رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 39

 

 

سر و کله آن مردک از ناکجاآباد پیدایش شد و بعد اتفاقات همانند دومینویی مرگبار پشت سر هم رخ داد

《او》دوباره زنگ زد

این بار لحنش پر از تهدید و هشدار بود

کیارش قسم خورد که نمیداند قضیه از چه قرار است و اینکه هرگز به او خیانت نمیکند و جدای از نقشه شان او همیشه برایش قابل احترام بوده و هست

اما شخص پشت خط انقدر عصبانی بود که برایش ذره ای صداقت کلام کیارش اهمیت نداشته باشد

تهدید کرد که هرطور شده باید همتا را قبل از هیراد پیدا کند

اما کیارش باز هم ناموفق بود

نفوذ و قدرت هیراد را دست کم گرفته بود

هیراد قبل از اینکه دخل آن دو همراه همتا را بیاورد اطلاعاتی از آنها گرفت

همانند مدل ماشینِ آن مرد و رنگش و هر چند عددی که از پلاک ماشین به یاد داشتند و جاده ای که در آن با هم برخورد کردند

به یک روز هم نرسید که توانست محل تقریبی همتا را بفهمد

کیارش ترجیح داد خودش به دنبال همتا برود

اما هیراد حتی به سایه خودش هم اعتماد نداشت و احتمالا از علاقه او به خواهرش هم آگاه بود

 

برای همین آن هومنِ بی عرضه را همراهش فرستاد

آخرین بار ماشین آن مرد توسط دوربین های راهنمایی و رانندگی در شهری کوچک دیده شده بود

باز هم لعنت به نفوذ ترسناکِ هیراد!!

بلافاصله به آن شهر رفتند و گوشه و کنار شهر را گشتند

هتلی در آن شهر نبود و به جز یک بیمارستان و یک ترمینال محل خاصی برای گشتن نداشت

و دست برقضا آنها به طور خیلی تصادفی برای گشتن ترمینال را انتخاب کردند

انگار این بار شانس با آنها یار بود که دخترک را درست کنار میز مسئول بلیط و تلفن به دست پیدا کردند

اما این بار کجا را باید می گشتند؟!

اصلا هنوز همتا زنده بود؟!

با فکر به اینکه آن مردکِ جلاد بخواهد همتا را اذیت کند و آسیبی به او برساند تیره کمرش لرزید

این بار دیگر اشتباهات قبل را تکرار نمیکرد

هر طور شده باید دخترک را پیدا میکرد و آن موقع بود که یک گور بابای همه تحویل اطرافیانش میداد

دست عشقش را میگرفت و به یک گوشه از دنیا میرفت تا دست بنی بشری به آنها نرسد..

 

* همتا *

کنار پنجره بزرگ اتاق کوروش ایستاده بود

گوشه شالش که دور گردنش افتاده بود را مضطرب دور انگشتش می پیچید

چند ساعت قبل زن سرایدار شال و تونیکی را برایش آورده و با مهربانی گفته بود که مال دخترش است

و زمان هایی که با شوهر و یک دانه فرزندش به دیدنشان می آیند برای اینکه بدون وسیله سختشان است که چمدان با خود حمل کنند یک سری لباس آنجا گذاشته تا موقع آمدن راحت باشند

همتا اول خواست رد کند اما زن سرایدار با صدای آرام و پر از ترسی گفت که این دستور کوروش خان است

چون گویا قرار بود میهمان داشته باشند

نگاه نگرانش را در جمع مردان داخل باغ چرخاند

میهمانانی که فریده زن سرایدار از آنها صحبت میکرد هشت نفر مرد گردن کلفت و درشت همانند کوروش بودند

میدانست که بیشتر آنها احتمالا محافظی چیزی هستند

چون کوروش فقط با دو نفر از آن مردان گرم گرفته بود و شش نفر دیگر را طرف صحبتش قرار نمیداد

استرس امانش را بریده بود

کوروش چه فکری در سر داشت؟!

یعنی میخواست با این چند مرد به جنگ هیراد برود؟!

انقدرا هم کله خر و بی فکر نبود!!

حتما حدسش را زده بود که افراد هیراد بی شمارند شایدم نه!!

 

برادر و پدرش چنان در مخفی کاری خوب بودند که کمتر کسی حدسش را میزد چنین شغل کثیفی داشته باشند

هیچ وقت دور و برشان را شلوغ نمیکردند

هیچ وقت به جز تعداد معدودی محافظ آن هم در پوشش نگهبان و باغبان و راننده اطرافشان کسی را نگه نمی داشتند

اما همتا خوب میدانست که برادرش پست ترین آدم کش ها را به عنوان افرادش در تشکیلاتش دارد

گاهی حتی از کشورهای دیگر افرادی را اجیر میکرد تا برایش کار کنند .

آنها را همانند کالایی وارد کشور میکرد و بعد از انجام ماموریت کثیفشان دوباره از مرز ردشان میکرد .

هیچوقت فردی را بیشتر از یک سال نگه نمیداشت

همانند حیواناتی دست آموز آنها را بین هم پیمانانش در کشورهای دیگر دست به دست میکردند

حسابی ذهنش درگیر بود .

شاید باید به کوروش هشدار میداد !!

بالاخره کسی که تمام عمرش را بین آن قماش گذرانده او بود .

بی حواس به کوروش زل زده و متوجه نگاه خیره دو نفر از مردان روی خودش نبود

پنجره آنقدر بزرگ بود که همتا تمام قد از داخل حیاط دیده شود .

نگاهش روی کوروش بود

دید که کوروش نیم نگاهی به آن دو مرد انداخت و اخم هایش درهم رفت

رد نگاه مردان را گرفت و با همتا چشم در چشم شد

فاصله شان انقدر زیاد نبود که برجسته شدن رگ گردنش را نبیند .

 

با چشم غره کوروش به خودش آمد و نگاه ماتش هشیار شد .

گنگ به واکنش کوروش نگاه کرد

سر در نمی آورد این مرد چرا چنین میکند .

کوروش با سرش اشاره ای به آن دو مرد کرد و لب زد :

– برو اونور…

با دیدن نگاه حریص و ناپاک آن دو مرد دوهزاری اش افتاد و کاملا ناخودآگاه خودش را از کنار پنجره کنار کشید

گونه اش داغ کرده و تپش قلبش بالا رفته بود .

انگشتان یخ زده اش را روی گونه داغش گذاشت

این چه حسی بود که از واکنش پر از تعصب کوروش به جانش افتاده بود ؟!

از دل لعنتیش بدش می آمد که چنین به بال بال زدن افتاده و قصد داشت رسوایش کند .

چرا انقدر سست و بی رمق میشد در برابر کوچکترین رفتار کوروش ؟!

احمق نبود

میدانست که پای حسی نوپا در میان است

اما عقلش آژیر قرمز پر سرو صدایی را به صدا در آورده بود و به دل خیره سرش هشدار میداد

باید جلوی این حس را میگرفت

خودش را میشناخت به کسی یا چیزی سخت وابسته میشد

اما امان از زمانی که این وابستگی شکل میگرفت

باااید از اینجا میرفت..

 

* کوروش *

چند نفس عمیق کشید تا خونسردیش را به دست آورد

حیف…

حیف که به آن دو لندهور نیاز داشت وگرنه بلایی سرشان می آورد که چشم چرانی آن هم در خانه کوروش را حتی در ذهنشان هم مجسم نکنند .

بعد از اینکه از نبود همتا کنار پنجره مطمئن شد به سمت دو رفیقش برگشت و با لحنی که سعی میکرد آرام نگهش دارد گفت:

– بریم تو حرف دارم باهاتون من..

بعد بدون اینکه به دیگر مردان نگاه کند با صدای جدی و محکمی دستور داد

– شماها همینجا بمونید ..

عمرا اگر می گذاشت آن عوضی ها پا در خانه اش بگذارند

با قدم های عصبی جلوتر از همه وارد ویلا شد و یک راست به سمت پذیرایی رفت ..

– فریده خانوم یکم خرت و پرت بیار بخوریم…

نیش محمد باز شد و بیخیال روی مبل لم داد

اما از گوشه چشم نگاهی به یونس انداخت

آن عوضی زیادی فرز بود و کوروش اصلا از نگاه مچ گیرانه اش خوشش نمی آمد

اخمش را غلیظ تر کرد تا جلوی هر نوع سوال و فضولی بیجا را بگیرد.

– خداوکیلی دلم لک زده بود برا این مهمون نوازیه مزخرفت حاجی..

مرتیکه خرت و پرت بیار بخوریم چیه دیگه !! حس گوسفند بودن بهم دست داد..

 

گوشه لبش بالا رفت

همزمان که خودش هم روی مبل روبروی محمد مینشست با دست به یونس زیادی ساکت هم فضای خالی کنارش را نشان داد..

– حس چیه داداش
گوسفندو که دیگه هستی
آدم باس چیزیو که نیس حس کنه..

با این حرفش کوسن مبل محکم و سریع به سمتش پرت شد

اما او کوروش بود و عمری از طرف نادر ترکش به سمتش پرت شده بود

با حرکت سریعی جاخالی داد و با این کارش صدای داد یونسی که تازه کنارش نشسته بود بلند شد..

– آخخخ…ممد کورم کردی بی پدر

شلیک خنده محمد به هوا رفت اما به ثانیه نرسیده کوروش با کوسنی دیگر خفه اش کرد …

لامصب دقیق وسط خال

– ببند دهنتو
وقت ندارم من برا این مشنگ بازیا

هر چه زودتر باس اینجا رو خالی کنم
قضیه خطریه پس شوخی موخی رو میزاریم کنار
حله..؟

با این حرفش محمد سرخوش رفت و چهره رفیقش کاملا جدی اما بی نهایت هیجان زده شد

چشمان کوروش با دیدن اشتیاق بیش از حد محمد برق زد

گوشه لبش به لبخند شروری بالا رفت

همین عشق به خطر بودنشان به هم وصلشان کرده بود

هر دو بی کله و عاشق هیجان …

با چیزی که یونس با لحن مرموز و بی نهایت منظور داری گفت آن نیمچه لبخندِ کوروش روی لبانش خشکید ..

– بینم این خطر یه سرش به اون خوشگله بالایی وصل نیس احتمالا؟!

کوروش از آن حالت لمیده بیرون آمد و سیخ سر جایش نشست

شاخکهای محمد هم تکان خورده بود و او هم با کنجکاوی زیادی داشت نگاهشان میکرد

کوروش سیر تا پیاز ماجرا را برایشان تعریف کرده بود اما همتا کاملا سانسور شده بود

بنا به دلایل مزخرفی دلش نمی خواست کوچکترین اشاره ای به آن دختر بکند

دوستانش را میشناخت و میتوانست تا ته دنیا روی آنها حساب کند

اما هر چه باشد آنها رفقای خودش بودند از جنس خودش

و وقتی صحبت جنس مخالف میشد آن روی پر از شیشه خورده شان بالا میزد

اما امان از هوش یونس…

– اونو قاطی این ماجرا نکن …
آخرین باریم بود که اینجوری حرف زدی در موردش

ابروهای دو مرد که از تعجب زیاد بالا رفت
خودش را لعنت کرد

نباید انقدر روی همتا حساسیت نشان میداد اما لعنتی مگر دست خودش بود؟!

کم کم داشت به نتیجه ای ترسناک میرسید که از بازگو کردن آن حتی در دل و برای خودش هم واهمه داشت

آن لحن عصبی و کوبنده را اگر برای هر کسی به کار میبرد طرف کاملا خفه خون میگرفت

اما لعنتی این دو مرد فرق داشتند

آنها هم رده خودش بودند

شاید بیشتر نه اما کمتر از او هم نبودند و همین رفاقتشان را پایدار کرده بود

یونس ابرویی بالا انداخت و دست به سینه به پشتی مبل تکیه داد

لبخند محمد از چیزی که در ذهنش نتیجه گیری کرده بود شرورتر شد و چشمانش را برای کوروش گشاد کرد

کوروش اما میدانست که گیر افتاده

دندان به هم سایید و از در همیشگی وارد شد..

– برا من ازین قیافه ها نمیاینا
برا آخرین بار میگم بالاییه به شما مربوط نیس

همزمان با انگشت شصتش طبقه بالا را نشانشان داد و بدون توجه به آن نگاه مزخرف و اعصاب خورد کن دو رفیقش بیشتر طلبکار شد ..

– حالام بریم سر اصل قضیه وقتمون کمه..

ممد تو میشی چش و گوش من

باس اون عمارت کوفتیِ هیراد رو چار چشی بپایی
میخوام یه قدم از اون حرومی جلو باشم ..

محمد با اینکه هنوز آن لبخند مرموز را کنج لبش داشت سری برای کوروش تکان داد

از ظرف میوه ای که فریده در حال گذاشتن روی میز جلویش بود یک سیب را قاپ زد و گاز بزرگی از آن گرفت ..

– خیالت تخته حاجی ..
یه سری نقشه ها دارم

هر چقدر این هیراد سفت و سخته همونقدر دااشش هومن پخمه ایه که نگو

ز دور و بر شنیدم تو پارتیا زیاد خیطی بار آورده یعنی نقطه ضعفش همین چیزاس

یه بزم پر حوری و پری میگیرم طرف عینهو سگ بو میکشه همچین مهمونیایی رو

اونجا رفیقمونو لولِ لول میکنم جوری که راپرت سایز کفش هفت جد و آبادشو بده..

کوروش قاچی از هندوانه قرمز و خوش عطر داخل ظرف را برداشت و مستقیم به دهان برد

از کار درستی محمد خیالش راحت بود و همین حالا هم میدانست که او هومن را در مشتش دارد

برای برداشتن بشقاب به خودش زحمت نداد و هسته هندوانه را با نشانه گیری دقیقی داخل ظرف پرت کرد

این بار طرف صحبتش یونس بیش از حد ساکت بود..

– یونس کار تو سخت تره

باس بگردی ببینی این عوضیایی که شبونه حمله ور شدن به نمایشگاهم کیا بودن ؟

من تو کتم نمیره اینا از افراد حشمتی باشن

خواهرش میگفت اونا اومدن سمت خونم

یه چیزی این وسط درست نیس اما نمیدونم اون چیه

پلیسم این وسط زیادی ساکته
این دیگه از عجیبم عجیب‌ تره..

نفهمید چرا ابروهای یونس تا فرق سرش رفت و نیش محمد بیشتر کش آمد

همین که رفیقش شروع کرد به حرف زدن دلیل آن نگاه از خود راضی و مچگیرانه اش را فهمید و خودش را برای سوتی که داده بود لعنت کرد..

دوباره!!

– میگم عجیب جیک تو جیکی تو با این آبجی خوشگله حشمتی !!

دختره رو چیکارش کردی اینطور راپرت دااششو میده هوم؟!

امان از این جانور

بیخود که به او شبح نمی گفتند !!

 

 

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan