رمان ترنم

رمان ترنم پارت 10

 

امیر سر تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه مشغول نهارش شد
یکم تو سکوت گذشت که گفتم
– به نظرت چکار کنم آشتی کنه ؟
– نظری تو این زمینه ندارم … اما برای دکور کافی شاپ جدید چندتا پیشنهاد
دارم ….
کلافه پوفی کردم و بلند شدم
من تو این حالم .امیر راجب کار حرف میزنه
الان باید ترنم لخت تو بغلم بود . داشتم براش خط و نشون میکشیدم با من راه
نیاد آبروشو پیش باباش میبرم
اونوقت همه چی بهمخورده بود و اون داشت برام خط و نشون میکشید
تا حالا انقدر گند پشت سر هم به برنامه ام نخورده بود
به سمت در رفتم و گفتم
– من میرم یکم بخوابم امیر شب میام راجب کار حرف بزنیم
امیر ::::::::::::
سام رفت و جعبه پیتزای نیمه خورده رو جمع کردم
از اینکه ترنم به سام گفت نمیخواد باهاش حرف بزنه راضی بودم
انگار یک بر صفر به نفع تیم ما بود
هرچند ما تیم به حساب نمی اومدیم
رفتم اتاق کارم و مدارکو باز کردم
اما نمیتونستم رو کار تمرکز کنم
شماره ترنم رو سیو نکرده بودم
چون حس میکردم دلیلی نداره سیو باشه . گوشیمو بیرون آوردم که دیدم یه پیام
ازش دارم

رفتم اتاق کارم و مدارکو باز کردم . اما نمیتونستم رو کار تمرکز کنم . شماره
ترنم رو سیو نکرده بودم.
چون حس میکردم دلیلی نداره سیو باشه . گوشیمو بیرون آوردم که دیدم یه پیام
ازش دارم
سریع پیامو چک کردم که نوشته بود .
مرسی بخاطر پیام به موقعتون.
فقط نوشتم خواهش میکنم و فرستادم .
شماره اش رو سیو کردم و تلگرامو باز کردم . اولین بار بود شماره یه نفرو
سیو میکردم و میخواستم عکس هاشو تو تلگرام چک کنم.
چقدر سام رو بخاطر این حرکت مسخره کرده بودم .
حالا خودم داشتم همین کارو میکردم
اما واقعا برام جالب بود چه عکسی از خودش میذاره .
با دیدن اکانتش بدون عکس خورد تو ذوقم
گوشیو کنار گذاشتم و خودمو با کار مشغول کردم . اما چه کاری … همه
تمرکزم از بین رفته بود
ترنم ::::::::::::
نمیدونم چرا به امیر پیام دادم و دوباره تشکر کردم .

اما چون وقتی با سام حرف میزدم تمرکز نداشتم حس کردم باید دوباره تشکر
کنم .
از سام دیگه پیامی نیومد و منم مشغول آشپزی شدم .
امشب بابا اینا نمی اومدن ومیتونستم یکم برای خودم ریخت و پاش کنم
غروب بود و من جلو تلویزیون لم داده بودم . به طرز عجیبی حوصله رفتن به
کارگاهو نداشتم
زنگ خونه صداش بلند شد و من طبق معمول وقتی کسی نبود جواب ندادم
روز تعطیل وقتی بابا اینا نیستا مسلما کسی با منم کار نداشت
اما بی خیال نشدو مدام زنگ زد
به زور رفتم جلو در و از آیفون نگاه کردم
سام پشت در ایستاده بود با دسته گل تو دستش
این آدم دیوونه بود . آیفون رو برداشتم و گفتم
– سلام … اینجا چکار میکنی ؟
– اومدم از دلت در بیارم !
– من چیزی تو دلم نیست نیازی به در آوردن داشته باشه …

– پس چرا گفتی دیگه همو نبینیم ؟
– چون ما به درد هم نمیخوریم . اینم چیزی نیست که بتونی از دلم در بیاری

– اینا همش بخاطر یه اشتباهه منه . تا حالا برا من چنین چیزی پیش نیومده بود
ترنم . درو باز کن صحبت کنیم

مکث کردم و ذهنمو جمع و جور کردم .
باید جوابی میدادم که ول کنه و بره . برای همین گفتم
– سام … ما دوتا آدم کاملا متفاوتیم . قرار شد همو بشناسیم تا به شناخت برسیم
. الان این شناخت بدون توجه به دیشب هم بدست اومده . من دوست ندارم
دروغ بگم یا توروعلاف خودم کنم . میفهمی چی میگم
اخم هاش تو هم رفت و پرسید
– یا در رو باز کن رو در رو صحبت کنیم یا منظورتو واضح بگو .
– بابا اینا نیستن درست نیست من درو باز کنم سام . حرف من هم واضحه …
ما به درد هم نمیخوریم … دنیامون ، شخصیت هامون ، همه فرق داره . اگه
ادامه بدیم … راهمون اشتباهه .
– بعنی جواب آخرت اینه ؟ نه ؟
– آره … مرسی که درک
نذاشت جمله ام تموم شه و به سمت ماشینش رفت . ماشینش تیک آف بلندی
کرد و رفت
من همچنان هنگ آیفون دستم بود . یه لحظه ترسیدم . نکنه کاری کنه ؟!
اما من که رفتار بدی نداشتم .
آیفون رو گذاشتم و برگشتم سمت کاناپه . چرا بدنم سرد شده بود .
بابا اومد باید براش میگفتم …
خداکنه دردسر درست نشه …

ازم ناراحت نشه چرا بدون هماهنگی جواب رد دادم …
کلافه بودم .
نمیدونستم چکار کنم . کاش صبر میکردم بابا بیاد و اون جواب رد رو بده
دلم میخواست بزنم زیر گریه .
سام ::::::::::::
پامو رو پدال گاز فشار دادمو دستمو روی بوق
از درون در حال انفجار بودم . فکر کرده کیه ؟! با دست گل رفتم منت کشی
خانم به من جواب رد میده .
من حال تورو جا میارم ترنم . کاری میکنم زیر پام ضجه بزنی …
به من میگی نه … به من ؟! دختره احمق از خود راضی … من جنس شما رو
میشناسم
جنس شماها که فکر میکنین خیلی آدم خاصی هستین.
آدمت میکنم . آدمت میکنم ترنم …
نفهمیدم کی رسیدم جلو در خونه
چندتا نفس عویق کشیدم تا خودمو آروم کنم و رفتم تو . بابا جلو تلویزیون بود
با دیدن من گفت

– چه عجب اومدی خونه ؟
– با ترنم بیرون بودم .
مشکوک نگاهم کردن و مامان گفت
– خوب بود ترنم ؟ اوضاعتون چطوره؟
سر تکون دادم و گفتم
– شکر… سلام رسوند … بابا … میگم به احمدیان میگی … ما صیغه کنیم
برای ادامه آشنائیمون
هر دو با این حرفم متعجب به من نگاه کردن و بابا گفت
– صیغه ؟ خب اگه تفاهم دارین یهو عقد میکنیم

– من موافقم ها . ترنم میگه نه … میگه باید بیشتر همو بشناسیم و اینا …
مامان گفت
– خب بدون صیغه بیشتر همو بشناسین … من که روم نمیشه بگم دخترتون رو
صیغه پسر ما کنین …
نباید از کوره در میرفتم . نباید این فرصتو مثل دیشب خراب میکردم . برای
همین با آرامش گفتم
– منم میگم که … با عقد موافقم … دختر اونا میگه عقد نه … بعد خودش میگه
اینجوری سختمه … باهام درست حرف نمیزنه … الان بگین من چه کنم ؟!
بابا تکیه داد به صندلیشو پاهاشو انداخت رو هم و گفت
– نمیدونم احمدیان اینا راجب صیغه نظرشون چیه . بعضی خانواده ها صیغه
رو قبول دارن . بعضیا بهشون توهینه بگی صیغه . حالا من با احمدیان
صحبت میکنم ببینم چی میگه خودش
خوشحال شدم و تشکر کردم .
اما هنوز خیلی مونده بود تا به هدفم برسم . چون اگه الان ترنم به احمدیان
همه چیو میگفت … راجب مهمونی و کارای من … راجب جواب ردش …
اونوقت دیگه این کلک من نمیگرفت
فقط امیدوار بودم ترنم هنوز به پدرش نگفته باشه .
گوشی بیسیم خونه رو بردشتم و به سمت بابا بردم
بابا باز ابوهاشو بالا انداخت و گفت
– حالا چه عجله ایه الان زنگ بزنم؟
– آخه ترنم چند روزه میگه … الان ازم ناراحت شد حرفم برات مهم نیست .
میخوام همین الان بهش ثابت کنم برام مهمه
بابا مشخص بود حرفمو قبول نکرده . اما شماره گرفت و منتظر موند
ترنم :::::::
داشتم دیوونه میشدم . هرچی سعی کردم آروم باشم … نتونستم .
میدونستم الهام بهش بر میخوره زیاد به بابا زنگ بزنم
اما دیگه تحمل نداشتم . با دو دلی زنگ زدم.
سه بار شماره بابا رو گرفتم . اما جواب نداد. پشت خطی بودم . حالا
میترسیدم سام زنگ زده باشه . یا دعواشون شده باشه .

نشستم رو مبل و ناخداگاه اشک هام راه افتاد
اگه سام دیشب اون کار هارو نمیکرد …
واقعا اگه اون حرکتو نداشت … میتونستم جدی تر بهش فکر کنم .
درسته خیلی فرق داشتیم . اما بدترین بخش حرکت دیشبش بود .
چقدر تنهائی سخته . به حرف های امیر فکر کردم .
اینکه میخوام بابا رو تو دردسر نندازم واقعا حماقته ؟
از جام بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم . اون از زندگی من خبر نداره . اون که
نمیدونه پدرم چقدر برام مهمه …
آلبوم قدیمی رو برداشتم و دراز کشیدم رو تخت …
سام ::::::::::::
نیم ساعت بیشتر بود بابا رفته بود تو اتاقش و در حال صحبت با پدر ترنم بود
.
دیگه کلافه شدم که اومد بیرون و رو به من گفت
– مطمئنی ترنم با صیغه موافقه ؟ به باباش گفتم یکم جا خورد !
– آره خودش گفت
بابا اومد رو مبل نشستو گفت
– عجیبه …
– چی عجیبه ؟ نهایتا چی شد ؟
– هیچی … شنبه میان … دور هم میشینیم صحبت میکنیم …
کلافه تر شدم . نکنه ترنم به باباش گفته ! لعنتی … حتما برای همین گفت دور
هم بشینیم
لابد میخوان بگن کلا نه …
اگه کلا رد کنن … از یه راه دیگه بلاخره حساب ترنمو کف دستش میذارم . تو
این افکار بودم که بابا دوباره گفت
– درسته صیغه است … اما نمیتونه بدون مهریه و قانون باشه که … شنبه شب
حالا تصمیم میگیریم . توافق شد فرداش برین محضر صیغه کنین خودتون
مامان سر تکون داد و گفت
– حداقل یه جشن نامزدی هم بگیرین …
بابا هم با تائید حرف مامان سر تکون داد و گفت
– من حرفی ندارم . اونا باید قبول کنن…
نفس راحتی کشیدم وبلند شدم . یه بخش جلو رفت . حالا باید میدیدم ترنم وقتی
تو عمل انجام شده قرار گرفته چکار می کنه .
رفتم اتاقم و بهش پیام دادم
– فردا با بابا اینا میایم خونتون برای صحبت نهائی … اگه جوابت صد در صد
نه هست اونجا رسمی بهمون بگی…
گوشیو پرت کردم و دراز کشیدم رو تخت .
من عاشق تحت فشار قرار دادن آدما بودم و ترنم پروژه جدیدم بود.
تو ذهنم قیافه ترنمو تجسم کردم .
هفت سال پیش یه مغرور مثل تو منو دور زد …
درست مثل خودت از خود راضی … اما من دیگه اون آدم قبل نیستم … تا
تونستم انتقامشو از همه دخترای پول پرست دورم گرفتم … اما تو فرق داری
… تو باید خیلی بیشتر آدم شی…
تو باید رام شی … رام من …
ناخداگاه بدن نیمه لخت ترنم تو ذهنم اومد.
فقط اگه از حال نمیرفتم … چه شبی میشد و چقدر کارم راحت تر بود…
اما عیبی نداره … اگه نقشه صیغه ام بگیره …
یکشنبه ترتیب ترنمو میدم … اونوقت میفهمه اذیت کردن یعنی چی …
ترنم ::::::::::
با مسیج گوشیم به خودم اومدم . تازه متوجه اشک هام رو صفحات آلبوم شدم .
سریع آلبوم رو بستمو پرت کردم زیر تخت
مرور گذشته چه ارزشی داره وقتی برنمیگرده
خاطراتهرچقدر شیرین وقتی تز دست رفته باشن فقط غم و درد میارن …
گوشیمو چک کردم و پیام سام حالمو بیشتر گرفت که گفت
– فردا با بابا اینا میایم خونتون برای صحبت نهائی … اگه جوابت صد در صد
نه هست اونجا رسمی بهمون بگی…
نیمدونستم باید خوشحال باشم یا نااحت
دردسر بدی بود … حالا فردا باید جلو بقیه بگم نه … کاش میشد همین نه
امروز رو قبول کنه و بره دیگه منو نخواد .
اونوقت مجبور نبودم به بابا هم توضیح بدم چرا سام رو نمیخوام .
واقعا برام سخت بود به بابا بگم سام منو برده پارتی احمقانه اش و خواسته بهم
تجاوز کنه .
کلافه فقط برای سام نوشتم باشه و چشم هامو بستم
کاش یه نفر بود میتونست کمکم کنه … حرفامو راحت بهش بگم .
چهره امیر تو سرم اومد اما از فکرم دورش کردم .
اون نه … اون عملا گفت من احمقم … مسلما براش هم مهم نیست من چکار
میکنم .
اما فکرش از سرم پاک نمیشد
نفهمیدم چطوری خوابم برد
از بس زود خوابیده بودم 6 صبح بیدار شدم .
صبحانه مختصر خوردم و رفتم کارگاه .
تو ذهنم همه حرف هامو به بابا صد بار مرور کردم .

ساعت ده بود که سر و صدای ماشین اومد و نشون میداد بابا اینا اومدن
ازپنجره کارگاه نگاه کردم . وسایلو از ماشین گذاشتن بیرون
سریع رفتم کنار یه وقت الهام منو نبینه فکر کنه داریم دید میزنم .
منتظر موندم صدای در خونه بیاد و یکم بگذره بعد برم بالا صحبت کنم
اما به جا صدای در خونه دوباره صدای ماشین اومد و بابارفت بیرون
الهام هم اومد داخل
حسابی خورد تو ذوقم . هی سعی کردم رو در رو با بابا صحبت کنم
آخر نشد … شماره بابا رو گرفتم تا حداقل تلفنی بهش بگم
تا زنگ خورد جواب داد و گفت
– سلام بابا جان … چیزی شده؟
– سلام … چه زود رفتین …
– آره جلسه دارم دیر شده … خوبی تو ؟ چیزی شده؟
– شکر شما خوبین ؟ نه چیزی نشده . میخواستم راجب امشب که سام و خانواده
اش میان صحبت کنم باهاتون .
بابا آروم خندید و گفت
– لازم نیست عزیزم . دیشب با رضا مفصل صحبت کردیم . شب میان تکلیفو
روشن میکنیم
جا خوردم و آروم گفتم
– صحبت کردین ؟
– آره … ترنم جان من باید قطع کنم تا جریمه نشدم. شب صحبت میکنیم بابا .
قبل از اینکه من چیزی بگم بابا قطع کرد .

تو شوک بودم . یعنی صحبت کردن ! شب میاد تکلیفو روشن کنیم ؟
سر تا پام آروم شد . خدایای شکرت … یعنی داشت همه چی حل میشد .
نفس راحتی کشیدم و برگشتم سر کارم . انقدر انرژی گرفته بودم که تا غروب
پشت سر هم کار کردم
ساعت 6 شده بود و حسابی گرسنه شده بودم
رفتم بالا و الهام تو آشپزخونه بود . با دیدنم لبخند بزرگی زد و گفت
– دیگه داشتم نگرانت میشدم کجائی … نهار که نخوردی … بیا کتلت درست
کردم یکم بخور برو زود آماده شو … هشت میان …
از برخوردش تعجب کردم. معمولا بی حوصله بود باهام نه اینجور با محبت .
تشکر کردم بعد از غذا حاضر شدم . صدای ماشین اومد بابا هم رسید .
بازم منتظر موندم تا خوش و بش های اولیشون با الهام رو بکنن و بعد برم
پیشش که دوباره زنگ زدن
سام و خانواده اش بودن . اونام رسیدن و هنوز با بابا حرف نزده بودم . با سبد
گل و شیرینی اومده بودن و سام نیشش باز بود.
بابا از پائین صدام کرد که برم پیششون ، پرده رو انداختم و رفتم پائین …

سام :::::::::::
تمام کار هامو کرده بودم… همه چی آماده بود. ترنم فکرشم نمیکرد چی در
انتظارشه …
تو ماشین به بابا اینا گفتم ترنم سر رنگ گل های دسته گل باهام قهر کرده و
اگه رفتیم تو حالت قهر بود تعجب نکنن…
گفتم خودم باهاش صحبت کنم اوکی میشه .
مامان اینام شوکه از اینکه سر رنگ دست گل قهر کرده چیزی نگفتن .
به اصرار من نیم ساعت زودتر رسیده بودیم .

تا این قضیه رو تموم نمیکردم راحت نمیشدم . وارد که شدیم پدر و مادر ترنم
خیلی گرم برخورد کردن و اونم عقب تر مودبانه اما سرد جوابمو داد . اما
بازم خوب بود و انتظار بد تری داشتم
به زور جلو خودمو گرفتم پوزخند نزنم . نمیدونستم چی به باباش گفته وقتی
شنیده میخوایم بیایم برای صیغه …
اما من چیزی تو دستم داشتم که اون عمرا میتونست از دستم در بره …
بعد از صحبت های اولیه بابا مطرح کرد و گفت
– دیروز که سام اومد خونه و راجب قضیه بهم گفت … ما یکم جا خوردیم
راستش .
ترنم سرشو پائین انداخت و پدرش گفت
– بچه های این دوره دیگه خیلی فرق میکنن. آدمو همش سوپرایز میکنن …
زمان ما این مدت برای آشنائی و عق و عروسی کافی بود … الان میگن نه
هنوز آشنا نشدیم .
با این حرف پدرش همه خندیدن یکم تعجب کردم چون منتظر بودم باباش بگه
ترنم مخالفه.
ترنم هم مشکوک به باباش نگاه کرد . بابا گفت
– راست میگی کاوه جان … همینه واقعا… ما در خدمت شما هستیم … دسته
اسمش صیغه است اما بلاخره محضر رفتن و مهریه داره . بهتره به توافق
برسیم . تاریخ عقدو هم انشالله حدودی با مدت صیغه مشخص کنیم

خیره به ترنم بودم که حالا شوکه شده بود .
پدرش سر تکون داد و گفت
– اگه بچه ها موافقن صیغه یک ماهه باشه … دیگه بعد یکماه همدیگه رو
میشناسین که ؟!
ترنم سریع گفت
– یه لحظه بابا … من باید با شما صحبت کنم …
باباش سوالی برگشت سمت ترنم که گفتم
– نه لطفا اول اجازه بدین منو ترنم خصوصی صحبت کنیم
همه برگشتن سمت من و پدرش خندید و گفت
– بفرمائید … شما اول صحبت کنین بعد نتیجه رو به ما بگین … خوبه
اینجوری
میدونم داشت به تیکه مینداخت اما تشکر کردم و بلند شدم .
ترنم مردد بلند شدو با هم رفتیم سمت اتاقش
وارد اتاقش که شد درو پشت سرم بستم و برگشتم سمتش

کلافه نگاهم کرد و گفت
– تو چی گفتی به بابا اینا ؟
دستمو به سینه زدم . به در تکیه دادم و گفتم
– چیزی که باید میگفتم … البته از سمت خودم
مشکوک نگاهم کرد . معلوم بود گیج شده . عصبانی و نسبتا بلند گفت
– من بهت گفتم نه … تموم کنیم … اونوقت تو چی گفتی که الان بحث صیغه و
عقده ؟
– گفتم که … من از سمت خودم نظرمو گفتم به خانواده … تو هم میتونی
نظرتو بگی … البته اگه تا الان به بابات نگفته بودی …
با این حرفم با عصبانیت به سمتم اومد تا از اتاق بره بیرون که جفت بازوهاشو
گرفتم و کوبیدمش به در

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن