رمان ترنم

رمان ترنم پارت آخر

 

چرا به من زنگ زده بود
قلبم تند میزد
انگار وسط یه خرابکاری بزرگ باشی و مچتو گرفته باشن
در حالی که من هیچ جرمی نداشتم
گوشیمو جواب دادم
– الو
– سلام… فردا شب یه شام خانوادگیه. خودم زنگ زدم بهت بگم که حتما بیاین.
– ام… سلام… من برنامه امیر رو نمیدونم
– برای همین به تو زنگ زدم. شوهرتو راه بنداز بیاین. ۸ اینجا باشین. کارتون
دارم
قبل از اینکه من چیزی بگم قطع کرد
خدایا . حالا چطور امیر راضی کنم
دوباره دراز کشیدم رو کاناپه
چه خبر بود ؟
چرا به من زنگ زد گفت
چطور امیر راضی کنم
عجب وضعیتی توش بودم
نفهمیدم کی خوابم برد
با بوسه نرمی رو لبم بیدار شدمو
امیر لیخندی به من زدو سرشو عقب کشید
اما دستش روی یقه لختم چرخیدو گفت
– اینجوری با دلبری نخواب ترنم . گناه دارم
چشم هامو دست کشیدمو نشستم
امیر هم کنارم نشستو گفتم
– چه گناهی؟
سرشو آورد تو گودی گردنمو بوسه داغی رو گردنم زد
تو گوشم گفت
– خسته اومدم اما این چشمک زن ها نمیذارن استراحت کنم
خندیدم
موهاشو دست کشیدم
تواستم سرشو عقب ببرم و گفتم
– خب اینام میخوان خستگیتو در ببرن دیگه
امیر خندیدو بوسه از پائین تر زد
یهو یاد زنگ ملک حسان افتادم
میدونستم بگم حالش گرفته میشه
اما بهتره سخت نرین کارو اول انجام بدم
امیر بازی یقه لباسمو بوسیدو منو کشید تو بغلش که گفتم
– امیر … ملک حسان زنگ زد
امیر سرشو عقب کشید با ابرو بالا پریده نگاهم گرد که گفتم
– گفت فرداشب شام خانوادگیه میخواد حرف مهمی بزنه حتما بریم
با این حرفم امیر پوزخندی زدو دوباره گردنمو بوسید
تو گوشم گفت
– حرف های مهم اون برام مهم نیست
مشغول باز کردن دکمه های لباسم شد
دستم شروع به بازی کردن با موهای پریشونش شد و گفتم
– برای منم… اما … نمیدونم چرا احساس میکنم باید بریم
امیر بازی سینه لباسمو بوسیدو گفت
– کجا بریم؟ به اون عمارت ؟ دیوونه شدی ؟
خندیدم
نوک بینیشو بوسیدمو گفتم
– آره … به اون عمارت شوم
با این حرفم امیر بلند تر خندید
من. تو بغلش گرفتو از رو کاناپه بلند شد
شوکه دست انداختم دور گردنش
خیلی وقت بود از این حرکت ها نزده بود
مخصوصا بعد عملش
منو به سمت اتاق خواب بردو گفت
– باشه بعد راجبش حرف میزنیم
خندیدمو گفتم
– خسته بودی که
منو گذاشت رو تختو در حالی که با وزنش منو قفل میکرد روی تخت گفت
– میخوام خستگیمو در کنم
امیر :::::::::::
گرمای بدن ترنم و بوسه هامون دیگه ردی از خستگی برام نمیذاشت
. ترنم تو بغلم چرخیدو گردنمو بوسید
موهاشو نوازش کردمو گفتم
– بیدار شدیم؟
هوم آرومی گفتو سرشو رو سینه ام گذاشت
دوباره خوابیدو ناخداگاه لبخند آورد رو لب من
این دختر چقدر برای من آرامش بخشه
حضورش لمسش حتی نفس کشیدنش
فکرم رفت پیش حرفی که ترنم زد . ملک حسان و مسئله مهم .
چی میتونست باشه ؟
از سام هم خبری نبود … انگار محو شده بود
برام مهم نبود. فقط برای من دردسر درست نکنه کافیه . با این افکار خوابم
برد
با صدای زنگ موبیالم بیدار شدم
ده و نیم شب بود
شماره مامان بود . نگران شدمو سریع جواب دادم
مامان با صدای آرومی گفت
– امیر جان… فقط زنگ زدم بگم فردا شب حتما بیاین
آروم طوری که ترنم بیدار نشه گفتم
– چرا؟ من دیگه حرفی با پدربزرگ ندارم
مامان با همون صدای آروم گفت
– میدونم… بخاطر من عزیزم …
مکث کردم . نمیتونستم رو خواهش مامان حرفی بزنم . باشه ای گفتم و
خداحافظی کردیم
معلوم بود جدا قضیه مهمیه
فقط امیدوارم این آرامش تازه پیدا شده مارو بهم نزنه
ترنمو دوباره بغل کردمو چشمامو بستم
فردا یه روز سخت بود و با برنامعه ملک حسان مسلما سخت تر میشد
ترنم :::::::::
تو آینه به خودم نگاه کردم .
از آخرین باری که لباسی به این فرم پوشیده بودم خیلی نمیگذشت
اما این کجا و اون کجا
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
امیر اومد تو اتاق و با دیدن لیاس نیمه مراکشی من ابروهاش بالا رفت و گفت
– این چیه پوشیدی؟
– بلور گفت
اخم امیر تو هم رفتو گفت
– درش بیار … لباس عادی بپوش
– چرا ؟
امیر به سمت کمد لباس هاش رفتو گفت
– دوست ندارم اینو بپوشی … همین
– اما بلور گفت … میخواین عکس بگیرن اگه لباس مراکشی بپوشم خیلی خوب
میشه
امیر نگاه بی حوصله ای به من انداختو گفت
– من لباس عادی میپوشم
باهاش بحث نکردمو آماده شدم .
حسم بهم میگفت صحبت امشب مربوط به بیماری ملک حسانه برای همین نرم
تر از امیر برخورد میکردم
درسته ملک حسان، مغرور و با سیاست بود.
اما وقتی به این فکر میکردم که درد کشیدن و بیماریشو مخفی کرده دلم براش
میسوخت
بعضی از ما انقدر همیشه خواستیم کامل و بی نقص و بی نیاز از بقیه باشیم که
وقتی زندگی مارو شکست میده و به کمک خواستن می افتیم بلد نیستیم چطور
کمک بگیریم
درست مثل ملک حسان
تو مسیر تا عمارت حرفی نزدیم
هر دو تو افکار خودمون بودیم
آخرین باری که این مسیر رو طی کردیم تو سرم مرور کردم
چقدر خسته و دلگیر بودم
یاد بیمارستان افتادم و سقطم… هنوز یه نقطه حساس بود برام
نفهمیدم کی رسیدیم و امیر ماشینو پشت یکی از ماشین های تو حیاط پارک
کرد
هر دو به پیاده شدیمو به سمت در ورودی رفتیم
امیر آروم گفت
– تنها دلیل حضورم بخاطر تو و مامانه
لبخندی بهش زدمو گفتم
– میدونم… مرسی
از پله ها بالا رفتیم که امیر گفت
– اصلا دلیل این اصرارتون رو نمیفهمم…
هنوز چیزی نگفته بودم که صدای ملح حسان جواب داد
– امیر …
هر دو ایستادیم
ملک حسان چند قدمی ما تو حیاط بود
هر دو ایستادیمو سلام کردیم
برای اولین بار تو چشم های ملک حسان خبری از غرور و تکبر نبود .
تو چشم هاش هیچ حسی پیدا نبود
رو به امیر گفت
– بیا… میخوام حرف بزنیم
امیر نگاهی به من انداختو من سر تکون دادم
رفتم داخل و شنیدم که امیر گفت
– اتفاقا منم میخواستم باهات صحبت کنم
در ورودی رو بستم و دیگه نشنیدم چی گفتن
همین لحظه بلور اومد سمتمو گفت
– ترنم… سلام… لباست عالیه … بیا …
امیر::::::::
انتظار نداشتم ملک حسان بیرون باشه. اونم وقتی همه تو خونه جمع شدن
به سمتش رفتم که بهم اشاره کرد بریم سمت باغ پشت خونه و گفت
– تو چی میخواستی بگی؟
– شما اول بگین …
با همون لحن دستوری همیشگی گفت
– بگو پسر …
بدون مقدمه رفتم سر اصل قضیه و گفتم
– راجع به دیباست …
– دیبا چی شده مگه ؟
– میخوام باهاش صحبت کنم
– فعلا گفته میخواد تنها باشه
– میدونم… بهش بگین کارش دارم قضیه مهمه اگه خودش خواست بهم زنگ
بزنه
ملک حسام هومی گفتو سکوت کرد
انتظار داشتم ازم بپرسه با دیبا چکار دارم
اما از این قضیه گذشت و گفت
– خیلی وقت بود میخواستم باهات صحبت کنم
برگشت سمت عمارت و گفت
– از اینجا متنفری ؟
از سوالش جا خوردم
سوالی نگاهش کردم که گفت
– بگو امیر … از عمارت من متنفری؟
نگاهش مثل همیشه نبود. تردیدو کنار گذاشتمو حقیقتو گفتم
– گاهی آره… گاهی نه …
لبخندی زدو گفت
– از منم همینطوره ؟
یاد حرفی که تو بیمارستان بهش زدم افتادم
تو نگاهش دنبال دلیل این حرف ها گشتم
اما جز سردرگمی چیزی نبود
بدون تردید گفتم
– ازت هیچوقت متنفر نبودم… اما ناراحت چرا …
تو سکوت چند لحظه به هم نگاه کردیم
بلاخره رد کمرنگ لبخندی رو لب های ملک حسان نشستو گفت
– خوبه … خوبه …
نگاهشو از من گرفت
به قدم زدن ادامه دادو گفت
– مادرت همیشه میگه … ما شبیه هم هستیم… مسلما تو میگی نه! چیزی که
منم میگفتم… اما خیلی وقته فهمیدم درست میگه
هم قدم بودم باهاش اما هر دو خیره به رو به رو بودیم
نمیدونستم چی بگم
انتظار این بحثو نداشتم
ملک حسان نفس عمیقی کشیدو گفت
– من دارم میمیرم امیر…
هنگ ایستادمو برگشتم سمتش اما اون به قدم زدن ادامه داد و گفت
– اینو نگفتم بهم ترحم کنی… گفتم بدونی میخوام حساب کتاب کنم … دیگه باید
دفتر دنیامو ببندم
همچنان ایستاده بودم
برگشت سمتمو گفت
– من همیشه هر کاری کردم برای خودتون بوده! از منظری که خودم درست
میدیدم … اما دوست ندارم وقتی میمیرم … حرفی تو دلتون مونده باشه…
مخصوصا تو امیر… تو که بیشتر از همه برام مهم بودی
شوکه ایستاده بودمو به ملک حسان نگاه میکردم.
پیرمردی که رو به روی عمارت بزدگ و قدیمیش ایستاده بود
پیرمردی که نور ماه موهای سفیدشو نقره ای کرده بودو چین و چروک
صورتشو عمیق تر …
مردی که رفتنش برام قابل باور نبود
ترنم ::::::
میز شام چیده شده بود اما هنوز از امیر و ملک حسان خبری نبود
تو تین مدت یکم با بدور و کرشمه حرف زدم.
هیجکس خبری از دیبا نداشت جز ملک حسان
فقط با اون حرف میزد و میگفتم حتی با پدرش هم حرف نزده.
برام عجیب بود این حجم دوری کردنش هرچند خودمم دست کمی از دیبا
نداشتم
گیتی خانم نگران رو به من گفت
– ترنم جان میری دنبال امیر و پدرم
از این درخواستش جا خوردم
اصلا از اون حیاط بزرگ توی شب خوشم نمی اومد
اما سری تکون دادمو رفتم بیرون
حیاط رو به رویی رو از نظر گذروندم
اما چون اونارو ندیدم به سمت باغ پشت عمارت رفتم که در بزرگ ورودی
حیاط باز شد
دیگه از فامیل حدس میزدم کسی نمونده بود …
برای همین مکث کردم ببینم کیه
ماشینی که ایستاده بود نیومد داخل و یه نفر ازش پیاده شد
نور چراغ ماشین نمیذاشت ببینم کیه
از سمت دیگه عمارت ملک حسان و امیر اومدن سمت حیاط و ملک حسان
گفت
– خودش اومد …
یوالی نگاهم بین امیر… ملک حسان و در ورودی چرخید که اون ماشین رفتو
دیبا با چمدونش تو چهارچوب در پیدا شد
با وجود فاصله ای که بینمون بود اما لبخند رو لب دیبا پیدا بود.
با چمدونش به سمت ملک حسان رفت
ملک حسان هم به سمتش گام برداشت
اما امیر سر جاش ایستاد
انگار نگاه من روی امیر سنگینی کرد
جون آروم برگشت سمت منو با دیدنم ابروهاش بالا پرید
سلام دوستان. رمان سرخ رو میخونین ؟ چند شبه دارم ارش پارت میذارم.
دیشبم گذاشتم یکم بالاتره چک کنین پیدا میکنین. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
ترنم هم چند پارت دیگه ازش مونده . شبتون بخیر
چون آروم برگشت سمت منو با دیدنم ابروهاش بالا پرید
لبخند محوی بهش زدم که اومد سمتمو گفت
– اینجا چکار میکنی؟
– اومدم صداتون کنم برای شام
– باشه… بریم …
با این حرف خواست برگرده داخل که گفتم
– راجع به چی حرف میزدین ؟
لبخند محوش رنگ غم گرفت
دلم از دیدن این حال لبخندش گرفت
نکنه باز چیزی شده.
دیبا اومده و دوباره دردسر ها اومده …
امیر بازومو نوازش کردو گفت
– بریم بعد صحبت میکنیم
دوست داشتم بگم نه
همین الان بگو
من تحمل صبر کردن تا شنیدن خبر بدو ندارم
اما پدر بزرگ و دیبا رسیده بودن به ما
سلام کردم به دیبا و انم با لبخند حواب داد
امیر گفت
– بریم داخل همه منتظر ما هستن برای شام
پدر بزرگو دیبا جلوتر رفتمو منو امیر پشتشون
دست امیر رو کمرم بود
قبل اینکه وارد شیم تو گوشم گفت
– کاش به حرفت گوش میدادم لباس مراکشی میپوشیدم
از این حرفش بیشتر نگران شدم
بهش نگاه کردم که موهامو بوسیدو وارد شدیم
قلبم تند تر میزدو مدام منتظر یه اتفاق بودم
بعد رو بوسی و احوال پرسی همه با دیبا اونم رفت لباس مراکشی پوشید
یه لباس که واقعا زیبا بود
نفهمیدم چطور شام خوردیم و زمان گذشت
تو فضا انگار شناور بودم
همه میگفتنو میخندیدن
حتی امیر
چی شده بود؟
خنده امیر اما رد شادی نداشت
با غم بود
میز شامو جمع کردیم
دیگه تحمل نداشتم
دست امیر رو گرفتمو گفتم
– باید صحبت کنیم
امیر نگاهش نگران تو صورتم چرخیدو گفت
– چرا انقدر نگرانی
– چون تو ناراحتی و بهم نمیگی چی شده
امیر دوباره بازومو نوازش کردو گفت
– چیزی نشده… پدر بزرگ بهم گفت مریضه … برای همین ناراحتم
مکث کردم
آروم گفتم
– مامانت قبلا بهم گفته بود
– جدا؟
سری تکون دادمو گفتم
– چرا وقتی دیبا اومد پدربزرگ گفت خودش هم اومد. راجب دیبا چی میگفتین
ابروهای امیر بالا پریدو گفت
– راجب دیبا داشتیم حرف میزدیم… قضیه سام… خودت که درجریانی
لب باز کردم بازم سوال بپرسم که بلور گفت
– خب وقت عکس خانوادگیه
همه بلند شدنو به جنب و جوش افتادن
همین لحظه پدربزرگ امیرو صدا کرد
امیر نگاهی به من انداختو گفت
– میام صحبت میکنیم … هیچی برای نگرانی نیست ترنم
دستمو نوازش کردو رفت
اما این دل آشوبی من آروم نمیشد
به احساسم اعتماد داشتم
میدونستم قراره یه اتفاق بد بیفته
همه دور تا دور صندلی ملک حسان ایستادیم
منتظر امیر و ملک حسان بودیم
گیتی خانم کنار صندلی ایستاده بود
من کنارش و دیبا با بقیه دختر ها سمت دیگه
دئی ها پشت سرمون و زن دائی ها کنار اونا
انقدر زیاد بودیم که سر تا سر دیوارو گرفته بودیم
بلور دوربینو تنظیم کردو گفت
– خب همه تو کادریم
سر برگردوند سمت پله ها و صورتش رنگ تعجب گرفت
همه به سمت نگاه بلور نگاه کردیم.
ملک حسان با امیر داشتن می اومدن
در حالی که امیر … یه کت ملک حسان تنش بود
ابروهام بالا پرید
انتظار نداشتم امیر که گفت حاضر نیست خودش لباس مراکشی بپوشه حالا
لباس پدربزرگشو پوشیده بود
یه کت مخمل سرخ با تزئینات طلائی
ملک حسان با لبخند پر غروری اومد رو صندلیش نشستو امیر اومد بین منو
مادرش ایستاد
بلور دوربین رو تنظیم کردو دوئید اومد پیش دختر ها ایستاد
سه تا عکس پشت سر هم گرفته شدو بلور رفت عکس هارو چک کرد
دوبینو برای ملک حسان آوردو با تائید اون همه از پوزیشن عکاسی کنار رفتیم
دور تا دور ملک حسان همه نشسته بودنو مشغول حرف و صحبت
چای مخصوص مراکشی سرو شدو به اطراف نگاه کردم
اگه امروز یهو وارد این جمع میشدم
باورم نیمشد که میتونن چقدر اتفاقات بدو برام رقم بزنن
الان فقط یه خانواده بزرگ میدیدمکه با هم خیلی صمیمی و مهربونن. با پدر
بزرگی که نقطه عطف و پیوند این خانواده است
به ملک حسان نگاه کردم
چشم هاش بسته بودو لبخند رضایتی رو لبش بود
خواستم نگاهمو ازش بگیرم که یهو یخ شدم
دلم فرو ریخت
مثل تمام مدل هائی که میکشیدم
یه تصویر کامل اونجا بود
اما … حسش میکردم
رنگ مرگو رو چهره ملک حسان حس میکردم
با شوک دست امیر رو گرفتمو لب زدم
– پدر بزرگت
با حرف من گیتی خانمو امیر هر دو برگشتن سمت ملک حسان
بقیه هم انگار یه لحظه متوجه شدن
تو سکوت همه به ملک حسان نگاه کردن که دیبا به سمتش رفت
دستشو گرفتو گفت
– پدربزرگ …
سر ملک حسان آروم روی شونه اش کج شدو دیبا با شوک رو زمین نشست

سکوت و شوک تو سالن حکم فرما بود
کسی تکون نمیخورد
چهره واقعی مرگ … حالا تو صورت ملک حسان پیدا بود …
یک ماه بعد ::::::::
چند قدم عقب رفتمو به بوم نگاه کردم
خوب بود …
بلاخره اون چیزی شد که میخواستم
همین لحظه در اتاق کارم باز شد و امیر اومد تو
سریع بومو از رو سه پایه برداشتمو رو به دیوار تکیه اش دادم به دیوار
با تعجب نگاهم کردو گفت
– اینم نباید ببینم؟
– نوچ…
– کم کم داری مشکوک میشی ها . چی میکشی من نباید ببینم؟
سریع به دروغ گفتم
– چون تموم نشده نمیخوام ببینی. تموم شد بهت نشون میدم
امیر به تابلو دیگه ای که قبل این تموم کرده بودم و رو به دیوار بود اشاره
کردو گفت
– اونم نذاشتی ببینم هنوز تموم نشده ؟
– نوچ … بریم نهار ؟
خنویدو گفت
– تو خودت نهار منی کجا بریم
با این حرف اومد سمتمو خیلی سریع لبمو بوسید
با شیطنت دستشو رو کمرم کشیدو خواست با دست دیگه تابلو برداره که سریع
دستشو گرفتم آروم هولش دادم عقبو گفتم
– شرمنده … الان نمیشه
خندیدو تو همین حالت عقب عقب به سمت در بردمش
نوک بینیمو بوسیدو گفت
– وایسا حالا کجا
براش زیونی در آوردمو گفتم
– دیگه بهت اعتماد ندارم بریم از اینجا بیرون
بلند خندیدو از اتاق کار من رفتیم بیرون
دوست نداشتم امیر تابلوهارو ببینه تا روز نمایشگاه.
این اولین بار بود این سبک کار میکردم
اما دلیلی که نمیخواستم امیر تابلو هارو ببینه این نبود.
بعد فوت ملک حسان امیر خیلی ناراحت بود.
نه فقط امیر همه ناراحت بودن
شوک بزرگی برای خانواده بود
هرچند به نظرم بهترین شکل مرگ برای ماک حسان بود
در کنار خانواده و در آرامش
قبل از اینکه انقدر ضعیف بشه که از پس خودش بر نیاد
با امیر رفتیم طبقه پائین داخل رستوران خودش و نشستیم
امیر اشاره کرد غذای روز برامون بیارن و گفت
– کی میخوای نمایشگاه بذاری؟
– ماه دیگه
– تابلو هات آماده میشه ؟
– آره… یه نمایشگاه عمومی هست منم ثبت نام کردم ۵ تا کارمو اونجا ببرم
– چرا خودت تنهایی نمیزنی؟
– کار های کافی برای یه نمایشگه کامل ندارم
امیر سری تکون دادو گفت
– دلم میخواد دوتایی بریم سفر … کی میتونی
از پیشنهادش استقبال کردم منم واقعا بهش نیاز داشتم برای همین سریع گفتم
– بله … چرا که نه
امیر خندیدو گفت
– حالا کجا بریم؟
بدون اینکه زیاد فکر کنم سریع گفتم
– مراکش …
امیر با تعجب به من نگاه کرد
لبخندی زدو گفت
– پیشنهاد خوبیه …
امیر ::::::::::
یکم طول کشید تا کار های مربوط به ویزا و بلیط ترنم انجام شه.
اما بازم زودتر از انتظارم انجام شد
بلیط هارو برداشتمو میزمو مرتب کردم
امروز نمایشگاه ترنم بودو میخواستم همونجا سوپرایزش کنم و خبر جکر شدن
سفرو بهش بدم
از طرفی خیلی هم برام سوال بود چه تابلوهایی کشیده
چند بار خواستم برم وقتی نیست تو کارگاهش و نگاه کنم ببینم چی کشیده
اما در اتاقو قفل میکردو تابلو هارو به طرز مشکوکی مخفی میکرد
راه افتادمو تو کل مسیر غرق افکارم بودم
کی فکرشو میکرد اینهمه اتفاق پشت سر هم بیفته
مرگ پدربزرگ خیلی ناگهانی بود
هرچی به مامان گفتم حالا از اون عمارت بیاد بیردن و یه واحد نزدیک ما
بگیره قبول نکرد
میگه دوست دارم همینجا زندگی کنم
رسیدم به نمایشگاه و ماشینو پارک کردم
قرار بود مامان هم بیاد برای افتتاحیه
ترنم به دخترا هم خبر داده بود
اما شک داشتم بیان
وارد ساختمون شدمو به سمت ورودی گالری هنری رفتم
انتظار جمعیتی که میدیدمو نداشتم
میدونستم نمایشگاه بزرگیه اما فکر نمیکردم در این حد
از بین مردمو تابلو ها گذشتم که یه صدای آشنا شنیدم
صدای ترنم بود
آروم خندیدو گفت
– ممنونم … بیشتر از روی احساس بوده تا مدل
برگشتم به سمت صداش و دیدمش که کنار خانم و آقابی ایستاده و داره راجع به
تابلوش توضیح میده
به سمتش رفتم که با دیدن تابلو پشت سرش سر جام ثابت ایستادم
باورم نمیشد
نگاهم بین تابلوهای ترنم چرخیدو لبخند رو لبم نشست
ترنم تصویر منو کشیده بود…
اونم با نما های متفاوت
بصورت تکی و بصورت همراه با خودش و …
همراه با ملک حسان…
تصویر رو به روم تمام رخ من بود که نصف صورت و بدنم تو تاریکی محو
بود .
تابلو بعدی نیمرخ من بود که به پائین نگاه میکردم در حالی که موهام تو
سیاهی تابلو محو شده بودو تصویر بعدی اما فقط من نبودم تو تابلو بلکه من و
ملک حسان رودیم که نیمرخ های موازیمون رسم شده بود
نگاهم به تصویر منو ترنم تو آغوش هم افتاد …
– امیر …
با صدای ترنم نگاهم چرخید به سمتش
ذوق تو چشم هاش میدرخشید
اومد سمتمو گفت
– دوست داشتی؟
– باورم نمیشه
لبخند بزرگی زد و گفت
– تولدت پیشاپیش مبارک
خندیدمو بلیط های تو جیبمو بیرون آوردم و گفتم
– تولد تو هم پیشاپیش مبارک …
ترنم ::::::::
کلیدو تو قفل در چرخوندمو به سمت آسانسور رفتم .
امیر تو پارکینگ داشت جمدون هارو تو ماشین جا میداد
وقتی بهش رسیدم گفت
– مطمئنی همه اینا لازمت میشه؟ خندیدمو سر تکون دادم
امیر ریموت در پارکینگو زد و گفت
– ما موقع رفت اضافه بار میخوریم چه برسه به برگشت
خندیدمو گفتم
– امیر دوتا چمدون خالی خودت کفتی خالی ببریم
– من کلا منظورم بود نه اینکه در کنار چندون های پر دوتا خالی ببریم
خندیدمو در حالی که خواستم سوار ماشین شم گفتم
– دیگه غر نز…
با دیدن سایه ضد نور تو قاب در پارکینگ ساکت شدم که صدای آشنای سام
اومد
– فکر کنم به موقع رسیدم
امیر هم چمدونو داخل صندوق رها کرد و برگشت سمت سام؟
اما هیچکدوم حرفی نزدیم
سام به سمت ما اومدو گفت
– دارین میرین ماه عسل ؟
– به فرض که بریم به تو باید جواب بدم ؟
امیر اینو گفتو دستشو زد به سینه اش که سام گفت
– بلاخره عامل آشنائی تو و ترنم من بودم اینو که نمیخوای انکار کنی ؟
بعد مدت ها سام یه حرف درست زد و دقیقا هیمن بود
به امیر نگاهی انداختم که گفت
– نه … اما تو از این به چی میخوای برسی ؟
سام مکثی کردو گفت
– به دیبا …
واقعا ؟ سام واقعا دیبارو میخواست یا اینم یه بازی جدید بود
امیر با ابروهای بالا پریده گفت
– واقعا ؟ دیبا رو میخوای ؟
سام سری تکون داد که امیر گفت
– اما فکر نکنم اون خصوصیاتی که تو میخوایو داشته باشه سام
– گور بابای خصوصیاتی که من میخواستم… شماره جدیدشو بده
امیر خندیدو گفت
– یادداشت کن
با تعجب به امیر نگاه کردم
اما اون بدون توجه به نگاه من شماره دیبا رو برای سام خوندو حتی گفت این
روزا کجا میتونه پیداش کنه
سام هم دمت گرمی به امیر گفتو بدون خداحافظی رفت بیرون
متعجب به امیر نگاه کردمو گفتم
– چرا بهش دادی؟
– حقش بود
در صندوق رو بستو سوار ماشین شد !
حقش بود؟
منظورش چی بود ؟
سوار شدمو گفتم
– شاید دیبا نخواد
امیر ماشینو روشن کردو به من نگاه کرد
با لبخند گفت
– ترنم… سام حقش بود که یه فرصت دیگه داشته باشه. دیبا میتونه بازم ردش
کنه یا باهاش بمونه. اما سام با اینهمه صبر و پیگیری حقش یه فرصت دیگه
بود
مشکوک نگاهش کردم که راه افتادو گفت
– من این بشرو میشناسم. اینبار واقعا عاشق شده
دیگه چیزی نگفتمو به مسیر خیره شدم
واقعا ؟
امیر مطمئن بود؟
من که شک داشتم
چند ماه بعد :::::::::::
امیر ::::::::
گل های رز سفید و مشکی روی مزار ملک حسان مرتب کردمو بلند شدم
ترنم دیدم که به سمتم میاد
لبخندی زدو گفت
– خیلی قشنگ شده
لباسمو مرتب کردمو گفتم
– دیگه باید بقیه بیان
– آره … مامان گفت نزدیکن
سالگرد پدربزرگ بود و منو ترنم اومده بودیم تا مزار رو آماده کنیم
با ترنم روی دوتا از اولین صندلی های آماده شده نشستیم و گفتم
– باورم نمیشه یکسال گذشته
– منم
– سخت بود ؟
ترنم از سوالم لبخند زدو گفت
– برای من که نه… تو چی
نگاهش کردمو گفتم
– اگه مرگ پدربزرگو بذارم کنار… امسال بهترین سال زندگیم بود. فکر نکنم
هیچوقت از این بهتر بشه
ترنم خندیدو گفت
– مطمئنی ؟
سری تکون دادم که یه پاکتو به سمتم گرفت
نگاهی به پاکت و به ترنم انداختم که گفت
– – نمیخوای بببینی چیه ؟
– خودت بگو
– خودت ببین
با این حرفش پاکتو گرفتم
واقعا هیچ چیزی تو ذهنم نبود که بخوام به این پاکت ربطش بدم درشو باز
کردمو کاغذو بیرون آوردم
آزمایشگاه پارس… نتیجه تست بارداری … مثبت …
نمیدونم چند بار این متنو خوندم
مغزم انگار درک نمیکرد
مثبت … مثبت …
به ترنم نگله کردم که با لبخند خیره به رو به رو بودو گفت
– مهمونا اومدن آقای پدر
بدون توجه به مهمونا گونه اش رو بوسیدمو گفتم
– چه سوپرایز شیرینی مامان کوچولو
سریع سرشو عقب کشیدو با لبخند نگاهم کرد
گونه های گل انداخته اش وسوسه ام میکرد لب هاشو ببوسم
اما صدای سام باعث شد برگردم سمتشون که گفت
– تو کی میخوای آدم شی امیر… جلو جمعیت آخه
دیبا آروم خندیدو گفتم
– کی به کی میگه …
با ترنم بلند شدیمو آروم گفتم
– مرسی … امیدوارم خدا یه فرشته کوچواو مثل خودت برام بفرسته …
ترنم لبخندی زدو بازومو گرفت
تو گوشم گفت
– شایدم یه مبارز کوچولو مثل تو …

” پایان”

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫18 نظرها

  1. وای تموم شد خیلی قشنگ بود موضوعش خیلی خاص بود مرسی از ادمین جان بابت گذاشتن این رمان جذاب❤❤

  2. آخرش واقعا احساساتی شدم خیلی زیبا بود
    از این دسته رمان های براساس واقعیت دیگه نمیذارین
    مثل حس گمشده؟

  3. سلام.
    بسیار بسیار عالی
    همه چی منظم و دقیق.
    واقعا نویسنده جون خسته نباشی.
    بهترین رمانی بود که از توی این سایت خوندم.
    همینکه استا و دانشجو و خیانت وهرز نگاری نداشن عالی بود‌
    موفق باشی.

  4. ادمیننن خیلییی خوب ممنون بابت زحماتت و ممنون از نویسنده بازم از این رمانا که بر اساس واقعیتهه حتما بزار. ممنون 💜💜💕💕💕

      1. نه اونم که گفتی توی سایت نمیذاری …اون رمانی که گفتی منتظرش باشیم ، همینی که توی کاناله ؟؟؟؟؟یا اینی که میخوای بذاری ؟؟؟؟؟

        3.55

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن