رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 4

 

تنها زنی که کوروش به او احترام میگذاشت و دوستش داشت.

شاید باجی اش میتوانست برادرِ لاتش را کمی سربه راه کند…

دستی روی زانویش زد و مصمم از جایش بلند شد.

هر طور شده باید او را راهی میکرد.
لامصب در رویاهایش دو بچه ی کوچکی که با شیرین زبانی او را عمو صدا میزدند بدجور دلش را میلرزاند.

به آرزوهای بی نهایت محالش پوزخند تلخی زد …
کاش میشد …
کاش…

– هر چی که لازمته اینجا هم داری هر چه زودتر جمع کن و فردا راه بیفت…

خواست به سمت در خروجی برود که کوروش مثل تیر رها شده از کمان از جایش پرید و مقابلش ایستاد.

چشمانش گشاد شده بود و رگه های سرخ رنگ کم کم خود را نشان میدادن.

عصبی و ناباور فریاد زد :

– چی میگی واس خودت…
من هیچ قبرستونی نمیرم اینو تو گوشت فرو کن

نادر اما میدانست اگر شل بگیرد کارش تمام است.
پس از نقطه ضعف برادرش وارد شد یعنی نشانه گرفتن غرورش…

با کف دستش محکم به سینه ی همانند سنگ کوروش کوبید و او هم فریاد زد :

– تو بیخود میکنی.
باااید بری.
حالیته دیگه نمیخوامت یا نه؟

کوروش جا خورد‌.
نادر چه میگفت.
یعنی چه که او را دیگر نمیخواست …

بیشتر خشمگین شد.
او هم مثل نادر محکم به سینه برادرش کوفت و با صدای دورگه ای غرید :

– چرا داری جفنگ به هم میبافی مرتیکه.
حرف اصلی رو بزن.
بگو داری میسوزی از اینکه افرادت از من بیشتر حساب میبرن.
بگو جوری که من رقیبامونو میزنم زمین و تو عرضه شو نداری داره آتیشت میزنه.

نادر داشت به هدفش میرسید.
بر خلاف میلش مشت بی هوا و محکمی را حواله فک کوروش کرد و غرید :

– حرف دهنتو بفهم ناکِس…
آره دیگه نمیخوام تو تشکیلاتم باشی …
سایَت زیادی بالا سر ریاست من داره سنگینی میکنه.
میخوام بکَنیش و گورتو گم کنی.

کوروش تکان سختی خورد.

نه به خاطر مشتی که فکش را نوازش داد بلکه به خاطر حرفهایی که شنیدنشان از خوردن هزارتا مشت بدتر بود.

چنان خشمی وجودش را فرا گرفت که برای ثانیه ای سرتا پایش لرزید .

بعد تمام قدرتش را در مشتش جمع کرد و چنان مشت محکمی به شکم برادر بی شرفش کوبید که نادر با آن قد و هیکل دو قدم به عقب رفت.

از درد روی شکمش خم شد و آخ خفه ای گفت.

کوروش اما نایستاد تا بیشتر از این ریخت آن مثلا برادر را ببیند و همانطور که با قدم هایی خشمگین به سمت درب خروج میرفت گفت :

– من میرم اما وقتی لاشخورای اطرافت خواستن انگولکت کنن اسم منو نمیاری که اگه بیاری خودم میشم بلای جونت…

خشمگین بود و حتی بعد از شش ساعت رانندگی هنوز خشمش فروکش نکرده بود.

باورش نمیشد که نادر او را همانند یک دستمال استفاده شده دور انداخت آن هم بعد آن همه کاری که برای او انجام داده بود …

اصلا آن لقب کوفتی به خاطر کارهایی که برای نادر انجام داده به او سنجاق شده بود.

از اینکه کسی او را جلاد صدا بزند متنفر بود اما بین رقبای برادرش آنقدر بدنام شده بود که کم کم به این اسم معروف شد…

اگر او نبود تا به حال هزار بار نادر را زمین زده بودند.
او بود که همیشه در میدان بود.
او بود که همیشه در خطر بود.

اما چه شد؟

همه کاره نادر است و زمانی که فکر میکرد در تشکیلاتشان با برادرش شریک است نادر او را همانند نخاله ای بیرون انداخت…

دستانش دور فرمان ماشین مشت شد.
حس سربازی را داشت که عمری در خط مقدم جنگیده و بعد جراحات بسیار جنگ را به پایان رسانده.

اما همینکه منتظر مدال افتخارش است میبیند که آن را به فرمانده ای که تمام مدت جنگ را در مقر فرماندهی امنش بود داده اند…

فکش را به هم سایید و ناگهان خشمی که سعی داشت فروکش کند فوران کرد.

با فریاد بلندی در حالی که با دستش مشت های محکمی روی فرمان میکوبید غرید :

– خدا لعنتت کنه….
نااااادر خدا لعنتت کنه…
به هم میرسیم عوضیییی …
حالاااا میبینی

برایش خیلی گران تمام شده بود انگار.

اصلا نمیتوانست باور کند که نادر ، برادرش! این کار را با او کرده باشد.

حواسش به سرعتش نبود و آن موقع شب در دل جاده با سرعت سرسام آوری میراند و خودخوری میکرد…

مرسدس بنزی از کنارش به سرعت عبور کرد و بوق ممتد و اعتراض گونه ای زد.

کوروش که از لحاظ اعصاب زیر صفر بود سرعتش را بیشتر کرد و تویوتا هایلوکس دو کابین غول پیکرش را با حرکت سریع فرمان مماس بنز قرار داد.

در همان حین شیشه سمت خود را پایین دادو با فریاد و لحن بدی گفت :

– فهمیدم با بوقش خریدی اوزگل…

راننده بنز هم که انگار تنش میخارید ماشینش را کمی به سمت کوروش مایل کرد و با انگشتش چیز بدی را به کوروش نشان داد.

کوروش با دیدنش نیشخند ترسناکی روی لبانش نشست و حینی که پشت فرمان جا به جا میشد سرش را برای راننده به نشانه مثبت تکان داد.

و بعد با لحن آشنای شیطانیش زمزمه کرد :

– خوبه…عیش امشبمونم جور شد

از طریق راهنمای ماشینش به بنز سوار فهماند که کنار بزند.

تنها چیزی که الان نیاز داشت یک زد و خورد جانانه بود تا بتواند دق و دلیش از نادر را خالی کند.

هر چقدر چراغ داد و بوق زد فایده ای نداشت.

انگار بنز سوار فقط طبل تو خالی بود.
بزدل فقط از راه دور بلد بود انگشت نشان دهد .

– دِ نه دِ مگه من میزارم اون انگشت سر جاش بمونه عوضی

کوروش بی خیال نمیشد.
دلش یک دعوا میخواست و البته شکستن انگشت وسط راننده را …

سرعتش را بیشتر کرد و از ماشین بنز سبقت گرفت.

با ماشین بزرگش راه بنز سوار را سد کرد و کم کم مجبورش کرد به کنار جاده کشیده شود و بعد هردو توقف کردند.

آن موقع شب و در آن جاده بیابانی پرنده هم پر نمی زد.

کوروش قبل اینکه از ماشین پیاده شود خم شد و از داخل داشبورد پنجه بوکسش را برداشت و انگشتان دست راستش را داخلش فرو برد …

مشتش را یک بار محکم باز و بسته کرد.
همین بسشان بود…

از ماشین پیاده شد و بدون هیچ ترسی به سمت مرسدس بنزی که چند متر عقب تر از او پارک کرده بود رفت.

در ماشینِ طرف هم باز شد و دو مرد از آن پیاده شدند …

کنج لبش بالا رفت و قلبش ضربان گرفت .
نه از ترس ؛ که از هیجان زیر لب زمزمه کرد :

– مثل اینکه قرار خوش بگذره…

راننده ی انگشت قشنگ با قلدری جلو آمد و روبه رویش ایستاد.

تقریبا هم قدش بود اما کوروش چهارشانه تر بود.

رفیقش کنار ماشین ایستاد و با نگاهی به صندلی عقب رو به راننده معترض گفت :

– شاهین بیخیال باس بریم …

شاهین اما دلش کمی لات بازی میخواست.

بدون توجه به دوستش رو به کوروش گفت :

– تو انگار هوس مشت و مال کردی یارو …

پوزخند کوروش صدا دار بود و لج درار.
یک قدم به طرف نزدیک شد.

حالا تقریبا سینه به سینه هم ایستاده بودن و اطرافشان را هورمون مردانه گرفته بود انگار.

کوروش نگاهی تحقیر آمیز به صورت راننده انداخت.
انگار هم سن هم بودند.

با همان بیخیالی و خونسردیِ دیوانه کننده اش گفت :

– نوچ…
صورتِ تو بچه خوشگلو دیدم دلم هوس چیز دیگه ای رو کرد…

با این حرفش انگار راننده را آتش زده باشن به آنی صورتش سرخ شد و همزمان که مشتش را به سمت صورت کوروش پرتاب میکرد فریاد زد :

– میکشمت کثافت…

کوروش اما انگار که به خواسته اش رسیده باشد با جان و دل مشت محکمی که به گونه اش خورد را پذیرفت.

در جوابش با پنجه بوکسش چنان مشتی به پهلوی طرف کوبید که خورد شدن دنده هایش را زیر دستانش حس کرد.

راننده فریاد دردناکی کشید و روی زمین افتاد…

مرد دومی که تا به آن لحظه با حالت نگرانی تماشاگر بود با دیدن رفیقش که نقش زمین شده و از درد به خود می پیچد از داخل جیبش چاقوی ضامن داری را بیرون کشید و به سمت کوروش هجوم برد :

– پفیوزِ عوضی میکشمت…

چاقویش را به سمت صورت کوروش پرتاب کرد اما کوروش به موقع جاخالی داد.

با حرکت سریعی از زیر دست مرد رد شد و به پشت سرش رفت.

تیغه های پنجه بوکسش را محکم به مهره های کمر مرد کوبید و صدای فریادش بود که در آن بیابان تاریک پیچید …

دستانش را مشت کرد و جلوی صورتش گارد گرفته نگه داشت.

تازه گرم شده بود و دلش بیشتر میخواست اما با نگاهی به آن دو مثلا مرد کاملا ناامید شد.

هردو روی حاشیه خاکی جاده افتاده بودن و از درد ناله میکردن …

– خاک تو سرتون.
به شمام میگن مرد؟

این را با تاسف گفت و همزمان به سمت شاهین رفت.

بالای سرش ایستاد و به اویی که رنگش پریده بود و سخت نفس میکشید نگاه کرد.

سرش را متاسف تکان داد و کنارش روی پنجه پاهایش نشست.

آرنجش را به زانوهایش تکیه داد و با صدای آرامی گفت:

– بچه خوشگل تو نمیری فک کنم دنده هاتو خورد کردم …

دستش را به سمت دست شاهین که روی پهلویش بود برد که او ناله ای کرد و به سختی خود را در حد چند سانت کنار کشید.

بریده بریده گفت :

– ما…درتو…به …عزات…می…شو…نم

کوروش تک خنده ای کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد.

در حالی که دست یخ زده مرد را در دستش میگرفت سرخوش جواب داد…

– نه خوشم اومد انگار فقط بچه خوشگل نیستی یکمی هم دل و جرعت داری…

مرد سعی کرد دستش را از دست کوروش بیرون بکشد اما کوروش محکمتر گرفت و همزمان که انگشتان مرد را لمس میکرد آرام و با لحن ترسناکی گفت :

– میدونی دل داشتن خوبه اما نه جلو هر کسی.

مثلا اینکه وقتی دیدی یه یارویی این وقت شب با سرعت دویستا میره و به تخ…شم نیس که تصادف میکنه یا نه ؛ به جای اینکه باهاش کل کل کنی سفت بیشین تو لگنتو راه خودتو برو

انگشتانش را یکی یکی لمس میکرد و خونسرد حرف میزد…

– حالا اگه اینکارم نکردی و دلت یکم انگولک اون یارو رو خواست نباس از انگشتای خوشگلت استفاده کنی.

مثل یه مرد از ماشینت بپر پایین و یقه طرف و بچسب…

شاهین کم کم وحشت کرد.
این مرد با این لحن خونسرد و آن مشت های حرفه ای یک آدم معمولی نبود.

رنگش بیشتر پرید.
کوروش که بالاخره ترس را در چهره مرد دید انگشت وسطی که خطا کرده بود را گرفت و به چشمان ترسیده مقابلش زل زد…

– نمیکشمت اما کاری میکنم که از انگشت وسطتت حتی تو مسترا هم استفاده نکنی…

جمله اش که تمام شد صدای خورد شدن انگشت و فریاد مرد با هم بلند شد و بعد سکوت مطلق…

انگار که از درد زیاد ضعف کرده و از هوش رفته.

پوزخندی به چهره رنگ پریده مرد زد…

– هه…عین دخترا غش کرد نکبت…

از جایش بلند شد و نگاهی به آن یکی انداخت.

انگار او همان اول کاری از حال رفته بود ، سرش را به نشانه تاسف تکان داد و بدون توجه به آن دو که در آن بیابان و کنار جاده افتاده بودند سمت ماشینش رفت.

دلسوزی را بلد نبود نه برای چنین احمق هایی.

بالاخره فردا که هوا روشن شد کسی پیدا میشد تا کمکشان کند…

مهم این بود که الان کمی آرامتر بود و البته هوشیارتر.

آدرنالینِ هنگام جنگ و دعوا کار خودش را کرده بود و الان میتوانست تا خود مقصد بدون توقف رانندگی کند…

 

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. این دخترا 😐براتون متاسفم واقعا تبعیض در این رمان مزخرف مشهوده ✨موفق باشید 😐😐واقعا کوته فکرید

  2. در تخیلم نمیگنجه همچین رمانی در این سایت باشه 😐ابرو خودتونو بردید دیگه من احمقم اگر آمدم رمان های چیپ و بی ارزشتونو بخونم ✨

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan