رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 11

 

باجی فهمیده بود که کوروش بیش از حد عصبانی است و دیوانه شدنش به مویی بند است .

دستانِ نحیفش را بلند کرد و روی بازوی داغ کرده پسرِ تخس و لاقید و بی اعصاب و ناخلفش کشید .

همه چیز را در مورد این جوانک میدانست اما چه میکرد که عزیزکرده اش بود .

جگر گوشه اش بود و بماند که خیلی چیزها را از چشم نادر و پدرشان میدید…

با مهربانی لبخند زد:

– تو عزیزِ منی …
تو رشیدِ منی …
دِلی مِن ناخازه نِفِرِ مظلوم لَه دو دَوِ بالام جان

– (تو عزیز منی .
تو رشید منی .
دلم نمیخواد نفرین مظلوم دنبالت باشه عزیزم …
پسرم!!)

کوروش پوزخندی زد و با دستش صورت عرق کرده اش را دست کشید :

– هه…
مظلومو خوب اومدی …

کوروش بی حوصله بود و دلش نمیخواست برای باجی توضیح دهد که این دختر به هر چیزی شباهت دارد الا مظلوم بودن .

بالاخره نیم نگاهی به سمت دختر انداخت .

هنوز همانجایی که پرتش کرده بود ساکت و سر به زیر ایستاده بود .

پوزخندش پررنگ تر شد .

باجی فقط این سکوت و سربه زیریش را دیده

اگر آن چنگ و دندان نشان دادنش را میدید عمرا او را مظلوم خطاب نمیکرد…

 

* همتا *

قهر کرده بود .
با مادرش .
با تمام دنیا .
با…خدای مادرش

خسته شده بود از جنگیدن و حفظ جانش.

خودش میدانست ته قصه اش نزدیک است و مرگ در انتظارش.

پس برای چه میجنگید ؟

تنها کاری که باید میکرد رساندن آن گردنبند به دست آن مرد بود و بعد تمام …

بعد آزادی ،
یک خواب ابدی و راحت ،
پر از آرامش …

با این فکر بی روح و سرد لبخند زد یعنی میشد یک روز به چنین آرامشی برسد ؟

هجده سال سن داشت و همانند پیرزنی هشتاد ساله خسته از زندگی و درد منتظر مرگش بود .

با این فکر لبخندش به تک خنده ای تلخ تبدیل شد .

ناگهان دستی قدرتمند یقه اش را چنگ زد و او را پر قدرت به سمتی کشید .

با این کار زنجیر گردنبندش پوست گردنش را خراشید.

چشمانش از سوزشش کمی جمع شد …

– توئه افریطه داری به چی میخندی ؟؟

با غرش بلند کوروش از حال و حوای خودش بیرون آمد .

گنگ نگاه کرد این مردک همیشه عصبانی را .

نفهمید چه شد اما وقتی مرد به چشمان او نگاه کرد انگار که بیشتر عصبانی شد .

یقه ی چنگ زده اش چند بار محکم به عقب و جلو رفت که باز هم زنجیر کشیده شد و پوستش را سوزاند …

– با این طرز نگاهت و مظلوم نماییت نمیتونی گولم بزنی جونور .

برو خدا تو شکر کن که عزیز قسمم داده کاریت نداشته باشم وگرنه الان به جای خنده ناله و التماس از لبات بیرون میومد…

تمام این کلمات را با خشم و نفرت صورت به صورت همتا گفت و بعد بدون اینکه دوباره به چشمانش نگاه کند یقه اش را به ضرب رها کرد .

همتا تلو تلو خورد اما سریع دستش را به دیوار گرفت تا از افتادن دوباره اش جلوگیری کند .

نمیخواست با کوروش بجنگد .
نمیخواست کلمه ای با او صحبت کند .

تصمیم جدیدش و قول آن آرامش و خواب ابدیش چنان برایش شیرین بود که امثال کوروش ذره ای برایش اهمیت نداشتند …

نگاهش به پیرزن افتاد که از داخل جایی شبیه به انباری بیرون آمد .

چیزی شبیه به یک دستمال دستش بود.

به سمت همتا رفت و آن را داخل جیبش گذاشت .

همتا ناخودآگاه دستش به سمت جیبش رفت تا آن را دربیاورد .

هیچ چیز از هیچ کس نمیخواست حتی اگر آن یک دستمال بی ارزش می بود اما دست پیرزن روی دستش نشست و آرام نجوا کرد…

– دست نزن…

اولین باری بود که پیرزن با او به زبانی دیگر صحبت میکرد .

برای آخرین بار به چشمان زنی نگاه کرد که مثل مادرش به او آرامش میداد .

مگر چشمانش چه داشت که فرد مقابلش را یا عصبانی میکرد یا غمگین ؟

چشمان پیرزن با نگاه کردن به چشمان همتا پر از اشک شد

دست لرزانِ خوش بویش را بالا آورد و روی سرش گذاشت .

کمی به جلو مایلش کرد و بوسه آرامی روی پیشانیش گذاشت .

همان جا نجوایِ آرام و لرزان پیرزن را شنید…

– بمراما از ساته را دختر جان پَ تَ چه گرنه که جاوانه تَ حاگا ژَ دنیه تِره….

– (بمیرم من برای تو دختر جان با تو چیکار کردن که چشمات اینطور از دنیا سیره….)

– باجی بیارش دیگه…

همتا نفهمید پیرزن چه گفت اما با دادی که کوروش دم در زد متوجه شد که وقت رفتن شده .

بدون اینکه چیزی به عزیزباجی بگوید به سمت در رفت و از آن خارج شد .

ندید اشکی که از چشم پیرزن افتاد و نشنید که پشت سرش آیت الکرسی که برای در امان ماندنش خوانده شد …

مگر نه اینکه گفته اند خدا گر ز حکمت ببندد دری …ز رحمت گشاید در دیگری

همتا با قلب شکسته اش فقط درهای بسته را میدید .

اما غافل از اینکه دری در حال باز شدن بود برایش…

* کوروش *

همین که دختر داخل ماشین نشست چنان گازی داد که چرخ ها قبل از حرکت چند دور روی زمین خاکی درجا چرخیدند و باعث شدند که سنگ ریزه ها همانند تیرهای مسلسل به همه جا پرتاب شود .

بیشتر از هر زمان دیگری عصبی بود و کلافه …

عصبانیتش به خاطر این بود که از یک دختر خورده بود و آنطور که میخواست نتوانسته بود حقش را کف دستش بگذارد .

این حسش را به پای قسم باجیش گذاشت اما امان از کلافگیش آن را چه میکرد …

هنگامی که خنده ی دختر را دید به قصد خورد کردنِ گردنش پیش رفت چون داشت مسخره اش میکرد !!!

یقه ی همتا را گرفت ؛ عزیزباجی هم نبود که بخواهد جلویش را بگیرد اما آن چشمان لعنتی…

آن غمِ عمیقِ درون چشمانِ دخترک باز هم باعث شد دستش بلرزد .

چیزی که برای کوروش خیلی وقت بود که پیش نیامده بود .

شاید سالها می گذشت از تردیدش در تلافی کردن یا مجازات دیگران …

برایش پشیزی اهمیت نداشت اشک و التماسِ طرف مقابلش اما چشمانِ این دختر چه داشت که بدون کلمه ای التماس یا آه و ناله ای این چنین او را مردد میکرد…

فکش روی هم فشرده شد .
بند انگشتانش از فشار زیاد رو به سفیدی بود.

او را چه به دلسوزی
او را چه به ترحم
ناسلامتی لقب کوفتیش جلاد بود .

مگر او نبود که دختر سیامک را درون قفس سگها انداخته و او را در حد مرگ ترسانده بود ؟

کم آن افریطه جیغ و داد کرد؟
کم زجه زد؟
کم التماس کرد ؟

پس چرا نمیتوانست با این یکی هم همانطور رفتار کند ؟

چرا داشت تخته گاز میرفت تا دخترک را به شهر برساند ؟

میتوانست همین جا کلکش را بکند .

احتمالا دخترک یا خودش خلاف بود یا اطرافیانش پس اگر زنده میماند احتمال شر شدنش بود .

هوا تقریبا تاریک شده بود و اطرافش تا چشم کار میکرد درّه بود و رودخانه هایی با آب های تند و خشن .

اگر دخترک داخل آب می افتاد حتی جنازه ای هم از او باقی نمی ماند …

با این فکرها خود به خود سرعتش کم شد ماشین را به سمت کنار جاده مایل کرد و همزمان نگاه زیر چشمی به دخترِ بی نهایت ساکتِ کنار دستش انداخت .

جا خورد .
دخترک چنان خوابیده بود انگار که سالهاست نخوابیده …

سرعت ماشین کم و کمتر شد و درست وسط جاده باریک و خاکی ایستاد .

بهت زده به صورت همتا نگاه میکرد…

– یعنی این دختر انقدر کله خره که کنار دست من گرفته خوابیده ؟
با خودش نمیگه شاید بلا ملایی سرش بیارم…!؟

این دختر از قماش خودش بود .
هر لحظه بیشتر مطمئن میشد .

کوروش جنس مونث را خوب میشناخت .

هر چقدر هم که میخواستند خود را محکم و قوی نشان دهند هنگامی که با اویِ خشمگین تنها میشدند خود را می باختند و تبدیل به موشی بی آزار میشدند .

اما این دختر انگار تنها چیزی که اصلا برایش اهمیت نداشت جانش بود .

اخم هایش درهم رفت .

یک لحظه برای ثانیه ای به این فکر کرد که شاید این دختر از قماش او نیست بلکه زخم خورده هم قماشان اوست .

با این فکر دوباره غمِ چشمانِ همتا یادش آمد .

شاید دلیلِ جفتک پرانی های همتا هم همین بود وگرنه چرا کنار باجی همچون برّه ای آرام بود …

نگاهش روی صورتِ گرد و تپل همتا چرخید .

لپ های گوشتی و گلیش معصومیت صورتش را بیشتر میکرد …

چشمانش پایین تر آمد و روی لبانِ دخترک ثابت ماند .

صورتِ بی نهایت سفیدِ دختر لبانِ صورتیش را بیشتر به نمایش میگذاشت .

لبانش حالتی غنچه مانند داشت …

سیبک گلوی کوروش تکانی خورد .
آب دهانش را قورت داد .
هوای ماشین گرم نشده بود؟

چشمانش دوباره شروع کرد به هرز رفتن .
اندام دخترک پر بود بر عکس تمام دوست دخترهایش.

دستش به سمت بازوی همتا رفت همین که خواست نرمیه دخترک را دوباره لمس کند صدای بوق ماشینی او را از جا پراند …

از آینه نگاهی به عقب انداخت و با دیدن نیسانی که پشتش بود سریع حرکت کرد.

شیشه سمتش را تا ته پایین داد .

داشت چه غلطی میکرد؟

چشمانش از ناباوری گرد شده بود و پر از خون .

داشت به یک دختر دست درازی میکرد؟

دختری که حدس میزد زخم خورده عوضی هایی هم چون خودش بوده…

یعنی انقدر پست شده بود ؟

کوروشی که از چنین کارهایی در حد مرگ بیزار بود…

کوروشی که خلافش آوردن دخلِ همین متجاوزان و دزدان و قاتلان بود حال خودش داشت تبدیل به یک متجاوز میشد .

اویی که تا طرف مقابلش راضی نبود به او نیم نگاهی هم نمیکرد .

حالا داشت دختری که کنارش خواب بود را دید میزد و بدتر از آن دستش به هرز سمتش رفته بود…

– لعنتی….لعنتی….لعنتی

 

* همتا *

با صدای عربده ای کنار گوشش پر از ترس و وحشت از خواب پرید .

برای لحظه ای فکر کرد طبق معمول صدای فریادهای پدرش است که مادر بیچاره اش را مسلسل وار به باد کتک و تحقیر گرفته .

نیم خیز شد تا برود و جلوی پدرش را بگیرد اما ناگهان خود را داخل ماشین و کنار کوروش دید…

گنگیِ خواب از سرش پرید و دنیا برای هزارمین بار روی سرش آوار شد .

مرد روانی کنار دستش بنا به دلایلی داشت فریاد میزد و محکم روی فرمان می کوبید…

برایش ذره ای مهم نبود که این مردک چرا چنین در حال پاره کردن گلویش است .

خیلی نامحسوس خود را از او دور کرد و به در چسباند .

سعی کرد آرام نفس بکشد تا حتی صدای نفس هایش هم جلب توجه نکند .

یاد گرفته بود در جمع مردان تا حد ممکن نامرئی باشد .

مخصوصا حالا که مرد کنار دستش به کوه آتشفشانی میماند که هر لحظه امکان داشت فوران کند .

زیر چشمی نگاهی به کوروش انداخت .

دستانش دور فرمان مشت شده بود و پوست گردنش به قرمزی میزد .

بیشتر به در چسبید .

چیزی به آزادیش نمانده بود و نمیخواست کوچکترین بهانه ای دست این مردک روانی بدهد …

سعی کرد ضربان تند قلبش را آرام کند .
نگاهش را به بیرون داد .

جاده ای باریک که یک سمتش کوه بود و سمت دیگرش دره ای عمیق و پر از دار و درخت .

احتمالا در روشنایی روز منظره ای بی نهایت زیبا بود اما حالا که هوا تاریک شده بود بیشتر ترس و ناامیدی را به دلِ همتا القا میکرد…

 

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan