوروش ایستاده و دستانش را از هم باز کرده بود تا جلوی آن گاوِ وحشی را بگیرد ‌.

همزمان تند تند در حال حرف زدن به زبانی بود که همتا اصلا نمیفهمیدش…

– لاوِگ جان…

مَگَ اَلَکیَ کَجِکِ خَلگِ خالَگ بِکَوِ سَر دارَ گَرِ چَرَ جوا بِایی…

-(پسر جان …
مگه الکیه دختر مردم یه خال روش بیفته بعد باید چطور جواب بدی)

صحبت باجی را نفهمید اما با جوابی که کوروش داد مخصوصا با آن پوزخند و لحن بی نهایت تحقیر آمیز تمام جانش آتش گرفت…

– هه…
دختر مردمو خوب اومدی عزیز .

اینو اگه وسط جمع سرم ببرم کسی به یه ورشم نی…

بابا دختره اگه کِس و کار داشت په نصف شبی تو ماشینِ من چه غلطی میکرد…

جگرش سوخت اما نه به خاطر اینکه مردک حرف مفت میزد .

سوزشش به خاطر این بود که تک به تک کلماتش حقیقت داشت .

با وجود دو برادر و پدرش بی کَس ترین دختر دنیا بود …

– وا چه گَبه لو جان…

وا کَجِکا میوانِ مالِ مِنَ اَگر ژَ دَری ماله مِن ناراحت هَرَ دَر اَز چِه گَرِ جوا خاده بِاَم…

-(این چه حرفیه پسر جان…

این دختر مهمون خونه منه اگه از در خونم ناراحت بره بیرون من چه جوابی باید به خدا بدم)

همتا با اینکه حتی کلمه ای از حرف های باجی را نمی فهمید ولی حدسش سخت نبود که پیرزن در تلاش است تا جانش را در برابر آن غولِ خشمگین حفظ کند .

دست لرزانش را به سختی بلند کرد و دور گردنبندش قاب گرفت .

برای اولین بار از دست مادرش هم دلخور بود او را با چنین مسولیت بزرگی آن هم به طرز بدی تنها گذاشت و رفت…

با فکر به آن روز لعنتی دستش انگار جان گرفت که محکم دور گردنبند مشت شد .

اگر این لعنتی و مسئولیت پشتش نبود همان روز خودش را از این زندگی نکبتی خلاص میکرد .

پشتش را به دیوار تکیه داد و سرش پایین افتاد

چشمانش را با درد بست و آهی که کشید انگار تیغی بود که گلویش را خراشید …

– مامان…
مامان…
از قصد اینکارو کردی تا بعد تو یه هدفی داشته باشم تو حتی لحظه مرگِ عذاب آورتم به فکر من بودی

زیر لب با خود زمزمه میکرد و اصلا هم برایش مهم نبود که آن مردک هنوز دارد عربده میکشد .

چرا خفه نمیشد ؟
چرا راحتش نمیگذاشت ؟
چرا کلِ دنیا راحتش نمیگذاشت ؟
چرا هر کسی به فکر خودش بود ؟
چرا هر کسی سر راه همتا سبز میشد فقط قصد صدمه زدن به او را داشت ؟
چرا دنیا تنها کسی که بدونِ قصد و غرض به او اهمیت میداد را از او گرفت ؟

پدر…
برادر…
اسامی که با آمدنِ اسمشان پشت هر دختری را قرص میکرد.

چرا اینچنین پشتِ او را میلرزاند ؟
چرا کسی نمیدید لطیف بودنش را.
دختر بودنش را .
داغدار بودنش را .

چرا نمیفهمیدن که تمام تنش درد میکند از زور بی کسی ؟
چرا نمی دیدند خورد بودنش را ؟

آیا چشمانِ غرق در غمش کافی نبود برای اطرافیانش؟

آیا نفس های سنگینش کافی نبود برای نشان دادن بغض همیشگی اش؟

سرش را سنگین بالا داد .
نگاهش کرد آن بالایی را همانی که مادرش شدید به بودنش اعتقاد داشت .

همانی که لحظه در آتش بودن و ریختن گوشت از تنش اسمش را زجه میزد .

همانی که قولِ همراهیش را به همتا هم داده بود …

چانه اش لرزید :

– خیلی نامردی…

* کوروش *

– باجی من این حرفا حالیم نی…
تا این پتیاره رو آدم نکنم ول کنش نیستم …
برو کنار تا حالیش کنم کوروش کیه…
به گوه خوردن میندازمش جونورو…

از زور فشار رگ گردنش بیرون زده بود و مدام عربده میکشید .

عزیز خیال کنار کشیدن نداشت .

بدن نحیف پیرزن در برابر هیکل گنده اش دیواری نبود که نتواند از آن بگذرد .

میتوانست راحت با دستش عزیزش را کنار بزند اما حتی در اوج عصبانیت هم آنقدر برای عزیزباجی حرمت قائل بود که چنین بی احترامی به او نکند…

– پسر جان…
مرگ باجی کاریش نداشته باش..

با لهجه زیبایی به فارسی حرف زد تا تاثیر خواهش و قسمش بیشتر شود .

کوروش با این حرف باجی از کوره در رفت و با صدای بلندی غرید :

– نکن نوکرتم دِ آخه یه همچین دخترایی ارزش نیم نگاه تورو هم ندارن …
حالا برا من قسم مرگتو میخوری ؟

دلخور بود .
از باجیش دلخور بود .

این دختر غریبه و پر از اشکال اصلا ارزش چنین قسمی را نداشت .

آنقدر دندان روی هم ساییده بود فکش درد میکرد .

اصلا نمیخواست به درد کمی پایینتر از گونه اش فکر کند .

سوزشش زیاد بود .
چندباری دستش رفت تا جای گاز آن تیزی سرخود را لمس کند اما دستش بالا نیامده مشت میشد…

فقط کافی بود لمسش کند تا غرور خورد شده اش دوباره سرش فریاد بکشد و آن وقت دیگر باجی و قسمش هم برای حفظ جان دخترک کارساز نبود .

میدانست که از عصبانیت چشمانش دو دو میزند و صورت و چشمانش تماما قرمز شده .

باید هر چه سریع تر دخترک را از آنجا بیرون می انداخت …

هر چند یادآوریِ حمله دخترک برایش عذاب آور بود اما تقریبا حدسش را به یقین تبدیل کرد .

این دختر نه تنها اطرافیانش همانند خودش بودند که بلکه خودش هم ماری خوش خط و خال بود .

ظاهر مظلومش هم احتمالا به خاطر حرفه ای بودنش بود .

با همین ظاهر و چشمانِ مثلا بی گناه باجیش را خام کرده که چنین قسم به ریشش میبندد تا بلایی سرش نیاورد .

اما نمیتوانست همینجوری از در خانه بیرون بیندازتش .

مردم روستا به یک ساعت نرسیده هلهله کنان او را به این خانه بازمیگرداندند ….

عصبی و بدون حتی نیم نگاهی به باجی با صدای دو رگه ای گفت :

– کاریش ندارم اما فقط تا آخر امروز .
پس به نفعشه از اینجا بره …

نفس عمیقی که عزیزباجی کشید نشان دهنده رضایتش بود .

صبر نکرد تا ببیند باجی به سمت دخترک میرود تا جویای حالش باشد .

اعصابش بیش از حد ضعیف شده بود .

با قدم هایی سریع و عصبی وارد خانه شد و به سمت ساکش رفت تا تیشرت پاره اش را عوض کند…

بعد از اینکه لباسش را عوض کرد بدون نگاه کردن به آینه دستی داخل موهایش کشید .

میدانست اگر نگاهش به جای خراش ها و گاز آن وحشی بیفتد ریختن خونش حتمیست .

از خودش و ضعفش در برابر باجی حرصش گرفت اما چه میکرد که عزیزش عزیزتر از این حرفها بود که قسم مرگ را بخورد و کوروش توجهی نکند…

سوییچ ماشین را از روی تلوزیون کوچک باجی چنگ زد .

از عصبانیت زیاد داغ کرده بود .

با اینکه هوایِ دمِ غروبِ روستا سرد بود تنها با تیشرتی آستین کوتاه بیرون زد و به سمت درب حیاط رفت .

بدون اینکه به عزیزباجی و دخترک نگاه کند با صدای خشنی غرید :

– باجی بگو لششو بیاره تو ماشین…

عزیزباجی اما نگران بود .

میترسید کوروشِ عصبی و دردسرسازش بلایی سر دخترِ بیچاره بیاورد .

پیرزن خودش هم نمیدانست چرا انقدر مِهر این دختر به دلش نشسته.

از همان دیشبی که جسم بیهوشش را در آغوش کوروش دید انگار که بند دلش پاره شد .

او بر خلاف پسر کله شقش مطمئن بود که این دختر پاکتر از برگ گل است .

زنی دنیا دیده بود و عمری از او گذشته بود .

خمیرِ این دختر خوب بود و باجی آدمی نبود که بگذارد کوروش به چنین دختری ظلم کند …

– کوروش بلا سری کجک خلگه بیوِ دِ ناوی مِن ناگری…

(کوروش بلایی سر دختر مردم بیاد دیگه اسممو نمیاری…)

کوروش که داشت از در بیرون میرفت با این حرف باجی مکثی کرد و بعد با چشمانی وق زده و قرمز برگشت .

با دستش به شکل تحقیر آمیزی به همتا اشاره کرد و از بین دندان هایش تهدید آمیز غرید :

– الان به خاطر این نکبت برام خط و نشون کشیدی؟

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *