رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 37

 

به جلو خم شد و آرنج دستانش را روی ران پایش گذاشت

با شصتش به بالا اشاره کرد و آرام تر گفت:

– همین دختری که میگی برم و تحویلش بدم به اون بی شرف با کمک مادرش تموم این اطلاعاتو جمع کرده …

میخواد دست خونوادشو برا پلیس رو کنه
از شانس بد یا خوبش پای مام کشیده شده تو ماجرا

خودت میدونی حتی اگه دختره رو تحویل بدمم هیراد محض احتیاطم که شده قصد جونمونو میکنه

جدای از اینا تو منو انقدر بی غیرت دیدی که بخوام دختره رو دو دستی تحویل عزرائیلش بدم..؟

دهان نادر باز مانده و مات و مبهوت به گوشه ای زُل زده بود

کوروش به او حق میداد که شوکه شود

کم چیزی نبود

یک شبه وارد چنین بازی خطرناکی شده بودند و بدیش این بود که یا باید در این بازی پیروز می شدند یا می مردند

کوروش حتی ذره ای هم نمیترسید و از یک چیز هم کاملا مطمئن بود

به هیچ عنوان همتا را به هیچ خری تحویل نمی داد و همانطور که به دخترک قول داده بود تا ته این ماجرا هوایش را داشت

از طرفی دیگر پای خودشان هم گیر بود

امکان نداشت هیراد کسی که از موضوع آن گردنبند با خبر باشد را زنده نگه دارد

پس یا باید میجنگید یا می مرد ..

نادر : با این چیزایی که گفتی …
رسما دخلمون اومده مگه نه ؟!

به قول خودت اون پدر و پسر حالا که فهمیدن اطلاعات دست ماست صد درصد ما رو میکشن …

آخ کوروش چه کردی
با خودت چه کردی با من …

حقمه
باید بیشتر از اینا بکشم
خودم انقدر شر بار آوردمت
آخ خدا

کوروش به ناله و سرزنش های نادر اهمیتی نمی داد

برایش مهم نبود که نادر او و خودش را مرده فرض کند

از نظر خودش اگر قرار بر رفتن به آن دنیا بود حتما هیراد را هم با خود می برد

او جلاد بود

مردی که با دست خالی هم می توانست حریفش را تکه تکه کند

در ذهنش مدام در حال طرح نقشه بود که موبایلش زنگ خورد

وقتی داخل ماشین بود خطش را عوض کرده بود تا یک وقت پلیس ردش را نزند

از روی صندلی بلند شد و روبه روی پنجره ی بزرگ اتاق ایستاد

برای مقابله با آن افعی باید از رفقای قدیمی کمک میگرفت

– یک ساعت پیش منتظر تماست بودم مرد ناحسابی…

– داداش تقصیر این گوشیمه
اگه به جای درآوردن زنگ پیام و ویز ویز کردن یک کلوم میگفت کوروش خان پشت خطه من به ثانیه نرسیده خیمه زده بودم روش…

کج خندی روی لبان کوروش نشست

این بشر برعکس لقبش همیشه لوده بود

با شستش گوشه پیشانیش را خاراند و همزمان نگاهش داخل حیاط را کاوید..

– ولکن این پاچه خواریا رو که اصلا بهت نمیاد مَمَد خطر…

صدای خنده مرد بلند شد و در کنارش غرغر ظریفی هم به گوش رسید

انگار که صدای خنده بلند رفیقش کسی را از خواب بیدار کرده بود

گوشه لبش بالا رفت

تایی به یکی از ابروهایش داد و شیطان شد … دوباره!!

– بلند شو از بغل اون ضعیفه
عوضی کارم مهمه

شیش دنگ حواستو میخوام من

نه اینکه وقتی دارم فرمایش میکنم تو حواست پی پرو پاچه بغل دستیت باشه

صدای خنده بلند دیگری از پشت گوشی بلند شد

سری به شنگول بودن رفیقش تکان داد

پس حدسش درست بود

– دهنت سرویس کوروش
زنگ نمیزنی نمیزنی
وقتیم میزنی می خوای نونمونو آجر کنی
حالا امر کن داداش من تماما گوشم برات…

در حالی که شروع کرد به قدم زدن داخل اتاق مو به موی اتفاقاتی که برایش افتاده بود را برای رفیقش توضیح داد

گاهی زیر چشمی نادر را می پایید

روی مبل تکی نشسته بود

سرش را به عقب تکیه داده و چشمانش بسته بود

به احتمال زیاد در حال فکر کردن و ساخت بدترین سناریوهای ممکن بود …

– عجب شیر تو شیری شده …
پس بالاخره با گنده هاش درافتادی آره ؟!

صدای رفیقش دیگر آن سرخوشی را نداشت و برعکس کاملا جدی شده بود

کوروش دوباره به سمت پنجره رفت و سرایدارش را دید که از ته باغ به سمت ویلا می آمد

انگار پیرمرد تازه متوجه آمدنشان شده بود …

– برعکس مرضدار بودنم این بار کاری به کار این یاروا نداشتم خودشون به پروپام پیچیدن

البت منم بی جواب نزاشتمشون

حالا اینا رو بی خیال بینم یک کلام داش ممد پشتم هستی یا نه ؟!

رفیقش حتی یک لحظه هم برای جواب دادن درنگ نکرد و این باعث شد دوباره آن کج خند پر از شرارت روی لبانش بنشیند…

– بهم چی میگن ؟
ممد خطر …

یعنی چی این داداش …؟
یعنی سرم درد میکنه برا دردسر

پس این پرسیدنت الان از صدتا فحشم بدتر بود

پشتتم تا هر وقت نفس اجازه بده لوتی …

 

* همتا *

صدای فریاد نادر به طبقه بالا هم میرسید و هر دم بیشتر قلب همتا را میشکست

او به نامردیِ نامردان اطرافش عادت داشت

اما نمی دانست چرا انقدر پرخاش نادر قلبش را به درد آورده

شاید به خاطر این بود که از همان دیدار اول مهرش به دل همتا نشسته بود

همانند برادری بزرگتر …

– تو از برادرات چه خیری دیدی که اینجوری میخواستی رو یه آدم غریبه به عنوان برادر حساب کنی ؟!

مسخرشم اینجاست که حرفاش و نگاهش اینقدر ناراحتت کرده …
احمقی همتا …احمق

با صدایی لرزان زیر لب زمزمه میکرد و قلب شکسته اش را به باد سرزنش گرفته بود

کی میخواست آدم شود پس؟!

کی باید یاد میگرفت که در این دنیای لعنتی هیچ کس بدون هیچ چشم داشتی کوچکترین قدمی برای دیگری برنمیدارد ؟

چرا فکر میکرد میتواند روی کمک این دو برادر حساب باز کند ؟!

احتمالا تا به الان نادر کوروش را متقاعد کرده بود که او را به هیراد تحویل بدهند

با این فکر زانوهایش شل شد

به سمت همان کاناپه ی لعنتی رفت با نگاه کردن به آن هم تمام جانش از شرم داغ میشد

چطور توانسته بود اینطور بی خیال در آغوش کوروش به خواب برود ؟!

بدبختیش یکی دوتا نبود که

حالا باید از خودش هم میترسید

انگار وقت هایی که کنار کوروش بود کلا مغزش از کار می افتاد …

ناامید از همه کس و همه چیز روی مبل فرود آمد

اما با حس شئ زیر ران پایش دستش به همان نقطه رفت

کمی کج شد و انگشتانش زنجیر گردنبند را لمس کرد

آن شئ منحوس را جلوی چشمانش گرفت و به تاب خوردنش نگاه کرد

همانند کسی که هیپنوتیزم شده باشد میخ آن شد

فکری به سرش زد

نگاهش آرام به سمت میز کنار تخت کشیده شد و روی سوئیچ ماشینش قفل شد

قلبش آزرده تر از آن بود که در آن لحظه بتواند درست تصمیم بگیرد

بدون اینکه ثانیه ای به عواقب کارش فکر کند گردنبند را داخل جیبش گذاشت و در حالی که سوئیچ را از روی میز برمیداشت به سمت در رفت

آنجا میماند تا نادر کت بسته او را تحویل هیراد بدهد ؟
عمرا …

انقدر بدبختی نکشیده بود که حالا دو مرد غریبه برایش تصمیم بگیرند

نگاه تحقیرآمیز نادر جگرش را سوزانده بود

او که گردنش از مو هم باریکتر بود

او که قبول داشت پستی خانواده اش را

او که شرمنده بود از کار برادرش

اگر مهلت میدادند عذرخواهی هم میکرد

سرزنش شان را تحمل میکرد اما تحقیر و توهین ؟
به هیچ عنوان…

از پله ها که پایین آمد صدای کوروش را که شنید قدم هایش شل شد

از او بیشتر از تمام مردان متنفر بود و نبود

از این پارادوکس لعنتی متنفر بود

این چه عذابی بود که سرش آمد ؟!

چطور همزمان از کسی متنفری اما انگار حتی ذره ای هم نفرت نسبت به او در دل نداری ؟!

با این پرسش انگار صدایی در درونش با بی رحمیِ تمام پاسخش را داد

کوروش فرق داشت …
لحنش …
آغوشش …
نگاهش …
مردانگیش …
آن عطر لعنتیِ تنش…

با فکر به این آخری دلش جوری شد

آنقدر این یک جور شدن شدید بود که شکمش را محکم چنگ زد

گوشه لبش را گزید

از خودش خجالت میکشید اما خودش را نمی توانست گول بزند

هر چقدررر عذاب آور اما پیش خودش اعتراف کرد که دلش برای آن عطر تنِ مردانه ی بدون عطر و ادکلن ضعف رفت …

نیشگون آرامی از گونه اش گرفت تا از آن حال نئشه مانندش که با فکر کردن به عطر وحشیِ تنِ کوروش به او دست داده بود بیرون بیاید

 

باااید از آنجا میرفت
دیگر به خودش اعتماد نداشت

قدم های شُل شده اش محکم شد

با نگاهی مستقیم به سمت در خروجی رفت

دیگر صدای نادر نمی آمد اما هنوز هم صدای کوروش را می شنید

و لعنت به دلش که باز هم با شنیدن تُن صدایش شروع به پرپر زدن میکرد

دندانه های سوئیچ را محکم به کف دستش فشرد تا دردش کمی عقل به مغز خاموش شده اش بیاورد

از ویلا که خارج شد چشمش به پیرمردی خورد

برای ثانیه ای از حرکت ایستاد اما با فکر اینکه طرف حتما سرایدار است دوباره به راه رفتن ادامه داد

بدون توجه به نگاه مشکوک پیرمرد ریموت ماشین را زد و همزمان و با صدای بلندی گفت..

– آقا لطفا درو باز کنید …

مرد که انگار از این دخترکان ناراحت زیاد دیده بود بدون هیچ حرفی به سمت درب حیاط رفت

همزمان همتا هم خواست سوار ماشین شود اما هنوز دستش به دستگیره ماشین نرسیده صدای فریاد کوروش میخکوبش کرد…

– کدووووم قبرستونی داری میری هاااا؟

 

* کوروش *

هماهنگی های لازم را که انجام داد کمی خیالش راحت شد

از رفیقش مطمئن بود و اطمینان داشت کارهایی که به او سپرده را مو به مو انجام میدهد

با محمد که خداحافظی کرد سر چرخاند تا دلیل سکوت نادر را بفهمد

برادرش در همان حالت نشسته به خواب رفته بود

انگار که با شنیدن حرفهایش کمی خیالش راحت شده بود که خواب به چشمانش آمده

خودش هم بدش نمی آمد چرت کوتاهی بزند

اصلا دلش نمی خواست در چنین موقعیت حساسی میگرن لعنتیش عود کند اما حالا دختری بالا و داخل اتاقش بود که باید دل رنجیده اش را به دست می آورد

با این فکر اخم هایش درهم رفت

از کی تا حالا انقدر به احساسات رنجیده دختران اهمیت می داد؟!

سری برای خودش تکان داد..

– این دختر به کل کرکره ی مغزتو پایین کشیده کوروش خان …

خودش را سرزنش میکرد اما انگار که دیگر افسار احساساتش دست خودش نبود

مدام آن نگاه مظلوم و رنجیده همتا وقتی که نادر آن حرف ها را بارش میکرد جلوی چشمانش جولان میداد

قبل از اینکه از اتاق خارج شود طبق عادت نیم نگاهی به پنجره انداخت

اما بلافاصله سر جایش خشک شد

 

چشمانش ریز شد

با درک چیزی که می دید فکش قفل شد ..

– دختره ی خیره سررر …
من تو رو درستت میکنم

دلش میخواست همانجا هوار بکشد اما نمیخواست نادر را بیدار کند و دوباره آه و ناله اش را بشنود

با قدم هایی بلند و عصبی از ویلا بیرون رفت

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند

این دختر را باااید ادب میکرد..

– کدوووم قبرستوونیی داری میرییی هااا؟؟

پریدن شانه های همتا از ترس را از آن فاصله هم دید اما ذره ای برایش مهم نبود

چیزی که آتشش میزد این بود که دخترک انقدر برایش مهم شده

اما خودش انگار که بود و نبودش سر سوزنی برای همتا اهمیت نداشت که اگر غیر از این بود دخترکِ خیره سر چنین بی سر و صدا عزم رفتن نمیکرد

دو قدم مانده را به سمتش خیز برداشت و تقریبا به ماشین کوبیدش..

– خدا شاهده الان خونت حلاله حلاله..

از لای دندانش می غرید

این کار همتا برایش زیادی سنگین بود

رنگِ پریده همتا هم دلش را به رحم نیاورد

 

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan