رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 33

 

لبش را محکم گزید تا اشکش سرازیر نشود

با لحن سرد کوروش دم به دم شرمندگیش بیشتر می شد

خواست از ماشین پیاده شود تا جایش را با این مرد خشمگین عوض کند

همین که یکی از پاهایش را بیرون گذاشت صدای عصبی کوروش بالا رفت..

– کجااا
با این سرو وضع میخوای کدوم قبرستونی بری؟

همینجوری خودتو بکش رو اون صندلی وامونده تا ازین بیشتر سگم نکردی..

لبش را بیشتر گزید تا چیزی نگوید و بیشتر از این خودش را شرمنده نکند

به خاطر کاری که هیراد کرد زبانش کوتاه بود

خود را به سختی به سمت صندلی کنار راننده کشید

کوروش پشت فرمان نشست و سریع حرکت کرد

نادر از میان دو صندلی خودش را جلو کشید و مضطرب به برادرش نگاه کرد..

– کجا می خوایی بری کوروش..

همتا نگاه زیر چشمیش را به کوروش انداخت

زیادی عصبانی بود

بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد جواب برادرش را داد..

– میریم ویلای فشم
اونجا قول نامه ایه و جایی ثبت نشده

طول میکشه تا پلیس آمارشو دربیاره
به جز تو و چندتا از افرادمونم کسی آدرسش رو نداره..

 

* همتا *

– بیدارشو دختر..

با صدای سرد و خشمگین کوروش از خواب پرید

چندین بار پلک زد تا مغزش به کار بیفتد

طبق معمول داخل ماشین خوابش برده بود …

– چیو داری نیگا میکنی
پیاده شو..

نگاهش را از اطراف گرفت

داخل حیاطی پر از دار و درخت بودند انگار

به صورت کوروش که نگاه کرد متوجه شد نه تنها عصبانیتش فروکش نکرده که انگار بیشتر هم شده

سریع از ماشین پیاده شد

بلافاصله به خاطر خنکی هوا لرزش گرفت

نادر را دید که با صورتی خسته از ماشین پیاده شد

بدون اینکه نگاهی به همتا بیندازد به سمت ویلا رفت و همزمان با صدای بلند گفت :

– کوروش من یکم استراحت میکنم
بسپر به محمد تا شیش دنگ حواسش به همه جا باشه چیزی دید خبرمون کنه..

همتا بازوهایش را بغل کرد و شروع کرد به مالیدنشان

لباسش مناسب نبود و در آن هوای صبحگاهی فشم حسابی سردش شده بود ..

– دنبالم بیا…

 

کوروش این را گفت و بدون نیم نگاهی با قدم های بلند و محکم به سمت ویلا رفت

همتا ناچار دنبالش راه افتاد

حسابی معذب بود و حس اضافه بودن مثل خوره داشت مغزش را می خورد

احساس میکرد حسابی آویزان این دو برادر شده و آنها هم با رفتار سردشان این را به خوبی به او نشان می دادند

وارد ویلا که شدند کوروش مستقیم به سمت پله ها رفت

همتا اما با کمی تردید پله ها را بالا می رفت

از طرفی انقدر سردش شده بود که حتی دندان هایش هم به هم می خورد و فقط دلش یک پتوی گرم و نرم می خواست

وقتی بالای پله ها رسید کوروش را ندید اما در تنها اتاقی که آنجا بود باز بود برای همین به همان سمت رفت

دم در کمی مکث کرد

خیلی مسخره بود اگر تازه الان به این فکر میکرد که او با دو مرد غریبه داخل ویلایی در منطقه ای پرت چه می کند

درضمن اگر کوروش قصد آسیب رساندن به او را داشت تا به حال جسدش داخل آن دره های عمیق خوراک گرگ و شغال شده بود

تردید را کنار گذاشت و وارد اتاق شد

بلافاصله چشمش به پنجره سرتاسری روبرویش افتاد منظره بی نظیری را به رخ میکشید

تماما کوه های پوشیده از درختان کهن سال..

با صدای باز شدن دری حواسش را از زیبایی خیره کننده روبرویش گرفت

سرش را به سمت صدا چرخاند

کوروش با سر و صورت خیس از دری بیرون می آمد که به حتم سرویس اتاقش بود

بدش نمی آمد او هم آبی به سرو صورتش بزند اما انقدر اخم های کورش در هم بود که همتا جرئت جیک زدن را هم نداشت

وسط اتاق ایستاده بود و حرکات کوروش را زیر نظر داشت

مدام از یک سمت اتاق به آن به سمت دیگر می رفت و با موبایلش در حال تایپ کردن چیزی بود و همزمان هم دستش را داخل موهای خیسش میکشید

همتا با دیدن موهای خیسش لرز دیگری کرد

حتما داخل سرویس سرش را زیر آب گرفته بود

یعنی به خاطر آرام شدنش این کار را کرده؟

پر از استرس لبش را گزید

انقدر از دستش عصبانی بود که در این هوا کله اش داغ کرده؟

خدا به او رحم کند

همان لحظه که از خدا کمک می خواست کوروش سرش را بلند کرد و همان نگاه داخل ماشین را نثارش کرد

چشمانش همانند دستگاه اسکن از نوک انگشتانش تا فرق سرش رفت و برگشت

همتا با دلی آشوب شده یک سمت از موهایش را پشت گوش فرستاد اما طبق معمول به ثانیه نکشید که آن تارهای بی حالت لعنتی خودشان را رها و به جای قبلیشان برگشتند

 

نگاه کوروش که داشت حرکت دستش را دنبال میکرد تیره تر شد

چند قدم سریع به سمت همتا برداشت و درست صورت به صورتش ایستاد

این کارش همتا را زهره ترک کرد..

– هیییع

– میپرسم و جواب میخوام
اونم راستِ راست
گرفتی؟

جرئت عقب رفتن را هم نداشت

ناخودآگاه بدنش منغبض شده بود و شانه هایش بالا پریده بود

در جواب چشمان آتشین و منتظر کوروش فقط توانست سری تکان بدهد

مدام در دل هیراد را لعنت میکرد

نمام این اتفاقات زیر سر آن عوضی بود و باز هم به مرد خشمگین روبرویش حق میداد

کم چیزی نبود
یک شبه نابودش کرده بودن…

کوروش سرش را پایین تر آورد و با لحن حرصی و خشنی غرید..

– اول بگو بینم تو با این رخت و لباس و با اون ماشین پاپیون زده کوفتی اون موقع شب تو خیابون چه غلطی میکردی ؟

فک کردی انقدر بی صاحابی ؟
یا وقتی گفتم فعلا مال منی زری که زدمو به شوخی گرفتی که اینجور اروپایی زدی بیرون و دور دور هوم؟

 

تمرکزش آنقدری نبود که همان ثانیه اول متوجه منظور کوروش شود

اما بعد از چند ثانیه کم کم چشمانش گشاد شد و دهانش باز ماند

باورش نمی شد این مرد مال و اموال به فنا رفته اش را ول کرده و تنها مشکلش لباس همتا و آن موقع شب بیرون بودنش است

قلبش یک جور ناجوری ناکوک شد

همتا تصور می کرد کوروش به خاطر کاری که هیراد با او کرده تلافیش را سر او در می آورد

اما تمام دغدغه این مرد لباس نامناسب همتا بود؟

آب دهانش را قورت داد

نگاهش را از چشمان سرخ شده کوروش گرفت و به رگ برجسته گردنش داد.

– من…
خب داشتم میومدم پیشت…
یعنی می خواستم بهت بگم که جونت در خطره ..

اتفاقی حرفای هیرادو شنیدم ..
فهمیده گردنبند دست توئه
افرادشو فرستاد سراغت..

می خواست بعدش بیاد سراغ من اما فرار کردم ..
تنها آدرسی که ازت داشتم رو با عجله اومدم می خواستم قبل اون عوضیا بهت برسم

حرفش تمام شد اما باز هم نگاهش را روی آن رگ تپنده نگه داشت

نزدیکتر شدن کوروش را حس کرد با اینکه هیچ فضایی بینشان نبود اما او باز هم نزدیکتر می شد

جوری که همتا مجبور شد با هر قدمی که او جلو می آمد خودش همان قدم را به عقب بردارد

انقدر اینکار را انجام دادند تا اینکه پشتش به دیوار چسبید

کف دستانش عرق کرده بود و نوک پنجه هایش یخ بسته بود

تنها صدایی که به گوشش می رسید صدای نفس نفس زدن خودش و صدای نفس های آرام کوروش بود

نمی دانست چرا چیزی نمی گوید

سنگینی نگاه کوروش را روی صورتش حس میکرد اما شرمی عجیب و غریب مانع از این میشد که سرش را بلند کند

– ببینمت…

صدای بم و آرام کوروش را کنار گوشش شنید

وقتی حرف زد نفسش به صورت همتا خورد

از این نزدیکی بیش از حد لرز کوچک و گذرایی بدنش را فرا گرفت

داغی دست کوروش را روی یکی از بازوهایش حس کرد

بلافاصله از این لمس شانه هایش بالا پرید

درست همان لحظه ای که با خود فکر میکرد که قلبش بیشتر از این نمی تواند تند بزند چانه اش اسیر دست کوروش شد..

صدای بم و حرصیش دل همتا را زیر و رو کرد

– نگام کن بینم..
توئه ورپریده از دست اون داداش بی همه چیزت و نوچه هاش در رفتی فقط به خاطر اینکه جون من تو خطر بود؟

فقط می خواستی زودتر به من برسی آره ؟

تو منو پسر پیغمبری چیزی فرض کردی یا به مرد بودنم شک داری که اینجور برام دلبر میشی هوم؟

شایدم اینکه گفتم مال منی و به شوخی گرفتی ها؟

نمی فهمید چه اتفاقی در حال افتادن است اما هر چه بود انگار برای قلبش ضرر داشت

لعنتی نزدیک به سکته زدن بود

چیزی که حالش را بدتر می کرد این لحن بم و پر از شیطنت کوروش بود

بماند که با شنیدن حرف هایش در حال ذوب شدن بود

دیگر آن نزدیکی بیش از حد را تاب نیاورد

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan