رمان به شیرینی مرگ

رمان به شیرینی مرگ پارت 9

 

دستش که هنوز یقه مردک وحشی را گرفته بود کمی تکان داد و این بار کمی بلندتر از وز وز زنبور دم گوشش گفت :

– منو بزار پایین…

انگار این بار صدایش را شنیده بود که از خدا خواسته دستانش را ناگهان از دورش باز کرد.

پاهایش که تا به آن لحظه از زمین کنده شده بود محکم به زمین خورد و مچ پایش پیچ خورد.

نزدیک بود زمین بخورد اما مثل این که مردِ وحشیِ روبرویش یقه اسیر شده اش در دستان همتا را فراموش کرده بود …

به خاطر پیچ خوردن پایش تمام وزنش روی دستش افتاد و نتیجه این کار شد صدای جر خوردن تیشرتِ کوروش.

بخاطر وزن همتا گردن کوروش به سمت پایین خم شد و صورت هردو نزدیک به هم قرار گرفت.

هر دو با چشمانی درشت شده و فکی باز شده به هم نگاه میکردن …

همتا باورش نمیشد انقدر بدبیاری آن هم در عرض چند دقیقه!!!

چهره کوروش هم نشان میداد که او هم هنوز هضم نکرده که چه اتفاقی افتاده.

همتا سعی کرد پنجه یخ کرده و قفل شده اش را از یقه لعنتیِ کوروش جدا کند اما لامصب انگار مفصل های انگشتش خشک شده بودند.

صدایی با تمام قوا درون مغزش فریاد میزد که این پسر هر آن امکان دارد از فرط عصبانیت بترکد ؛ پس تا ترکش هایش تو را نگرفته فرار کن …

خواست از ته مانده ی نیرویش استفاده کند و تا میتواند از این منبع بدبیاری دور شود.

انگار حال بدش را هم از یاد برده بود اما همین که خواست بدن لرزانش را از آن آتشفشانِ در حال فوران فاصله دهد بازوی چپش داغ شد.

صدای کوروش از میان دندان های چفت شده اش به زور شنیده میشد.

دم گوشش پر از حرص غرید :

– من تو رو زنده نمیزارم…

نگاهش را بالا آورد و به چشمان به خون نشسته کوروش دوخت.

خدایا چرا هر چه مرد وحشی و دیوانه بود سر راهش قرار میگرفت.

درد بازویش هر دم بیشتر میشد.

دندان روی هم سایید تا دوباره غش و ضعف نرود اما لعنتی انگار دم به دم فشار را روی بازویش بیشتر میکرد …

از خودش حرصش گرفت.

او انقدر هم لال و تو سری خور نبود.

یعنی در محیطی بزرگ شده بود که مدام باید به کفتارهای دورو برش چنگ و دندان نشان میداد وگرنه تا به الان حتی تکه گوشتی هم از او باقی نمانده بود …

همین که دست دیگر کوروش برای احتمالا چنگ گرفتن موهایش بالا آمد از سلاح همیشگیش یعنی ناخن هایش استفاده کرد و سینه برهنه مردک را خراش طولانی و زیبایی داد.

البته زیبا از نظر خودش و قبل از اینکه شجاعتش ته بکشد سرش را به سمت مچ دست کوروش خم کرد و محکم ترین گازی که میتوانست از کسی یا چیزی بگیرد را گرفت…

 

* از زبان کوروش *

دلش میخواست گردن دخترک را خورد کند.

نگاهش به مچ دستش بود و جای خراش اول صبحی این تیزی سرخود به او دهن کجی میکرد.

سوزش گردنش انگار او را به باد تمسخر میگرفت و یقه پاره اش انگار که تیری بود وسط غرورش.

برایش سنگین بود قبول کردن این که تمام این بلاها را یک دختر سرش آورده باشد آن هم نه هر دختری.

بعضی از دختران حداقل ظاهری جدی و خشن داشتن اما این موجود کوچک و وحشی روبرویش با آن لپ های گلی و موهای لختی که صورت تپل و بیش از حد سفیدش را قاب گرفته بود.

با آن چشمان درشت و مشکیش بیشتر به عروسکی معصوم میماند و این موضوع بیشتر کوروش را کفری میکرد …

در شانش نبود خوردن از چنین دختری.

با چنین افکار خود برتر بینی فشار دستش دور بازوی دخترک را بیشتر کرد و دست دیگرش را به سمت موهای سیاهش برد تا پنجه ای از آن گیس های رها را بگیرد.

دلش میخواست به وسیله همان موها او را از جایی آویزان کند و کنده شدن تار به تارشان را با لذت شاهد باشد…

ناگهان نفهمید چه شد.

سوزش بد و البته آشنایی روی سینه اش درست همان جایی که به خاطر پارگی تیشرتش بیرون بود حس کرد.

تا خواست از بهت چنین حرکت جسورانه دختر بیرون بیاید چنان دردی روی مچ دستش حس کرد که ناخودآگاه فریادی از سر خشم و درد کشید….

– آیی…
دختره ی بی پدر میکشمت…

خیز برداشت سمتش.

همتا میدانست که اگر گیر بیفتد خورد شدن یکی از استخوان هایش حتمی است.

حال بدش را به کل از یاد برد.

آدرنالین ترشح شده در خونش کار خودش را خوب بلد بود انگار …

خیلی فرز از زیر دست کوروش در رفت و به سمت درِ حیاط فرار کرد اما همین که دستش به دستگیره در رسید دستی از پشت دور کمرش حلقه شد و او را از زمین کند.

جیغ خفه اش همراه شد با باز شدن در و بلند شدن جیغ دیگری اما این بار او صاحب این صدا نبود…

به جز صدای نفس نفس زدن کوروش کنار گوشش هیچ صدای دیگری نبود انگار .

خودش که اصلا نفس نمیکشید.
فقط با چشمانی از حدقه بیرون زده به دو دختر روبرویش زُل زده بود.

مغزِ هنگ کرده اش با کمی تعلل تشخیص داد که این دو دختر همان هایی هستند که او از پنجره نگاهشان میکرد که چقدر بیخیال و خوشحال در حال عبور از رودخانه وسط روستا بودند…

با صدای کوروش آن هم درست کنار گوشش و با آن لحن خشن و صدای بم تکانی خورد و از شوک بیرون آمد…

– باجی خونه نیس…

این را گفت و خواست در را ببندد.

همتا اما میدانست که اگر تا الان هم که زنده مانده به خاطر این دو نفر بوده.

دلش نمیخواست آنها بروند.

دستش را روی دست کوروش که دور کمرش بود گذاشت و تقلا کرد تا این حصار لعنتی را از دورش باز کند و همزمان خیلی آهسته غرید :

– ولم کن وحشی…

– ر…راستش…ما….با خودتون….یعنی یه پیغام برای شما داریم…

یکی از دخترها بود که به سختی و با خجالت فراوان این کلمات را رو به کوروش گفت.

صدای ساییدن دندان را درست کنار گوشش میشنید.

قبل از اینکه جواب دخترک را بدهد چسبیده به گوش همتا جوری که لبش با لاله گوشش برخورد کند پر از حرص غرید :

– من وحشیم یا تو تیزی سرخود هوم؟

همتا آب گلویش را به سختی قورت داد.

جلوی دو دخترِ روبرویش از پشت در آغوش کوروش بود و جدای از وضعیت خطرناکشان میتوانست طرز فکر دختران را در مورد خودش حدس بزند و این به شدت معذبش میکرد.

از اینکه چنین فکرهایی در موردش بکنند متنفر بود …

یعنی جوری بار آمده بود که حفظ شرافت و نجابتش از حفظ جانش هم مهمتر بود.

صورتش را به سمت صورت کوروش چرخاند و بی غرض و با صداقت کامل در حالی که به چشمانِ به خون نشسته اش زُل زده بود نالید :

– لطفا منو بزار پایین…

به خاطر شغلش خیلی پیش می آمد که با آدم های متظاهر و دورو برخورد داشته باشد.

گاهی باید تهدید میکرد و گاهی اوقات هم باید زهر چشم میگرفت.

وقتی سراغشان میرفت اول مثل دخترک چنگ و دندان نشانش میدادند اما بعد بازهم درست مثل دخترک هنگامی که حریفشان را قَدَر میدیدند شروع میکردند به التماس و داشتن ادعای بی گناهی …

وقتی دختر نالید که او را پایین بگذارد خواست به روش همیشگی و تکراری این قُماش پوزخند بزند اما هنگامی که با آن چشمان درشت و مشکیش به چشمان کوروش زُل زد پسرک جا خورد.

چطور ممکن بود دختری فراری و مرموز چشمانی این چنین معصوم و بی گناه داشته باشد؟

آن غم بزرگ درون چشمانش چه بود؟

آنقدر بزرگ که چشمان مشکی و درشت دختر را شبیه سیاه چاله ای سرد کرده بود …

دخترک از لحاظ مالی تامین بود.

این را از لباس ها و کفش مارکش فهمیده بود.

این جوجو های پولدارِ مامی و ددیشان مگر غمی هم داشتن…

البته به جز شکست های عشقی که هفته ای یکی دوبار دچارش میشدند…

دلش نمیخواست تسلیم آن نگاه غرق در غم و پاکیِ دخترک شود.

میدانست که همه اش تظاهر و بازی است اما لعنت به بازوهایش که بدون اراده اش از دور کمر دختر باز شدند …

همتا توقع داشت که پسرک دوباره حرفش را نادیده بگیرد.

اما برخلاف انتظارش کوروش در حالی که با نگاهی گیج و سردرگم به چشمانش زُل زده بود او را آرام زمین گذاشت.

همین که پاهایش سفتیِ زمین را حس کرد خواست تا جایی که میتواند از این بشرِ غول پیکر دور شود.

اما انگار کوروش دستش را خوانده بود چون سریع دستش را گرفت و پنجه هایش را داخل پنجه های همتا قفل کرد.

حرکتی که برای هر جنس مخالفی نشانه ای از علاقه یا توجه بود اما نه برای این دو …

خواست تقلا کند و خود را آزاد کند اما با اولین حرکتش دستش محکم فشرده شد‌.

سرش را بالا گرفت و نگاهی شاکی و وحشی به مردک انداخت و نگاه بدتری از طرف کوروش دریافت کرد.

ترجیح داد که کمی کوتاه بیاید.

مطمئنا او نمیتوانست با این موجودِ درشت اندام مقابله به مثل کند…

نفسش را با صدا بیرون داد و نگاهش را به دو دختر روبه رویش دوخت.

هر دو چادر رنگی زیبایی به سر داشتن و هر دو زیبا بودند.

دختری که به زحمت چند کلمه حرف زده بود را از نظر گذراند.

مثل لبو قرمز شده بود و چشمانش را از کوروش می دزدید.

با نیم نگاهی به کوروش دلیلش را فهمید.

بخاطر پارگیِ تیشرتش قسمت زیادی از قفسه سینه اش معلوم بود …

با دیدن رد ناخونش حس رضایت کرد.

در دل با خود میگفت که حقش بود و بدتر از اینها لایق چنین موجودات نفرت انگیزیست …

– نمی خوای پیغامتو بگی؟

با جمله طلبکارانه کوروش به خود آمد و نگاه خیره اش را از روی سینه مردک گرفت.

البته که کوروش فهمیده بود همتا به چه زُل زده.

احتمالا آن نگاه از خود راضیش داشت آتشش میزد.

برای همین بود که دوباره دست همتا را محکم فشرد و همتا با گزیدن لبش و چپ چپ نگاه کردن سعی کرد ناله و البته فحش هایی که تا نوک زبانش آمده بود را درونش خفه کند…

دخترکِ معذب نگاه زیر چشمی معنا داری به دختر بی نهایت ساکتِ کنارش انداخت و بعد از این که آب دهانش را به سختی قورت داد تته پته کنان گفت :

– ر…راستش…عمو محمدم باهاتون کار داشتن…ف…فکر کنم در مورد …زمینِ باجی

همتا دلش میخواست شانه دخترکِ بیچاره را به نشانه همدردی بفشارد.

حق داشت از این مردک بترسد.

نگاهش را به دختر زیادی ساکتی انداخت که لحظه اول فقط جیغش را شنیده بود.

بر خلاف این یکی او رنگش از خجالت سرخ نبود بلکه چنان صورتش رنگ پریده بود که انگار هرآن امکان داشت غش کند.

عجیب این بود که نگاهش روی دست او و کوروش خشک شده بود…

– باشه…یه سر بهش میزنم

این جمله را کوروش با لحنی بی حوصله گفت و کاملا بی ادبانه و بدون خداحافظی در را روی صورت دو دختر بست.

اما همتا لحظه آخر نگاه آن دختر رنگ پریده را روی خودش دید.

نگاهی که نمِ اشک داشت و پر از حسرت بود انگار…

* کوروش *

باید دستان زیادی نرم دختر را آنقدر فشار میداد که صدای خورد شدن استخوان هایش را می شنید.

باید دست دور گلوی دختر می انداخت و تا خفه شدن و یک دور مردن و زنده شدن او را می برد.

یعنی کوروش همیشگی این کارها را تا الان می بایست انجام میداد.

اما لعنتی هنوز نگاه پر از غم دخترک جلوی چشمانش بود …

دندان به هم سایید و با فشردن دست دختر خواست به خود ثابت کند که حتی ذره ای هم دلش به حال این موجودِ تپل و نرم نسوخته است.

البته که این بار صبر همتا سر آمد و یکی دیگر از آن چشم غره های احتمالا از نظر خودش ترسناک و از نظر کوروش بیشتر خنده دار را حواله اش کرد …

– چته وحشی …
تو دیگه چی از جونم میخوای

چشمان کوروش ریز شد و خشمگین همتا را نگاه کرد.

این دختر یا زیادی شجاع بود یا زیادی احمق.

خودش دومی را بیشتر احتمال میداد.

چندین و چند سال بود که هیچ مردی جرئت نمیکرد با او این چنین برخورد کند چه رسد به یک دختر …

لب زیرینش را داخل دهانش برد و سرش را به سمتی کج کرد.

یکی از ابروهایش به عادت همیشگی که میخواست به چیزی توجه کند بالا رفت و با نگاهی دقیق سر تا پای همتا را از نظر گذراند .

یک جای کار می لنگید.

دخترک چهره معصومی داشت و شاید هر آدمی او را میدید با خودش فکر میکرد که چه موجود مظلوم و بی آزاریست.

اما با چند برخوردی که خودش با او داشت لنگ زدنِ یک طرف قضیه را فهمیده بود.

چشمانش ریزتر شد و نگاهش دقیق تر …

دختر با اینکه هنوز دستش در اسارتِ کوروش بود و مطمئنا خودش هم می دانست که هیچ برتری نسبت به او ندارد با این حال جوری نگاهش میکرد و طوری گارد گرفته بود انگار که اگر کوروش قصد صدمه زدن به او را داشت میتوانست کوروش را تکه تکه کند…

 

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan