رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 50

 

* کوروش *

حالت تهوع داشت

سرش درد میکرد و بدنش انگار که یک دور زیر تریلی رفته و برگشته

هر بار که سعی در باز کردن چشمانش داشت انگار که میله داغی را مستقیما وارد مردمک چشمانش می کردند..

– خب مث اینکه بزن بهادرمون داره به هوش میاد..

برعکس حال مزخرفش ذهنش هوشیار بود

میدانست که به جز خودش چند نفر دیگر هم در آن مکان هستند و از اینکه توسط افراد هیراد ربوده شده کاملا آگاه بود

غریزه زنده ماندنش قوی تر از درد جسمانیش بود پس بدون در نظر گرفتن حال بدش سعی کرد روی پاهایش بایستد..

باید خودش را جمع و جور میکرد

کمی پاها و شانه هایش را تکان داد

باید میفهمید که سالم است یا نه

گویا به جز کوفتگی تنش آسیبی ندیده بود

سعی کرد با آن درد مزخرف کنار بیاید و به زور هم که شده کمی چشمانش را باز کند..

دیدش تار بود

اما آن دو را که جلویش ایستاده بودند میدید

پشت به دیوار بود

غروش اجازه نمیداد از دستانش برای ایستادن کمک بگیرد

 

اینکه او را همانند لاشه ای جابه جا کرده بودند به اندازه ی کافی مردانگیش را زیر سوال برده بود

دیگر عمرا ضعفش را نشانشان میداد

مردانه به استقبال مرگ میرفت اما عمرا اگر میگزاشت خار و خفیفش کنند..

– سلام زیبای خفته..!!

حتما ، قطعا ، مطمئنا ، این یارو را میکشت.

– علیک سرنتی پیتی..

کوروش پوزخندی تحویل مرد در حال انفجار داد و به چشم باد کرده اش که کاردستی خودش بود اشاره کرد

مرد که حالا بینی اش را بانداژ کرده با این حرف پر از تمسخر کوروش از کوره در رفت و به سمتش هجوم برد..

– ببند دهنتو کثافت..

مشتی که روی گونه اش نشست را با جان و دل پذیرفت

اما که گفته بود که کوروش همانند پسران خوب آنجا می ایستد ؟!

احتمالا حالت ایستادن بی حالش مردک را شیر کرده بود که چنین بی ملاحظه به سمتش هجوم آورد

بازویی که تیر بی هوشی خورده بود هنوز گزگز میکرد و لمس بود

دست دیگرش را هم با دستبندی به حلقه ای که داخل دیوار بود بسته بودند اما پاهایش که آزاد بود !!

پس بی معطلی پای راستش را بالا برد و محکم به پهلوی مرد ضربه زد

جوری که مرد بیچاره یک متر به عقب پرت شد..

کوروش با نیشخندی پر از لذت به درد کشیدن آن بچه پررو نگاه میکرد و فحش هایی که مرد با لحن دردناکی نثارش میکرد را انگار اصلا نمیشنید..

– گمونم زدم دنده مندتم خورد و خاکشیر کردم سرنتی پیتی..

انگار نه انگار که در یک قدمی مرگ است بی خیال شانه چپش را به دیوار تکیه داده بود و خوشمزگی هم میکرد

به خدا که نادر حق داشت

این بشر مرزهای بی خیالی را یک تنه چندصد کیلومتر جابه جا کرده بود..

لبخند روی لبان سردار بیش از حد عجیب بود

با چشمانی درخشان به صفحه کوچک تلویزیون زل زده بود و با هر حرکتی که از آن پسرک سر میزد لبخندش بزرگتر میشد..

– این جوون همونیه که بهش نیاز داریم سرگرد شک ندارم…

دستش مشت شد

باورش نمیشد که برای حل پرونده اش به کمک یک خلافکار نیاز دارد

چه چیزی تحقیرآمیزتر از این؟!

– قربان با نهایت احترام من هنوزم با این نقشه مخالفم

این مردک هم یه انگلیه مثل هیراد چطور میتونیم بهش اعتماد کنیم..؟

سردار اما بدون اینکه نگاهش را از صفحه نمایشگر بردارد سرش را به نشانه نه تکان داد..

– هنوز جوونی و خام پسر جون
چیزی که تو توی آیینه نمیبینی رو من تو خشت خام میبینم ..

بالاخره نگاهش را به سرگرد داد

با انگشت صفحه نمایشگر را نشانش داد و با لحن مطمئنی ادامه داد..

– این پسر اگر خدا بخواد میتونه کمک بزرگی باشه تو حل این پرونده

و سرگرد این رو همیشه آویزه گوشت کن ما حافظ امنیت مردم و کشورمون هستیم

پس اگر قرار باشه تو این راه گاهی غرورمون قربانی بشه بدون تردید چنین کاری رو میکنیم
مفهومه..؟

تا به حال انقدر خجالت زده نشده بود .

سردار غیر مستقیم گفته بود که دلیل مخالفتش با حضور کوروش را فهمیده

اینکه به غرورش بر میخورد تا از آن جوانک کمک بگیرند

و حالا چقدررر شرمنده بود

مگر او سوگند نخورده بود که تحت هر شرایطی حافظ امنیت مردمان سرزمینش باشد ؟

بدون اینکه به چشمان سردار نگاه کند محکم پا کوبید و احترام نظامی گذاشت..

– کاملا مفهوم بود قربان..

با ابروهایی بالا پریده به مرد روبرویش زل زده بود

این جماعت دیوانه ای چیزی بودند؟!

یا نه احتمالا او را پخمه تصور کرده اند

تکیه اش را از صندلی برداشت و به سمت مرد خم شد

دو دستش را روی میز گذاشت

قبل از اینکه حرفی بزند گوشه لب متورمش را خاراند..

– میگم عمو فیلم میلم پلیسی زیاد میبینی؟!
اگه آره که نبین..

دوباره تکیه اش را به صندلی داد و گوشه لبش بالا رفت

با آن نگاه تحقیر آمیزش آتش به جان مرد روبرویش انداخت و با کلامش صبرش را لبریز کرد..

– چه کاریه میشینی این چرت و پرتا رو میبینی
بعد اینجوری میری تو فاز مامور دو صفر هشت
خو داداش من اون گوشه تلویزیون زده منفی ۱۴ باس کانال و عوض میکردی..

لرزشی که به جان طرف انداخت سر کیفش می آورد

معلوم بود مردک از آن جوشی های تیر است و کوروش با هفت هشت مشتی که از طرف او نوش کرده کاملا از این قضیه مطمئن شده بود

مرد نفس عمیقی کشید و چشمانش را عاصی شده باز و بسته کرد .

اینکه قبل از حرف زدن چشمانش را مالید نشان از کلافه بودنش میداد..

– ببین بچه جون بیا خوشمزگی رو بزاریم کنار
تموم چیزای که بهت گفتم کاملا واقعیه و محض اطلاعت کاملا خطرناک
پس هیچ رقمه شوخی بردار نیست

توام چه بخوای چه نخوای پات گیره
اگه همکاری نکنی همین الان به جرم تیراندازی به پلیس و قاچاق عتیقه جات میفرستمت هلفدونی..

کوروش شاکی شد

از اینکه از او آتو داشته باشند و به وسیله آن او را تحت فشار قرار دهند متنفر بود

قاچاق عتیقه را قبول داشت اما عمرا اگر زیر بار شلیک به پلیس میرفت

ناگهانی از روی صندلیش بلند شد

هر دو دستش را روی میز کوبید و به سمت صورت سرگرد خیز برداشت

چشمانش از خشم و خستگی خون افتاده بود و صدایش دو رگه شده بود ..

– من کف دستمو بو نکرده بودم که اون اوزگلای پشت سرم پلیسن
به خیالم سگای حشمتی ردمو زدن

خودتونم میدونید که اون هیراد بی وجود چه جونوریه
یا باس از خودم دفاع میکردم یا میمردم..

این بار مرد بلند شد و درست مثل کوروش دستانش را روی میز کوبید

درست صورت به صورتش ایستاد و غرید..

– این از جرمت کم که نمیکنه هیچ بیشترشم میکنه
هر کسی که به حشمتی حالا به هر نحوی مربوط باشه مجرمه

پس بشین سرجات و در جوابم فقط بگو چشم
حالیت شد..؟

نه مطلقا
بگوید چشم !!
آن هم کوروش!!

تک خندی زد و بلندتر از مرد فریاد زد..

– نهع حالیم نشد
تو کتمم نمیره
اول افتادین پیِ من
بعد بهم تیر بیهوشی زدین

بعد از اینکه با دست بسته به هوش اومدم با مشت و لگد افتادین به جونم
بعدم یهو مهربون شدین و صندلی برام آوردین که چی ؟

بفرما توروخدا سرپا بده به خیالتون پَپه ای چیزیم من ؟!
حالام ازم میخواین مث یه جاسوس برم تو تشکیلات هیراد و براتون جاسوسی کنم؟!

حاجی برو بساطتتو یه جا دیگه پهن کن این فیلما رو ما جواب نمیده..

حسابی آمپر چسبانده بود

دیگر نمیتوانست وانمود کند که بیخیال است

این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود

آنها رسما می خواستند او را داخل دهان شیر بفرستند و درست که او کله خر بود اما نه در این حد…

– مثل اینکه تو دو هزاریت هنوز جا نیفتاده نه ؟!

دارم میگم مجبوری اینکارو بکنی مگه اینکه بخوای تموم جوونیتو تو زندان بگذرونی…

دیگر صبرش سر آمد

آب که از سرش گذشته بود چرا یک مشت حواله دهان گشاد مردک نمیکرد تا حداقل کمی دلش خنک شود و کمی هم تلافی آن مشت هایی که از مرد خورده بود را درآورد؟!

هنوز روبه روی هم ایستاده بودند

پس کوروش با حرکت سریعی یقه سرگرد را چسبید و تا او به خودش بیاید با دست دیگر مشت محکمی را درست زیر چانه مرد خواباند..

– آخخخ مرتیکه روانی میدم پدرتو در بیارن..

چانه اش را محکم گرفته و به سمت میز خم شده بود

کوروش پوزخندی تحویل سرگرد داد و دست به سینه روی صندلیش نشست..

– جون تو اگه بهم بگن به خاطر این مشته دو سال به زندانم اضافه شده ها
من با کماال میل قبولش میکنم خداوکیلی ارزششو داره..

سرگرد خواست به سمتش برود اما با شنیدن صدایی که از پشت سرشان آمد راست ایستاد و احترام گذاشت

کوروش اما با چیزی که شنید خشکش زد…

– اگه بگن با این رفتارت جون اون دختر و پیرزنی که توی روستا هستن به خطر میفته چی ؟!

 

* نادر *

سرش پایین بود و روی نگاه کردن به چشمان نادر را نداشت..

– از تو بعیده
تو عاقلشون بودی مثلا
من رو تو یه جور دیگه ای حساب میکردم یونس
چطور با طناب اون کوروش کله خرر رفتی تو چاه !!
ها؟؟

لب بالایش را محکم گزید

بیش از حد شرمنده بود

نادر حق داشت

نباید انقدر راحت نقشه احمقانه کوروش را قبول میکرد

باید به دنبالش میرفت و حتی اگر قرار به مردن بود باید با کوروش میماند

حس یک نامرد و نارفیق بودن داشت خفه اش میکرد..

زیر چشمی نگاهی به نادر انداخت

یک جا بند نبود و از یک سمت خانه به سمت دیگر میرفت و هر چند دقیقه یک بار ساعتش را هم چک میکرد

تقریبا دم دمای صبح بود و هیچکدام از کوروش خبری نداشتند

گوشیش را جواب نمیداد و احتمال اینکه به دست افراد هیراد افتاده باشد هر دم بیشتر میشد

صدای خرچ خرچ خیار خوردن محمد روی اعصابش بود

عوضی عین خیالش نبود و با خیال راحت در حال لمباندن بود

الحق که کپی برابر کوروش همین الدنگ بود و بس

سعی کرد با چشم غره رفتن مردک را خفه کند اما آن جانور دوباره خم شد و از روی میز خیار دیگری برداشت

همزمان نادر روبرویش ایستاد و با دست نشانش داد..

– اگه این همچین کاری کرده بودا دلم نمیسوخت
میگفتم یه خریه عینهو کوروش

کلا عقل نداره راحته
اما تو مثلا عقل کلشون بودی

این دوتا هر چقدرر خررر تو عاقلشون بودی
ازت توقع نداشتم یونس
چطور شد خام برادر احمق من شدی آخه ؟؟

نادر با دستش محمد را نشانش می داد و حرف میزد

یونس نمیدانست به قیافه محمدی که خیار به دهان خشکش زده بخندد یا بابت سرزنش های نادر که به حق هم بود شرمنده باشد..

– آقا دمتون گرم دیگه …
میگم مرگ کوروش تارف مارف نکنیا..
یه چندتا لیچار دیگم بارمون کن سبک شی..

یونس با شنیدن لحن دلخور محمد سرش را بیشتر خم کرد و جوری که نادر متوجه نشود انگشت اشاره اش را محکم گزید

موقعیت بدی بود و اینکه بخواهد بخندد ته حماقت بود چون صددرصد نادر سرش را میزد

 

نوشته های مشابه

‫10 دیدگاه ها

  1. جووون چه خوشمل بود😜😍

    ولی جون عزیزتون پارتارو کم نکنید پارتا داره ذره ذره آب میره حرصمون ندین😐

  2. لطفا پارتها رو منظم بذارید من یکی که خسته شدم بس اومدم این جا و پارت جدید نداشتیم اصلا یادم نمیاد آخر پارت قبل چی بود خیلی ممنون بابت رمان فوق العاده ت ولی بیشتر پارت بذار عزیزم

  3. سلام ریه خسته نباشید اول به نویسنده عزیز . دوم اینکه رمان تون بسیار زیبا و عالیه . سوم لطفا زود زود پارت بذارید الان ۵ روزه پارت نداشتید و خواننده پارت قبل رو اینجوری فراموش می‌کنه لطفاً زود به زود پارت بذارید و اینکه دسته نویسنده درد نکنه.

  4. ای بابا یک هفته گذشت کو پس پارت بعدی؟!چرا منظم پارت گذاری نمیکنین؟!😡😤😓

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *