رمان ترنم

رمان ترنم پارت 15

 

چون هنوز خودم هم بهش مطمئن نبودم که میتونم به عنوان فرد اول در نظرش
بگیرم یا نه.
درسته احساسم ترنمو میخواد …
اما منطق … منطق هم مهمه … نمیشه با احساس فقط جلو رفت
فاصله بینمونو از بین بردم و چونه اش رو تو دستم گرفتم
آروم گفتم
– فرد سوم نیستی … حالا
خم شدم و مماس لبش گفتم
– بدون توجه به تموم دلایلت …
چشم هاش از این زاویه خمار خمار بود و نفس گرمشو حس میکردم
لب زدم
– میخوام چیزی که شروع کردیمو درست تموم کنیم …
قبل از اینکه چیزی بگه دوباره بوسیدمش …
ترنم به زبون میگفت نه … اما وقتی میبوسیدمش … همراهیم میکرد
دست های سردش رو بازوم نشست اما اینبار ازش جدا نشدم
با سر انگشتام پشت گوششو نوازش کردم و آه آرومی گفت
از این فرصت استفاده کردمو لب پائینشو گاز گرفتم

آروم آروم روش بیشتر خم شدم تا دراز بکشه رو تخت
اما برای لحظه ای ازم جدا شدو لب زد
– بسه امیر …
لعنتی … اسممو جوری گفت که قلبم لرزید
خیره به لب هاش فقط سر تکون دادم
یه بوسه سریعو کوتاه رو لبش نشوندمو قبل از اینکه پشیمون شم از اتاق زدم
بیرون .
هر چی بوسمون طولانی تر میشد فقط تب من بیشتر میشد …
آروم نمیشدم
همون بهتر که اینجا تمومش کردم …
چون اگه رو اون تخت کامل دراز میکشید و با اون چشم های خمار نگاهم
میکرد …
دیگه هیچی جلو دارم نبود …
حتی شنیدن پر از نیاز اسمم از لب هاش …
مکث نکردم و وارد حمام شدم .
آب سردو باز کردم …
باید آروم شم و فکر کنم … به مغزم الان احتیاج داشتم …
چیزی که انگار از کار افتاده بود …
ترنم ::::::::::::
داشتم چکار میکردم …
صدای آب از حمام بلند شدو نشون میداد امیر تو حمامه …
باید همین الان میرفتم خونه خودم
اما مثل یه احمق اینجا نشسته بودم و خیره به در بودم .
دستمو رو لبم کشیدم
چقدر … چقدر … دست دیگمو رو قلبم گذاشتم تا آرومش کنم
حتی با فکر به این بوسه هم قلبم تند تر میزد …
میشد پیش خودم اعتراف کنم که …
چقدر لذت بخش بود … لبمو مکیدم و طعم متفاوت لب هام باعث شد قلبم
دوباره بلرزه
رو تخت کرخت دراز کشیدم
باید میرفتم … اما قلبم اینجا بود …
چقدر تو احمقی ترنم … داری اینجا گناه میکنی … یه عمر چی بهت یاد دادن

چرا الان که باید بهشون عمل کنی بی توجهی میکنی ؟
سرد بود … خونه خودم سرد بود و تنها…
پتو رو تختو رو خودم کشیدمو کز کردم …
اینجا گرم بود و … امیر بود …
صدای دوش آب قطع شد و پتو کشیدم رو سرم …
– دیگه نمیبوسمش … قول میدم … فردا هم زود میرم … فقط امشب اینجا
میمونم…
با این فکر چشم هامو بستم و سعی کردم بخوابم
امیر :::::::::
دوش آبو بستمو به خودم تو آینه نگاه کردم
آب سرد یکم سر عقل آورده بود منو
تو نبودی به ترنم گفتی من مثل سام نیستم ؟
صدایی تو سرم جواب داد
– الانم نیستی … ترنم با میلش تو رو بوسید …
اما میل داریم تا میل …
میل با رضایت کامل یا میل از سر هوس ؟
خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم
اما در حمامو که باز کردم انگار عطر ترنم تو خونه پیچیده بود .
سریع رفتم سمت اتاقم . چه مرگته امیر …
جنبه نداشتی نمیگفتی بیاد خونه ات …
ساعت دو شب بود … فردا کلی کار داشتم و از همه بدتر باید با سام هم سر و
کله میزدم
دراز کشیدم رو تختم و سعی کردم به دختری که تو اتاق بغل خواب بود فکر
نکنم
اما نرمی پوستش و طعم لبش تو سرم رژه میرفت
میتونستم برم پیشش … کنارش … بدن گرمشو بغل کنم و بخوابم …
به جای اینکه تنها باشم اینجا ….
محکم کوبیدم تو پیشونیم تا دوباره سر عقل بیام
میفهمی داری چکار می کنی ؟ از کیل شهوتت انقدر غیر قابل کنترل شده ؟
اینهمه موقعیت های مختلف خیلی راحت ازش گذشتی … حالا امشب اینجوری
شدی…
چشم هامو بهم فشار دادم و چرخیدم رو تخت .
باید بخوام . من به ترنم دیگه دست نمیزنم تا … تا کی ؟
چرا حرفی میزنی که خودت میدونی از پسش بر نمیای ؟
امشبو تو بهش دیگه دست نزن … باقیش پیشکش …
هنوز خوابم نبرده بود که صدا موبایل ترنم از اتاقش بلند شد
گوشامو تیز کردم اما از جام بلند نشدم
صدای زنگ قطع شد .
اما دوباره بلند شد …
نکنه پدرش اومده بود خونه دنبالش و دیده ترنم خونه نیست
ناخداگاه بلند شدمو به سمت اتاقش رفتم
رو تخت دراز کشیده بود و به گوشیش خیره بود
با رسیدن من نشست رو تخت و گفت
– سامه …
– سام ؟
سر تکون داد و گوشیو به سمتم گرفت تا صفحه رو ببینم و گفت
– دوبار رد تماس زدم اما باز زنگ میزنه .
– خاموش کن گوشیتو …
ترنم با تردید نگاهی به من انداخت که دوباره گفتم
– خواموش کن … میدونم میخواد چرت و پرت بگه …
– اما اگه بعد زنگ بزنه بابام چی ؟ منم خونه نیستم …
– چه ربطی داره ؟
اینو گفتم و به سمتش رفتم . گوشیو ازش گرفتم و خاموش کردم .
اما اشتباه کرده بودم انقدر بهش نزدیک شدم . چون حالا دوباره نگاهم رو لب
هاش ثابت شده بود .
دندونامو به هم فشار دادمو گوشیو به سمتش گرفتم
بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم سمت در و به سمت اتاقم رفتم .
ترنم ::::::::::
قلبم کم کم آروم شد .
تازه به خودم قول دادم دیگه نمیبوسمش و فقط میخوابم .
اونوقت تا بهم نزدیک شد قلبم پر زد برای اینکه خم شه و منو ببوسه .
با تاسف برای خودم سر تکون دادم و گوشیموگذاشتم کنار تخت .
واقعا سام چکار داشت ؟
امیر الان گوشیم خاموش کرد … فردا هم میخواست خاموش باشه ؟
بلاخره که چی .
باید میدیدم حرف حسابش چیه دیگه …
با این افکار خوابم برد و با صدای دوش آب دوباره بیدار شدم
حمام ؟ امیر دوباره رفته بود حمام ؟
با این افکار خوابم برد و با صدای دوش آب دوباره بیدار شدم
حمام ؟ امیر دوباره رفته بود حمام ؟
چشم هامو به زور باز کردم …
نوری که تو اتا افتاده بود نشون میداد صبح شده
اما خیلی خسته بودم . انگار اصلا نخوابیده بودم
گوشیمو روشن کردم .
ساعت 7 صبح بود
بهتر بود برمیگشتم خونه …
نشستم رو تخت که صدای آب قطع شد .
واقعا رفته بود حمام ؟
خمار و خواب آلود خیره به در بودم که امیر باز با یه حوله دور کمرش از
جلو در رد شد
با دیدن من ایستاد و یه لحظه نگاهم کرد
اما سریع رد شد و گفت
– اگه بخوای میتونی بیشتر بخوابی … من باید برم شرکت …
چشم هامو مالیدم و گفتم
– منم میرم واحد خودم …
به سمت سرویس رفتم و سعی کردم تو مسیر به امیرو بدنش نگاه نکنم
هیچوقت فکر نمیکردم انقدر کنترل چشم هام کنار یه پسر سخت باشه
تو آینه سرویس به خودم نگاه کردم
گونه هام سرخ شده بود .
نفس عمیق کشیدم و دست و رومو شستم .
امیروز از پیش امیر برم دیگه سمتش هم نمیام . قول میدم … قول …
از سرویس که اومدم بیرون خوشبختانه امیر لباس پوشیده بود
رفتم تو آشپزخونه و نیمروئی که رو گاز بود رو خاموش کردم
گذاشتم رو میز و چائی ریختم
امیر هم اومد. تشکر کرد و تو سکوت صبحانه خوردیم . آروم و زیر چشمی
نگاهی به تیپش انداختم .
دیروز هم که داشت میرفت شرکت تیپش همین مدلی بود رسمی اما نه خیلی …
نگاهمو یکم بالا بردم و با دیدن امیر که خیره به منه سریع نگاهمو دزدیدم .
از سر میز بلند شدمو گفتم
– مرسی بابت همه چی … خیلی زحمت…
نذاشت جمله ام تموم بشه و گفت
– زحمت ندادی … این هزار بار … حالا هم بشین … باید حرف بزنیم …
نذاشت جمله ام تموم بشه و گفت
– زحمت ندادی … این هزار بار … حالا هم بشین … باید حرف بزنیم …
انقدر جدی اینارو گفت حس کردم یه لحظه کار اشتباهی کردم و داره دعوام
میکنه
ناخداگاه نشستم رو صندلی، سوالی و با تردید نگاهش کردم .
نافذ نگاهم کرد و گفت
– سام باز هم زنگ میزنه … جوابشو نده …
اما جواب ندادن که راهکار نبود . اون ول کن نبود . خواستم همینو به امیر
بگم که خودش گفت
– جوابشو نمیدی تا من مسئله ام رو باهاش حل کنم … بعد بهت میگم باهاش
چکار کنی …
با تردید سر تکون دادم. نگاه امیر چند بار افتاد رو لب هام
هر بار قلبم تند تر میزد
به دستم نگاه کردم تا این رد نگاهش رو دنبال نکنم و آروم بمونم . امیر دوباره
گفت
– برای پکیجت اگه زنگ زدی و تا عصر اومدن درست کردن که هیچی …
نیومدن خودم غروب برات درست میکنم
– نمیخواد … میگم که …
– گفتم اگه نیومدن … البته اگه بخوای فرداشب هم پیش من بمونی من مشکلی
ندارم …

ناخداگاه سرمو بلند کردم که با لبخند معنی داری نگاهم کرد
مطمئن بودم کل صورتم سرخ شده
سریع بلند شدمو گفتم
– مرسی … نه دیگه زحمتت نمیدم …
اونم بلند شدو گفت
– زحمت نیست ترنم … زحمت نیست …
وسایلمو برداشتم و سریع به سمت در رفتم
امیرهم پشت سرم اومد .
کفشمو پوشیدم خواستم برم بیرون که دست امیر رو کمرم نشستو منو چرخوند
سمت خودش
هول کردم و شوکه نگاهش کردم که منو کشید تو بغلش
عطر مردونه اش ریه هامو پر کرد و آروم گفت
– حرفم تموم نشده بود
لب زدم چیزی بگم … اما صدایی ازم در نیومد
امیر آروم سرشو خم کرد و مماس لبم گفت

– راجب دیشب …
آب دهنمو قورت دادم که سرشو برد کنار گوشمو لب زد
– راجب بوسمون …
سرمو کج کردم اما امیر دوباره فاصله رو پر کرد و گفت

– اون بوسه چیزی نبود که حالا ازش پشیمون باشم …
– امیر …
– میدونم چی میخوای بگی … اما با تمام دلایلت … بازهم من پشیمون نیستم …
لبش مماس گونه ام به سمت لبم برگشت
کامل تو آتیش میسوختم …
خواستم چیزی بگم که اینبار لبمو بوسید … انگار هوا از ریه هام خارج شد
کیفم از دستم افتاد و امیر منو بین خودش و در قفل کرد
دوباره مغزم از کار افتاد
دستش تو موهام فرو رفت و اینبار خیلی داغ تر و گرسنه تر از دیشب بوسمون
رو ادامه داد
نفس کم آورده بودم که امیر از لبم جدا شد
اونم مثل من نفس گرفت و آروم عقب رفت
تو چشم هام خیره شد و با لبخند شیطونی گفت
– حالا حرفم تموم شد …
لبمو گاز گرفتمو سریع از خونه اش زدم بیرون که پشت سرم گفت
– ترنم … کیفت …
امیر :::::::::::
صدای بسته شدن واحد ترنم که اومد برگشتم تو …
لبمو تر کردم و دوباره طعم ترنمو چشیدم …
هیجان بوسیدن این دختر عالی بود … عالی …
دیشب تا صبح نتونستم بخوابم و بیدار بودم
تو آتیشش میسوختمو به زور جلوی خودمو گرفتم تا نرم تو اتاقش
مجبور شدم صبح دوباره دوش بگیرم تا بتونم آروم بمونم . اما چه آرومی …
دوباره بوسیدمش …
بوسیدمش و خیلی هم از خودم راضی بودم …
پوزخندی زدم به خودم … به بقیه میخندیدی …
دیدی سر خودت هم اومد ؟!
کیف و کتمو برداشتم و از خونه زدم بیرون
برای اولین بار دلم میخواست فقط روز تموم شه و برگردم خونه …
البته نه خونه … برگردم پیش ترنم …
از پارکینگ که اومدم بیرون دیدم که پدرش داره ماشینشو پارک میکنه …

چه جالب پس بلاخره یادش افتاد دختر داره .
گازو گرفتم و قبل از اینکه بخوام رفتار عجیب دیگه ای امروز بروز بدم راهی
شرکت شدم .
ترنم :::::::::
هنوز هاج و واج تو خونه ایستاده بودم
با کیف تو دستم
چی شد ؟ یه بوسه دیگه ؟! اونم انقدر داغ …
وقتی بدنشو مماس بدنم کشید همه وجودم آتیش گرفت
آتیشی که هنوز خاموش نشده بود
میدونستم برای امیر من اولین بار نیستم .
اما امیر همه چیش برای من اولین بار بود
همین باعث میشد نتونم درست فکر کنم
لبمو مکیدم . انگار یه طعم دیگه میداد . خدایا … چی داره به سرم میاد
با صدای زنگ آیفون یه متر از جام پریدم .
برگشتم سمت آیفون و دیدم بابا از مونیتور پیداست .
یه لحظه خوشحال شدم از دیدنش اما خیلی سریع یه غم سنگین تو دلم نشست
بی خیال احساس های متضادم شدمو به سمت آیفون رفتم .
– سلام بابا .
اینو گفتمو درو باز کردم . بابا بدون حرفی اومد تو .
سریع کیفمو بردم گذاشتم تو اتاق خواب و تختو نا مرتب کردم مثلا خواب بودم
.
چائی سازو از آب پر کردم و پنیرو بیرون آوردم که در واحد رو زد
دستش تو موهام کشیدم و درو باز کردم
– سلام …
– سلام … خواب نبودی که ؟
بابا اینو گفتو اومد تو . ساکی که تو دستش بود رو برام گذاشت رو اوپن و
گفت
– الهام اینارو فرستادگفت اینجا به کارت میاد .
تشکری زیر لب کردم و بابا تو خونه نگاهی انداخت
– وسایلتو کی مرتب کردی .
– دیروز… هنوز مونده مرتب شه کامل
– خوبه … همه چی رو به راهه ؟
بابا اینو پرسید و برگشت سمتم . خواستم بگم پکیج خرابه که بابا یهو گفت
– لبت چرا کبوده ترنم ؟

بابا اینو پرسید و برگشت سمتم . خواستم بگم پکیج خرابه که بابا یهو گفت
– لبت چرا کبوده ترنم ؟
با این حرف بابا ناخداگاه دستم رفت رو لبمو گفتم
– کبود؟
بابا سر تکون دادو من رفتم سمت آینه . خدای من …
به لبم تو آینه خیره شدم . کبود و تا حدودی خون مرده بود …
امیر … ببین با لبم چه کردی ؟
بابا همچنان به من نگاه میکرد که گفتم
– آره کبود شده . میدونین که موقع کار لبمو گاز میگیرم . دیروز اصلا حواسم
بهش نبود
بابا اخمی کرد و گفت
– من که برات نوشتم امروز میام کمکتو بریم خرید …
– برا من ؟ کجا ؟
اخمش بیشتر شد و گفت
– وقتی اومدم هم رو در اتاقت بود هنوز یادداشتم . میخوای بگی ندیدی ؟ الهامم
که بعد من اومد خونه نمیشه بگی اون برداشته
کل وجودم پر از عصبانیت شد و با اخم گفتم
– واقعا برا خودم متاسفم که شما اینجوری راجب من فکر میکنین … من اون
یادداشتو ندیدم … نگفتم بود یا نبود … حتی اگه تظاهرم میخواستم بکنم به
چیزی … به اطرافتون نگاه کنین ؟
اینو گفتمو رفتم سمت یخچال
در یخچالو باز کردم و گفتم
– نه تنها خونه رو مرتب کردم … خرید هم کردم … پس نه انتظاری داشتم …
نه گلایه ای کردم … امیدوارم یه روز حقیقتو بفهمین
اخم بابا بیشتر شد و گفت
– حقیقت چیه ؟ که همه دروغ میگن و تو راست میگی ؟
دستام ناخداگاه مشت شد و گفتم
– من راجب بقیه نظری ندارم … اما من دروغی نگفتم …
بابا جوری نگاهم کرد که انگار همین الانم دارم دروغ میگم .
به سمت در رفت و یه کارت کوچیکو گذاشت رو اوپن
بدون نگاه کردن به من گفت
– این شماره مدیر ساختمونه … کاری داشتی بهش بگو … لازم بود بهم زنگ
بزن …
حرفی نزدم و بابا بدون حرف بیشتر از در رفت بیرون

نوشته های مشابه

‫17 نظرها

  1. مزخرفه.
    رمان نخواندید بدونید هر نوشته ی اسمش رمان نیست.
    اگه بالای ۱۸ سال نداشت و تونست جذبت کنه انوقته که بهش میگن رمان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن