رمان ترنم

رمان ترنم پارت 17

برو میز رو بچین تا من بیام
شوکه بودم اما هیچی نگفتم . غذاهارو گرفتم و بدون نگاه کردن به اون دختر
رفتم داخل
لحظه آخر برگشتم سمت در و دیدم امیر تکیه داده به قاب در و دست به سینه
ایستاده
مثل کسی که میخواد ورودی جائی رو سد کنه
غذاهارو گذاشتم رو میز و گوش وایسادم
امیر ::::::::
خیره به الناز نگاه کردم .
وقتی زنگ زد نیم ساعت پیش که باید ببینمت فکر نمیکردم پاشه بیاد اینجا
بهش گفتم فردا صحبت می کنیم .
رفته بود آزمایش داده بود و جواب آزمایشش مثبت بود.
الناز حامله بود .
چیزی که در واقع به من مربوط نبود .
تازه یه حقیقتو برای من رو میکرد .
وقتی شب آخری که با هم بودیم بهم گفت کامل رابطه داشته باشیم و بکار تش
براش مهم نیست … عملا چیزی در کار نبود …
پشت تلفن بهش گفتم فردا میریم تست دی ان ای بدیم .
اما اصرار کرد امشب بریم آزمایشگاه دوستش .
باید تو خواب ببینه که منو اینجوری تو دام بندازه .
الناز دختر خوبی بود.
میدونستم همیشه زرنگه . اما فکر نمیکردم اینجوری خودشو خراب کنه .
سوالی سر تکون دادم و گفتم
– وقتی بهت گفتم فردا همو ببینیم کدوم قسمتش برات نا مفهوم بود که اینجوری
پا شدی اومدی تو ساختمون ؟
نگاهشو از من گرفت و خیره به پشت سرم نگاه کرد
– اون دختر کی بود؟
– جواب منو ندادی…
– بخاطر لاس زدن با اون به من گفتی فردا ؟
سکوت کردم و بخاطر سکوتم الناز به من نگاه کرد . خیلی جدی بهش گفتم
– میدونی داری با کی حرف میزنی دیگه ؟

سکوت کردم و بخاطر سکوتم الناز به من نگاه کرد . خیلی جدی بهش گفتم
– میدونی داری با کی حرف میزنی دیگه ؟
تردیدو تو نگاهش دیدم اما خودشو نباخت و گفت
– چیه ؟ نوه ملک حسان لاس نمیزنه ؟
صاف ایستادم و آروم و شمرده شمرده گفتم
– بهتره حدود و مرز زبونت رو بدونی الناز … فردا میریم آزمایش می دی …
هرچند من جوابشو از الان میدونم … اما این رفتار سخیفت … فقط باعث میشه
حمایت منو از دست بدی
الناز عصبی بهم نزدیک تر شد و گفت
– جوابشو میدونی؟ میخوای بگی من با کسی جز تو رابطه داشتم ؟
دستشو برد تو کیفشو یه کاغذ بیرون آورد
کوبید به سینه ام و گفت
– این جواب سلامتمه … چون حدس میزدم بخوای اینو بگی … همین امروز
گرفتم … من بکارتم سالمه… هر اتفاقی افتاده با خود توئه …
ابروهامو بالا انداختم و گفتم
– زحمت شد برات … لابد پیش بهاره و دوستاش هم گرفتیش … ها؟
از این حرفم جا خورد . اما قبل از اینکه چیزی بگه گفتم
– فردا … هم آزمایش میدی … هم حالا که خیلی علاقه داری … میریم معاینه
هم بشی … البته پیش یه دکتر دیگه …
– من پیش دکتر تو نمیام .
– شک نکن من تو رو نمیبرم پیش دکتر خانوادگیمون …
با این حرفم اخمش بیشتر شد که گفتم
– صبح میام دنبالت … یه درمانگاه میریم که هم چک شی هم آزمایش بدی …
حالا هم قبل سرد شدن شام میخوام برم داخل
یه قدم عقب رفتم و فاصله بینمون رو بیشتر کردم
درو گرفتم و خواستم ببندم که الناز بلند گفت
– یه بچه تو شکم من کاشتی برو امشب هم یکی تو شکم اون بکار … خوش
بگذره …
اینو گفتو با عجله به سمت آسانسور رفت
دهن به دهن شدن کار من نبود .
وگرنه بهتر از خودش میتونستم جواب بدم .
اما تو سکوت نگاهش کردم
فردا جوابشو میگیره … وقتی جواب آزمایشو گرفتیم و بخاطر ادعای دروغ
ازش شکایت کردم .
در رو بستم و برگشتم تو .
میدونستم ترنم اگه همه حرف هامونو نشنیده باشه … این بخش آخرو حتما
شنیده .
برگشتم تو آشپزخونه وبا چشم های شوکه اش رو به رو شدم
چنان تو شوک بود که حتی فیلم هم بازی نکرد نشنیده
با شوک لب زد
– اون دختر از تو حامله است ؟
برگشتم تو آشپزخونه وبا چشم های شوکه اش رو به رو شدم
چنان تو شوک بود که حتی فیلم هم بازی نکرد نشنیده
با شوک لب زد
– اون دختر از تو حامله است ؟
لعنتی … من نمیخواستم ترنم راجب رابطه ام با الناز بدونه اصلا …
اونوقت تا چنین جزئیاتی رو فهمیده بود
نفسمو کلافه بیرون دادمو گفتم
– نه … البته که نه …
به سمت میز آشپزخونه رفتم
غذاها هنوز تو کاور بودن . شروع به باز کردنشون کردم که ترنم آروم پرسید
– اما باهاش رابطه داشتی ؟
خدایا … یعنی از این بحث شیرین تر نبود وقت شام خوردن ؟
جواب ترنم رو ندادم و غذا هارو گذاشتم رو میز و نشستم . رو بهش گفتم
– نه…
من با الناز رابطه داشتم . اما نه رابطه ای که منجر به بارداری بشه …
نه رابطه ای که به بکارتش صدمه بزنه …
اما فقط قسمت اول جمله ام رو گفتم .
اینجوری دروغ نگفته بودم … اما همه حقیقتو هم نگفته بودم
به میز اشاره کردم و گفتم
– بیا تا سرد نشده شروع کن … واقعا این بحثی نیست که بخوایم با هم داشته
باشیم … اونم سر شام …
ترنم :::::::::
تو شوک بودم .
همه حرف هاشونو شنیده بودم …
همه رو …
اما بیشتر از همه تو شوک جمله آخر الناز بودم .
امیر گفت نه !
نه ؟ پس چطوری میگفت حامله شده ؟ از گرده افشانی ؟
با شوک نشستم پشت میزو گفتم
– پس اون چرا میگه حامله شده ؟
– ماجراش مفصله … اما من واقعا علاقه ای ندارم که تعریف کنم
امیر اینو گفتو شروع کرد به خوردن شامش .
صورتش عصبانی بود
امیر اینو گفتو شروع کرد به خوردن شامش .
صورتش عصبانی بود
اما رفتارش نشون میداد واقعا بی تفاوته …
چطور میتونست شام بخوره بعد این اتفاقات ؟
من از گلوم پائین نمیرفت … اونوقت اون …
نفس عمیق کشیدم . چقدر احمقی ترنم … به تو چه …
امیر مثل یه دوست اینجاست تا بهت کمک کنه پکیجت درست شه …
نه بیشتر نه کمتر …
از هیچ چیز دیگه هم خبری نیست …
از این لحظه باید دیوار دورتو دوباره برگردونی و نذاری کسی بهت نزدیک
شه
به تو هم هیچ ربطی نداره چطور اون دختر حامله شده یا اصلا چرا به امیر
میگه از اون حامله شده .
به آش تزئین شده رو به روم نگاه کردم .
– آره … درستش همینه … امیر کسی نیست که بخوای بهش حس پیدا کنی .
با این فکر خودمو با غذام سر گرم کردم …
امیر :::::::::
خودمو با شام سرگرم کردم .
اما حواسم پیش ترنم بود .
شوک صورتش رفت و جاشو به اخم داد.
میدونستم این یعنی اوضاع بدتر شده … تا قبلش شانس بیشتری داشتم و حالا
یعنی داشت شانسم کمتر میشد .
لعنت به تو الناز این مسخره بازیا چیه سر من داری در میاری …
تو سکوت هر دو شام خوردیم و بعد تموم شدن من برگشتم رو تراس .
اما اینبار ترنم همراهم نیومد و برگشت سمت تابلوش .
به نیمرخش در حال نقاشی نگاه کردم
با اون لباس عجیب و گشاد هم برام خواستنی بود .
خوب هم داشتم پیش میرفتم … اما الناز کارمو خراب کرد .
هرچند من کسی نبودم که اینجوری عقب نشینی کنم .
شلنگ پکیج رو چک کردم و امتحانش کردم . درست شده بودم . دستمو پاک
کردمو رفتم سمت ترنم
غرق کارش بود یا اینجوری نشون میداد نمیدونم
با فاصله و متمرکز به تابلوش ایستاده بود
پشت سرش ایستادم و تو گوشش گفتم
– تموم شد …

با فاصله و متمرکز به تابلوش ایستاده بود
پشت سرش ایستادم و تو گوشش گفتم
– تموم شد …
چنان از جا پرید و برگشت سمتم که نزدیک بود بیفته زمین
کمرشو گرفتم تا تعادلشو حفظ کنه .
اما سریع خودشو عقب کشید و با شوک گفت
– ام … مرسی …
سر تکون دادم و گفتم
– خواهش میکنم … حالا برو شوفاژهارو باز کن ببینم هوا گیری میخواد .
اونم سر تکون داد و قلم موئی که دستش بود رو کنار گذاشت .
بدون هیچ حرفی رفت سمت شوفاژ پشت سرش که گفتم
– پذیرائی رو من باز میکنم . اتاق خواب هارو باز کن …
ترنم ::::::::::
لعنت به من و این گیجیم .
چرا انقدر مثل احمق ها می شدم جلو امیر .
با عصبانیت به سمت اتاق خوابم رفتم .
جای دست امیر رو کمرم انگار مونده بود .
با اینکه خیلی آروم منو گرفت و سریع خودمو عقب کشیدم .
نمیدونم چرا انقدر حساس شده بودم.
باید تا میشد ازش دور میشدم . این آدم برای من خطرناک بود. حتی خطرناک
تر از سام .
شوفاژ اتاقمو سعی کردم باز کنم اما یه لایه زخیم جرم دور شیرش بسته شده
بود .
حالا اینم میخواست برای من بازی در بیاره .
باهاش کلنجار رفتم و وقتی دیدم تکون نمیخوره با زانو پام محکم کوبیدم تو
شیر اصلیش
صدای بدی داد و درد تو پام پیچید
– گفتم بازش کن … نگفتم کشتی بگیر …
خشک ایستادم . ای خدا … چرا یکم منو دوست نداری …
کلافه و با صورت داغ از شرمندگی برگشتم سمت امیر و گفتم
– باز نمیشه … جرم گرفته …
تو یه قدمی من بود . مماس بدنم کنارم ایستادو خیلی راحت شیر رو باز کرد .
سریع خودمو عقب کشیدم
از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت
– چرا اینجوری میکنی ؟
از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت
– چرا اینجوری میکنی ؟
آب دهنم رو قورت دادم . منظورش چی بود ؟ عقب کشیدن خودم ؟
زیر لب و با تردید پرسیدم
– چطوری؟
شیر شوفاژو کامل باز کرد و در حالی که چک میکرد آب نده گفت
– خودت خوب میدونی منظورم چیه …
– من کاری نمیکنم .
اینو سریع گفتم و خواستم برم سمت در که بازومو گرفت
احساس میکردم اتاق با وجود امیر برای من کوچیک شده
برای همین میخواستم ازش دور شم .
اما حالا که بازومو گرفت انگار همه چی دورمون محو شده بود
خیلی آروم گفت
– نه من بچه ام نه تو … پس بهتره مثل دوتا آدم بزرگ رفتار کنیم و حرف
بزنیم .
دهنم تلخ شده بود . نمیدونستم باید چکار کنم .
حس و فکرمو چطور بگم که احمق به نظر نرسم .
امیر منو چرخوند سمت خودش اما نگاهش نکردم که گفت
– میخوای راجب الناز بدونی؟
– نه … روابط تو به من هیچ ربطی نداره …
– به من نگاه کن ترنم …
اینو انقدر جدی و محکم گفت که انگار من کار اشتباهی کردم که بدون نگاه
کردن بهش جواب دادم
شوکه سر بلند کردمو گفتم
– چرا ؟ چرا باید به تو نگاه کنم ؟ مگه اینجا پادگانه اینجوری به من دستور
میدی ؟
– چون میخوام باهام رو راست باشی و وقتی به من نگاه نمیکنی دروغ میگی
از جوابش و اخم تو نگاهش چند لحظه هنگ شدم
اما سریع به خودم اومدم و گفتم
– این به خودم مربوطه که بخوام راست بگم یا دروغ
با قدمی که برداشت فاصله بینمون رو کم کرد
اما من باز عقب رفتم و این فاصله رو حفظ کردم که امیر گفت
– دوست ندارم دروغ بشنوم …
– پس سوالی نپرس که به تو ربطی نداره
– به من مربوطه چرا اینجوری ازم دوری میکنی
اینو گفتو اینبار با یه قدم بزرگ مماس تنم ایستاد
با قدمی که برداشت فاصله بینمون رو کم کرد
اما من باز عقب رفتم و این فاصله رو حفظ کردم که امیر گفت
– دوست ندارم دروغ بشنوم …
– پس سوالی نپرس که به تو ربطی نداره
– به من مربوطه چرا اینجوری ازم دوری میکنی
اینو گفتو اینبار با یه قدم بزرگ مماس تنم ایستاد
خواستم عقب برم باز اما رسیدم به تخت
نرده تختو گرفتم تا نیفتم و گفتم
– من دوری نمیکنم … فقط فاصلمو حفظ میکنم .
دستش دو طرف کمرم نشست و گفت
– صبح که بوسیدمت مشکلی با فاصله نداشتی
صدای قلبم دوباره تو سرم اکو میشد
دستش رو کمرم خونمو به جوش آورده بود و از درون هر لحظه گرم تر
میشدم
نگاه نافذ امیر انگار داشت روحمو لایه لایه باز میکرد
زیر لب گفتم
– اون یه اشتباه بود …
اخم هاش تو هم رفت و گفت
– اشتباه ؟
دستمو تخت سینه اش گذاشتم تا هولش بدم عقب
اما از تماس دستم با بدنش اوضاع بدتر شد
چون نه تنها زور من کافی نبود برای جدا کردن امیر از خودم
بلکه لمس تنش بیشتر از قبل تحت تاثیر گذاشت منو .
دوباره هولش دادم و اینبار خودش عقب رفت
اما دستشو گذاشت رو دستم رو سینه اش وگفت
– اشتباه؟ بوسیدن من برات یه اشتباه بود ترنم ؟
این چه سوالی بود میپرسید .
با کلافگی نگاهمو ازش گرفتم و دستمو کشیدم از زیر دستش بیرون
به سمت پنجره رفتم پشت بهش گفتم
– آره … آره … اشتباه بود … تو یه مرد غریبه هستی … یه نامحرم … یا نفر
که دوست دختر داره و اونم حامله است … من اصلا نمیدونم چی هستم تو
زندگی تو … راجبم چی فکر میکنی و از من چی میخوای … اون بوسه اشتباه
بود … این لمس اشتباهه … خواهش میکنم برو بیرون امیر … من اهل رابطه
های باز و آزادانه نیستم …
سکوت شد . یه سکوت سنگین
یه سکوت طولانی …
انقدر طولانی که حس کردم امیر رفت اما نفس داغش کنار گوشم خورد که
گفت

سکوت شد .
یه سکوت سنگین
یه سکوت طولانی …
انقدر طولانی که حس کردم امیر رفت اما نفس داغش کنار گوشم خورد که
گفت
– من اگه چیزی رو شروع کنم … باید تا آخرش برم … و اگه … چیزی رو
بخوام … باید بدستش بیارم …
مجبور شدم سرمو کنار بکشم چون حس نفس هاش رو گوش و گردنمزانوهامو
شل میکرد
اما کمرمو گرفتو منو کشید تو بغلش.
تماس تنم با تنش مثل یه جریان برق بود برام .
کل وجودم داغ شد و از حس بدن مردونه اش قلبم تند تر زد
دستش آروم دورم قفل شد و من مثل به مجسمه خشک شده بودم
ادامه جمله اش رو با صدای بم تری گفت
– تو همونی هستی که من میخوام … نمیدونم الان کجائی … اما میدونم میخوام
کجا باشی
نفس هام نا منظم و صدا دار شده بود .
بریده بریده گفتم
– امیر … الناز …
نذاشت ادامه بدم و گفت
– اون به ما ربطی نداره … هدفش چیز دیگه ایه و من فردا تکلیفشو روشن
میکنم .
اینو گفتو منو بیشتر به خودش فشرد.
با حس حالش پشتم یهو ترس تو دلم نشستو سعی کردمخودمو از بغلش جدا کنم
.
مغزم فریاد میزد
داری چکار میکنی ترنم …
داری چکار میکنی ؟
با یه بغل و نفس داغ دوباره رام شدی؟
اینجوری ادامه بدی همین امشب همه چیت رو باختی .
از کجا معلوم راست بگه.
از کجا معلوم فردا روزی تو جای الناز نباشی برای امیر.
اصلا تورو میخواد برای چی؟
ازدواج؟
رابطه؟
چی؟
چرخیدم تو بغلش
امیر بلاخره مقاومت نکرد و اجازه داد از بغلش جدا شمو برگردم سمتش
اما عقب نرفت و منو بین خودشو پنجره قفل کرد
تو چشم هاش خیره شدم.
هرچند سخت بود.
چشم های مشکیش قدرت خاصی داشت و آدمو وادار به اطاعت میکرد.
اما تمام قدرتمو جمع کردمو گفتم
– از همه چی بگذریم …من نمیشناسمت امیر … نمیتونم بهت اعتماد کنم … ما
چند روزه همو میشناسیم … باید بهم فرصت بدی …
نگاهش بین چشم هامو لبم جا به جا شد .
رو لبم نگاهش قفل شد و گفت
نگاهش بین چشم هامو لبم جا به جا شد .
رو لبم نگاهش قفل شد و گفت
– من دارم همین کارو میکنم .
هنوز جمله اش تو ذهنم ننشسته بود که لبش رو لبم نشست .
مثل یه نوشیدنی داغ گرما از لب هام شروع شد و تو بدنم پخش شد .
باید خودمو عقب میکشیدم
باید ازش دور میشدم
اما دستاش منو به خودش فشرد و لب هاش با مهارت لب هامو به بازی گرفت
ذهنم قدرتی رو جسمم نداشت .
جسمم تو لذت بود و نمیخواست دل بکنه .
اما من نمیخواستم یه بازیچه باشم .
یکی مثل الناز در آینده …
سرمو عقب کشیدم و امیر با اکراه ازم جدا شد
با نفس های بریده گفتم
– اینجوری فرصت میدی ؟
با همون نگاه نافذ و قدرتمند گفت
– آره … اینم یه فرصته تا بفهمی واقعا چی میخوای
شوکه نگاهش کردم .
یه فرصت برای اینکه بفهمم چی میخوام ؟
آره … من تو رو میخوام بهت حس دارم اما رابطه اینجوری رو نمیخوام .
رابطه بدون سر و ته و مسئولیت چیزی نیست که من دنبالش باشم .
اما نمیتونستم حس تو سرمو به امیر بگم .
فقط تونستم بگم
– این فرصتی نیست که من منظورم بود
گوشه لبش یکم بالا رفت و گفت
– اما من فرصت های اینجوری رو خیلی دوست دارم
دوباره خم شد و لبمو بوسید
اینبار خشن تر از دفعه قبل
دست هاش دیگه رو تنم ثابت نموندو شروع به فتح تنم کرد…
نمیدونستم باید چکار کنم .
ذهنمو ببندم و با احساسم جلو برم؟
یا از این حس ناب دل بکنم و با عقلم جلو برم .
دستش که رفت زیر تیشرتم از جا پریدم
خودمو عقب کشیدم و گفتم
– کافیه امیر …
امیر آروم دستش از بدنم جدا شد و گفت
– هنوز خیلی جا داره تا کافی شه …
دهنم تلخ شده بود. به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم
– اما برای من کافیه … زیاده روی هم شده
با این حرفم باز قیافه اش تو هم رفت
با دلخوری گفت
– اگه کاری داشتی زنگ بزن .
منتظر جواب من نموند و به سمت در رفت که ناخداگاه صداش کردم
– امیر …
ایستاد اما برنگشت که گفتم
– مرسی بخاطر همه چی … اما باید بهم حق بدی …
پرید وسط حرفم و گفت
– حق بدم که به یه حس خوب دو طرفه بگی زیاده روی یا اشتباه ؟ نه …
نمیتونم اینو قبول کنم .
شوکه حرفش بودم که از اتاقم خارج شد و چند لحظه بعد صدای بستن در بلند
شد.
همچنان شوکه ایتساده بودم .
حس خوب دو طرفه ؟ زیاده روی؟ باورم نیمشد …
تازه از من هم ناراحت شده بود.
منی که الان حق داشتم ازش ناراحت باشم .
اما حالا احساس بدی داشتم که امیر رو از خودم ناراحت کردم .
این پسر داشت با من چکار میکرد ؟
میخواست دیوونه ام کنه ! البته کرده بود ! مثل موم داشتم تو دستش شکل
میگرفتم .
هر شکلی که اون بخواد .
اما بدبختی اینجا بود که این حاکمیتش برام لذت بخش بود .
امیر :::::::::
در خونه رو محکم کوبیدم .
هیچ چیزی طبق برنامه من پیش نمیرفت … هیچ چیزی

امیر :::::::::
در خونه رو محکم کوبیدم .
هیچ چیزی طبق برنامه من پیش نمیرفت … هیچ چیزی
کلافه به اطراف نگاه کردم .
دلم چیزیو میخواست که بتونم حرصم رو روش خالی کنم
مشکلم این بود که ترنم خیلی هم بیراه نمیگفت.
درسته من عادت به نه شنیدن نداشتم .
اما بیشتر عصبانیتم بخاطر حق داشتن ترنم بود.
نمیشه یهو وارد زندگی یه نفر بشی و بگی باید تمام و کمال مال من شی.
نمیشه از یه دختر بخوای بخاطر یه حس از همه اعتقادش بگذره .
اما نمیتونستم آروم هم بگیرم .
اولین بار بود با این حجم خواستن رو به رو میشدم .
به سمت اتاقم رفتم .
باید درست فکر کنم .
باید از راه درستش پیش برم .
ترنم باید مال من بشه … خیلی زود و سریع … اما نه با زور و فشار من … با
خواست خودش و میل درونیش…
سام ::::::::::
سیگارمو از پنجره ماشین پرت کردم بیرون و با پنجره خونه ترنم خیره شدم .
واقعا ؟
واحد کنار امیر ؟
پوزخندی زدم و ماشینو خاموش کردم .
فهمیدن جای خونه ترنم سخت بود اما برا من غیر ممکن نبود.
فقط این تصادف کنار هم بودن امیر و ترنم برامجالب بود.
تو ذهنم یه نقشه جالب شکل گرفت .
امیر … ترنم … مگه ازش دفاع نکرد … چطوره ببینیم تا کجا حاضره ازش
دفاع کنه …
چیزی که تو ذهنم بود ایده بدی نبود .
فقط مشکل اینجا بود که امیر بیش از حد زرنگ بود.
از ماشین پیاده شدم و در به سمت در خونشون رفتم .
هنوز قفل درو درست نکرده بودنو برای همین در همچنان با فشار کمی باز شد
.
پوزخند زدمو به سمت آسونسور رفتم .
برق واحد ترنم روشن بود و معلوم بود خونه است .
اگه هم نبود من چیزی برای از دست دادن نداشتم .
وارد طبقه اونا شدمو نگاهم بین در واحد ترنم و امیر چرخید.
به زودی هر دوتاتونو زمین میرنم .
اونم طوری که نتونن بلند شن.
به سمت واحد ترنم رفتم و زنگ واحدشو یه باز زدم .
صبر کردم و از نوری که پشت چشمی قطع شد فهمیدم داره این سمت رو نگاه
میکنه.
لبخندی بهش زدم و لب زدم
– باز کن در رو …
ترنم :::::::::::::
ساعت ۱۱ شب … سام پشت در واحد من بود …
از کجا فهمید خونه ام اینجاست ؟
اصلا اینجا چی میخواست ؟
با لبخند چندشی لب زد در رو باز کن و من سریع خودمو عقب کشیدم
چطور فهمید من پشت چشمی هستم
دوباره در زد و بلند گفت
– ترنم… باز کن درو …
گیج شده بودم .
هنوز ده دقیقه از رفتن امیر نگذشته بود که سام پیداش شد.
تو شوک اون بودم که شوک ظاهر شدن سام پشت در خونه ام اضافه شد .
با ضربه محکمی که به در خورد از جا پریدم و سام اینبار با داد گفت
– باز کن ترنم … میخوام باهات حرف بزنم .
با دو دلی گفتم
– از اینجا برو … من باهات حرفی ندارم
با این حرفم شروع به کوبیدن روی در کرد و داد زد
– باز کن ترنم . با زبون خوش بیا صحبت کنیم . فقط کارت دارم . از چی
میترسی؟
مثل دیوونه ها داشت میکوبید به در خونه ام و میپرسید از چی میترسم ؟
منم بلند داد زدم.
برو وگرنه زنگ میزنم به بابام .
– بابات ؟ منو از بابات میخوای بترسونی ؟ درو باز کن … فکر کردی بابات
بیاد طرف تورو میگیره ؟
با این حرفش حسابی عصبانی شدم .
عوضی گند زده رود به زندگیم و با پر روئی بهم تیکه مینداخت

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن