رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 40

 

مردک بس که تیز بود و از همه چیز سر در می آورد و بماند که انگار این عوضی همه جا چشم و گوش داشت

همین تیزیش خیلی جاها جان کوروش را نجات داده بود

وگرنه که تا به الان باید هزاار بار در رد کردن عتیقه جات گیر پلیس و دیگر رغیبانشان میفتاد

اما این تیزیش در این مورد خاص داشت آزار دهنده میشد و کوروش نبود اگر دمش را نمیچید

با آن حالت آرامش قبل از طوفانش به سمت یونس مایل شد و با لحن آرام اما کشنده اش غرید :

– یونس برا آخرین بار دارم میگم من
اون دختر قاطی هیج قضیه کوفتی نمیشه

دفعه آخرتم باشه که ازش حرف زدی وگرنه خودت میدونی سگ شَم رفیق و آشنا حالیم نمیشه پاچه همه رو گرفتم
حله ؟؟

تمام مدت نگاه ترسناکش قفل نگاه یونس بود

مرد که جدیت کوروش را دید سری به نشانه فهمیدن تکان داد

عصبانیت کوروش را دیده بود و عمرا دلش نمی خواست دلیل آن خودش باشد

اما تقریبا مطمئن شده بود که رفیقش به دخترک حسی دارد

کوروش هیچوقت برای یک دختر چنین خودش را به آب و آتش نمیزد

همیشه مرد متعصبی بود و غیرتش بینشان زبانزد

اما هیچوقت این تعصب و غیرت را برای دخترانِ اطرافش خرج نمیکرد

و حالا این رفتارِ کوروش باعث نگرانی بیش از حد یونس میشد

* همتا *

ناخون جوییده و طول و عرض اتاق را راه رفته بود

گاهی از پنجره به بیرون سرکی می کشید و گاهی گوشش را به در اتاق می چسباند تا شاید صدای مردان طبقه ی پایین را بشنود

هزار بار دستش به سمت دستگیره در رفت تا از اتاق خارج شود

اما هر بار نگاه خشمگین کوروش جلوی چشمانش می آمد و وسط راه دستش را پس می کشید..

دلش از گشنگی مالش میرفت اما میلی به غذا نداشت

یعنی انقدررر اضطرابش زیاد بود که انگار زبانش به سقف دهانش چسبیده

سر انگشتانش یخ زده بود و عرق سرد روی پیشانیش خودنمایی می کرد

اجبارا به سمت سینی پر از غذایی که فریده خانم برایش آورده بود رفت

باید حداقل چند لقمه ای میخورد تا دوباره بساط غش و ضعفش به راه نشود

اول لیوان دوغ را برداشت و چند جرعه ای نوشید تا بلکم کمی راه گلویش باز شود

کمی خورشت روی برنجش ریخت و قاشقش را پر کرد

آن را به دهان برد و پر از حرص شروع کرد به جوییدن

هنوز دهانش پر بود

قاشق پر دیگری را داخل دهانش چپاند و حرصش بیشتر شد

جوییده نجوییده قورتش داد جوری که هنگام پایین رفتن غذا راه گلو تا معده اش درد گرفت

لیوان دوغ را برداشت و سر کشید

لیوان را محکم روی میز کوبید

این بار قاشق پری از سالاد شیرازی که به شکل زیبایی داخل یک کاسه فیروزه ای رنگ تزیین شده بود را به دهان برد

اما از ترشی بیش از حدش چهره اش در هم رفت

آن ترشی به گلویش پرید و پشت سر هم شروع کرد به سرفه های بلند و البته دردناک..

نفسش که کمی بالا آمد نگاهش به تصویر خودش در آینه روبرو افتاد

به خاطر سرفه زیاد اشک از چشمانش سرازیر شده و گونه هایش به رنگ انار درآمده بود

ناگهان به خودش آمد

آن حرص و خشم داخل چشمانش به خاطر چه بود؟!

لبش را پر از حرص گزید

از این همتای جدید خجالت میکشید

خودش میدانست چه مرگش شده

از اینکه کوروش دستور داده بود غذایش را به اتاق بیاورند و با او همانند یک زندانی رفتار کرده لجش گرفته بود

از اینکه چندین ساعت بود که کوروش سراغی از او نگرفته

در عوض با آن دو مرد که با شنیدن صدای گاه و بی گاه خنده شان حالا فهمیده بود دوستانش هستند وقت می گذراند حرصش گرفته بود

انگار نه انگار که همتا این بالا در حال بال بال زدن است و اضطراب و استرس جانش را به لبش رسانده ..

غیر منطقی شده بود ؟!

توقعش زیاد بود ؟!

چرا خیال داشت کوروش بعد از آن فریادهای داخل حیاطش حالا نازش را بکشد؟؟

چرا هی دلش میخواست که آن جوان غول پیکر و خشن همیشه دورو برش باشد ؟!

بار دیگر و این بار محکمتر لبش را گزید جوری که از سوزشش چشمانش به آب نشست..

– خاک بر سرت همتا ..
خاک بر سرت

خودش میدانست که به کوروش وابسته شده و این یعنی دردسر
این یعنی بدبختی
این یعنی قوز بالای قوز

با خودش درگیر بود که در اتاق بی هوا باز شد

چرا با دیدن آن مرد چنین قلبش به کوبش می افتاد؟!

ران پایش را نیشگون محکمی گرفت

سوزشش زیاد بود اما با خود تکرار می کرد که از این بیشترا حقش است.

 

کوروش اما بدون اینکه نیم نگاهی به او بیندازد به سمت کمد کوچک کنار تخت رفت و درش را باز کرد

گاوصندوق کوچکی داخلش بود

همتا ندید با آن گاوصندوق چه کرد

تمام حواسش به اخم های درهم و رفتار سردش بود

دلش بیشتر گرفت

گوشه ای ایستاد و کوروش را تماشا کرد

یک سری لباس و وسیله را داخل کیف کوچکی می چپاند

مدام کشوهایی را باز می کرد و می بست

همتا اما هر دم آشوب دلش بیشتر می شد

قرار بود جایی برود ؟!

می خواست او را تنها و بی کس رها کند؟!

یعنی تا به این حد از دستش عصبانی بود؟!

– راه بیفت…

با صدای سردِ کوروش از جا پرید

نگاه ترسیده اش را به صورت اخمالوی مرد روبرویش داد

صدایش از اضطراب میلرزید..

– ک..جا

– اینجا امن نیست یه مدت باس ببرمت پیش باجی..

کوروش که جوابش را داد انقدر خیالش راحت شد که حتی دیگر آن لحن سرد و دلخورش هم برای همتا آزار دهنده نبود

تنهایش نمی گذاشت و همین مهم بود

 

به وضوح نفس راحتی کشید..

از خدا ممنون بود که کوروش آن لحظه به صورتش نگاه نمیکرد

وگرنه برق چشمانِ بی حیایش را چطور توضیح میداد؟!

اینکه قرار نبود این مرد او را رها کند از یک طرف و از طرفی دیگر این حمایتش رسما باعث شده بود قلبش دیوانه شود

اگر الان محکم بغلش میکرد خیلی از همتای همیشگی فاصله می گرفت؟!

اگر برای آن چهره اخمو و دلخور جان میداد به خودش خیانت کرده بود یعنی؟!

اگر قربان صدقه ی این مردِ هفت پشت غریبه که بدجور پشت و پناهش شده بود میرفت زیاده روی نکرده بود؟!

گفته بود هوایش را دارد
اگر برای این هواداریش جان میداد زیادی مسخره نمی شد ؟!

تمام آن استرس دود شد و به هوا رفت

آن خودخوری و حرصی که باعثش کوروش بود ناپدید شد انگار

نازش را نکشیده اما همین که متوجه شده بود این مرد در هر شرایطی هوایش را دارد آب روی آتش بود

بدون اراده قدمی نزدیکتر شد و لحنش ملایم..

– هر چی تو بگی..

به احتمال زیاد کوروش توقع چنین لحن مطیع و ملایمی را از او نداشت

چون بالاخره نگاهش را بالا آورد و با تای ابرویی بالا رفته نگاهش را به صورتش دوخت

 

دهان باز کرد چیزی بگوید اما همتا نفهمید چه در صورتش دید که دهانش بدون هیچ کلامی بسته و اخم های درهمش گره کور شد ..

– باز گریه کردی؟

بدون اراده دستش به سمت گونه اش رفت

دهانش از سوال عجیب و بی ربط کوروش باز ماند

منظورش از باز گریه کردی چه بود؟!

هنگام حرف زدن لحنش پر از تردید شد ..

– ها..؟
نه چرا باید گریه کنم؟!

قدمی که کوروش عصبی به سمتش برداشت گیجیش را بیشتر کرد ..

– باز نشستی آبغوره گرفتی که چشات شده کاسه خون؟!

ابروهایش بالا پریدند

این چه بحث بی ربطی بود که این مرد راه انداخت ؟!

واقعا منظور کوروش را نمیفهمید مگر چشمانش چه مشکلی داشتند؟!

چرا باید کاسه خون…؟!

ناگهان دوهزاریش افتاد

سرفه های شدیدش

حرص خوردن و خودخوریش

همه باعث شده بود چشمانش سرخ شود

گوشه لبش را گزید و آرام جواب مرد عجیب روبرویش را داد..

– گریه نکردم ..
غذا پرید تو گلوم سرفم شدید شد فقط همین…

 

کوروش اما باور نکرده بود انگار

انگشت اشاره اش بالا آمد و آن را پر از حرص چندبار محکم به شقیقه همتا کوبید جوری که سر دختر بیچاره کج شد.

– از گریه هات خوشم نمیاد همتا ..
اینو فرو کن تو کلت
مفهومه ؟!

خشن بود و مطلقا ناز کشیدن بلد نبود

اما چرا همتا حس دختری را داشت که ساعت ها از طرف معشوقه اش مورد ستایش قرار گرفته ؟!

کم کم داشت به این باور میرسید که کوروش واقعا دوستش دارد و آخ از قلبش

پس چه شد آن تصمیم رفتنش ؟!

چرا با کوچکترین حرکتی از سمت این مرد همتا سست و سست تر میشد ؟

چرا آن نجوای کم جان قلبش در حال تبدیل شدن به فریاد بود ؟!

چرا دلش میخواست برای اولین بار محتاط بودن را کنار بگذارد و یک گوربابای حسابی تحویل منطق و مغزش دهد ؟!

زندگیش سرتاسر خطر بود و از فردایش که هیچ یک ساعت بعدش هم خبر نداشت

پس چرا نمی گذاشت این حس نوپا جان بگیرد

آن نیمه‌ گمشده شاید همین مرد خشن و در عین حال حامی باشد

کاری که کوروش در چند دیدار کوتاهشان برایش انجام داده بود را برادران و پدرش در تمام عمرش نکرده بودند

احتمالا داشت زیادی دخترانه و فانتزی تصمیم میگرفت

اما با خودش قرار گذاشته بود که کمی استراحت به منطق و مغزش بدهد

پس لبخند ملایمی به اخموی روبرویش زد ..

– مفهومه..

 

 

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

  1. خیلی رمان دوست داشتنی هستش امیدوارم همینقدر قشنگ ادامه داشته باشه و پارتهای بیشتر و سریعتری بگذارید لطفاااا🙏❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *