رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 6

 

نزدیک بود از زور ترس و گرسنگی غش کند.
رنگش حتما به سفیدی گچ شده بود.

مشغول فکر کردن به روش هایی بود که آن مرد قرار بود او را بکشد که با صدایش شانه هایش بالا پرید…

– کِی…؟

قلبش چنان به قفسه سینه اش میکوبید که در همان قسمت احساس کوفتگی میکرد.

متوجه سوال مرد نشده بود.
لبان خشکیده اش را با زبانِ خشک ترش کمی نم کرد.

یادش نمی آمد چند ساعت است که جرعه ای آب نخورده.
با صدای تحلیل رفته ای محتاط پرسید…

– چ…ی …کِی؟

مرد نیم نگاهی به خانه روبه رویش انداخت و بعد دوباره با آن چشمان لعنتیِ ترسناکش از بالا به پایین را اسکن وار نگاه کرد و با خونسردی عجیبی خیلی عادی پرسید…

– کِی سوار ماشینم شدی؟

همتا انتظار سوال های دیگری داشت مثلا اینکه تو کی هستی یا اینکه از جانش چه میخواهی یا…یا…هر سوالی به غیر از این سوال…

مردد شد.
چه جوابش را میداد؟
نمیدانست او کجاها ماشین را متوقف کرده.

چون تمام مسیری که داخل ماشین بود را خوابیده بود.

دهانش را باز کرد تا دروغی سرهم کند که مرد یکی از ابروهایش را بالا فرستاد و آرنج دستش را به صندلی تکیه داد.

با لحنی عاری از حس گفت :

– مثل بچه آدم راستشو میگی چون اگه دروغ بگی با همین چاقو زبونتو میبرم…

– هیع…

سکسکه عصبی بودنش را اعلام میکرد و او حقیقتا بینهایت عصبی و وحشت زده بود.

مطمئن بود که اگر جواب وحشیِ روبه رویش را ندهد حتما تا دقایقی دیگر زبانی داخل دهانش نمیماند.

کمی دیگر عقب رفت و آرام و میان سکسه اش گفت:

– وقت….هیع…ی….ماشین…هیع و …. نگ…هیع…هه….داشتی تا با او….هیع….ن مردا دعوا…..هیع….کنی

مرد لبش را به نشانه فهمیدن به سمتی کشید و سرش را به نشانه مثبت تکان داد.

چرا جوری برخورد میکرد که انگار دارد با شخصی که میشناسد یک گفت و گوی روزمره انجام میدهد؟

همین هم همتای بیچاره را بیشتر میترساند.

احساس میکرد همانند فیلم های ترسناک هر لحظه امکان دارد مرد روبه رویش تبدیل به هیولایی شود ؛ به جسمش حمله کند و او را بدرد…

– تو اون بیابونِ خدا ،
اون موقع شب ،
سگم تخم نمیکنه وِل بچرخه ،
پس حتما از ماشین اون دوتا نخاله در رفتی …

کمی جا خورد اما سعی کرد اصلا چیزی نگوید نه تایید کند نه تکذیب.

البته که جمله مرد پرسشی نبود و بیشتر انگار داشت برای خودش توضیح میداد.

همتا که دید مرد بی نهایت خونسرد است و بیشتر تمایل به حرف زدن دارد کمی جرئت گرفت و با لحنی محتاط گفت :

– خب….من…اوممم…یعنی…معذرت میخوام که …
بدون اجازه اومدم تو ماشینت…
راستش …
اون دوتا….منو ….چیزه…
آمم دزدیده بودن و میخواستن که از خانوادم باج بگیرن…
من وقتی دیدم شما داری باهاشون دعوا میکنی سریع پریدم تو ماشینت.

باور کن راست میگم…
اگرم خودمو نشون ندادم برا این بود که میترسیدم بلایی که سر انگشتِ شاهین آوردی سر گردنِ منم بیاری…

ابروهای کوروش بالا پریده بود.
پر واضح بود که دخترکِ عجیب و غریب رو به رویش در حال دروغ گفتن است …

همتا که صورتِ جدی و خشن مرد را دید ترجیح داد خفه خون بگیرد.

هیچ وقت دروغگوی خوبی نبود اما نمیتوانست حقیقت را بگوید به هیچ وجه…

– هومم…
پس اسم اون یارو انگشت قشنگه شاهین بود …
میگم خوب اسم آدم دزداتو میدونیا…

لحن کوروش پر از تمسخر و تحقیر بود.

همتا به خاطر سوتی که داده بود محکم چشمانش را به هم فشرد و لپش را از داخل گزید…

– چیزه…
اسمشو وقتی دوستش صداش زد فهمیدم …

جمله زیادی مسخره اش که تمام شد نفسش را حبس کرد.

لعنت به او با آن عادت مزخرفش…
هنگامی که هُل میشد هر چه که به زبانش می آمد را میگفت.

بماند که در دروغ گویی خیلی افتضاح بود.
با بردن اسم آن مردک آن هم با آن لحنی که انگار عمریست طرف را میشناسد ؛ پر واضح بود که مرد روبه رویش حرفش را باور نکرده.

زبانش را محکم گزید و به خودش قول داد که ازین به بعد مواظب آن تکه گوشت بی خاصیت داخل دهانش باشد تا سرخیش سر سبزش را به باد ندهد…

کوروش نگاهی به دخترک انداخت و بعد نگاهش را به خانه روبه رویش دوخت.

در بد وضعیتی گیر افتاده بود.
اگر بیخیال دخترک میشد و ولش میکرد دو ساعت بیشتر نمی کشید که مردم روستا او را حلوا حلوا کنان به درب خانه عزیزباجیش می آوردند…

چون وقتی ماشین او را داخل روستا میدیدند صددرصد مطمئن میشدن که این دختر غریبه میهمان کوروش خان است و بعد سوالات آزار دهنده شان شروع میشد و تا دخترک را به او بند نمیکردن ول کن نبودند…

اگر او را داخل خانه میبرد اوضاع بدتر هم میشد چون آنموقع باجیش بود که ول کنه ماجرا نبود…

برای یک لحظه به سرش زد دخترک را به شهر ببرد و آنجا ولش کند.

اما آنقدر خسته بود که اصلا حس حتی یک کیلومتر رانندگی را نداشت چه برسد به رفت و برگشت دویست کیلومتر راه کوهستانی و پر پیچ و خم آنجا را.

نگاهی به صورت رنگ پریده دختر انداخت.
انگار هر آن امکان داشت که از حال برود…

پوف کلافه ای کشید.
چاقو را داخل داشبورد گذاشت و همزمان که از ماشین پیاده میشد گفت :

– بیا پایین…

با همین دو کلمه ساده قلب همتا چنان ضربانی گرفت که انگار همین حالا چندصد متر را دوییده.

دستش به باز کردن در نمیرفت و زانوهایش برای تکان خوردن رغبتی نشان نمیدادن چه برسد به پیاده شدن از ماشین…

کوروش که دید دخترک سرجایش خشکش زده در سمتش را باز کرد و کمی عصبی تشر زد :

– گفتم بیا پایین…

 

با چشمانش به بیرون اشاره کرد و نفهمید با آن اخم ها و آن پیچ و تاب ابرویش چه برسر دختر بیچاره آورد.

همتا حس کرد روح از تنش رفته و تمام جانش میلرزید.
آبی در گلو نداشت تا قورتش بدهد.

نگاهی به هیبت مرد انداخت‌.
حالا که هوا کمی روشن شده بود انگار تازه میفهمید که چقدر درشت جثه است.

جان کند تا توانست چند کلمه ای حرف بزند :

– میخوای منو بکشی؟

ابروهای کوروش از لحن آرام و بدون لکنت دختر بالا پرید.

چهره اش میگفت که تا سرحد مرگ ترسیده اما لحنش چیز دیگری را گویا بود.

خبر نداشت که همتا وقتی بیش از حد میترسد به طور ناخودآگاه آن خوی خود محافظتیش بیدار میشود و مثل ماده ببری در قفس چنگ و دندان نشان میدهد.

– فعلا نه …

خب…
همتا منتظر کلمات دیگری بود اما انگار این مردک روبه رو در عین حال که خیلی شبیه به مردان اطرافش بود.

انگار همزمان هیچ شباهتی به آن کفتاران دوروبرش نداشت.

ترسش کم نشده بود اما غریزه زنده نگه داشتن خودش بیدار شده و دلش نمیخواست از ماشین پیاده شود …

در زندگی نکبتیش یاد گرفته بود به هیچکس اعتماد نکند و به مرد جماعت ابدا…

کوروش که دید دختر از جای خود تکان نمیخورد دست جلو برد و بازوی بیش از حد نرمش را محکم گرفت.

با حرکتی سریع و خشن عملا او را از ماشین به بیرون پرت کرد.

همتا شوکه شده جیغ خفه ای کشید و از روی عادت بهترین سلاحش را به کار برد و مچ دست کوروش را محکم چنگ گرفت…

کنار چشمان کوروش از درد کمی چین افتاد اما برعکس تصورات همتا او را رها نکرد.

بلکه هردو بازویش را گرفت و به خاطر نرمیِ بیش از حدش ؛ حرصی آنی به جانش افتاد و آن گوشت نرم بازوی دخترک بیچاره را محکم چلاند…

– به جای کشیدن تیزی و چنگ انداختن مثل آدم رفتار کن تا بازوتو خورد نکردم ضعیفه…

دلش ضعف رفت.
از درد و دیگر نتوانست تحمل کند.

گرسنگی و تشنگی یک طرف ؛ کم خوابی و استرس بیش از حدی که در این مدت تحمل کرده بود هم یک طرف.

همه دست به دست هم دادن تا چشمانش سیاهی برود و تنها چیزی که قبل از بی هوشی کامل به خاطرش ماند برخورد سرش به چیز سفتی بود.

* کوروش *

مچ دستش میسوخت‌.
لعنتی این دختر بی چاقو انگار بهتر بلد بود روی بدن دیگران خط بیندازد.

نمیخواست انقدر محکم بازوی دخترک را فشار دهد اما از بچگی از چیزهای نرم خوشش می آمد.

حتی تا به این سن هم این عادت را کنار نگذاشته و توپکهای ژله ای نرم و مورد علاقه اش را همه جا با خود میبرد.

تا وقت هایی که اعصابش به هم میریزد با چلاندن آنها کمی خود را آرام کند …

به خاطر همین وقتی بازوی دختر را در دستش گرفت به طور ناخوداگاه محکم چلاندش اما انگار بیش از حد بود فشار دستش.

چون ناگهان دخترک شل شد و قبل اینکه بتواند او را بگیرد سرش محکم به در ماشین خورد…

قبل از اینکه زمین بخورد دست زیر زانوهایش انداخت و به زحمت تن شُل شده اش را از روی زمین بلند کرد.

در حالی که با نفسی بریده به سمت خانه عزیزش میرفت دندان هایش را به هم سایید :

– وضع ما رو ببین.
یه بارم سمت دختر جماعت نرفتیم اونا ول کنمون نیستن.

با صورتی سرخ شده که دلیلش تحمل
وزن نه چندان کم دخترک بود رو به آسمان کرد و ادامه داد :

– دِ آخه من بخوام آدم بشمم تو نمیزاری نوکرتم …

روبه روی درب فلزی که هنوز رنگ نشده بود و فقط یک لایه ضد زنگ داشت ایستاد.

در آن خنکای هوا عرق از پیشانیش جاری شده بود.

– چقدر سنگینه این تیزی سرخود…

دست و دلش به زنگ زدن نمیرفت.
باجی اش یک پیرزن معتقد و مومن بود.

او را با یک دختر بیهوش در آغوشش اگر میدید بدون شک سکته میکرد.

بماند که تا آنها را به هم عقد نمیکرد ول کن ماجرا نبود…

نگاهی به دره کمی آنطرفتر از خانه انداخت.

فکری برای چند ثانیه در مغزش جولان داد…

– اگه از همین دره پرتش کنم پایین کی میفهمه ؟
احتمالا یه دختر خیابونیه بی کس و کاره…

اما بلافاصله این فکر را پس زد.

شاید دختران و زنان زیادی را به هر نحوی اذیت و آزار داده باشد اما در قاموسش کشتن زن جماعت نبوده و نیست…

سرش را تکان ریزی داد و همزمان که زنگ در را میزد زیر لب با خود زمزمه کرد :

– دیگه تا این حدم لاشی نیستم…

پیرزن دست زیر گردن دختر بی رنگ و روی کنارش گذاشت و با همان دستان لرزان و کم جانش سعی کرد سرش را کمی بالا بیاورد تا شیر عسلی که کاملا طبیعی و مقوی بود را به او بخوراند.

همزمان که کم کم شیر را به دختر بیچاره میداد زیر لب به زبان کُرمانجی زمزمه هایی میکرد :

– بِفگِر پَ کَجِکِ نازنین چه کِریَه…
-(ببین با دختر نازنین چیکار کرده)

کوروش میشنود و دیگر عاصی شده.

از لحظه ای که عزیز او را دیده یک ریز سرش غر زده و گله کرده.

هر چه قدر توضیح داد که حال بد آن دختر به او ربطی ندارد پیرزن در گوشش فرو نمیرفت که نمیرفت.

تقصیری هم نداشت.
سابقه ی خراب کوروش را میدانست و خب از قدیم گفتن آدم چشمش دربیاید اما نامش بد درنیاید …

پوف بلندی کشید و از زیر کرسی بزرگ و گرم باجی اش بیرون آمد.

این بار کمی دلخور بود.

با اخمهایی در هم رو به باجیش گفت :

– باجی کم کم داره اعصابم سگی میشه ها…
کاری نکن دختره رو ببرم از دره پرتش کنم پایین.
میدونی ازم برمیاد …

با این حرفش عزیز باجی نگاه خشمگینی سمتش پرتاب کرد :

– تو بیخود دَگی لاآگِه قُلدُر…
-(تو بیخود میکنی پسره قلدور)

 

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan