رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 36

 

سر همتا را به آرامی از روی شانه اش سر داد و روی ساعد دستش گذاشت

از آن فاصله بهتر میتوانست جز به جز صورت دخترک را ببیند …

هنوز مژه های مشکیش به خاطر گریه کردنش خیس بود

زیادی مظلوم بود
زیادی بی پناه
و زیادی تنها

این بار نتوانست جلوی وسوسه اش به لمس کردن دخترک را بگیرد

دستش را آرام از دور کمر همتا برداشت

پشت انگشت اشاره اش را به رطوبت زیر چشمان متورم دخترک کشید

همان لحظه همتا نفس عمیقی کشید اما به خاطر گریه اش بریده بریده و به حالت هق هق بود …

لبخندش خشکید و اخم هایش در هم رفت

قلبش از این حجم از مظلومیت و تنهایی دخترک تیر کشید

نمی دانست چرا اما انگار که تصویر کودکی خودش را در صورت همتا می دید

همانقدر تنها
همانقدر آسیب دیده

آن شبی که به خاطر شکستن شیشه همسایه چند کشیده ی پدر مادر دار از نادر خورده بود جلوی چشمانش زنده شد

وکیل پدرشان که پیرمرد مهربانی بود تصادفا آنجا بود

کوروش از زور بی کسی به آغوش آن مرد پناه برد و آنقدر گریه کرد که خوابش برد

درست مثل همتا…

بار دیگر زیر پلک همتا را نوازش کرد

مسخ شده بود

این دختر افسونگری چیزی بود ؟

یا خودش یک مرضی گرفته بود که اینطور دم به دم مهر دخترک در دلش بیشتر میشد

شاید به خاطر این بود که تنهایی دخترک را کاملا درک میکرد ؟!

نگاهش از چشمان بسته دخترک سر خورد و روی لبان نیمه بازش نشست

دلش چندباره بیتاب آن غنچه ی نیمه باز شد و این بار عمرا اگر چشیدن شهد آن را از خودش دریغ میکرد

با قلبی دیوانه و سری نبض گرفته لبش را آرااام روی لبان به نرمی برگ گل همتا گذاشت

اما کافی نبود انگار…

چشمانش را بست

دم عمیقی از نفس خوش بوی دخترک گرفت

خییلی خییلی آرام و با مَکِش کوچکی لبان گوشتی همتا را به لب گرفت

هنگامی که بلاخره آن بوسه لامصب را از فرشته در آغوشش گرفت صدای دلنشین بوسه اش در اتاق پیچید

همانند کسی که مِی هزااار ساله خورده مست شد

ناخودآگاه پر از حرص مماس لبان دخترک غرق در خواب غرید

– عاااخ که چسبید…

 

* نادر *

بس که قلت زده و از این پهلو به آن پهلو شده بود که احساس سرگیجه میکرد

تمام تنش کوفته بود و دلش خوابی راحت میخواست

اما مگر فکر و خیال های جور واجوری که همچون طوفانی درون سرش به هم میپیچید میگذاشت یک دم چشم روی هم بگذارد ؟!

آخر هم نتوانست و با نچ کلافه ای از روی تخت بلند شد و شروع کرد به راه رفتن داخل اتاق

زندگیشان در عرض چند ساعت کاملا زیر و رو شده بود

از یک طرف تا به حال پلیس آن افتضاح داخل نمایشگاه کورش را دیده و حالا در به در دنبالشان بود

و از طرفی دیگر هیراد حشمتی قصد جانشان را کرده و نادر با چیزی که از آن حیوان انسان نما شنیده بود او تا کارش را نمیکرد بی خیال نمی شد

حس سربازی را داشت که توسط چند دشمن از تمام جهات محاصره شده

پوف بلندی از بین لبانش بیرون آمد

دستش را روی پیشانی عرق کرده اش کشید

در آن هوای صبحگاهی فشم اگر هر زمان دیگری بود حسابی خودش را می پوشاند

اما حالا چنان کله اش داغ کرده بود که انگار درون کوره ای در حال پختن بود …

– اینجوری نمیشه …
برم با اون کله خراب حرف بزنم شاید اون تونست کاری کنه

صددرصد منظورش از کله خراب همان کوروش بود

البته که مغز برادر کوچکش در این مواقع حسابی فعال میشد

و بماند که کم پیش نیامده بود که در چنین شرایطی قرار بگیرد

با این فکر دندان روی سایید و همزمان که به سمت اتاق کوروش میرفت زیر لب غر زد..

– بس که این بشر شر بود از اولش ..
حالا اگه دیگه خودشم نخواد دردسر دنبالش راه میفته..

نادر همیشه همین بود

در چنین مواقعی اگر غر نمی زد و کسی را سرزنش نمیکرد حتما از حرص زیاد سکته را می زد

زیر لب با خودش زمزمه میکرد و از پله ها بالا میرفت

در اتاق کوروش باز بود

برای همین بدون اینکه در بزند وارد شد اما با چیزی که دید پاهایش به زمین چسبید

چشمانش تا آخرین حدش گشاد شد و دهانش باز ماند …

مردک بس که غرق دخترک شده بود که اصلا متوجه ورودش نشد

نادر که از دست سوهان روحش جانش به لبش رسیده بود نتوانست جلوی فریاد زدنش را بگیرد..

– بد نگذررررهههه بهت بییی شررررف…

با فریادی که زد کوروش از جا پرید و جیغ دخترک هم به هوا رفت

وقتی چشمش به صورت شوکه و چشمان خمار همتا افتاد بیشتر حرصش گرفت

هر چقدر میخواست برادرش با این دختر کمتر برخورد داشته باشد انگار هی بدتر و بدتر می شد

یعنی به جایی رسیده بودند که در چنین شرایطی با هم عشق بازی می کردند..!؟

نادر با نگاه شاکیش سر تا پای همتا را رصد کرد

از دختر آن هیولا بعید نبود چنین بی بند و باری

تیشرت و شلوار تنش هم گویای همه چیز بود

باید حدس میزد دختری آن وقت صبح و با چنین ظاهری با آن ماشین لوکس در خیابان مشغول چه کاریست …

برادرش پاک و منزه نبود اما لیاقتش هم بودن با چنین دخترانی نبوده و نیست

نگاهش رنگ انزجار گرفت و در آن لحظه آنقدر درگیر پیش داوری در مورد همتا بود که نفهمید دل دخترک از آن بیزاری که در چشمانش بود بدجور شکست..

– اگه گند کاریت تموم شد بیا اتاق پایینی باهات حرف دارم..

قبل از اینکه از اتاق خارج شود انگشتش را به سمت همتا گرفت و با لحن بدی ادامه داد..

– تو دختر …
از این اتاق بیرون نمیای تا تکلیفتو مشخص کنیم و یه جوری شرت کم شه از سرمون …

با این حرفش اخم های کوروش در هم رفت اما نادر اهمیتی نداد و با قدم های بلند و عصبی به سمت پله ها رفت

بلافاصله صدای پای کوروش که به دنبالش می آمد را شنید

وقتی وارد اتاق شدند کوروش در را محکم بست و با شنیدن صدای کوبش در عصبانیت نادر هزار برابر شد

– خوش ندارم با اون دختر اینطوری حرف بزنی نادر
فهمیدی؟

برادر همیشه طلبکارش طبق معمول دست پیش را گرفته بود که پس نیفتد

با دو قدم بلند صورت به صورت کوروش ایستاد و پر از خشم غرید..

– این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست مردک
فکر نکن با دست پیش گرفتن و شارلاتان بازی مثل همیشه کوتاه میام

بدون در نظر گرفتن اخم وحشتناک کوروش با انگشتش طبقه بالا را نشان داد و با صدای بلندی ادامه داد…

– همین الان این دختره رو برمیداری میبری تحویل اون داداش بی شرفش میدی

بهشم میگی که ما از همون اولشم کاری به کار شماها نداشتیم

این خواهر تو بوده که زرت و زرت خودشو آویزون ما کرده …

صدای پوزخند کوروش روی اعصاب از قبل داغانش رفت..

– هه …
بعضی وقتا فکر میکنم اصلا منو تو هم خونیم ؟

میگم تو شاهد حاملگی مادرمون بودی و دیدی منو زاییده
شاید تو رو از کوچه خیابونی جایی جستن هوم..؟

چشمان نادر از حدقه بیرون زده بود و بس که دندان به هم ساییده بود فکش درد میکرد

نتوانست این همه بی خیالی کوروش را تحمل کند و محکم تخت سینه موجود ناشناخته روبرویش زد..

با این کارش کوروش قدمی به عقب رفت و عاصی شده نچی از لبانش بیرون آمد..

– کوروش…
کوروش…
کوروش…

به خدا یکی از همین روزا از دستت یه بلایی سر خودم میارم

تو مثل اینکه حالیت نیست وضعمون چقدر خرابه …

دستش را جلوی صورت کوروش گرفت وبا انگشت تک به تک مصیبت هایشان را برایش شمرد..

– پلیس تا الان نمایشگاهتو الک کرده و اون جنازه ها رو پیدا کرده

پس اول یکی یا چندتا قتل افتاده گردنت …

دوم اینکه عوضی ترین و حیوون ترین خلافکار این شهر به احتمال زیاد در به در دنبالمونه تا پوستمونو بکنه…

سوم اینکه خودمونم کارنامه مون خرابه و کافیه پلیس بفهمه که خرید و فروش عتیقه جات داشتیم ما …

همینا بسه برا اینکه این خونسردیِ رو مخت از بین بره یا نه..؟

 

* کوروش *

اخلاق نادر را میدانست

وقت هایی که اینطور وحشت زده میشد به کل مغزش قفل میکرد

کلافه دستی به صورتش کشید و سعی کرد آرام برای برادر مضطربش توضیح دهد که با کادو پیچ کردن همتا و تحویل دادنش به هیراد قائله ختم نمی شود…

– ببین نادر وقتی میگم گاهی شک میکنم به برادر بودنمون تو آمپر میچسپونی

دِ مرد حسابی چرا وقتی اوضاع خیط میشه کلا کرکره مغزت میاد پایین ؟

اون گردنبنده رو یادت رفت؟

با خودت نگفتی اون چه نقشی داره این وسط ؟

چرا به خاطرش می خواستن تیربارونمون کنن ؟

تو فکر کردی دختره رو تحویل داداش عوضیش بدیم اونم میگه دمتون گرم خدا نگهدارتون ؟

با هر کلمه ای که میگفت اخم های نادر بیشتر در هم میرفت

مشخص بود که گیج شده و از حرف های کوروش خیلی سردرنیاورده

کوروش سری به خوش خیالی نادر تکان داد و در حالی که روی صندلی کنار تخت می نشست ادامه داد..

– اون گردنبنده یه فلش مخفیه …
حدس بزن توش چیه..؟

یه سری اطلاعات در مورد گندکاریای همایون و هیراد و چندتا کله گنده دیگه …

حالا حدس بزن کی اینا رو جمع کرده و می خواسته باهاشون چیکار کنه..؟

با نگاهی جدی به چشمان لرزان برادرش زُل زد

 

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan