رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 54

 

*کیارش*

صدای ترمز وحشتناکش داخل حیاط پیچید

بدون اینکه ماشین را خاموش کند از آن بیرون پرید و به سمت عمارت دوید

تا با چشمان خودش نمی دید باورش نمی شد

یعنی آن عوضی انقدر دل و جرئت داشت که خودش با پای خودش به استقبال مرگ برود؟!

خدا خدا میکرد که هیراد نکشته باشدش

دلش میخواست خودش خون آن بی شرف را بریزد البته بعد از اینکه جای همتا را میفهمید

نفس نفس زنان وارد عمارت شد و بله!!

آن عوضی همانجا بود درست در چند قدمیش و روبروی هیراد

بدون معطلی به سمتش یورش برد و به فریاد هشدار گونه هیراد که نامش را فریاد میزد هم توجهی نکرد..

– کیاااااارش..

به یک قدمی کوروش که رسید مشتش را بلند کرد

خواست روی صورتش فرود بیاورد که مچ دستش اسیر دست مردک شد..

– هوشششه…
میگم هیراد خان افرادتو رام نکردی که یهو اینجور رم نکنن..؟!

دندان به هم سایید

دلش خورد کردن فک این یارو را خواست

دست آزادش را مشت کرد و به سمت دهان گشاد عوضی روبرویش پرتاب کرد

اما لعنتی خیلی فرز بود و بلافاصله جا خالی داد

متنفر شد از آن لحن بیخیال مردک..

– اوهع یکی نمیخواد جلوی این زِبون بسته رو بگیره ؟!

دستش را به سمت کمرش برد تا کلتش را بیرون بکشد

حداقل میتوانست ناقصش کند اما انگار هیراد قصدش را فهمید که چنین مرگبار شد لحنش..

– کیارش اگه همین الان نکشی عقب یه تیر تو مغز پوکت خالی میکنم..

 

* کوروش *

به چشمان روانی روبرویش زل زد

با اینکه هیراد طرف را علنا تهدید به کشتن کرد اما او بازهم از جایش تکان نخورد و این فقط نشان دهنده یک چیز بود

این یارو رابطه اش با هیراد بیشتر از یک زیردست و رئیس بود

بلافاصله حرف های سرگرد را به خاطر آورد..

(کیارش ، پسر خاله ی هیراد ، تقریبا بیشتر جا به جایی ها به عهده اونه و درضمن یه بله قربان گوی حسابیه)

کیارش با صورتی به شدت درهم و ناراضی فاصله گرفت و ساکت گوشه ای ایستاد

الحق که سرگرد حق داشت لقب بله قربان گو را به این یارو بدهد

نگاه خشمگینش را از روی کیارش برداشت و سعی کرد دوباره تمرکز کند

چهره و لحنش آرام نشانش میداد اما خودش را که نمی توانست گول بزند

حال درونیش حسابی به هم ریخته بود..

– خب بریم سراغ بحثمون
پس تو میخوای اون فلش رو تحویلم بدی اما در عوض منم تو رو شریک خودم کنم درسته؟

کوروش روی مبل روبروی هیراد نشست و پا روی پا انداخت

ابروهایش بالا پرید و با شصتش گوشه لبش را خاراند..

– اِیی بگی نگی یه چی تو همین مایه ها..

خشم هیراد را میتوانست حس کند و اینکه تا به الان هم زنده مانده فقط به خاطر آن فلش بود ..

– گویا یه سری چیزای دیگه هم میخوایی بچه جون و اگر اشتباه متوجه نشده باشم این کارت یکم شبیه باج گیریه..!!

پوست لبش را از داخل جویید

به چشمان هیراد که نگاه میکرد میتوانست مرگ را در آنها ببیند

داشت با اعصاب آدمخوار بازی میکرد و این اصلا خوب نبود

به جلو خم شد و آرنج دو دستش را روی زانوهایش گذاشت

مستقیم به چشمان هیراد زل زد و لحنش بی نهایت جدی شد

باید کاری میکرد که مردک روبه رویش قانع شود..

– نوچ…
از باجگیرا خوشم نمیاد پس اداشونم درنمیارم

من ماهی نمیخوام
میخوام ماهی گیری یادم بدی

از وقتی بچه بودم همش اسم تو و کارهات ورد زبون همه بود
از خورده کاری خسته شدم

تا کی دنبال زیر خاکی سگ دو بزنم و برا رد کردنش از مرز هزار مکافات بکشم

منم میخوام مثل تو سری تو سرا درارم

میخوام اسمم که میاد از پلیس تا آدم عادی دنبال سوراخ موش بگردن..

دوباره تکیه اش را به مبل داد و با انگشت اندک افراد بیرون را نشان داد..

– خودتم خوب میدونی از خیلی از افرادت بهترم حتی اون وارداتیات

همین الانشم خیلی از کله گنده هاش تا اسمم به گوششون میخوره درجا خودشونو خیس میکنن اما مثل تو بین المللی نیستم..

نیشخندی که روی لبان هیراد آمد عصبیش کرد

اما بدون اینکه کوچکترین واکنشی نشان دهد به حرف زدن ادامه داد

این مرحله به مرگ و زندگیش ربط داشت

یا باید وارد تشکیلات هیراد میشد یا صددرصد جنازه اش هم از این عمارت بیرون نمیرفت

در دل حسابی برای سرگرد خط و نشان کشید..

– خوب میدونی که اون فلشو دیدم و از تموم کارات خبر دارم
اینو میگم نه به خاطر اینکه مثلا بخوام تهدیدت کنم

نه گفتم که با پلیسا آبم تو یه جوب نمیره
میگم تا بدونی میتونم کمک خیلی خوبی باشم برات..

واکنش هیراد به تمام پر حرفی هایش همان نیشخند بود و این به شدت کفرش را درآورده بود

دندان به هم سایید و منتظر ماند

دیگر حرف زدن بسش بود

باید میدید این جانور روبه رویش چه خوابی برایش دیده

خوابی که هرگز فکرش را هم نمی کرد اما گویا خیلی آدمخوار را دست کم گرفته بود ..

 

 

* نادر *

کف دستانش عرق کرده و قلبش تیر میکشید

چرا گذاشت برادرش تک و تنها و با پاهای خودش داخل دهان شیر برود ؟!

چه شد که عقلش را از دست داد و با چنین کار خطرناکی موافقت کرد ؟!

البته که هیچ راه دیگری نداشتند و به اجبار وارد این مخمصه شدند

اما باز هم نمیتوانست از سرزنش کردن خودش دست بردارد ..

– داش نادر کوروش اومد..

صدای محمد را که شنید به سمت در پرواز کرد

مجال نداد کوروش در را کامل باز کند

بازوی درشت برادرش را محکم گرفت و به سمت خودش کشید

کوروش زیادی شل ایستاده بود انگار که چنین راحت به آغوش برادرش افتاد

کوروشش رشید بود و قد بلند

اگر دیگر گوشت و خونش را حس نمیکرد چه ؟!

اگر پسرکش ، برادرش ، همه کسش برنمی گشت چه ؟!

چرا چنین بی فکر عمل کرده و گذاشته بود پاره تنش پا به چنین مسیر مرگباری بگذارد ؟!

– خوبی داداشم..؟!

– خوبم داداش..

کنار گوش یکدیگر زمزمه میکردند

کوروش زیادی آرام بود و این یعنی بر خلاف جوابی که داده خوب نبود

پشت گردن کوروش را چنگ زد و پیشانی به پیشانیش چسباند..

– حلش میکنیم..

دست سرد کوروش هم پشت گردنش نشست..

– آره حلش میکنیم..

 

* کوروش *

یک دم آرام و قرار نداشت

هنوز لرزش هیستریک شانه هایش هر چند دقیقه یک بار به سراغش می آمد

حالا که چند ساعتی از آن لحظات سخت گذشته بود انگار که شوک رفته و عصبانیت جایش را گرفته

دلش فریاد زدن میخواست .

صدای زنگ آن گوشی نفرین شده که بلند شد همانند تیری که از چله رها شده به سمتش پرواز کرد

انگشتش گرمایی نداشت تا تماس را برقرار کند و لعنت به این گوشی های هوشمند

موبایل را عصبی به سمت نادر گرفت و غرید..

– این بی صاحابو وصلش کن..

نادر هم دست کمی از او نداشت و هر از چند گاهی دست چپش را ماساژ میداد

تماس که وصل شد بدون در نظر گرفتن شخص پشت خط عربده اش گوش فلک را کر کرد..

– الو ؟؟
کجایی شما حاجی؟؟

یک ساعته منتظر زنگتم
این بود قول و قرارمون؟!
این بود ریش گرو گذاشتنت ؟!

بهت گفتم اون دوتا زن تموم زندگیمن
بهم گفتی تا پای جون هواشونو داری

یارو امروز عکس خونه عزیزمو نشونم میده میگه فلش رو بهم میدی در مورد شراکتم بعدا با هم حرف میزنیم

حتی یکی دوتا عکس از حیاطشم داره

ببین نوچه های حرومیش تا کجا پیش رفتن !!
میدونی این یعنی چییییی؟؟

راه میرفت و هوار میکشید

با کف دستش محکم به پیشانیش کوبید و دوباره فریاد زد..

– یعنی ناموس منننن ، تو خونه خودش تو خطره

یعنی هر چی گفته بودین همش کشک بودهههه

یعنی منه خرررر اون دختر و پیرزن رو عینهو گوشت قربونی حی و حاضر گذاشتم برا نوچه های هیرااااد و خودم بلند شدم اومدم اینجا که چی؟!

که مثلا نزارم بلایی سرشون بیاد..

هر چه کوروش هوار میکشید در عوض سردار آرام بود

صدای آن بزرگ مرد چه داشت که چنین آرامش را به رگ و پِیِ او هم تزریق کرد؟!!

– آروم باش پسر جان ،
اتفاقی نیفتاده که!!

من گفتم حواسم به عزیزانت هست روی حرفمم هستم

هیراد بهت عکس خونه رو نشون داده ؟

من بهت عکس اون عکاسه رو نشون میدم

چه فکری با خودت میکردی ؟!

اینکه حشمتی نمیتونه خواهرشو پیدا کنه ؟

دو نفر گذاشته بپای خواهرش باشن بهت نگفتم تا مثل الان هول نکنی و بی فکر کاری رو انجام ندی

افراد من اونجان و حواسشون به همه چیز هست

کسی دست از پا خطا کنه پسرام حکم تیر دارن و اون بی شرفا رو میفرستنشون به درک

پنجاه ساله خادم این مملکت و مردمش هستم

تا حالا نشده به کسی قولی بدم و زیرش بزنم جوون و اینکه تا حالا هیچکس جرئت نکرده بود اینقدر صداشو برای من بالا ببره میدونستی…؟!

از داد و قالی که راه انداخته شرمنده شد .

آن مرد کم کسی نبود و کوروش چنین سرش هوار کشیده بود

کلافه دستی پشت گردنش کشید

تکیه اش را به دیوار داد و حرف دلش را زد..

– باشه ، قبول ..
حواستون به همه چیز هست
اما باس خودمم یه سر برم ببینمشون
باس خیال خودمم راحت بشه..

شیطنتی که در لحن سردار پدیدار شد اصلا با ابهت و چهره سردش هم خوانی نداشت..

– انگار منتظر یه همچین فرصتی بودی درسته؟!

چشمان کوروش طبق عادت درشت شد و بعد به سقف زل زد

انگار که سردار میتواند ببیندش نگاهش را دزدید..

– چیزه .. من فردا راه میفتم فعلا..

سریع گوشی را قطع کرد و لحظه آخر صدای تک خنده سردار باعث شد عرق روی پیشانیش بنشیند

توجهش به همتا زیادی واضح بود و کاری هم نمیتوانست در این باره بکند..

– چی شد کوروش؟
سردار چی میگه ؟
خبر داره افراد حشمتی خونه عزیز و پیدا کردن ؟

نگاهش که به نادر افتاد تازه متوجه رنگ و روی پریده برادرش شد

آن دستی که مدام قفسه سینه اش را ماساژ میداد بند دل کوروش را پاره کرد

قبل از اینکه برای آوردن لیوان آبی به سمت آشپزخانه برود به مبل اشاره کرد و تشر زد..

– فعلا بگیر بشین تا پس نیفتادی..

نادر بی حرف روی مبل نشست و سرش را به پشتی آن تکیه داد

نگاه کوروش اما میخ دست برادرش بود که روی قلبش جا خوش کرده و خیال برداشتنش را هم نداشت..

– بیا یکم آب بخور حالت بیاد سرجاش
نگران عزیز هم نباش

انگار پلیس خبر داشته که خونه تحت نظره و حواسشونم شیش دنگ به نوچه های هیراد هست
خودمم فردا میرم یه سر و گوشی آب میدم ..

روبه روی نادر ایستاده و شش دونگ حواسش به حالات چهره اش بود

از کِی برادرش مشکل قلبی داشت ؟
چرا او چیزی در این باره نمیدانست ؟

– نمیشه جاشونو عوض کنیم ؟!

نفسش را کلافه بیرون داد و کنار برادرش نشست

به این موضوع هم فکر کرده بود اما فایده ای نداشت..

– اگه هیراده که مث سگ بو میکشه و بازم پیداشون میکنه

حالا که اون همین اول کاری رو بازی کرده مام مث خودش چیزی رو مخفی نمیکنیم
من هنوز برگ برندمو دارم..

برگ برنده اش همان فلش بود و البته پلیس

اما نمی دانست تا کی میتواند به این دو تکیه کند..

 

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

  1. خیلی رمان خوبی هستش فقط اگه پارتا طولانی تر باشه خیلی بهتر میشه ممنون از نویسنده و ادمین عزیز 💖💖

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن