رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 34

 

دستان یخ زده اش را روی سینه کوروش گذاشت و بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد هول شده چیزی پراند…

– م..ن خستم..
یع..نی چیزه خوابم میاد
میخوام برم رو تختت بخوابم ..

با تمام شدن جمله اش گوشت بازوهایش اسیر دستان داغ کوروش شد

دهانش باز مانده بود

نه به خاطر فشرده شدن بازویش بلکه به خاطر مزخرفی که چند ثانیه پیش از دهان بی چاک لعنتیش بیرون آمد

صدای خنده بم و آرام کوروش را که شنید دلش محو شدن خواست

هیچ وقت در چنین شرایطی گیر نیفتاده بود و بدبختیش اینجا بود که او اصلا نمی دانست با یک پسر چطور باید صحبت کند

آن هم کسی همانند کوروش

پس فقط دست و پا زد تا چرندی که گفته بود را ماست مالی کند..

– منظورم از تختت این بود که روی تختت بخوابم …
یعنی که اون تخت مال توئه دیگه مگه نه ؟
منم گفتم که رو همونت بخوابم ..

سرش را ناگهانی بلند کرد

چشمان درشت شده و پر از خنده کوروش را که دید نفسش رفت

باورش نمیشد الان چه چیزی را به او گفته بود

دلش می خواست کسی پیدا میشد و انقدر کتکش میزد تا کلا حرف زدن یادش میرفت

با چشمانی وق زده بار دیگر به صورت سرخ شده کوروش نگاه کرد

فشار و داغی دستان مرد روی بازویش بیشتر شد

متاسفانه باز هم سعی کرد شفاف سازی کند..

– منظورم همونت نبود که
یعنی همونت
همون چیزت بود که میخوام روش بخوابم همون..

– همتااااا..

 

* کوروش *

لحظه ای که چشمش به پوشش همتا خورد خونش به جوش آمد

با فکر به اینکه آن موقع شب با ماشین لوکس و پاپیون زده و آن لباس بیرون از خانه چه میکرد خون جلوی چشمانش را گرفت

اما وقتی همتا با لحنی خجالتی و هول برایش تعریف کرد که به خاطر نجات جان او آن موقع شب از خانه فرار کرده قلبش همزمان هم ضربان گرفت و هم آرام شد

نگاهش را به گونه های به رنگ انار همتا داد

سیبک گلویش تکانی خورد

باز هم آن حس و حال عجیب و آن کشش لعنتی سراغش آمد

اما این بار خودش را سرزنش نمی کرد

پیش خودش اعتراف کرده بود که از دخترک خوشش می آید و این را به خود همتا هم گفته بود

اخلاقش همین بود

اهل پنهان کاری و این چرندیات نبود

به همتا جذب شده بود و از بیانش هیچ ابایی نداشت

از جواب منفی دخترک نمی ترسید چون اصلا منتظر جواب نمی ماند

این موجود شیرین و پر از رمز و راز برای مدتی احتمالا طولانی مال خودش میشد وسلام…

مشخص بود که همتا هول کرده و به خاطر دستپاچگیش هر چه به زبانش می آمد می گفت

کوروش به زور جلوی قهقهه اش را گرفته بود

از اینکه همتا را انقدر بی تجربه و معصوم میدید خوشش می آمد و دم به دم بیشتر جذبش میشد

با شنیدن جمله پر از اشکال دخترک دیگر نتوانست تحمل کند

نامش را تشروار غرید..

– همتااااا…

 

همتا نفس عمیقی کشید و بعد ساکت با چشمانی زار و پریشان به حالت مظلومی نگاهش کرد

کوروش اما دلش هوس به آغوش کشیدن این گربه ملوس را داشت

نگاهش مدام روی لبان دخترک هرز میرفت

دندان به هم فشرد و چشمانش را برای آرام شدنش بست

مرد گرم مزاجی بود و حالا که سلول به سلول بدنش جنس مونثی را می خواست کنترل کردن خودش کمی برایش سخت بود

اما حالا وقتش نبود…

نگاه سرکشش بار دیگر روی آن غنچه صورتی رنگ رفت

در دل به خودش قول داد که به وقتش به خدمت این شیرین زبانی ها و دلبری های دخترک برسد

گردن و گوش هایش داغ کرده بود و احتمالا به رنگ قرمز درآمده بود

به زور و از لای دندان های کیپ شده اش غرید…

– میری میشینی رو مبل کنار پنجره یک کلام حرف نمیزنی
فقط منتظر میمونی تا من برم و یه آبی به دست و صورتم بزنم

نگاه همتا به سمت سر و صورت خیسش کشیده شد

اما انگار که متوجه حال و روز کوروش شده باشد عاقلانه سکوت کرد و فقط سری به نشانه تایید تکان داد

کوروش خودش را مجبور کرد که دست هایش را از روی بازوهای نرم و چلاندنی همتا بردارد

سریع چرخید و به سمت سرویس اتاقش رفت

 

* همتا *

روی تنها مبل کنار پنجره نشست و برای آرام شدنش منظره بی نظیر بیرون را تماشا کرد

باورش نمیشد آن مزخرفات از دهانش بیرون آمده

اما متاسفانه کلمه به کلمه شان را گفته بود و کاری به جز خجالت کشیدن تا سرحد مرگ هم از دستش بر نمی آمد

نفهمید چه شد که کوروش ناگهانی تغییر کرد و پر از حرص شد…

– هه …
حتما با چرت و پرتایی که تو براش ردیف کردی مغز بدبخت داغ کرده
مجبور شد دوباره بره کلشو بگیره زیر آب..

زیر لب با خود حرف میزد و خودش را سرزنش میکرد

با یادآوری حرف های به شدت منظوردار کوروش دوباره گر گرفت

دومین باری بود که از دلبر بودن همتا حرف میزد و این بی نهایت معذبش میکرد

اما خدای بالاسر همتا شاهد بود که او مطلقا دلبری کردن و ناز ریختن را بلد نبوده و نیست

اینکه کوروش چطور چنین برداشتی کرده برایش جای سوال بود

نفس عمیقی کشید
به پشتی مبل تکیه داد و به آسمان گرگ و میش دم صبح نگاه کرد

چه شد که اینطور زندگیش به هم ریخت ؟

پوزخند تلخی روی لبانش نشست …

– کدوم زندگی ؟

از وقتی یادش می آمد همیشه در محیطی پر از استرس و ناامنی زندگی میکرد

 

پدرش
برادرانش
همکارانشان
دشمنانشان
از همه کس و همه چیز باید می ترسید

مادرش یادش داده بود که به هیچ یک از مردان اطرافش ذره ای اعتماد نکند

او دختری بود که اطرافش پر بود از پسر عمو ، پسر عمه و پسر خاله

مادرش هیچ وقت اجازه همبازی شدن با آنها را نمی داد

حقِ داشتن هیچ دوستی را نداشت و این یعنی دختری که همیشه تنها مجبور بود اوقات بیکاریش را با کلاس های مختلف پر کند

موسیقی
شنا
موتورسواری و ماشین رانی

اما هیچ کدامشان خلا درون قلبش را پر نمی کرد

تنها همدمش مادرش بود و حالا حس میکرد دنیا برایش تبدیل شده به قفسی خفقان آور

وقتی تنهایی و بی کسی اش یادش می آمد قلبش فشرده میشد

دلش در حال ترکیدن بود انگار …

– هی تیزی خانوم خوابیدی..؟

نگاهش را به کوروشی که کنارش مینشست داد

لبخند محو و کم جانی روی لبانش نشست

یعنی خدا انقدر او را تنها دیده بود که این پسر تخس و زورگو را سر راهش قرار داده بود ؟

پسری که با لحنی زورگویانه و قلدرماب گفته بود که دوست پسرش است و همه چیزش به او مربوط است ..

– خب قبل اینکه همینجوری نشسته خوابت ببره جواب سوالام رو بده..

بعد ناگهان سرش را نزدیک همتا برد و با لحن جدی و چشمان تهدیدآمیزی ادامه داد..

– همتا دروغ مروغم نداریم مفهوم..؟

مضطرب گوشه لبش را گزید و سرش را به نشانه تایید تکان داد

چشمان کوروش برای لحظه ای روی لبانش خیره شد اما همتا نفهمید چه شد که اخم هایش در هم رفت و نگاه بی نهایت جدیش را حواله صورتش کرد..

– قضیه این گردنبنده چیه که انگار تمام دنیا دنبالشن؟

همتا آب دهانش را قورت داد

دستانش را در هم چفت کرد

حدس میزد که کوروش چنین سوالی از او بپرسد

با نیم نگاهی به چشمان تیز و هوشیارش فهمید که نمی تواند دروغ بگوید

البته که قصدش را هم نداشت

متاسفانه حالا پای کوروش هم وسط بود و او حق داشت واقعیت را بداند

نفس عمیقی کشید و از آن حالت خمیده بیرون آمد و صاف نشست

به چشمان کوروش زل زد و با صدای آرامی پرسید..

– میشه اون گردنبند رو بهم بدی ؟

دید که تای ابروی کوروش بالا پرید اما بدون اینکه با همتا بحث کند دست داخل جیبش کرد

آن شئ براق و پر اهمیت را بیرون کشید و به سمتش گرفت

همتا با دستانی لرزان گردنبند را از کف دست کوروش برداشت

آن را جلوی صورت کوروش نگه داشت

دستانش را در دو سمت قلبی شکلش گذاشت

بعد انگار که سیبی را از وسط نصف کند هر دو سمت را کشید و گردنبند نصف شد

دهان کوروش از چیزی که میدید باز مانده بود

آن گردنبند در حقیقت یک فلش مخفی بود و با فکر به اینکه چه چیزهایی ممکن است داخلش ثبت شده باشد اخمهایش غلیظ تر شد

به پشتی مبل تکیه داد و پاهایش را روی هم انداخت

تای ابرویی بالا انداخت و به گردنبند اشاره کرد..

– و تو این چی هست که پلیس و برادرت همزمان میخوانش؟

تمام حالات همتا را زیر نظر داشت و با این سوالش همزمان چند حس را از صورت دخترک خواند

خشم
غم …
شرمندگی؟

بیشتر کنجکاو شد

مگر چه جور اطلاعاتی داخل آن فلش بود که همتا از آن شرمنده باشد

صدای آرام و گرفته همتا ذهنش را از سوال های جورواجوری که در سرش رژه میرفتند دور کرد..

– داخل این فلش مدارک و مستنداتی هست که ثابت میکنه خانواده من چه حیوونای پست فطرتین…

اینکه با چه کشورایی و کدوم یکی از کله گنده هاشون قاچاق آدم و اعضای بدن و مواد و هزار کوفت و زهرمار دیگه میکنن …

نشون میده چندتا از پلیسا و سربازای بی گناه این مملکت رو سلاخی کردن …

ثابت میکنه که چندتا دختر رو دزدیدن و وارد صنعت کثیف خرید و فروش برده کردن..

ثابت میکنه که…که

دیگر نتوانست ادامه دهد دستان لرزانش را روی صورت رنگ پریده اش گذاشت و با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan