رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 2

 

 

افرادش انگار کم کم از آن حالت رخوتِ ناشی از چشم چرانی بیرون آمده و متوجه حال خراب اربابشان شده بودند.

فولاد که سمت راست سامان ایستاده بود از گوشه چشم دید که رضا در حال خاموش کردن گوشیش است به زور جلوی خنده اش را گرفت اما نمیتوانست او را سرزنش کند.

زنگ موبایلش یک آهنگ شیش و هشت مسخره بود که اگر در این مکان صدایش در می آمد بی شک این بشکه باروت روبرویشان منفجر میشد و ترکش هایش تماما شامل حال رضا میشد…

کوروش که دید بزدلان روبرویش نمیخواهند چیزی بگویند خودش شروع کرد…
مثل همیشه بی تفاوت و بی خیال :

– به نادر بگو بعد از اینکه یه بیست و خورده ای ساعت خوابیدم خودم میام.
نیازی نیس سگاشو بفرسته سراغم.
حالام گمشید از جلو چشمام…

و بعد بدون اینکه به کسی نگاه کند پاهایش را روی کاناپه کشید و دختری که هنوز کنارش نشسته بود را با حالت منزجری انگار که به یک گربه ولگرد لگد میزند از روی کاناپه پرت کرد.

در جواب جیغ معترضش دوباره چهره اش در هم رفت در حالی که کامل دراز میکشید و ساعدش را روی چشمانش میگذاشت غر زد :

– مرگ…زنیکه
سامان رفتی این دوتارم ببر

سامان اما مانده بود چه کند.
از یک طرف نادر خشمگین و غرش کنان منتظر بود تا او ماموریتش را انجام دهد و کوروش را برایش ببرد.

از طرف دیگر این موجود به ظاهر بی خیال که روی کاناپه دراز کشیده بود و در باطن کوه آتش فشانی بود که منتظر یک تلنگر بود تا فوران کند و هر چه سر راهش است را بسوزاند …

نگاهی به فولاد انداخت که داشت با چشم و ابرو اشاره میکرد که چیزی بگوید.

نگاهی به پرویز انداخت او هم چشم ابرو می آمد اما نه به او به دختری که گوشه لبش را گزیده بود و به ظاهر از کارهای او ناراضی …

سامان اخمی به زنان ایستاده بالای سر کوروش انداخت و جدی گفت :

– برید حاضر شید سریع…

آنها که انگار وظیفه خود را انجام داده بودند بدون اینکه خم به ابرو بیاورند با لوندی و عشوه گریه افراطی به سمت اتاق خواب رفتند تا لباس بپوشند و احتمالا در دل برای به دام انداختن شکار بعدیشان نقشه میکشیدند.

با نگاهی به رضا و پرویز فهمید که تقریبا موفق به شکار شده اند…

نفس عمیقی کشید و آدم کردن افرادش را به بعد موکول کرد.

گوشیش دوباره لرزید و ندیده میدانست که نادر است گلویی صاف کرد و تمام شهامت باقی مانده اش را برای حرف زدن جمع کرد با احتیاط گفت :

– آقا رئیس دستور دادن هر چه زودتر تشریف ببرین پیششون …

کوروش که تقریبا نزدیک به خواب بود و از پاره شدن چرت نیم بندش بدخلق تر شده بود چرخید و روی شکم دراز کشید.

کوسن زیر سرش را محکم بغل کرد و بدون اینکه چشم باز کند با صدای خواب آلودی غرید :

– رئیست غلط کرد …

سامان لب بالایش را گزید و نگاه درمانده ای به فولاد انداخت.

فولاد دستانش را به حالت تسلیم بالا گرفت و بی صدا لب زد :

– منو بی خیال دادا…

سامان پوفی کشید اما همینکه دوباره گوشیش لرزید ؛ فکری به سرش زد.
سریع تماس را وصل کرد و روبه کوروش گرفت.

کمی بلند که نادر پشت تلفن هم بشنود گفت :

– آقا من الان به رئیس چی بگم پشت خطن…

کوروش به زحمت یکی از چشمانش را باز کرد و نگاه بدی به سامان انداخت.

گوشی را از دستان یخ زده سامان کشید و دوباره به پشت خوابید.

نگاه سرخش را از نگاه ترسیده سامان برنداشت و گوشی را دم گوشش گرفت.

بی حوصله گفت:

– ها..؟

– ها و زهرمار ، مرتیکه چرا گوشیتو خاموش کردی؟

چرا اون سامان تن لش گوشیشو جواب نمیده …
کدوم گوری رفتی …

خیلی کار خوبی کردی که به خودت استراحت و تفریحم میدی ؟…

باز اون زنیکه ها رو دورو برت جمع کردی آره…؟

کوروش نوچ کلافه ای گفت.
نادر باز هم روی دور افتاده بود و یه ریز فحش میداد و داد میکشید.

سرش انقدر درد میکرد که تحمل صدای بلند را نداشت.

کمی گوشی را از گوشش جدا کرد و میان فحش و دادو بی داد نادر آمد و بی خیال گفت :

– فقط داری گلو جر میدی …
الان یک کلمه از حرفاتو نمیفهمم.
میخوایی گوشیو بزارم رو اسپیکر تو فحش بده منم کپمو بزارم ها ؟

نادر ساکت شد.
میدانست که وقتی او اینگونه حرف میزند یعنی باز هم سردرد شده و احتمالا چند شبی است که نخوابیده.

نفس عمیقی کشید و اینبار صدایش را پایین نگه داشت.

آرام اما عصبانی گفت :

– خیلی خب بگیر کپتو بزار اما من فردا ساعت هشت شب تو رو اینجا میخوام.

کوروش یه جوری تنظیم کن که تن لشت فردا سر ساعتی که گفتم روبه روم باشه حالیته؟

کوروش اما انگار نه انگار هوم بی خیالی گفت و گوشی را به سمت سامان پرت کرد.

همانطور که جایش را برای خواب تنظیم می کرد با صدای خواب آلود اما جدی روبه سامان گفت :

– الان حال ندارم اما بعدا به حسابت میرسم زود اون دوتا رو بردار و گمشو بیرون…

بعد بدون اینکه نگاه دیگری به کسی بیندازد با بی قیدی و بی خیالی که همیشه همه را عاصی میکرد دوباره روی شکم چرخید و بالشت به بغل خوابید…

صدایی مزاحم خوابش بود.
اخمهایش در هم رفت و غلتی زد.
نه انگار صدا خیال قطع شدن نداشت…

خواب آلود و کرخت دست دراز کرد و یکی از کوسن های مبل کناریش را چنگ زد و روی صورتش کوبید.

صدا قطع شد و دوباره به خواب رفت …

اما شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دوباره صدا بلند شد.
پنجه هایش داخل کوسن فرو رفت و با شدت به سمتی پرتش کرد بلافاصله صدای شکستن چیزی آمد…

به ضرب از حالت درازکش بلند شد و با موهای پریشان و چشمانی سرخ و پف کرده در حالی که بلند بلند فحش میداد نشست.

مدتی طول کشید تا توانست تشخیص دهد منبع صدا از کجاست…

گوشیش در حال خودکشی بود.
تا جایی که یادش می آمد آن را خاموش کرده بود اما حالا روی میز جلوی کاناپه بود.

باز هم فحشی داد.
این بار به سامان…

به احتمال زیاد کار خود عوضیش بود.
البته او را میشناخت حتما به دستور نادر این کار را کرده بود…

گردنش را به چپ و راست حرکت داد و صدای شکستن قلنجش بلند شد.

بدون اینکه نگاهی به گوشیه در حال سوختنش بیندازد از جایش بلند شد و همزمان که کش و قوسی به بدنش میداد به سمت آشپزخانه رفت.

در حد یک خرس گرسنه بود …

در یخچال را باز کرد و با دیدن ساندویچ سالاد الویه چشمانش برق زد.

عاشق این سالاد بود…

پنج ساندویچ بزرگی که بی شک هنرنمایی زن محمد سرایدارش بود را برداشت به همراه یک نوشابه بزرگ مشکی رنگ.

دوباره روی کاناپه مورد علاقه اش نشست و با ولع شروع کرد به خوردن…

ماشین هنوز کامل نایستاده بود که در را باز کرد و عملا خود را از آن بیرون پرت کرد.

بدون توجه به راننده و سرایداری که متعجب و ترسیده نگاهش میکردند دوباره شماره اش را گرفت و همزمان به سمت در ویلا پا تند کرد حتی از همینجا هم صدای گوشیش را میشنید …

وارد که شد با دیدنش در آن وضعیت چنان عصبی شد که بی اختیار گوشی دستش را به سمتش پرتاب کرد اما او بدون اینکه نگاهش کند با حرکت سریعی جاخالی داد و همزمان گاز بزرگی از چهارمین ساندویچش زد …

با دهان پر چیزی گفت اما نادر متوجه نشد و اعصابش هم آنقدر ضعیف بود که با این کارش وسواس لعنتیش تحریک شود و عربده بکشد :

– اون کوفتی تو دهنتو قورت بده بعد زر بزن…

کوروش نفس عمیقی کشید و کلافه سرش را تکان داد.

لقمه داخل دهانش را جوییده نجوییده قورت داد و بعد با بی خیالی که باعث جنون فرد مقابلش میشد حرفش را تکرار کرد :

– میگم پیر شدی نشونه گیریت خیلی افتضاحه…

نادر میتوانست قسم بخورد که همین الان و در همین لحظه دود از کله اش بیرون میزند و در خود این توانایی را میبیند که با دستان خودش این گردن کلفت بی عارِ روبه رویش را خفه کند.

دیگر نتوانست.
یعنی کم آورده بود…

روی مبلی که کنارش بود وا رفت و بی حال سرش را در دستانش گرفت زیر لب نالید :

– چیکار کنم از دستت…
دیگه بریدم…
دیگه نمیکشم…
کوروش آدم شو ؛ تورو به خاک مامان آدم شو

با این حرفش لقمه در گلوی کوروش ماند.

باقی مانده ساندویچش را با کلافگی روی میز پرت کرد و نوشابه را برداشت و بدون لیوان شروع کرد قلپ قلپ خوردن…

نادر که از وضع معده اش خبر داشت با صدای خش گرفته ای که دلیلش عصبانیت و داد و بیداد اخیرش بود غر زد :

– انقد نخور اون کوفتیو
مگه معدتو اذیت نمیکنه؟

کوروش نوشابه را پایین آورد و تخس و لجباز نوچی گفت و دوباره آن مایع گازدار و مشکی را سر کشید…

نادر به جلو خم شد و آرنجش را روی زانویش گذاشت.
با کف دستش صورتش را دست کشید و بدون حرف و معنا دار نگاهش را به موجود کله خر و زبان نفهم روبه رویش دوخت.

میدانست که لج کرده.
همیشه همین بود…

وقتی اسمی از مادرشان میبرد مثل پسر بچه ها میشد و لج میکرد.
از همه بیشتر با خودش…

مثل الان میدانست که نوشابه برایش سم است اما لج کرده بود و تا ته بطری را در نمی آورد ول کن نبود…

کوروش اصلا به روی خودش نمی آورد که در سکوت و خیره دارد نگاهش میکند.

نگاهی که پر از تهدید و خشم بود.

میدانست باز مثل همیشه کلی داد و بیداد بر سرش میکشد و شاید مشت و لگدی هم بپراند.

البته به همه ی اینها راضی بود به شرطی که شروع به نصیحت و موعظه اش نکند.

متنفر بود از وقت هایی که ادای باباها را در می آورد…

متنفر بود از زمانهایی که اسم مادرشان را وسط میکشید.

پر از لج و حرص نوشابه را تا ته سر کشید و بطری خالیش را روی میز گذاشت.

از قصد و برای درآوردن لج مرد خشمگین روبه رویش آروغ صدا داری زد که طبق حدسیاتش بلافاصله کلمات قشنگی نصیبش شد…

– زهرماررر…کرّه خر

زیر چشمی به چهره درهم نادر نگاه کرد و نیشخندی زد.

هیچ وقت این روحیه وسواس گونه برادر بزرگش را درک نمیکرد.

مردی با شغل او نباید از این اداها بیاید اما این پسر هم پر از شرارت و مرض بود و قرار نبود که از نقطه ضعف برادر فرو رفته در جلد بابا ها سواستفاده نکند.

حسابی سر حال شده بود هم به خاطر آن تقریبا هجده ساعت خوابش که بیشتر به بی هوشی میماند و هم به خاطر آن چهار ساندویچ خوشمزه ای که نوش کرده بود.

البته خود خبیثش میدانست تمام اینها یک طرف و گرفتن حال دخترِ سیامک و الان هم انگولک کردن وسواس برادرش یک طرف همه اینها دست به دست هم داده بود تا حسابی سرخوش شود …

دست بر زانو زد تا بلند شود و لباس بپوشد.

– کجا خبرت…؟
بشین کارت دارم

پوف کلافه ای کشید و نیمخیز نشده نشست.

با مکث کوتاهی دوباره روی کاناپه دراز کشید.

حالا که قرار بود نادر دوباره برایش سخنرانی کند ترجیح میداد دراز بکشد.

اگر او اینجا نبود دوباره میخوابید.

لامصب خوابیدن با شکم پر مزه دیگری میداد و گور بابای دکترش که میگفت بعد غذا بلافاصله دراز نکش برای معده ات بد است …

کلا انگار دکترها حسودن هر چیز خوب و لذت بخش را مضر میدانند…

کوسن مبل محکم به سرش خورد و او را از آن حس خواب آلوده و فکر و خیال های بی ربطش بیرون کشید…

– بی شرف من یه ساعته دارم با دیوار حرف میزنم…؟

دیگر داشت روی اعصابش لی لی میرفت این برادر بزرگتر.

کلافه نالید :

– من نمیدونم پس این ننه ما چی به تو یاد داده…
بابا تا جایی که من یادمه به من میگفت چیز پرت کردن کار بدیه پس تو کجا بودی اون موقع ها ؟

نادر میدانست که این موجودِ نفهم و بی عار روبه رویش دوباره زده به در بیخیالی و اینگونه می خواهد از زیر بار کاری که کرده در برود.

این اخلاقش را از بچگیش داشت.
وقتی خرابکاری میکرد که از قضا اصلا هم از انجام دادنش پشیمان نبود.

وقتی هنگام بازخواستش فرا میرسید آنقدر حرف های بی ربط میزد و آنقدر سوال های چرند می پرسید تا پدر و مادرش را به خنده می انداخت و اینگونه از زیر تنبیه و مجازات در میرفت…

الان هم همین بود ناکِس.
با آن اخلاق مزخرف و زبان تندش انگار مهره مار داشت.

کوچکترین مزه پرانی که میکرد سریع دلش نرم میشد.

شاید به خاطر اختلاف زیاد سنشان بود.
خدابیامرز مادرشان سر پیری زنگوله پای تابوت میخواست انگار …

نادر سربازی بود که شنید مادرش باردار است اولش عصبانی شد و پیش دوستانش کمی شرمنده حتی تا دو سه ماه بعد از دنیا آمدن بچه نزدیکش نشده بود و نیم نگاهیم به او نینداخته بود اما یک روز مادرش از قصد یا بدون قصد بدون بچه از خانه بیرون زد …

 

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan