رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 35

 

کوروش اما خشک شده بود

انگار میدانست که هیراد از آن عوضی های عالم است اما فکرش را هم نمیکرد که تمام این کثافت کاری ها از او بربیاید

ولی چیزی که بیشتر شگفت زده اش کرد دل و جرئت بیش از حد دخترک بود

اینکه بخواهد نه تنها برادر و پدرش بلکه چندین غول مافیا دیگر را زمین بزند یک کار بی نهایت خطرناک بود

نگاه ماتش را به سرتا پای همتا داد

او امکان نداشت تنهایی از پس آن عوضی ها بربیاید

حتما کسی کمکش میکند
شایدم میکرد

با صدای گریه مظلومانه همتا از شوک بیرون آمد

با دیدن اشک هایش اخم هایش در هم رفت

دلش آشوب شد انگار

دلش می خواست کاری کند تا دخترک آرام شود اما لعنتی باید چه کار می کرد؟

او که اصلا اهل دلداری دادن و این جور کارها نبود!

نمی دانست این چه حسی است

تا به حال گریه خیلی از دختران را دیده بود

حتی خودش کاری کرده بود که بعضی از آنها به گریه بیفتند برایش ذره ای اهمیت نداشت

ولی چرا حالا هر هقی که همتا میزد انگار که قلبش تیر می کشید؟

کلافه دستی پشت گردنش کشید و نزدیک تر به همتا نشست.

– بسه دیگه حالا گریت برا چیه آخه..؟

لحنش کلافگی و درماندگیش را نشان میداد

همتا اما انگار که چیزی نشنیده باشد همچنان گریه می کرد

کوروش دستی به صورتش کشید و درمانده به سقف نگاه کرد

بعد وقتی دید نمی تواند اشک ریختن همتا را تاب بیاورد تنها کاری که بلد بود را انجام داد با حرکت خشنی دست دور کمر همتا انداخت و او را محکم به سمت خودش کشید

جوری که صدای گریه اش با هیییع شوکه ای قطع شد و صورتش محکم به گردن خیس کوروش خورد

در حالی که دخترک تپل و نرم را محکم به خودش می فشرد پر از حرص و شاکی غر زد..

– آخرین بارت بود جلو من اینجوری آبغوره میگیریا

یه بار گفتم خودم هواتو دارم پس اینجوری گریه کردن موقوف مفهومه..؟

بعد نگاه عاصیش را به چشمان خیس و مبهوت همتا داد و از معصومیت و مظلومیتی که در آن چشمان لعنتیش دید بیشتر کفری شد

این حس های مزخرفش را درک نمی کرد

تا به حال نشده بود که از گریه ی دختری اینطور به هم بریزد و از دیدن مظلومیت بیش از حدش همانند مرغ سرکنده شود

پر از حرص کف دستش را روی چشمان همتا گذاشت ..

– ببند این بی صاحابا رو که از همون دیقه اول پدر منو در آوردن..

بعد در حالی که راحت تر روی مبل لم میداد همتا را هم با خود همراه کرد

صورت خیس از اشکش را دوباره روی گردن خودش گذاشت

با دستی که دور کمرش بود فشار دیگری به دخترک وارد کرد و با صدای آرام اما جدی دستور داد..

– از جات تکون نمیخوری ..
مث یه دختر خوب جواب سوالم و میدی..
بساط گریه مریه ام را نمیندازی فهمیدی..؟

 

* همتا *

موهای بدنش سیخ شده بود و بدنش به مورمور افتاده بود

انگشتان پایش جمع شده و شانه هایش منقبض و سفت رو به بالا جمع شده بود

چشمانش صددرصد از این بازتر نمیشد

آن حصار داغ و تنگ دور کمرش در حال خفه کردنش بود

انگار مدام از دهان نفس میکشید تا از‌ حالت تهوعی که با نزدیک شدن به مردان و استشمام بوی ادکلنشان به او دست میداد جلوگیری کند
قطعا این مرد قصد کشتنش را داشت

باید مثل همیشه که مردی قصد به حصار کشیدنش را داشت لنگ و لگد می انداخت و از او دور میشد

اما چرا به کوروش که میرسید انگار کلا فلج میشد ؟

گلویش حسابی خشک شده بود و دلش جرعه ای آب می خواست ..

– خب بگو بینم خانوم مارپل این اطلاعاتی که میگی و از کجا و به کمک کی به دست آوردی..؟

هنوز نتوانسته بود این آغوش اجباری را هضم کند و کوروش از او توقع جواب دادن به سوالاتش را داشت ؟

زبان خشکش را روی لبان خشک ترش کشید

سرش را به زور و زحمت بالا کشید و نگاهش را به چشمان منتظر کوروش داد

نفهمید صورتش چه شکلی شده بود که چشمان جدی کوروش کم کم پر از شرارت شد

یک تای ابرویش بالا پرید و گوشه لبش بالا رفت

امان از آن صدای خشدار و لحن بمش..

– صب کن بینم ..
مثل اینکه ما اینجا یه جوجه ترسیده و شدید ناشی داریم..!

مردمک چشمان همتا گشاد شده بود

سعی کرد آب دهانش را قورت بدهد تا گلویش از آن خشکی آزار دهنده خلاص شود

مدام خودش را لعنت میکرد که چرا انقدر شدید واکنش نشان داده

اما به خدا قسم که دست خودش نبود

تا به حال حسش به جنس مخالف تماما تنفر بود و بیزاری

هیچوقت هیچ مردی باعث نشده بود که قلبش مثل حالا انقدر دیوانه وار بکوبد

در مخیله اش هم نمیگنجید که روزی چنین بین بازوان مردی زندانی شود و عجیب تر از آن اینکه احساسی به جز نفرت داشته باشد

در دل تشری به خود زد

خیلی بی جنبه بود که چنین خودش را باخته و دست و پایش را گم کرده بود

بار دیگر آب دهانش را قورت داد و چشم در چشم کوروش بدون اینکه تیکه شیطنت آمیزش را به روی خودش بیاورد با صدای آرامی جواب سوالش را داد :

– این اطلاعات رو مامانم طی چند سال و مخفیانه جمع کرده بود

وقتی پنج سالم بود مامانم فهمیده که شغل پدرم چیه

چون که میدونسته اگه کوچکترین اعتراضی بکنه بابام سر به نیستش میکنه تصمیم میگیره که خودش دست به کار بشه و بر علیهش مدارکی جمع کنه …

میدونم که یکی کمکش میکرده اما اینکه اون کیه رو نمیدونم
هیچوقت منو قاطی این مسائل نمیکرد…

همزمان که در حال توضیح دادن بود خیلی نامحسوس کمی جا به جا شد تا خودش را از آغوش کوروش آزاد کند

اما انگار این موجود خودخواه و زورگو را به خوبی نمی شناخت

حصار دستان داغ کوروش دور کمرش تنگ تر شد و ابروهایش را حق به جانب بالا و چانه اش را جلو داد

همتا به طرز عجیبی معنی حرکاتش را فهمید و ترجیح داد بی خیال فاصله گرفتن شود

نزدیکی به کوروش را دوست نداشت

نه به خاطر مرد بودنش…

به خاطر اینکه حس میکرد وقتی این پسر او را لمس میکند او هیچ شباهتی به همتای همیشگی ندارد

مگرنه اینکه حالا باید در حال عوق زدن می بود؟

با این فکر فهمید که بوی او را استشمام نکرده چون مدام از دهان نفس میکشید لبهای نیمه بازش را بست و نفس عمیقی از بینی کشید

می خواست به خودش ثابت کند که کوروش با مردان دیگر فرقی ندارد

خودش را برای حس آن تهوع آشنا آماده کرد

اما همین که بینیش آن بوی عجیب و لعنتی را استشمام کرد چشمانش کم کم خمار شد

عضله های سفت شده اش کم کم شروع به شل شدن کرد

بدون اینکه دست خودش باشد در آغوش گرم کوروش وا رفت

بینیش را نزدیک به رگ تپنده گردنش برد و عمیق نفس کشید

انگار که افیون باشید تمام تنش گرمای لذت بخشی را فرا گرفت…

برعکس مردان اطرافش مطلقا بوی عطر و ادکلن های گران قیمت را نمیداد .

یعنی این رایحه وحشی و دیوانه کننده بوی طبیعی تنش بود ؟!

باورش نمی شد بدنش چنین واکنش شرم آوری را از خودش نشان میدهد

انگار که طلسم شده بود …

از خودش لجش گرفت

آن همتای متنفر از مردان کدام گوری رفته بود؟!

دلش نمیخواست اما نفس عمیق دیگری کشید

چشمانش سنگین شد

قطعا در آغوش این مرد به خواب نمیرفت…
امکان نداشت

 

* کوروش *

ضربان قلب همتا را همانند کوبش قلب گنجشکی که میان مشت گرفته باشی میتوانست روی سینه اش حس کند

نگاهش که به چشمان دخترک افتاد حض برد

تماما ترس بود و شرم…

کاملا مشخص بود که همتا هیچوقت در چنین موقعیتی نبوده

کنج لبش آرام بالا رفت

باورش نمیشد این موجود شیرین و جذاب زیر دست همایون و هیراد حشمتی بزرگ شده

اما چنین صورت و سیرت پاکی دارد

با این فکر یاد کودکیش افتاد

لبخندش آرام آرام محو شد

آن زمان هایی که نادر چند روزی غیبش میزد و او در آن عمارت بزرگ همراه چند خدمتکار و زیردست های برادرش رها میشد

کسی نبود که برای مدرسه رفتن و نرفتنش سرزنشش کند

کسی نبود که به انجام ندادن تکالیفش گیر بدهد

خدمتکارها از روی وظیفه غذایی جلویش میگذاشتن و افراد برادرش به دستور نادر فقط مواظب بودن که نمیرد …

در واقع هیچکس تربیت درست کوروش برایش مهم نبود ..

آن روزها هر کاری دلش میخواست را انجام میداد

از دعوا با بچه های محل و مدرسه بگیر تا اذیت و آزار حیوانات

درونش از بی توجهی اطرافیانش همیشه پر از غم و خشم بود

در آن سن با آتش به پا کردن و دردسر درست کردن سعی بر جلب توجه شاید هم دریافت دستی نوازشگر و محبت آمیز را داشت

گاهی شیشه همسایه ای را می
شکست و گاهی سر دوستانش را با سنگ نشانه میگرفت

در جواب فقط تنبیه و کتک نصیبش میشد

بر خلاف همتا مادری بالای سرش نبود تا درد اصلیش را بفهمد

تا با لحنی مهربان و دلسوز از شرارت و دردسر درست کردن منعش کند ..

برعکس نادر همیشه به خشونت تشویقش میکرد

آن موقع ها شعارش هم همین بود

بزن تا نزنن
بکش تا نکشن

او برعکس دخترک بار آمد

شرور و بد ذات بی رحم و بی وجدان ..

کاملا در گذشته ی مزخرفش غرق شده بود که با درد بازو و شانه اش به خودش آمد

متوجه شل شدن همتا شد

ابروهایش بالا پرید و لبش دوباره به لبخندی باز شد

دستش را پشت سر همتا گذاشت و با صدای زمزمه مانندی چیزی پراند

می خواست از خواب بودن دخترک مطمئن شود

– هِی … تپلی ..خوابی؟

انگار واقعا خوابش برده بود که اگر اینطور نبود مطمئنا همتا به خاطر تپل صدا زدنش چشمانش را درمی آورد

با این فکر لبخندش بزرگتر شد..

– ببین این نون خامه ای چطور با اون پنجولاش از ما زهر چش گرفته ها..!!

 

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan