رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 44

 

نگاهش را سریع به پنجره داد تا یه وقت پیرزن آنها را ندیده باشد

خداروشکر هنوز خبری از باجی نبود.

– توروخدا ولم کن
اگه عزیزت ببینه چی میگه؟

ابروهای کوروش تا فرق سرش رفت و قیافه اش تخس شد

خدا به داد همتا برسد

کوروش نه تنها ولش نکرد که خودش هم وارد حیاط شد

با پا در را پر سر و صدا بست جوری که چشمان همتا کاملا ناخودآگاه بسته شد ..

– میگم نه به خاطر اینکه گربه رو دم حجله بکشم نه
اونجا جای خون ریختنه اما نه خون گربه

میگم تا بفهمی و فرو کنی تو کلت
همتا من از این ادا اصولای دخترا بدم میاد

اینکه لب و لوچشونو آویزون میکنن و بعدم وقتی میپرسی چه مرگته میگن هیچی فقط خستم کفریم میکنه

قبل تو زیاد بودن اما ناراحتیشون به یه ورمم نبوده

بدبختی تو مهره ی مار داری
اون از گریه هات که دیوونم میکنه
اون از چشات که خرم میکنه
اینم از قیافه ناراحتت که سگم میکنه

پس مث آدم بگو چه مرگته و اصلا یهو چت شد

چرا هر دوثانیه یه بار جوری خونه باجی رو می پایی که انگار قرار مار دو سر ازش بزنه بیرون..

چرا یهو رو گرفتی ازم..
به خاطر شوخی تو ماشین؟؟

خفه نمیشی همتا
مث آدم جوابمو میدی..

حس و حالش دیدنی بود

از طرفی نمیتوانست این بی پروایی کوروش در مکالمه را درک کند

هنگامی که از حجله و خون گفت همتا برای لحظه ای حس کرد از شرم زیاد نفسش بند آمده

از طرفی دیگر چه باید جواب کوروش را میداد ؟

اینکه وقتی حرف از آنهایی که قبل او بودن به میان آمد قلبش تیر کشید ؟

حسودی ؟!
آن هم همتا !!

عصبانی هم بود

چرا این مردک نمیتوانست کمی فقط کمی نرم باشد ؟

گفته بود میتواند با وحشی ها کنار بیاید دیگر ؟

انگار حرف و عمل دو چیز کاملا متفاوت بود .

اصلا کوروش رفتار با یک دختر را بلد بود یا تمام کار بلدیش با زنان به رخت خوابش منتهی میشد؟؟

با این فکر دوباره قلبش تیر کشید

خدایا حسودی میکرد آن هم به آنهایی که قبل تر از خودش با کوروش بودند

به آنهایی که چنین برای این مرد بی ارزش بودند داشت حسودی میکرد

یعنی باخته بود ؟
دل و عقلش را با هم!!؟

اعصاب داغانش داغانتر شد

دندان به هم سایید و بازویش را به ضرب از دست کوروش بیرون کشید

 

دو قدم بلند از مرد خشمگین و بهت زده فاصله گرفت

ابرو های کوروش حسابی به هم گره خوردند اما قبل اینکه بخواهد چیزی بگوید یا کاری کند صدای عزیز نجاتش داد..

– کیه..؟

پیرزن جلوی در خانه ایستاده بود و سعی میکرد با آن چشمان کم سویش آنها را بشناسد

هوا هنوز گرگ و میش بود و کاملا روشن نشده بود

کوروش بدون اینکه نگاهش را از روی همتا بردارد با لحنی که کاملا مشخص بود سعی در آرام شدنش دارد جواب عزیزش را داد..

– کوروشم باجی ..

نگاه خیره و عصبی کوروش را تاب نیاورد

سرش را پایین انداخت

چه مرگش شده بود !!

چرا با مرد بیچاره چنین میکرد

کوروش که مقصر درگیری های درونش نبود پس چرا همه چیز را سر او خالی کرد؟

جوابش را میدانست

از اینکه کوروش از آنهایی که قبل تر بودند گفته بود به شدت عصبانی شد

و لعنت به خودش که حسادت هم کرده بود

حالا با کم محلی و بد رفتاری با این مرد میخواست چه چیزی را به خودش ثابت کند ؟!

اینکه دلش نسریده ؟؟

چه دروغگوی احمقیست..!!

– ننه وَخیر هاتی..ساچه له وه س ه کنی وه ره ، وه ره مال..

– ( مادر خوش اومدی..
برای چی اونجا وایستادی بیا ، بیا خونه..)

 

صدای شاد باجی هم باعث نشد کوروش نگاه خیره اش را از روی همتا بردارد

و امان از آن خشم درونشان در حال ذوب کردن همتا بود انگار..

– تنها نیستم عزیز..
یه دختر خانووم باهامه

لحن کوروش پر از دلخوری بود

همتا دلش میخواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد

چقدر بی چشم و رو بود

این مرد تمام زندگیش را ول کرده تا از او حمایت کند

نمایشگاهش را از دست داد و احتمالا حالا تحت تعقیب هم بود

بماند که پدر و برادر خودش هم قصد کشتنش را داشتند و در قبال تمام اینها همتا همانند گربه ای بی چشم و رو سر کوچک ترین مسائلی چنگ و دندان نشان میداد..

– کوروش وای له روزگارِ ته اگر ژه وان کَجکان په خا …
آخ وا گه عزیز منه..!!

– ( کوروش وای به روزگارت اگه از اون دخترا با خودت…
آخ اینکه عزیز منه..!!)

لحن باجی اول پر از تهدید بود

همتا اصلا نفهمید باجی با آن لحن تشروارش چه به کوروش میگفت

اما همین که چشم پیرزن به او افتاد آن چهره عبوسش از بین رفت و گل از گلش شکفت

منظورش از عزیز من همتا بود ؟

قبل اینکه به خودش بیاید پیرزن خودش را به او رساند و تنگ در آغوشش گرفت

همتا چند ثانیه خشک شد اما همین که آن بوی بهشتی پیرزن به مشامش رسید دستانش بالا آمد و جسم ظریف و کم جان عزیز را محکم بغل کرد

هر چه فشار عصبی و استرس بود پر کشید

دلش لرزید برای محبت خالصانه ی عزیز

چشمانش سوخت
گلویش متورم شد

به خدا قسم که بی اراده بود زمزمه ی پر از بغضش..

– مامانم..

– و خیر هاتی مامان جان..
همتا جان و خیر هاتی عزیزجان..

– ( خوش اومدی مامان جان..
همتا جان خوش اومدی عزیزجان..)

بند دلش پاره شد

یعنی عزیز زمزمه ملتمسش را شنیده بود که اینطور محبت خرجش میکرد ؟

صورتش را بیشتر به روسری باجی فشرد و نفس عمیق و لرزانی کشید

به خدا که بهشت هم چنین بویی نمیداد

در وجود این زن چه بود که اینطور همتا را مجذوب خود میکرد ؟

چرا در آغوش این پیرزن غمِ نبودِ مادرش کمرنگ میشد انگار ..؟

– باجی یه صبحونه مشتی بهمون بده که هلاک یه ذره خوابم..

از روی شانه باجی نگاه دزدکیش را به کوروش داد

چرا همتا ته چشمانِ مردِ عصبانی و دلخور روبه رویش مهری بی حدو اندازه را حس میکرد !!

دل مرد به حالش سوخته بود یعنی ؟

چشمان ترش را دیده یا زمزمه ی ملتمسش را شنیده بود ؟!!

اصلا از کی تا حالا همتا میتوانست نگاه کسی را بخواند ؟!

یعنی این خاصیت همان حسِ نوپا بود ؟

 

* کوروش *

چنان از دست دخترک عصبانی بود که اگر باجی نمی آمد حتما یکی زیر گوشش می خواباند

البته این را در دل و برای خودش مدام تکرار میکرد

اما امان از آن دو چشم سیاه

همین که باجی همتا را در آغوشش گرفت و چشمانِ دخترک تر شد تمام آن اولدورم بولدورم کردن های کوروش هم دود شد و به هوا رفت

کلافه دستی پشت گردنش کشید

وا داده بود
خیلی خیلی بد هم وا داده بود .

– مرد باش و قبول کن این دردی که افتاده به جونتو…

از طفره رفتن بیزار بود .

باید اعتراف میکرد دلش رفته

دلش برای این دخترک رفته

برای چشمانش
برای صورت گرد و تپلش
برای اخلاق خاصش

دقت که کرد دید دلش برای تمااام همتا رفته است .

کف دستانش را محکم روی صورتش کشید و بعد با ناخن پوست سرش را خراش داد و در آخر پشت گردنش را محکم چنگ زد .

نفس عمیقی کشید و بار دیگر نگاهش را به پنجره اتاق داد .

گنجشکی روی لبه پنجره نشسته بود و در حال تمیز کردن پرهایش بود ..

 

چرا حال خرابش خراب تر شد ؟!

مگر نه اینکه با اعتراف پیش خودش باید حداقل کمی سبک میشد؟

اعصابش از آن رفتار عجیب و سرد همتا هنوز آرام نشده بود و حالا با این اعترافش چه میکرد !!

دندان به هم سایید

مشت محکمش درست روی قلبش فرود آمد..

– قرار نبود ازین غلطا بکنی..
قرار نبود برا کسی بلرزی..
قرارمون دل دادن به دختر جماعت نبود لامروت..

اما میدونم که دست خودتم نبود
اصلا نفهمیدم چی شد

از کجا خوردم عاخ خدا
منو چه به عشق و عاشقی آخه..؟؟

دیگر کتمان کردن فایده ای نداشت

عاشق همتا شده بود و با آن اخم و تخم دخترک و اخلاق خاصش میدانست که به احتمال زیاد پدرش درآمده

خنده کم جانی کرد و سرش را از روی تاسف تکان داد..

– قرار دهنمو سرویس کنی دخترک مگه نه ؟؟

سرش از بی خوابی درد میکرد اما مگر چشمان اشک آلود همتا از جلوی چشمانش کنار میرفت ؟

مگر آن زمزمه ی پر از بغض دخترک ول کن گوش هایش میشد ؟

پیشانی داغ کرده اش را به شیشه خنک و شبنم زده پنجره چسباند

گنجشک با لرزش شیشه ترسید و پر کشید

با نگاهش پرنده کوچک را دنبال کرد

دستش بالا آمد و جای مشتش را ماساژ داد

صدایش در سکوت اتاق هم زمزمه ای بیش نبود..

– دست خودم نبود دل دادنم اما مال خودم کردنش که دست خودمه..
مال خودم میشه ..
باااید بشه

آن باااید چه سرّی داشت که چنین حالش را بهتر کرد؟

جوابش را میدانست

گویا دلش منتظر همین تضمین بود که به وصال یارش میرسد و حالا دیگر نامنظم و دردناک نمی تپید

کوبشش دیگر لرزان نبود
برعکس محکم و مصمم می تپید .

کوروش قول بیخود نمیداد و وعده همتا را به دلش داده بود .

اگر آن دخترک تیزی سرخود بود او هم جلاد بود

شاید سخت اما میدانست که از پس دل همتا برمیاید..

همانطور که روی تشکی که عزیز برایش پهن کرده بود دراز میکشید

لبخند پر از شیطنتی روی لبانش شکل گرفت

همیشه همین بود
خیلی در فاز غم و غصه نمی ماند ..

به پشت دراز کشید و دستانش را زیر سرش برد

قبل اینکه چشمانش بسته شود بار دیگر با خود زمزمه کرد..

– مال منی تیزی سرخود..

 

 

نوشته های مشابه

‫11 دیدگاه ها

  1. این رمانننننن عالییی عاشقشمممم کاش پارتااا بیشتر میشوددد
    ممنون ادمین نویسنده عزیز💕💕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan