رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 3

 

داخل اتاقش بود که صدای وحشتناک گریه اش بلند شد.

هر چقدر صبر کرد تا مادرش سر برسد و صدای آن موجود را خفه کند فایده نداشت…

با عصبانیت از اتاقش بیرون رفت و به ضرب در اتاق بچه را باز کرد.

آنقدر صدایش نخراشیده بود که اگه دلش را داشت همان لحظه او را از پنجره به بیرون پرت میکرد.

کلافه به سمتش رفت و خواست سر نوزاد سه ماهه فریاد بزند که با دیدن صورت و چشمان معصومش لال شد.

همان چشمانی که بعد بیست و شش سال هنوز هم او را خلع سلاح میکند.

از همان لحظه به بعد کوروش شد تمام زندگی نادر…

چنان مهری به دلش ریختن که انگار بچه ی خودش بود نه برادر بیست سال کوچکتر از خودش …

غمگین شد.
شانه هایش پایین افتادن.

نمی خواست ، به خدا قسم که چنین آینده ای را برای عزیز کرده اش نمی خواست …

دلش نمی خواست آن چشمان معصوم جایش را به شرارت و شیطنت بدهد.

دلش نمی خواست آن دل رحمی و نازک دلی جایش را به اینهمه خشونت و بی وجدانی بدهد…

اشتباه رفته بود.
خودش کرده بود و حالا چند وقتی بود که دست و پا میزد تا درستش کند ، تا قبل اینکه دیر شود…

نفس عمیقی کشید.
باید از در آرامش وارد میشد.

برادر جانورش را میشناخت.
اگر اینگونه عصبانی ادامه میداد یا همینطور بی خیالی طی میکرد و جواب های سربالا و حرف های بی ربط تحویلش میداد یا او هم از کوره در میرفت که آن وقت باید مثل خروس جنگی به هم میپریدن.

از جایش بلند شد و به سمت کوروش رفت.

بالای سرش ایستاد.
کوروش با حس سایه ای بالای سرش چشمش را باز کرد و با دیدن نادر درست بالای سرش سریع پاهایش را جمع کرد و گارد گرفته نشست…

کم با هم دعوا نکرده بودند و حالا هم انتظار داشت نادر کتش را دربیاورد و او را دوباره به مبارزه دعوت کند.

کوروش برای خودش بزن بهادری بود اما لعنتی ضربه شصت برادر بزرگترش را هم بارها چشیده بود برای همین هوشیار نشست …

نادر به عکس العمل برادرش لبخندی کنایه آمیز زد و حینی که کنارش مینشست گفت:

– کاش اندازه یه سرسوزن که از مشتام حساب میبری رو از حرفام حساب می بردی…

کوروش که دید نادر در فاز کتک کاری نیست ریلکس تر نشست.

شکمش زیادی پر بود و احساس سنگینی میکرد برای همین اصلا حس و حال دعوا را نداشت اما از زبان کم نیاورد.

با ابروهای بالا پریده گفت:

– ناراحتی از اونم حساب نمیبرم…
البته یه چهار پنج سالِ دیگه که حسابی پیر شدی و جون مشت زدن نداشتی اون موقع کلا دیگه آدم حسابت نمیکنم…

نادر تک خنده ای کرد و بطور ناگهانی دست دور گردن آن گردن کلفتِ زبان دراز انداخت و او را محکم به سمت خودش کشید.

بعد مشت دست دیگرش را محکم گره کرد و تا میتوانست به سرش فشار داد.

بازم همان کار را کرده بود.
انگار که نیفتادن در دام این خر مهره دار کار حضرت فیل است.
دوباره با زبان بازی خشم آتشین نادر را فروکش کرده بود…

– تو یه هفت خطِ زبون بازی…

اینها را با حرص از لایه فک قفل شده اش گفت و صدای داد کوروش را به جان خرید ،

کوروش در حالی که سعی میکرد دست برادرش را از دور گردنش باز کند به خاطر فشاری که به گلویش وارد شده بود با صدای خفه و دورگه ای غرید :

– ول کن مرتیکه…
خفم کردی…
تو میدونی من از این شوخیِ کوفتیِ تو متنفر…
آییییی ول کن جون کوروش

قبل از اینکه حرفش تمام شود نادر موهای پرپشت و مشکی برادرش که همیشه به رنگ و حجم آن حسادت میکرد را در چنگش گرفت و کشید بعد با خنده ولش کرد…

کوروش با غیظ نگاهش کرد.
با یک دست گردنش را ماساژ میداد و با دست دیگرش موهای آشفته اش را مرتب میکرد …

– مثل دخترا دعوا میکنی مو که میکشی یهو بیا چنگ و گازم بگیر تکمیل شه دیگه…

نادر به حرص خوردن برادرش با صدای بلندی خندید و فحش بدی که کوروش داد هم باعث نشد خنده اش قطع شود…

میان خنده ی نادر بلند شد و به سمت اتاقش رفت.

پنج دقیقه بعد لباس پوشیده و به سمت آشپزخانه میرفت…

– چای میخوری ..؟

نادر اما تصمیم داشت که بعد از یک سال و اندی تردید هایش را کنار بگذارد و با کوروش جدی صحبت کند‌.

اخلاقش را میدانست.
اگر دستوری حرف میزد بدتر خوی لجبازش را تحریک میکرد پس با لحنی معمولی گفت:

– نیومدم ازم پذیرایی کنی بیا اینجا کارت دارم…

نخیر مثل اینکه بی خیال نمیشد.

قید چای که خیلی هوس کرده بود را زد و به سمت برادر بزرگش رفت.

این بار روبه رویش نشست ، کمی به جلو مایل شد و ساعد دستانش را روی زانوهایش گذاشت و منتظر به چشمان نادر نگاه کرد…

نادر اما با عشق و تحسین برادر کوچکش را نگاه کرد.

تیشرت سفیدی پوشیده بود که بازوهای برجسته و آفتاب سوخته اش را به خوبی قاب گرفته بود و طرز نشستنش باعث شده بود که ماهیچه های شانه اش بیرون بزند و از اینی که هست چهار شانه تر دیده شود.

صدای سرخوش و طعنه آمیز کوروش او را از دنیای دیگری به واقعیت پرتاپ کرد :

– میگم جون نادر تعارف نکن اگه چشمتو گرفتم بگو…

نادر اما اینبار نه خندید و نه حتی دوباره چیزی به سمتش پرتاپ کرد و نه فحشش داد.

برعکس تصورات کوروش با صدای غمگین و پر حسرتی گفت:

– تو کی اینقدر بزرگ شدی…
کی اینقدر مرد شدی…
کی وقت کردی اینقدر نامرد بشی…
حیفی…
به ولله حیفی داداش

ابروهای کوروش تا فرق سرش رفت.

یکهو چه شد که برادرش از فاز خنده و شوخی به فاز غم رفت؟

متعجب پرسید :

– چی میگی حقه جدیدته ؟
میخوای مثلا وجدان منو انگولک کنی ؟

بیخیال داداش دختر سیامک حقش بود …
البته که نه من نه بچه ها هیچ کدوم حتی انگشتمونم بهش نخورده.
زنیکه الکی کولی بازی در میاورد…

نمیفهمید ؛ شاید هم نمیخواست که بفهمد منظور نادر فقط به اذیت کردن دختر سیامک نبود.
به تمام بی رحمی ها و قلدری هایش بود.

بار دیگر به صورت جذاب و خواستنی برادرش نگاه کرد.
به چشمانش کمی بیشتر…

قلبش تیر کشید هنوز هم همانند اولین بار با دیدن چشمانش دلش میلرزید…

درستش میکرد…
بااااید درستش میکرد.

خودش مقصر بود.
خودش کرده بود.

زمانی که جوانتر بود.
زمانی که پدرش این شغل کوفتی را در دامنش گذاشت و خودش و مادرش در یک تصادف از بین رفتن…

از تمام دنیا عصبانی بود.
وقتی برادر هشت ساله اش را بی تاب مادرش میدید بیشتر عصبانی میشد.

وقتی گریه اش را میشنید سرش فریاد میزد که مرد گریه نمیکند.

هنگامی که از مدرسه می آمد و پای چشمش کبود بود و شکایت میکرد که توسط کلاس بالاتر ها کتک خورده ؛ به جای اینکه مثل مادرش او را در آغوش بگیرد تهدیدش میکرد که اگر چشم آن پسر را همانند چشم خودش کبود نکند اینبار از برادر بزرگش کتک میخورد.

به خیال خودش میخواست گرگ بارش بیاورد به جای اینکه طعمه بار بیاید اما نفهمید با وارد کردن پسر بچه ی هشت ساله به داخل دنیای کثیفش روز به روز او را میکشت.

وجدانش را ،
دل رحمیش را ،
مردانگیش را…

نفس عمیقی کشید که باعث شد دوباره قلبش تیر بکشد.

چند وقتی بود که ناکوک شده بود.
لعنتی ساز مخالف میزد .

شاید برای همین ترسیده بود.
اگر میمرد برادرش چه میشد ،
آینده اش همین حالا هم سیاه بود

تمام زندگیش در دعوا و قلدری و خون ریزی خلاصه شده بود.
اگر میمرد کوروشش از اینی که هست بدتر میشد…

دلش میخواست سروسامانی به زندگی برادر کوچکش بدهد.

از خودش که گذشته بود ، شاید یک آرزوی محال بود اما دلش میخواست قبل مرگش ازدواج برادرش را شاید هم بچه دار شدنش را ببیند.

با صدای آرامی رو به چهره خونسرد کوروش کرد و گفت:

– میخوام که بری…

کوروش تای ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید :

– کجا ؟
ماموریت جدیده ؟
نکنه یه کلکسیونر جدید پیدا کردی باز ، سفارش مفارشی بهت دادن؟

نادر اما لبانش را محکم به هم فشار داد و سری به نشانه منفی تکان داد.

لحظه به لحظه مصمم تر میشد.
باید تا دیر نشده برادرش را از این لجن زاری که پدرش و بعد خودش درست کرده بود بیرون میکشید.

اگر در این جابه جایی عتیقه جات گیر پلیس میفتاد چه؟
آنوقت هیچوقت خودش را نمی بخشید..

با صدای جدی گفت :

– میخوام از تشکیلاتم بری …
دیگه نمیخوام تو این کار باشی.

میخوام یه مدت بفرستمت پیش عزیز باجی بعدشم برو سراغ همون نمایشگاه ماشینت میخوام کلا بکشی کنار…

گوش هایش درست نمیشنید انگار.
الان چه گفت؟
باید برود؟
از تشکیلات برود ؟

این جدید بود.
خیلی با هم دعوا داشتند…

اصلا اگر یک روز تا غروب به هم نمی پریدن جای تعجب داشت اما هیچوقت پیش نیامده بود که برادرش او را از خود براند…

کارهای بدتر از شکنجه دختر سیامک هم کرده بود.
یعنی همه اینها به خاطر آن زنیکه افریطه بود ؟

عصبی از جای خود بلند شد و با صورتی سرخ و تن صدای بالا رفته ای گفت :

– چی میگی تو …
حالت خوش نی انگار…
داری منو بیرون میکنی فقط بخاطر اون زنیکه …

تاب نیاورد و شروع کرد دور خودش و پذیرایی چرخیدن.

نادر در سکوت نگاهش میکرد این عکس العملش را حدس میزد…

دستی داخل موهای به هم ریخته اش کشید و برزخی به سمت نادر برگشت.

با صدای خشنی غرید :

– اون زنیکه حقش بود.
بدتر از اینام حقش بود …

تو اصلا میدونی چه کثافتیه ؟
تو پارتیا دخترای ساده و عقده ای که از بابا ننشون قهر کردن رو گول میزنه.

باهاشون طرح دوستی میریزه بعد مخشونو با قصر طلایی و شاهزاده و این شرو ورا میزنه

بعد بشکنی زد و دوباره ادامه داد…

– به همین آسونی دختره چشم وا میکنه و میبینه تو دبی و عربستان و افغانستان زیر خواب مرداشونه.

حالا تو دلت برا اون جونور سوخته و به خاطرش داری منو میندازی بیرون؟

نادر با نگاه خیره ای به چشمان سرخ شده و عصبی کوروش گفت :

– سوپر منی یا رابین هود ؟
به تو چه مربوط ها؟

کوروش با اخم غلیظی نگاهش را یک دور ، دور سالن چرخاند.

دست به کمرش زد
نیمچه لبخندی روی لب های نادر نشست.

این حالت برادرش را میشناخت.

وقت هایی که از حرف زدن کم می آورد یا به هر دلیلی خجالت میکشید اخم میکرد و نگاهش را به هر کجا میداد الا چشمان طرف مقابلش.

قلبش کمی آرام گرفت.
پس درون برادرش هنوز کمی مردانگی وجود داشت…

کوروش که دید راه فراری از نگاه مچ گیرانه و خیره برادرش ندارد دندان به هم سایید.

دوباره روی مبل روبه روی نادر نشست و غرید :

– نادر ول کنا …

نادر اما ول نمیکرد.
حالا که میدید برادرش هنوز یک چیزایی حالیش است ؛ باید قاطع و جدی برخورد میکرد.

او را مثل کف دستش میشناخت.
میدانست کوروش اگر خودش بخواهد بی نهایت غیرتیست و متعصب.

شاید اطرافیانش با دیدن بولهوسی هایش و پلکیدن زنان رنگ و وارنگ دور و برش او را بی غیرت و لاقید بدانند اما چیزی که خود کوروش هم نمیدانست غیرتی بودن بی حد و اندازه اش است…

نادر این را از تمام وقت هایی که نام مادرشان را جلوی او میگرفت و بلافاصله رگ گردنش باد میکرد فهمیده بود.

اما نمیدانست که این تعصب و غیرت برای دیگران هم سهمی دارد یا نه ولی امروز متوجه شد و تمام آن خودخوری و عصبانیتش با فهمیدن این موضوع دود شد و به هوا رفت…

کوروش فتانه دختر سیامک را به این دلیل که دختران ساده لوح را گول میزد داخل قفس سگان نگهبانش انداخته بود و او را تا سر حد مرگ ترسانده بود.

طوری که خبرش به او رسیده دخترک چنان شوکه شده که قدرت تکلمش را موقتا از دست داده…‌

سر سوزنی برایش اهمیت نداشت چه بلایی سر آن دخترِ شیطان سفت تر از پدرش آمده.

مطمئنا سیامک به دنبال کسی که چنین کاری را با دردانه اش کرده میگشت اما حتی اگر میفهمید که چه کسی این کار را کرده برادرش از پس خودش برمی آمد.

بی خود که لقب جلاد را یدک نمیکشید …
ظاهر آرام و بی خیالش همیشه دیگران را به اشتباه می انداخت.

اما همینکه تنشان یک بار به تن کوروش میخورد میفهمیدن که با چه کسی طرف هستند …

پس از این بابت نگران نبود.
تمام نگرانیش برای این بود که بیش از حد دشمن داشت و آمارش را هم داشت که روز به روز خشونت در کارش بیشتر میشد…

این را اصلا نمیخواست.
حتما او را نزد عزیز باجی میفرستاد.

 

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan