رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 41

 

* کوروش *

خودش هم دلیلش را نمی دانست اما در حد مرررگ از گریه های همتا بیزار بود

با فکر اینکه شاید با آن عربده هایی که داخل حیاط سر دختر بیچاره کشید او را ترسانده و به گریه انداخته اعصابش به هم ریخت

نگاهش تیز شد

اگر او را ترسانده پس آن لبخند روی لبان دخترک چه میگفت ؟!

آنقدر وقت نداشت تا به این مسائل فکر کند

باید هر چه زودتر همتا را به جای امنی میبرد و فعلا تنها جایی که به ذهنش میرسید خانه عزیزباجیش بود .

– شالتو سرت کن بریم

لحنش سرد بود

جا خوردن همتا را دید و اهمیت نداد

عمرا اگر روی خوش به دخترک نشان میداد

نامردیش را از یاد نبرده و باید ادبش میکرد .

کیف به دست جلوتر از همتا از اتاق بیرون رفت

به پله ها رسید

همین که خواست پایین برود بازویش به آرامی کشیده شد

انگشتان دو دست دخترک دور بازویش قفل شد

با ابروهای بالا پریده سرش را به سمت همتا چرخاند

لپ هایش گل انداخته و چشمانش پر از شرم و ترس بودند

 

یکی از ابروهایش بالا پرید و حس کرد با این کارش سرخی گونه های تپل همتا بیشتر شد

– م..ن..خب..راستش..
با..غریبه ها زیاد..
خب..راحت نیستم..
یعنی..خب اونایی..که طبقه پایین هستن رو ..نمیشناسم..
گفتم..خب..یعنی

گوشه لبش بالا رفت

از این من من کردن همتا لذت می برد بس که خبیث بود !

کاملا منظور دخترک را متوجه شد اما سعی نکرد او را از این خجالت نجات دهد

کوروش بود و موجودی بینهایت مرضدار

نادر و اطرافیانش این موضوع را با جان دل هم دیده و هم چشیده بودند

به سمت همتا برگشت و دستان سرد دختر بیچاره را از دور بازویش باز کرد اما رهایش نکرد

سرش را خم کرد و نزدیک گوش همتا با لحن ترسناک و منظورداری زمزمه کرد..

– منم غریبه ام
منم نمیشناسی
اگه جنسم بد باشه چی ؟!

مخصوصا که روت نظرم دارم
از پایینیا میترسی با اینکه ندیدیشون اونوقت از منی که میخوامت نمیترسی ؟!

از فاصله ی نزدیک به چشمان پر از شرم دخترک زُل زد

لبخند شروری روی لبانش جا خوش کرده بود

دلش کمی فقط کمی حرص دادن این عروسکِ رام نشدنی را میخواست..

– نیستی..

زمزمه آرام همتا را که شنید از قصد و با نگاهی براق و پر از شیطنت به لبان دخترک زُل زد

مثلا بی حواس بود پرسشش..

– چی نیستم..؟!

– غریبه..

 

جا خورد

نگاهش به آنی روی چشمان دخترک برگشت

چه شد ؟!
الان همتا چه گفت؟!
چرا قلبش چنین محکم می کوبید؟!

مسخِ آن چشمان مشکی شده بود انگار..

– پس چیَم..؟!

– کوروش..

آخ قلبش…

چرا این دختر با او چنین میکرد

از جانش سیر شده بود؟!

مثلا میخواست همتا را ادب کند اما خودش ضربه فنی شد!

او برای همتا غریبه نبود

او برایش کوروش بود

نمیتوانست این را معنی کند اما انگار در اوج ندانستن و درک نکردن کاملا فهمیده و درکش کرده بود ..

دلش نمیخواست این مکالمه تمام شود

دستانش آرام روی بازوی نرم دخترک کشیده شد

صورتش با فاصله کمی از صورت همتا قرار گرفت ..

– من برای همه کوروشم..

سرش را کج کرد و حض برد از گونه های آتش گرفته همتا

حرارت شرمی که با این نزدیکی و مکالمه به جان دختر بیچاره انداخته بود را کاملا از بدنش حس میکرد..

– فقط برای من باش..

امان ، امان از این دختر

این بار برق از سر کوروش پراند

بازوی نرم و داغش را فشرد

دلش نگاه پر از شرم دخترک را میخواست

اما همتا چشمانش را به سینه کوروش دوخته بود و قصد کندن نگاهش را از آن نقطه نداشت

یعنی ضربان قلبش را حس میکرد ؟!

میدید که چه به روز مرد بیچاره آورده ؟!

بار دیگر و این بار محکم تر بازوی همتا را فشرد ..

– نگام کن..

همتا لب زیرینش را گزید

لعنتی انگار تیری بود وسط قلب کوروش

نگاهشان که در هم قفل شد تپش قلب هردویشان بیشتر شد

از حال همدیگر خبر داشتند ؟!

– اگه تو بخوای میشم..

همتا به وضوح نفس نفس میزد

چشمانش پر از تردید بود و کوروش کاملا درکش میکرد چون خودش هم همین حس را داشت

به لبان دخترک لرزان چشم دوخته بود

انگار که داشتند ندانسته ، شاید هم دانسته پیمان مقدسی را با هم می بستند

 

لبان همتا لرزید و کوروش سعی در انکار اضطرابش برای شنیدن جواب دخترک را داشت ..

– م..میخوام

تمام …

نفس عمیقی که کشید احتمالا رسوایش کرد اما اصلا مهم نبود

دیگر هیچ چیز مهم نبود

همتا قبولش کرده بود

میخواست که او کوروشش شود و میشد

از همان دیدار اول همتا را میخواست اما با برخوردهای بیشتری که با دخترک داشت این خواستن مسیر دیگری را در پیش گرفت

آن حسی که از بیانش وحشت داشت حالا انقدرا هم ترسناک نبود انگار

لبخندی روی لبانش آمد

لحنش شرور شد..
دوباره!!

– شنیدی گفتم روت نظر دارم دیگه ؟؟

هر بار که با خودش میگفت گونه های دختر بیچاره از این قرمزتر نمی شود با کلامش رنگ بیشتری به آنها می پاشید..

با پیشانیش ضربه آرامی به پیشانی همتا زد

-با توام
شنیدی که گفتم میخوامت؟؟

بدن دختر بیچاره از شدت خجالت داغی را رد کرده و در حال سوختن بود

اما کوروش کی رحم داشت که این بار داشته باشد؟؟

چانه همتا را محکم در دست گرفت

آخ از پوست نرم و داغش

نفس به نفس بودند و کوروش چه لذتی میبرد از آن بازدمِ خوش بو و لرزانِ دخترک !!

صدای زمزمه مانندش به شخصیتش میخورد
بدجنس و پر از شیطنت..

– روت نظر دارم خوشگله
دلم میخوادت
مخصوصا وقتایی که اینجوری دلبر میشی

لپای نرمت که اینجوری گل میندازه میخوام با یه گاز محکم بکنمش

یه سری کارای دیگه ام میخوام روت پیاده کنم اما برات زوده

سن کمت اجازه نمیده داستانو برات بشکافمش

فقط بدون من وحشیم

بازم یه همچین کوروش وحشی رو میخوای؟؟

دخترک بیچاره در حال غش کردن بود انگار !!

چشمانش را محکم بسته و لرز کوچکی تمام بدنش را گرفته بود

آن لبخند شرورِ روی لبان کوروش بیشتر کش آمد

حالا چشمانش هم برق خباثت داشتن!!

اما انگار یادش رفته بود که دخترک در آغوشش کیست ؟!

او تیزی سرخود بود و میدانست چطور کوروش را از عرش به فرش بکشد .

چطور هر بار برق از سرش بپراند

دخترک راه بازی با قلب این مرد را خیلی خوب بلد بود !!

 

* همتا *

از هیجان زیاد به نفس نفس افتاده و دهانش از این رک گویی کوروش باز مانده بود

او را میخواست؟
به او نظر داشت؟

خدایا اگر این کلمات وقیحانه را از هر مرد دیگری می شنید بی شک دندان سالم در دهانش نمیگذاشت

اما چه سحری در کلام و چشمان شرور این مرد بود که چنین همتا را جادو میکرد؟!

همانند خرگوشی لرزان مسخ چشمان ماری خوش خط و خال و خطرناک شده بود

اما عجیییب کنار این شکارچی احساس امنیت میکرد .

سوالش چه بود؟

گفت وحشی است و با این حال باز هم همتا او را میخواهد !؟

مگر همین وحشی قول نداده بود که هوایش را دارد؟

مگر همین وحشی در تلاش نبود تا او را به جای امنی ببرد؟!

مگر با عطر تن این مرد دل ضعفه نمیگرفت ؟!

این مردِ هفت پشت غریبه چند ساعت پیش نمایشگاه و کلی از دارایی اش را از دست داده و تنها ناراحتیش پوشش نامناسب همتا بود

نه …
او اگر وحشی گری هم داشت برای دیگران بود نه همتا…

بی اراده به چشمان پر از شیطنت کوروش زُل زد

صدایش زمزمه ای بیش نبود.

– شبونه سوار ماشینت شدم
روت چاقو کشیدم
برادرم قصد داشت بکشتت
اما تو…

نگاه خیره و عجیب کوروش روی لبانش به لکنت می انداختش

با شنیدن صدای آرام و لحن بم تر شده ی کوروش قلبش ضربان دیوانه وارش را از سر گرفت.

– اما من چی؟

آب دهانش را قورت داد

سر کوروش کج شد

قدمی به همتا نزدیک تر شد و فاصله به صفر رسید

دید که نگاه مرد به گلویش افتاد.

– هوامو داشتی،هوامو داشتی و بازم هوامو داشتی..

چشمان کوروش با رخوت و مکث عجیبی از گلوی همتا کنده شد و به چشمانش رسید.

– این یعنی…؟

لعنت به آن صدای بیش از حد بمش
لعنت به آن چشمان خمار شده اش

نه…
لعنت به خودش که چنین صدایش پر از ناز و نوازش شد و برق چشمان کوروش را صدبرابر کرد..

– فک کنم بتونم با وحشیا کنار بیام..

 

 

نوشته های مشابه

‫12 دیدگاه ها

  1. واییییی واییی این رمان خیلیییی خوبه عاشقشم مرسییییی نویسنده عزیز قلمت فوق‌العادس 💕💕💕

  2. خووووووب
    از اونجاکه رمان من سیندرلا نیستم کپی بود و الان دیگ پارت گذاری نداره
    میخوام بهتون بگم ک این رمان قشنگ
    هم کپی از کانال نویسنده هستش
    وبزودی دیگ پارت گذاری نمیشه
    چون خود نویسنده هم دیگه ادامه نداده
    از ادمین خواهش میکنم ک رمان های کامل
    بزاره و خواننده هارو اذیت نکنه

  3. واییییی اقاااا چه خفن بود این پارتهههه
    بهترین پارت این رمان با اختلافففففف
    عر عرر
    ادمین نه بشه عین سیندرلااااا واقعاااا نمیشه نخوند اینو :/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *