رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 52

 

 

خوش؟!
نه فقط میگذشت و دم به دم این گذشتن دلتنگ ترش میکرد

چانه اش لرزید

رسوای عالم نمی شد اگر گریه اش میگرفت؟!

به زور غده مزاحم داخل گلویش را قورت داد..

– سلام..

همین را هم جان کند تا گفت..

– سلام به روی ماهت ..
نگفتی احوالات شریف چطوریاست هوم؟!

یکی به این پسرک بگوید که نامسلمان با این صدای بم و پر شیطنت چنین دل دخترکِ دلتنگ را نلرزان

به خدا که همتا گناه دارد.

بیخیال دست کثیفش شد و گوشی را محکم در دستش فشرد.

– خوبم..

حرف زدنش نمی آمد خب!!

دلش فقط و فقط گوش دادن میخواست اما گویا کوروش این کم حرفیش را چیز دیگری تعبیر کرد که لحنش پر از تردید شد..

– چرا یک کلمه ای جواب میدی ؟
خوبی ؟
چیزی شده؟

همتا دهان باز کرد تا بگوید بله چیزی شده

دلش..
دلش فدای این صدا و این نگرانی مردانه شده

اما کوروش مجالش نداد و دوباره و دوباره دل لرزاند..

 

چند شخصیتی شده بود ؟!

از یک طرف در دل برایش خط و نشان میکشید و از طرفی دیگر با شنیدن تن صدایش ضعف میرفت .

کوروش مجالش نداد و ناجوانمردانه دوباره و دوباره دل لرزاند..

عاخ امان..
امان از آن لحن شیطنت آمیزش

خدایا صبر ایوب را به همتای از دست رفته قرض بده لطفا..

– هااا فهمیدم…
نکنه چون یه هفتست ازت خبر نگرفتم ناراحتی آره ؟!

یعنی انقدر نمیتونی دوریمو تحمل کنی؟!

آخ کوروش آخ از این همه جذابیت

لامصب همش باعث دردسره برات ، بیا .. تیزی خانوم مارم گرفتار کردی..
حالام که باهات قهره..

کوروش حرف میزد و همتا عشق میکرد

بعد از یک هفته لبانش به لبخندی واقعی و از ته دل باز شد

چه میکرد با این مرد گنده که گاهی زیادی بچه میشد؟!

از دلتنگیش نگفته چنین خوشیفته وار می تاخت

وااای که اگر کلمه ای از حرف هایش که عین حقیقت هم بود را تایید میکرد

میان نمک پاشی های کوروش پرید..

– خواب دیدی خیره حضرت آقا..

داشتم با عزیزخانوم نون تنوری درست میکردم شما الان مزاحم پخت و پزمون شدی حاااج آقااا..

سکوت آنور خط را که حس کرد به خودش آمد

گوشه لبش را گزید و به ثانیه نرسید که گونه هایش گر گرفت

چه مرگش بود؟!

این لحن پر از ناز از کجا آمد؟!

چرا چنین طناز شد یهو؟!

لبش را محکمتر گزید و چشمانش را از سوزشش محکم روی هم فشار داد

کار عشق بود که چنین بی حیا و بی پروایش کرده بود؟!

بی حواس دستی داخل موهایش کشید و سرفه مصلحتی کرد

آمد گند کاریش را رفع و رجوع کند اما با شنیدن صدای کوروش صدایش از گلویش بیرون نیامده خفه شد

زانوهایش سست شد و ناخودآگاه به دیوار تکیه داد..

– من الان نمیرم برا اون نون پختنت تپلیِ من..؟

همتا حواست هست که من کیم؟!
بهت گفتم وحشیم من نگفتم؟!

کاری نکن همین که دیدمت بندازمت رو کولمو ببرمت تو..

– کووورووش…

اسمش را لرزان و معترض صدا زده بود تا بس کند

تحمل شنیدن غرش کوروش آن هم با چنین لحن پر از حرص و عطشی را نداشت

دلش نمی خواست در برابر این مرد وا بدهد

اصلا آنها که محرم نبودند پس گفتن و شنیدن این کلماتِ مخصوص زوجها آن هم با چنین شور و هیجانی اصلا درست نبود

دلش نمی خواست آن حریم بینشان دریده شود

شاید هم تمام اینها بهانه بود

باید اعتراف میکرد که در برابر این مرد از خود بی خود میشد و نه از کوروش که حالا از خودش میترسید..

– جووونِ کوروش
دِ خب تقصیر خودته که دلبر میشی و چاک دهن منو وا میکنی..

این دل که دیگر برای صاحبش دل نمیشد !

مانده بود چه بگوید تا هم شر نشود و هم این جو بینشان عوض شود

خدا رو شکر باجی نجاتش داد..

– کیه دیه جان..؟!
-(کیه مادر جان)..؟!

دهان باز کرد تا بگوید کوروش است اما بلافاصله ساکت شد

خجالت میکشید جلوی باجی اسم کوروش را بدون هیچ پیشوندی به زبان بیاورد

لپش را از داخل گزید و با لحن مرددی جواب باجی را داد..

– آقا کوروشه عزیزخانوم..

صدای پق خندیدن کوروش را که شنید بیشتر خجالت کشید

از طرفی دلخور هم شد..

با همان لحن رنجیده اش مسلسل وار شروع کرد به حرف زدن..

– اگه با من کاری نداری من برم ..
گوشی رو قطع نمیکنم عزیزخانومم حرف بزنه باهات خداحافظ..
عزیزخانوم لطفا بیاین آقااا کوروش باهاتون کار دارن..

آقا را از قصد کشیده و پر از حرص گفت

صدای خنده کوروش قطع شد و همتا آن نفس عمیقی که پشت تلفن کشید را کاملا واضح شنید ..

– میدونی تقصیر خودمه..

اگه قبل رفتن زبونتو از جاش میکندم و قورتش میدادم الان اینجوری برا من بلبل نمیشدی

برا اولین بار مراعات حال یه دختر رو کردم این شد نتیجش

باس بیخیال حس و حالت میشدم
سرمو مینداختم پایین و عینهو چی میومدم تو اتاق

از رو رخت خواب بلندت میکردم و تا جون داشتی و جون داشتم اون زبون درازتو میخوردم که الان مث چنار دراز نشه و تو راه دور منو دق نده

البت اشکال نداره ..
بالاخره که میام..

اونوخ باس اشهدتو بخونی..
ملتفتی منظورمو دیگه هوم؟!

لال شد ، نه به خاطر صدای بیش از حد جدیش

لال شد، نه به خاطر تهدید کلامش

لال شد ،نه حتی به خاطر غرشش

لال شد به خاطر آن حس لطیف زنانه ای که با این حرف های خشن برای اولین بار درونش فوران کرد

الان نباید میترسید؟!

شاید به خاطر این بود که قاطی تمام این تهدیدها ناز دادن ریزی نهفته بود که تشخیصش فقط و فقط از همتای عاشق برمی آمد..

– خوبه ..
حرف نزن..
همینجوری ساکت بمون..

وقتی ازت دورم برام دلبری نکن همتا
مخصوصا وقتایی که اعصابم کیشمیشیه

اینو از همین الان تا وقتی دنیا دنیاس یادت باشه

غمزه هاتو بزار برا وقتی که پیشت بودم
اون موقع نوکرتم هستم یه تنه حریف تموم ناز و اداهاتم ..

حالام بدون گفتن یک کلام گوشیو بزار و برو باجی رو صدا کن حرف دارم باهاش

حواستم باشه نون پختنی نسوزونی خودتو..

با دستانی لرزان و بدون هیچ حرفی گوشی را روی طاقچه گذاشت و به سمت ایوان رفت

باجی مشغول خمیرهایش بود

زور زد تا کلمه ای حرف بزند..

– ع..زیزخانوم..
آقا کوروش ..
کارتون داره

نگاه سنگین پیرزن را روی خودش حس میکرد

سرش را پایین تر گرفت تا چشمان تَرَش را نبیند

چقدر ممنون بود از فهم و شعور بالای عزیز

با اینکه فهمیده بود حالش خوش نیست اما چیزی نپرسید

فقط یا علی گفت و به سختی از جایش بلند شد

همتا با نگاهش باجی را تغیب کرد و همین که پیرزن وارد خانه شد بغضش شکست

دستش را محکم روی دهانش گذاشت تا جلوی هق هقش را بگیرد

دلیل گریه اش را می دانست اما آنقدررر این دلایل زیاد بود که نمی دانست برای کدامشان بیشتر گریه کند..

شاید اولینش دلتنگی بود
دومی لحن غمگین و عجیب کوروش
سومی حس شدید تنهاییش
چهارمی بی مادر بودنش ..

سریع از جا بلند شد

به سمت تراسی که دور تا دور خانه بود رفت

چشمش به طبیعت چشمگیر بود و ذهنش هزااار جا

اما امان از دلش
دلش فقط و فقط گیر آن لحن غمگین و عصبی معشوقش بود..

 

* کوروش *

پر از حرص پنجه ای از موهایش را گرفت و محکم کشید

آن چه طرز حرف زدن با دختر بیچاره بود ؟!

دست خودش نبود

از دلتنگی زیاد به سرش زده و از طرفی همتا با ناز صدایش کار را خراب تر میکرد

بماند فشار این هفته ای که گذشت کمر شکن بود

بیست و چهار ساعته توسط پلیس تحت نظر بودند

شب بیداری ها و طرح و نقشه ریختن ها همراه آن دو مردک سرنتی پیتی و سرگرد دمار از روزگارشان درآورده بود

مخصوصا که آب خودش و محمد هیچ رقمه با سرنتی پیتی در یک جوی نمیرفت و این یعنی که مدام ارّه میدادن و تیشه میگرفتن

جنگ بین دو برادر هم که بماند پایه ثابت برنامه اش بود .

تمام این فشارها باعث میشد دلش برای دیدن همتا بیشتر و بیشتر هوایی شود

و هنگامی که دخترک برایش ناز ریخت و دلبری کرد از کوره در رفت

خیلی مسخره بود که در برابر خیلی از مشکلات خم به ابرو نیاورده

اما تا همتایش کمی ناز چاشنی صدایش کرد بلافاصله سیم پیچی های مغزش اتصالی کرد

کوروش خان به جمع دل از کف دادگان خوش آمدی..

– الو..؟

با صدای باجی به خود آمد

بعدا از دل دخترک در می آورد..

– سلام به عزیزترین خودم
خوبی باجی؟

از فرزی باجیش با خبر بود برای همین تمام تلاشش را کرد تا حداقل لحنش ، لحن همان کوروش همیشگی باشد..

– علیک سلام دیه جان ..
الحمدالله از ژی رندم ..
حال ده وخا رنده ننه؟

-(علیک سلام مادر جان..
الحمدلله منم خوبم ..
حال خودتم خوبه مادر؟)

لبخندی روی لبان کوروش نشست

این دو زن چه داشتن که حتی با شنیدن صدایشان چنین گل از گلش میشکفت؟!

– منم خوبم عزیز
زیاد نمیتونم صحبت کنم
فقط زنگ زدم یه حالی ازتون بپرسم و بعدم بگم که یه چیزی زیر فرش اتاق بزرگه گذاشتم برو بی زحمت برش دار ..

اگر مستقیما اسم پول را می آورد عزیز شاکی میشد و کلی حرف بارش میکرد بهتر بود در عمل انجام شده قرارش میداد..

 

 

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن