رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 32

 

بلافاصله جاری شدن خون را روی گونه اش حس کرد…

– یا خدا اینا رسما برای کشتنمون اومدن کوروش…

نادر این را در حالی گفت که اسلحه اش را به حالت آماده جلوی صورتش گرفته بود

دندان هایش را به هم سایید و با شانه اش خون روی گونه اش را پاک کرد…

– کثافتای بی شرف..

از شیشه جلوی ماشین روبرویش میدید که آن سیاه پوشان در حال نزدیک شدن هستند

آن عوضی ها هر که بودند برایش مهم نبود

کوروش یک به یکشان را تکه و پاره میکرد ..

– نادر هوامو داشته باش..

منتظر نماند تا نادر جلویش را بگیرد و به چی گفتن متعجب و ترسیده اش هم اهمیت نداد

کنار دیوار سر خورد و روی دو پایش نشست

با نفس عمیقی ناگهانی خودش را به سمت ماشین روبرویش پرت کرد و همزمان چند تیر به سمت مردان روبه رویش شلیک کرد..

یا خدای بلند نادر در فریاد پر از درد چند نفر دیگر گم شد

اگر ذره ای مردد میشد آن مردان سیاه پوش دخلشان را می آوردند

با این کارش تیراندازی به طرز دیوانه واری شروع شد

حالا که نادر در یک سمت بود و او در سمت دیگر بهتر می توانستند از خودشان دفاع کنند

نیم نگاهی به نادر انداخت

کنار دیوار ایستاده بود و هر چند لحظه یکبار شلیک میکرد

کوروش بلافاصله روی زمین دراز کشید

از زیر ماشین پاهای آنها را نشانه گرفت و سریع تیراندازی کرد

تیر که به ساق پایشان میخورد با فریاد بلندی روی زمین می افتادند و از درد به خودشان می پیچیدند

مشخص بود غافلگیر شده اند

احتمالا حدس نزده بودند که کورش یا نادر مسلح باشند چه برسد که بتوانند اینطور تارومارشان کنند ..

– کوروش حالت خوبه…؟

با فریاد نادر از روی زمین بلند شد

هر چهار مرد روی زمین افتاده بودند و از درد به خودشان می پیچیدند

با کف دستش خون روی چشمش را پاک کرد

پر از خشم به سمت یکی از آن عوضی ها رفت

پایش را محکم روی ساق پای خورد شده مرد گذاشت و فشار داد

عربده دردناکش کمی آرامش کرد..

– مث بلبل برام چه چه میکنی وگرنه یکی ازین سوراخ خوشگلا که رو پاته رو تو کلت درست میکنم
حالیت شد؟؟

روی صورت رنگ پریده مرد خم شد

برای اینکه او بتواند حرف بزند فشار پایش را کم کرد و ادامه داد..

– کی شماها رو فرستاده سراغم ؟

 

مرد اما انگار که تمام تمرکزش روی پای داغانش بود..

– پام
دارم میمیرم
آیی پام

پایی که روی زخم گلوله مرد بود را بلند کرد و با تمام توانش روی صورتش کوبید

صدای آه و ناله مرد درجا خفه شد

نگاه خشمگینش را به سه نفر دیگر داد

نادر سلاح هایشان را به گوشه ای پرت کرده بود و اسلحه اش را به طرفشان نشانه گرفته بود

هر سه را از نظر گذراند

یکی از آن سه نفر به پهلو روی زمین افتاده بود و انگار نفس نمیکشید

حدس اینکه طرف مرده باشد برایش سخت نبود

به جهنمی زیر لب گفت

یقه یکی از آن ها را گرفت و از روی زمین بلندش کرد

مرد پایش را خم کرده بود تا وزنش روی آن نیفتد

چهره نادر از دیدن پای تقریبا آویزان شده مرد در هم رفت

انگار که استخوانش کاملا شکسته بود و آن پا از وسط ساقش به پایین فقط به وسیله گوشت و پوست به بدنش وصل بود .

– یه بار میپرسم مردک
کی شماها رو فرستاده
جواب دادی که هیچ
جواب ندادی مث اون رفیقت میفرستمت اون دنیا…

 

صدای مرد از درد زیادی که میکشید می لرزید …

– من فقط مامور کشتنت بودم همین..

با یک دست یقه مرد را گرفت

دست دیگرش را مشت کرد
تا روی صورت آن عوضی بکوبد اما ناگهان صدای شلیک گلوله بلند شد

چیزی روی صورتش پاشید

هیکل مرد شل شد و محکم روی زمین افتاد

تمام اینها در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد

صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد

کوروش سریع به خود آمد

نگاهش را از مغز متلاشی شده مرد گرفت و نادر خشک شده را دنبال خودش به بیرون کشید…

– بیاین اینجاااا زود باشین..

با شنیدن صدای آشنایی که به هیچ وجه انتظار آنجا بودنش را نداشتند هردو به طرفش چرخیده و غافلگیر شدند…

 

* همتا *

داخل خیابان بهشتی که پیچید دلش خواست سرش را به فرمان بکوبد

با دیدن نمایشگاه های ماشین تازه یادش آمد کورش آدرس بنگاهش را به او داده نه خانه اش

دلش میخواست انقدر جیغ بکشد تا حرصش خالی شود

مطمئنا ساعت چهار صبح نمی توانست او را اینجا پیدا کند

بدون هدف با کمترین سرعت فقط می راند

کاملا نا امید شده بود

به احتمال زیاد افراد برادرش تا به الان به خانه کوروش رسیده بودند

فقط خدا خدا می کرد که آن پسرک غد و پررو از پس خودش بربیاید

– حالا چیکار کنم ؟
کجا برم ؟

کاملا به بن بست رسیده بود

نه راه پس داشت نه راه پیش

نمی توانست برگردد

هیراد به محض دیدنش او را می کشت

از طرفی نمی دانست کجا باید برود

او حتی لباس مناسبی هم به تن نداشت

تنها دارایی اش ماشین زیر پایش بود که حتی نمی توانست آن را بفروشد

هیچ مدارکی همراهش نداشت

بغض راه گلویش را بست

احساس بدبختی و بی کسی می کرد

احساس میکرد تمام دنیا بر علیه اوست

ماشین را کنار خیابان کشید

پیشانیش را روی فرمان گذاشت و از ته دلش زار زد…

– لعنت به این زندگی…
نمی خوام باشم…

نمی خوام تو این دنیا باشم …
نمی خوام تو هیچ جای این دنیای لعنتی باشم

با خود زمزمه می کرد و اشک می ریخت

در حال و هوای خودش بود که با صدای بلندی سریع سرش را از روی فرمان برداشت

با پشت دستش چشمان اشک آلودش را پاک کرد و به اطرافش نگاه کرد

آن صدای بلند چندین بار دیگر تکرار شد و همتا قبلا هم آن صدا را شنیده بود

همین هم مطمئنش کرد که آن صدا صدای شلیک گلوله است

چند صد متر جلوتر ونی مشکی توجه اش را جلب کرد

ماشین را به حرکت درآورد و با کمترین سرعت به محل تیراندازی نزدیک شد

قلبش ضربان دیوانه وارش را از سر گرفت

حدس اینکه آن تیراندازی ها به کورش ربط داشته باشد تنش را لرزاند

از کنار ون که عبور کرد صدای آژیر پلیس را شنید و همزمان کوروش را همراه برادرش دید که از در بیرون می آمدند

حس اینکه ممکن است گیر پلیس بیفتند یا بدتر از آن افراد برادرش سر برسند باعث شد سریع خم شود و در ماشینش را باز کند

با صدای بلند و مضطربی فریاد زد..

– بیاین اینجاااا زود باشین..

سر کوروش که به سمتش چرخید سریع صندلی شاگرد را خم کرد تا آنها بتوانند سوار شوند

کوروش و نادر خودشان را داخل ماشین پرت کردند و همتا قبل از اینکه در کامل بسته شود با آخرین سرعت از آنجا دور شد..

مقصدی نداشت فقط با سرعت بالایی میراند

میترسید تعقیبش کنند

از افراد هیراد هر کاری برمی آمد

سکوت آن وقت صبح را صدای پر از اضطراب نادر شکست ..

– کوروش حالا چیکار کنیم
حتمی الان پلیسا ریختن تو بنگاهت
دو تا جنازه اونجاس با کلی جای تیر رو در و دیوار
ماشینتم که دم در پارکه
به صبح نرسیده میان سروقتمون..

با این حرف نادر درونش آشوب تر شد

حس شرمندگی سرتاپایش را همانند آب داغی سوزاند

اگر آن شب آنطور خودخواه و بی فکر درون ماشین کوروش نمی پرید حالا برای این دو برادر چنین دردسری درست نمی کرد

اینکه برادر بی شرفش قصد کشتنشان را هم داشت بیشتر به شرمندگیش دامن میزد..

– فعلا باس بریم یه جای امن ..

صدای کوروش برعکس صدای برادرش آرام و کاملا خونسرد بود

همتا از آیینه نگاهی به پشت سرش انداخت

نادر را دید که به حالت کلافه ای چشمانش را می مالید

– چطور انقدر بی خیالی پسر

می دونی تا الان پلیس تمام ماشیناتو حتی خود نمایشگاهتم مصادره کرده ؟

احتمالا تا چند ساعت دیگه جیک و پوکمونو فهمیدن
رسما مجرمای فراری حساب میشیم الان..

– نادر همه اینایی که گفتی رو میدونم
خودم حلش میکنم
ول میکنی تو..؟؟

همتا نتوانست تحمل کند

نگاهش را لحظه ای از خیابان خلوت روبرویش برداشت و به آیینه داد

همان لحظه چشمان کوروش هم بالا آمد و با هم چشم در چشم شدند

نفهمید چه شد که آن نگاه خونسرد کم کم رنگ خشم به خود گرفت..

– بزن کنار..

متعجب پلکی زد

چه اتفاقی افتاد که کوروش این چنین نگاهش کرد ؟

چرا لحنش چنین حرص دار شد؟

– بزن کنار بهت میگم..

اخم هایش به خاطر لحن خشن و دستوری کوروش درهم رفت

چرا چنین طلبکار رفتار میکرد ؟

ناگهان چیزی به ذهنش رسید

شاید این مرد حق داشت اینگونه با او برخورد کند

برادر عوضیش قصد جانشان را کرده

به نمایشگاهش حمله کرده و پای پلیس را وسط کشیده بود

به گفته نادر احتمالا تمام دارایش توسط پلیس ضبط شده و تمام این دردسرها به خاطر بی فکری همتا بود که به سر این دو برادر آمده

خجالتش بیشتر شد

چشمانش را از آن دو گوی مشکی خشمگین دزدید و سرعتش را کم کرد

کم کم به سمت حاشیه جاده رفت و بعد از چند دقیقه کاملا متوقف شد

کوروش بلافاصله صندلی را جلو داد و از ماشین پیاده شد

در محکمتر از حد معمول به هم کوبیده شد

حدس اینکه او از دست همتا عصبانی است زیاد سخت نبود

به خدا که حق داشت

روی نگاه کردن به چشمان کوروش و برادرش را نداشت

سرش پایین بود و نگاهش به آرم روی فرمان

صدای خش خشی از بیرون آمد

بعد در سمتش به ضرب باز شد

– برو اونور …

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan