رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 46

 

 

کوروش جا خورد

نگاه جدیش را به صورت آرام و بی تفاوت باجی انداخت

یعنی چه این حرف ؟

استکان کمر باریکش را کمی محکمتر از حد معمول داخل نعلبکی گذاشت و ندید آن لبخند نامحسوس روی لبان باجیش را …

از کجا باید میدانست که عزیزش در حال محک زدنش است

وگرنه که پیرزن صدسال دلش نمی آمد چنین چیزی بگوید آن هم وقتی چنین مهر همتا به دلش نشسته بود…

– یعنی چی باجی این حرف؟؟
الان گفتی از این قضیه بکشم کنار خودمو ؟؟
انقدر بی غیرتم ؟…

با صدای آرامی می غرید تا یه وقت همتا را بیدار نکند

دلش نمی خواست دختر بیچاره بحثشان را بشنود

با انگشت شصت سمت اتاقی که همتا خواب بود را نشانه گرفت و کمی به سمت عزیزش مایل شد

با صدای آرامی غرید..

– این دختر بهم پناه آورده اونوقت شما و نادر میگید ولش کنم به امون خدا ؟؟
خاک بر سر من که شما دوتا منو اینجوری شناختید..

لبخند باجیش دم به دم بزرگ تر میشد و این کفرش را درمی آورد

الان کجای جلز و ولز کردنش خنده داشت ؟!

بی خبر از اینکه با هر حرکتی بیشتر دست دلش برای باجی رو می شد

اخم هایش را درهم کشید

از کنار بساط چایِ عزیز کنار رفت و به دیوار تکیه داد

 

یکی از زانوهایش را خم کرد تا آرنجش را روی آن بگذارد .

سرش را به دیوارِ سیمانیِ ایوان تکیه داد

زیر چشمی نگاهی به باجیش انداخت

نتوانست آن لبخندِ شاد عزیزش را تاب بیاورد ..

– الان داری به ریش من میخندی دیگه..!
یعنی نمیشناسی منو..!؟
خودتم میدونی یه همچین چیزایی تو کتم نمیره ..

هر چقدرم لاشی باشم بلا آوردن سر ناموس مردم تو مرامم نیست
اون دخترایی که دور و برم بودن هم از قماش خودمن بلکم بدتر

برا همین دلم براشون نمیسوزه اما امثال همتا فرق دارن
نباس بزاری دست یکی مثل دااشش و بابای بی غیرتش بهش برسه..

– یعنه وا کجکا مینه وان به دین و ایمانانه دورو بره ته نن ه ؟
ده بیره منه ته توشتنه دن ژه وی کجکه دگوتی..

– ( یعنی این دختره مثل اون بی دین و ایمونای دورو برت نیست ؟
یادم میاد تو یه سری چیزای دیگه ای در مورد دختره میگفتی..)

لب پایینیش را پر از حرص جویید

دلش میخواست یکی پیدا می شد و آن زمان که آن چرندیات را بار همتا میکرد با پشت دست در دهان بی چاکش می کوبید

 

خودش میدانست پیش باجی چه مزخرفاتی را بار دخترک بیچاره کرده

از اینکه همتا هم آنها را شنیده بود اعصابش خرابتر شد .

تاگهان دو هزاریش افتاد

حتما همتا با دیدن خانه باجی تمام آن توهین ها و وحشی گری های کوروش را به یاد آورده و دلیل رفتار سردش هم احتمالا همین بود..

– باجی این دختر تومنی دوزار فرقشه با بقیه ..
خودتم خوب میدونی برا همینه که انقدر باهاش خوبی ..

عزیز استکان کمر باریک را برداشت و کمی از چای داخلش را در نعلبکی گل قرمزش ریخت

با آن انگشتان حنا خورده اش یک حبه قند برداشت

قبل از گذاشتن داخل دهانش با چای خیسش کرد و چای درون نعلبکی را هورت کشید .

چشمان کوروش ریز شد

رفتار باجیش عجیب شده بود انگار

طبق عادتش سرش به سمتی کج شد و یکی از ابروهایش بالا پرید

 

چشمانش ریزتر شد..

– باجی چیزی شده ؟
چرا یه چی بهم میگه میخوای شدید حالمو بکنی تو قوطی..؟

– کوروش دپرسم و راسته دبیژی..

– ( کوروش میپرسم و راستشو میگی..)

این بار هردو ابرویش بالا پرید

چه شد که لحن باجی یکهو انقدر جدی شد !!

– کی دیدی من دروغ به خوردت بدم نوکرتم..

باجی سری به نشانه تایید تکان داد

ته مانده چای داخل استکانش را به سمت حیاط پاشاند

سینی را به گوشه ای کشاند و به کوروش اشاره کرد تا نزدیک تر بیاید

کوروش متعجب بود از کارهای باجیش

همانطور نشسته به سمت عزیز رفت .

روبرو و صورت به صورت پیرزن نشست و بر خلاف جو سنگینی که به وجود آمده بود مزه ای پراند..

– نه انگاری قرار اساسی دهنم سرویس شه آره..؟

– هزار جار گودمه خاشیه من نه هاگا گپ بکی..

-(هزار بار گفتم خوشم نمیاد اینطوری حرف بزنی..)

باجی این را با لحن خندانی گفت و نیشگون آرامی از گونه کوروش گرفت..

 

گوشه لبش بالا رفت

با اینکه به خاطر آن حرفها کمی از عزیزش دلخور بود اما مطلقا دلش نمی آمد برایش قیافه بگیرد و اخم و تخم کند .

پر از شیطنت به سمت پیرزن خم شد و عزیزش را ناز داد..

– من ضعف نکنم الان با این دلبریات..؟

این بار گوشش اسیر دست لرزان باجی شد

کوروش تک خندی به حرص خوردن عزیزباجی زد و بیخیال درد گوشش شد..

– ژه وی زمان ته گره سر له کو داینم از لاوگ جان ؟..
دلی دو کلیمه اختلات کم یا نا..؟

-(از دست این زبونت باید سر به کجا بزارم پسر جان..؟
میزاری دو کلام صحبت کنم یا نه ..؟)

کوروش دست باجیش را آرام از گوشش جدا کرد و قبل از اینکه حرف بزند روی آن چین و چروک را بوسه آرامی زد

دمی از بوی گلاب و حنای دستان باجیش گرفت

در اعماق قلبش میدانست که باجی چه میخواهد بگوید و عجیب دلش می خواست از زیر بار شنیدن آن حرفها در برود

اما او کوروش بود

بزدلی و شانه خالی کردن از مشکلات در قاموسش نمیگنجید..

– چش و گوشم در خدمتته باجی شما فرمایش کن فقط..

 

* همتا *

با صدای گنجشک هایی که روی شاخه درخت کنار پنجره انگار که جشن گرفته بودند بیدار شد

کش و قوسی که به تنش داد تمام خستگی تنش را از بین برد

لحاف را از روی پاهایش کنار زد و از جایش بلند شد

همین که خواست از اتاق خارج شود نگاهش به گوشه اتاق افتاد

کلی رخت خواب به شکل مرتبی روی هم چیده شده بود و پارچه سفید و گلدوزی شده ای که کاملا مشخص بود کار دست است رویش کشیده بودند

گوشه لبش را گزید

نباید همینطور سرش را پایین می انداخت و از اتاق بیرون میرفت

آن پیرزن مهربان که یکی از خدمتکارهایش نبود !!

با این فکر راه رفته اش را برگشت و هر چقدر ناشی بالاخره توانست رخت خوابش را جمع کند و خیلی مرتب گوشه اتاق بگذارد

نگاه کوتاه دیگری به آن اتاق ساده اما دلنشین انداخت تا یک وقت نامرتب نباشد

وقتی خیالش راحت شد به سمت پذیرایی رفت اما کسی را ندید

توقع داشت عزیز را در آشپزخانه ببیند

چشم چرخاند تا ساعتی پیدا کند

ساعت قو شکلی که به ستون ورودی آشپزخانه نسب شده بود هشت و چهل و پنج دقیقه صبح را نشان میداد

پس خیلی هم نخوابیده بود

 

البته تعجبی هم نداشت

از دیشب یک کله خواب بوده چه داخل ماشین و چه بعد از اینکه رسیدن فقط توانست لقمه ای صبحانه بخورد و زیر نگاه سنگین کوروش سریع خودش را به اتاقی که پیرزن نشانش داد رساند

با یادآوری رفتار اول صبحش گونه هایش داغ شد ..

– چه مرگت شده بود دختر !!
چرا پاچه پسره رو اینجوری کندی ..!؟

خودش هم نمی دانست چرا چنین واکنش بدی نشان داد و حالا شدیدا احساس شرم میکرد

با اعصابی خراب چشم چرخاند تا دستشویی را پیدا کند

هر چه گشت نبود

احتمالا از آن خانه هایی است که سرویس بهداشتیش داخل حیاط است

مردد به سمت آشپزخانه رفت تا حداقل آنجا آبی به دست و صورتش بزند .

هیچ وسیله بهداشتی نداشت
نه مسواکی
نه حوله ای
نه حتی شانه ای برای موهایش

البته لختی موهایش بالاخره جایی به دردش خورد

تقریبا نیازی به شانه کردن موهایش نداشت چون اصلا به هم گره نمی خوردند

اما باید فکری برای مسواک و خمیر دندان میکرد

از کثیفی بیزار بود و این چند وقت نتوانسته بود مثل همیشه مرتب باشد..

بعد از اینکه کمی با انگشت دندان هایش را تمیز کرد حوله ای که روی کابینت افتاده بود را برداشت .

 

ظاهر تمیزش راغبش کرد تا از آن استفاده کند

همین که آن را به صورتش چسباند تا نم پوستش را بگیرد ریه اش از آن عطر لعنتی پر شد

کاملا غیر ارادی نفس عمیقی کشید

میتوانست قسم بخورد قبل از لو کوروش از این حوله استفاده کرده

و وااای بر دل از دست رفته اش که چنین عطر تن مرد را ملکه ذهنش کرده بود ..

دستِ دلِ خیره سرش رو شد

وا رفته کمرش را به کابینت تکیه داد

حوله در دستانش مچاله شد

نگاهش روی کاشی ترک خورده اپن ثابت ماند

باید اعتراف میکرد که این یک وابستگی ساده نیست..

– خدایا عاشقشم..

پر از ذوق نبود زمزمه اش

بیشتر شبیه ناله ی بچه ای بود که از کادوی تولدش زیاد راضی نیست

همان توفیق اجباری که همه میگویند نصیبش شده بود انگار

در این آشفته بازار زندگیش عشق جایی نداشت اما گویا سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زده بود

خودش را با اینکه آن حس نوپا یک شیطنت شیرین شاید هم وابستگی دلچسبی باشد گول زده بود

اما گاهی یک تلنگر لازم است تا رسوای عالم شوی

مثل بوییدن عطر تن معشوق از روی تکه ای پارچه و بلافاصله ضعف رفتن دلت برای آن عطر وحشی…

 

 

نوشته های مشابه

‫8 دیدگاه ها

  1. وایییییی که چقدر این رمان دوس دارممم👏👏👏💕💕💕💕
    کاششش پارتا رو بیشتر میکردین اصلان هر روز پارت بزارین این رمان معرکسس عالیییی 👏👏👏👏💕💕

  2. سلام خداییش یکی از قوی ترین قلم هاست خیلی جالب همه چیز رو توضیح میده روی ریز جزییات مانور درست و بجایی میده در کل واقعا نویسنده قلم شیوایی داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan