رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 51

 

اما لعنت به محمد که همیشه و در هر شرایطی دلقک بود..

 

– این دااش شما خر ، کره خر ، گوساله

حالا ما اومدیم ثواب کنیم شدیم رفیقش بد کاری کردیم ینی؟!

شما هی داری به توهین ما شعور میکنی این رسم رفاقته حاجی؟؟

 

صدای پوق آرامی از گلوی یونس بلند شد

 

آنقدر سرش را خم کرده بود که تقریبا چانه اش به قفسه سینه اش چسبیده بود

 

به خدا قسم که به وقتش خودش گردن این عوضی را می شکاند.

 

نادر آمپر چسبانده بود و نمک پاشی های محمد کار را خراب تر میکرد اما مگر مردک احمق این چیزها حالیش بود ؟!

 

نادر به سمت محمد خیز برداشت و حیف که ممد خطر جانور فرزی بود و سریع از روی مبل پرید و به سمت اتاق فرار کرد..

 

– پسره خررر الان داری سر به سرم میزاری ؟؟

اونم تو این موقعیت که نمیدونیم اون کره خر زندست یا مرده؟!

 

آن دو مشغول تعقیب و گریز بودند و متوجه صدای باز شدن در حیاط نشدند

 

اما یونس سریع به سمت پنجره رفت و هنگامی که ماشین آشنای کوروش را تشخیص داد نفس راحتی کشید

 

لبخند آرام آرام لبانش را کش داد و زیر لب خدا را شکر کرد..

 

 

* کوروش *

 

تنش خورد بود

 

جای مشت و لگدهایی که خورده بود گزگز میکرد و حالا که بدنش سرد شده ماهیچه هایش در حال فریاد کشیدن بودند

 

دلش یک مشت قرص مسکن و یک خواب راحت میخواست…

 

– کوروش خودتو مرده فرض کن فهمیدیییییی…

 

با دیدن نادری که همچون گاو خشمگینی به سمتش میرفت قید خواب را زد

 

اما احتمالا قرص مسکن لازمش میشد

 

نادر همین که نزدیکش شد مشتش را بلند کرد تا روی صورتش بکوبد

 

اما انگار تازه لب ورم کرده و گونه کبودش را دید که چنین خشکش زد

 

کوروش از گیجی نادر استفاده کرد و از کنارش رد شد

 

وارد خانه که شد مستقیما به سمت آشپزخانه رفت

 

به جای شام کلی کتک خورده و زده بود و حالا دلش از گرسنگی زیاد ضعف میرفت..

 

– کجا بودی کوروش

میدونی پدر همه مونو درآوردی ؟

خیال کردیم هیراد دخلتو آورده مرد حسابی..

 

یخچال به لطف محمد پر بود از آت و آشغال

 

اما آدم گرسنه که این چیزها حالیش نبود

 

چند تکه پیتزایی که داخل بشقاب بود را برداشت و همانطور یخ یخ داخل دهانش چپاند

هیسس دردناکی به خاطر لب زخمیش کشید…

 

– سسس مرتیکه بی شرف..

 

بدون اینکه ذره ای به سه مردی که در ورودی آشپزخانه ایستاده و تماشایش میکردند اهمیت بدهد تند تند پیتزا داخل دهانش می چپاند

 

و با هر بار کش آمدن لبش سرگرد و آن مردک سرنتی پیتی را مورد عنایت قرار میداد

 

وقتی که کمی احساس سیری کرد نوشابه نیمه خورده ای که داخل یخچال بود را برداشت و یک نفس سر کشید

 

همزمان که در حال قلپ قلپ نوشیدن بود به سمت آن سه برگشت و خب صورت سرخ شده از عصبانیت نادر اصلا جالب نبود

 

حالت دست به سینه ایستادن یونس یعنی باید منتظر کلی فحش و بد و بیراه باشد

 

نگاهش که به محمد افتاد یکی از ابروهایش بالا پرید

 

زیادی طلبکار بود نگاهش

 

قوطی نوشابه تمام شده را به گوشه ای پرت کرد و چون نادر زیادی خشمگین بود این بار استثنائا آروغش را برای خودش نگه داشت..

 

– ممد اونجوری نگام نکنا

چیه توام رفتی تو جبهه این دوتا ؟!

 

با انگشتش نادر و یونس را نشان داد

 

البته که درجه سرخی نادر با این کارش به حد انفجار رسید..

 

– برو باو زیادی دس بالا گرفتی خودتو

برا چی پیتزای منو خوردی بی شرف..

 

نگاه کوروش که به چشمان ورقلمبیده ی نادر و یونس خورد با صدای بلند زد زیر خنده

 

الحق که این عوضی رفیق خودش بود

 

چون اخلاقشان زیادی شبیه هم بود میدانست که الان وقت گیر دادن و سوال پیچ کردنش نیست

 

برای همین او هم همانند کوروش از در بیخیالی وارد شد تا کمی حال متشنج رفیقش را سامان دهد..

در آن جمع فقط محمد حال خراب کوروش را دیده و فهمیده بود انگار ..

 

– این دو تیکه پیتزا به اون لش کردنای هفته به هفتت تو ویلای من در

 

تازه از درو دافایی که دورت جمع میکردی که دیگه رو نمایی نمیکنم تا جلو بزرگتر شرمنده نشی..

 

وقتی از آشپزخانه بیرون میرفت سنگینی نگاه نادر اذیتش میکرد

 

اما فعلا دلش نمیخواست از برنامه ای که پیش رویش دارد برای برادر همیشه نگرانش بگوید

 

چشمک نامحسوسی به محمد زد و میدانست که رفیقش زیادی فرز است و منظورش را میگیرد

 

محمد با خنده به سمتش رفت و بر خلاف همیشه مشت آرامی را حواله بازویش کرد

 

آن هم به خاطر اینکه احتمال میداد بدنش هم همانند صورتش کبود باشد..

 

– بی شرف چیزیم موند که رونمایش نکنی ؟!

میخوای اسم و فامیلشونم بگو جلو خان داداشت از این بی آبروتر که نمیشم..

 

سری به نشانه باشه برای محمد تکان داد و خیلی نامحسوس راهش را به سمت اتاق کج کرد

 

در دل خدا خدا میکرد که نادر گیر ندهد..

 

– کوروش یک قدم دیگه برداری خدا شاهده تا سر حد مرگ میزنمت..

 

سر جایش ایستاد

برای الان بسش بود

 

توان کتک کاری با نادر را نداشت و مطمئنا دلش هم برای زد و خورد با برادرش تنگ نشده بود

 

ذهنش تماما درگیر حرف های آن مرد بود

 

چیزهایی که درباره دخترکِ لانه کرده داخل قلبش شنیده بود جگرش را سوزانده و قلبش را هزااار تکه کرده بود .

 

دلش فقط و فقط انتقام میخواست

 

آن هم از آن بی شرف هایی که توانسته بودند مادری را جلوی فرزندش زنده زنده بسوزانند

 

پووف کلافه ای کشید و راه رفته اش را برگشت

 

مرگ یک بار و شیون هم یک بار

 

دیر یا زود باید این مسئله را با آنها در میان میگذاشت

 

روبروی نادر ایستاد

 

نگاهش برای اولین بار نگرانی را فریاد میزد و برادرش هم این را حس کرد که چنین جا خورد ؟!

 

لحنش جدی بود و کلامش بوی خطر میداد..

 

– داداش همه چیزو بهت میگم

فقط مثل همیشه پشتم باش چون بدون تو از پسش بر نمیام…

 

یا خدای زیر لبی نادر را شنید و دستش مشت شد

 

اولین بار بود که ترس را حس میکرد؟!

 

از مرگ باید ترسید آن هم مرگ عزیزانش!!

 

با شنیدن حرف های آن مرد انگار تازه فهمیده بود که مرگ چقدرر به آنها نزدیک است .

 

برای خودش ذره ای نگران نبود امانمیتوانست روی زندگی عزیزانش ریسک کند

 

بازی مرگ و زندگی بود

یا می برد یا می مرد…

 

 

از نگاه خیره برادرش هیچ خوشش نمی آمد

 

نیم ساعتی میشد که تمام جریان را تعریف کرده بود

 

اما بر خلاف انتظارش فقط و فقط نگاهی خیره و آتشین نصیبش شده بود که طبق تجربیاتش این اصلا چیز خوبی نبود ..

 

– خب میگم بریم یکم بخوابیم

صبح شده و ما هنوز چشم رو هم نزاشتیم..

 

کوروش نگاه قدرشناسانه ای حواله یونس کرد

 

اما همین که خواست از روی مبل بلند شود نادر با حرکت سریعی خیز برداشت و هر دو دستش را روی شانه هایش گذاشت

 

محکم رو به پایین فشارش داد تا دوباره روی مبل بشیند

 

خب انگار کوه آتشفشان بالاخره در حال فوران بود ..

 

– توئه پدسّگ

توئه کرّه خرر

توئه بیشرف آخرش کار خودتو کردی

آخرش سرتو به باد دادی..

 

دندان به هم می سایید و دم به دم صورتش به صورت کوروش نزدیک تر میشد ..

 

– دلیل اینکه مادرمون سر پیری تو رو زایید چیه کوروش؟؟

میدونستی؟

دلیلش اینه که میخواست یه جونوری باشه که منِ بی پدرو دق بده..

 

تقریبا بینیشان به هم چسبیده بود

 

صدای عربده مانند نادر باعث شد کوروش برای ثانیه ای چشمانش را ببندد

 

تا جایی که راه داشت داخل مبل فرو رفته و برای اولین بار لالمونی گرفته بود

 

چه باید به این گاو خشمگین میگفت ؟!

 

آمد مثلا کمی نمک بریزد تا شاید برادر خشمگینش آرام شود

 

همیشه با همین روش از زیر کتک خوردن در میرفت

 

 

 

 

چون نادر نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و همین باعث آتش بس میشد امااا …

 

گویا این بار با تمام دعواهایشان فرق میکرد..

 

– جون داداش فک نکنم دلیلش این باشه

گمونم ننه بابامون گرمی زیاد خوردن

بعدم جمعه شب داستان شده و آخخخخ نادر…

 

مشت نادر که روی گونه اش نشست دوهزاریش افتاد که حالا وقت شوخی نیست..

 

– به قران میکشمت کوروش..

 

حالت نشسته اش باعث آسیب پذیریش شده بود و مشت دومی که خورد آنقدر گیجش کرد که نتواند از خودش دفاع کند

 

دست نادر دوباره بالا رفت اما محمد و یونس سریع به خودشان آمدند و جلوی نادر بیش از حد عصبانی را گرفتند..

 

– ولم کنید

ولم کنید

میخوام خودم این جونورو بکشم

چرا لذت کشتنش رو هیراد و هر خر دیگه ای ببره

میخوام خودم دخلشووو بیاااارممم…

 

در حالی که فکش را ماساژ میداد تا کمی دردش آرام بگیرد سریع از روی مبل پرید و به سمت اتاق رفت

 

اما نه بدون کرم ریختن

 

بالاخره او کوروش بود

معروف به بی عارترین و بیخیال ترین مرد .

 

رو به محمد و یونسی که به سختی جلوی برادرش را گرفته بودند کرد و با آن لحن پدر درآر بیخیالش گفت..

 

– یونس وقتی بغل کردن داداشم تموم شد با ممد بیا تو اتاق کارتون دارم

البت قبلش بزارین یه چند ساعتی بخوابم که حسابی هلاکم…

 

با این حرفش صدای پقی از گلوی محمد در رفت و دهان یونسی که از پشت کمر نادر را بغل کرده بود تا کار دست رفیق عوضیش ندهد باز ماند

 

البته که دوباره صدای عربده ی نادر بلند شد..

 

– کوروووووووووش…

 

 

 

 

* همتا *

 

– عزیزخانوم اینجوری درسته؟

 

باجی سربلند کرد تا خمیری که همتا پهن کرده بود را ببیند

 

به کج و کوله بودن خمیرش که لبخند زد همتا شرمنده شد

 

از اینکه انقدر بی دست و پاست حرصش گرفت..

 

– رنده ننه..

-(خوبه مادر..)

 

در این یک هفته ای که خانه عزیز بود دست و پا شکسته متوجه منظور پیرزن میشد

 

و الان هم میدانست که عزیز از خمیر زشتش تعریف کرده

 

لبخند خجلی روی لبانش نشست و با همان دست آردی لپش را خاراند..

 

– من که میدونم الان تو دلت میگی عجب دختر بی دست و پایی

 

اما اشکال نداره مرسی که انقدر مهربونی و دل منه چلفتیو نمیشکنی..

 

عزیز با صدای دلنشینی خندید

 

وضع او از همتا بهتر بود چون فارسی را میفهمید اما صحبت کردنش تعریفی نداشت

 

خیلی خیلی عجیب بود

 

با اینکه نمیتوانستند درست با هم حرف بزنند اما رابطه ی آنها روز به روز بهتر و صمیمی تر میشد

 

همتا دیگر آن حس غربت و اضافه بودن را نداشت

 

برعکس حالا حس تعلق خاطر عمیقی نسبت به این خانه و صاحبش داشت..

 

 

 

 

 

– نا ننه تو دختر منی ..

از هاگا گپک له باره ده ناگم..

 

-(نه مادر تو دختر منی..

من همچین حرفی در موردت نمیگم..)

 

همتا فقط آن جمله کوتاه باجی که گفت تو دختر منی را فهمید و همین هم برای دل کوچکش بس بود تا بال بال بزند

 

لبخند بزرگی به فرشته روبرویش زد اما همین که خواست قربان صدقه مهربانی بیش از حدش برود تلفن زنگ خورد

 

چون میدانست پیرزن زانو درد دارد با دست اشاره کرد که بنشیند و بلافاصله خودش بلند شد تا جواب تلفن را بدهد..

 

– شما بشین من جواب میدم..

 

باجی با لبخند زیبایش جوابش را داد

 

همتا با آرنجش پرده را کنار زد تا کثیف کاری نکند

 

بلافاصله وارد خانه شد و به سمت آن طاقچه بامزه ای رفت که تلفن نارنجی رنگ و قدیمی باجی رویش در حال زنگ خوردن بود

 

با سر انگشتانش گوشی را برداشت و با خود فکر کرد که ای کاش قبلش دستانش را میشست..

 

– الو..؟

 

– به…احوال تیزی خانوم؟!

 

دستش روی قلب دیوانه اش نشست

 

نفسش رفت و برنگشت

 

آخ از این صدای پر از شرارت و شیطنت..

 

– چطوریایی شما حاج خانوم!!

مارو نمیبینی خوش میگذره بهت..؟

 

 

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. وایییی این رمان چقدرررر خوبه ولی کاش بیشتر پارت میدادین کم بود😕
    بازممم ممنون از ادمین و نویسنده عزیز💕💕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *