رمان ترنم

رمان ترنم پارت 18

 

با حرص گفتم
– گمشو از اینجا. پست عوضی … الان زنگ میزنم به بابام
مثل دیوونا ها شرول کرد به زنگ و در زدن و داد زد
– زنگ بزن … زنگ بزن ببین بهت حتی جواب هم نمیده …
مثل دیوونا ها شروع کرد به زنگ و در زدن و داد زد
– زنگ بزن … زنگ بزن ببین بهت حتی جواب هم نمیده …
دست هام میلرزید .
گوشیمو برداشتم و شماره بابا رو گرفتم.
از در و سر و صدای سام فاصله گرفتم .
اصلا نیمدونستم به بابا چی بگم . هنوز تو هنگ بودم که جواب داد
– الو …
– الو … بابا … میتونین بیاین اینجا …
اول صدای بابا کلافه بود اما با این حرفم نگران گفت
– چی شده ؟ چرا صدات میلرزه ؟
– سام … پسر آقا رضا اومده پشت در خونه و دارعه میکوبه به در میگه درو
باز کن . صبح هم بعد رفتن شما زنگ زد تهدیدم کرد…
– تهدید ؟ برای چی ؟ اونجا چی میخواد
– نمیفهمم حرف هاشو … میگه به من جواب رد دادی بدبختت میکنم .
– غلط کرده … الان میام … درو باز نکن … برو تو اتاقت درو هم قفل کن
چشمی گفتم و قطع کردم .
اما کل وجودم میلرزید . نکنه بابا بیاد و سام باز دروغ و چرت و پرت جدید
درست کنه …
نکنه اوضاع رو از این بدتر کنه …
میخواستم بزنم زیر گریه …
رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم
زانوهامو بغل کردم و جدا زدم زیر گریه .
صدای زنگ و داد سام می اومد
امیر ::::::::::::::
دوش آب رو بستمو حوله ام رو برداشتم .
حس کردم چیزی شبیه صدای دادمیاد .
سریع از حمام زدم بیرون و به سمت در رفتم
از چشمی نگاه کردم سام پشت در خونه ترنم بود و داد میزد درو باز کن .
این عوضی از کجا پیداش شد .
سریع برگشتم اتاقو لباس پوشیدم .
دیگه فکر نکردم فقط با عصبانیت از خونه زدم بیرون
سام با نیشخند سریع برگشت سمت من که گفتم
– اینجا چه غلطی میکنی؟

سام با نیشخند سریع برگشت سمت من که گفتم
– اینجا چه غلطی میکنی؟
– من یا تو ؟
رو به روش ایستادمو محکم کوبیدم به سینه اش .
انتظار نداشت و یه قدم عقب رفت تا تعادلشو حفظ کنه و اخمشو تو هم کشید
– چته ؟ اصلا به تو چه ؟
– گمشو برو بیرون … کی بهت اجازه داد بیای اینجا ؟
سام هم هولم داد اما من تکون نخوردم که گفت
– از تو که نباید اجازه بگیرم … حالا تو جرا جوش میزنی؟ نکنه اینم زیرتواب
توئه ؟
با این حرفش دیگه نفهمیدم دارم چکار میکنم
مشتم تو صورتش پیاده شد و سام پرت شد رو زمین
با عصبانیت گفتم
– زیر خواب داشتن مال آشغالایی مثل توئه … نه من …
خون تو دهنشو تف کرد و لبشو پاک کرد
با نفرت نگاهم کرد و از زمین بلند شد
لباسشو مرتب کرد و گفت
– نکه شما تو خاندانتون خیلی تک پری مده …
بازم موضوعی رو پیش کشید که بزرگتر از دهنش بود
یه قدم به سمتش رفتم و گفتم
– حد دهنتو بفهم سام …
اینبار محکم تر هولم داد و گفت
– تو کی هستی بخوای حد دهن منو تعیین کنی …
دستشو پس زدمو همین کافی بود با هم گلاویز شیم …
ترنم :::::
صدای زنگ و داد سام قطع شد . گوشامو تیز کردم اما دیگه صدایی نبود.
یعنی بابا رسیده بود .
یا سام بیخیال شد و رفت
نکنه اومده بود تو ؟
با صدای آیفون از جا پریدم
شاید بابا رسید …
سریع قفل در اتاقمو باز کردمو دوئیدم سمت آیفون .
با دیدن بابا پشت در امید دلمو گرم کرد و درو براش زدم
اما همین لحظه صدای امیر تو راهرو پیچید
دوئیدم سمت در واحد و از چشمی نگاه کردم
امیر و سام وسط راهرو با هم گلاویز شده بودن .
نمیدونستم باید چکار کنم
امیر با زانو پاش به زیر دل سام ضربه زد و سام رو زمین افتاد.
همین لحظه در آسانسور باز شد و بابا وارد طبقه ما شد
با دیدن سام و امیر شوکه ایستاد و گفت
– اینجا چه خبره ؟
سام با درد سریع گفت
– این عوضی به ظاهر دوست من با دخترت رو هم ریختن …
انگار آب یخ ریختن رو سرم
چی میگفت سام ؟ مارو با هم دیده بود یا این هم باز یه دروغ جدیدش بود ؟

امکان نداشت منو امیر رو واقعا دیده بوده باشه … اینم یه دروغ جدیدش بود

صورت بابا سرخ شد و به امیر نگاه کرد که امیر ریلکس دستشو به سینه زد و
خیره به بابا گفت
– باید یه نفر احمق باشه که چنین دروغی رو باور کنه
اما بابا داد زد
– ترنم …
با ترس اما بصورت اتومات در واحدو باز کردم و بابا داد زد
– اینا چی میگن ؟ تو این پسرو میشناسی ؟
– سام دروغ میگه … من این آقارو میشناسم چون دوست سامه … اما من هیچ
ارتباطی باهاش ندارم
– دروغ میگن عوضیا … خودم بیرون دیدمشون … همین امروز …
خدایا … یه آدم انقدر لاشی ؟
تا من بخوام چیزی بگم امیر گفت
– من شمارو نمیشناسم … اما اگه واقعا میخواسن چرندیات سام رو باور کنین
آزادین … من اینجا واینمیستم که تو این مسخره بازی شریک شم
اینو گفتو به سمت در واحدش رفت و گفت
– من فردا ازت شکایت میکنم سام … تو میدونی توهین به یه تبعه خارجی و
رسومشون چه عواقبی داره … منتظر تماس از سفارت مراکش باش .
وارد واحدش شد و درو بست
شوکه ایستاده بودم . رفت و در رو بست …
منو با این دیوونه ها تنها گذاشت …
مراکش ؟ سفارت ؟ تبعه ؟ قضیه چی بود ؟
بابا به من نگاه کرد .
میدونستم الان باز حرف های سام رو باور میکنه . آماده بودم باز منو توبیخ
کنه که گفت
– برو تو ترنم
بعد رو کرد به سامو داد زد
– قلم پاتو میشکنم یه بار دیگه جلو در خونه دخترم پیدات شه بخوای به من
چرت و پرت تحویل بدی
سریع خودمو کشیدم تو خونه که بابا با عصبانیت اومد تو

بابا رو کرد به سامو داد زد
– قلم پاتو میشکنم یه بار دیگه جلو در خونه دخترم پیدات شه بخوای به من
چرت و پرت تحویل بدی
سریع خودمو کشیدم تو خونه که بابا با عصبانیت اومد تو و در رو بست
حس خوبی بود برای اولین بار بابا به سام توپید و حرف اونو باور نکرد
تکیه دادم به اوپن که بابا به بیرون اشاره کرد و گفت
– اون کی بود ؟
اومد داخل و رو مبل نشست .
بهم اشاره کرد رو به روش بشینم و سوالی سر تکون داد که گفتم
– امیر دوست سامه … شریکش هم هست …
– خب ؟ تو از کجا میشناسیش ؟
– یه بار که منو برد کافه خودش با امیر قرار داشت اونجا آشنا شدیم .
– همین ؟
سر تکون دادم و گفتم
– بله …
– فقط همین ترنم ؟ بخاطر همین اومد با سام دعوا افتاد که چرا اومده جلو در
خونه ات ؟ انتظار داری من باور کنم ؟
– اونا خودشون با هم مشکل دارن …
– اونوقت تو از کجا میدونی ؟
نمیدونستم باید چطوری بگم . چی بگم . چه رفتاری کنم تا دوباره برای خودم
بد نشه .
لعنت به این سام عوضی …
مردد گفتم
– من کامل نمیدونم … اما سام گفت دارن شراکتشونو بهم میزنن …
بابا اخم هاشو تو هم کشید و گفت
– ترنم … من همیشه فکر میکردم تورو خوب میشناسم … اما الان حس میکنم
تو یه غریبه ای برام .
– بابا … سام یه روانیه … هیچکدوم از حرفاش درست نیست … به خدا من
اون چیزی که سام میگه نیستم .
بابا مردد نگاهم کرد
همین تردیدش برام یه دنیا می ارزید
یعنی میشد باور کنه ؟ اینکه سام و الهام هر دو دروغ گفتن ؟!
میدونستم حتی اگه دروغگو بودن سام رو باور کنه عمرا الهامو باور کنه…
با صدای بابا از افکارم جدا شدم که گفت
– آبرو چیزی نیست که بره … برگرده … من هیچی ازت نمیخوام … فقط
میخوام آبرو دار پدرت باشی
– من بابا
بابا دستشو بالا برد و گفت
– به خدا ترنم … بفهمم دست از پا خطا کردی … مجبور میشم …
نگاه بابا تو نگاهم گره خورد و آروم گفت

بابا دستشو بالا برد و گفت
– به خدا ترنم … بفهمم دست از پا خطا کردی … مجبور میشم …

نگاه بابا تو نگاهم گره خورد و آروم گفت
– مجبور میشم علارغم میل باطنیم … شوهرت بدم ترنم … دختری که سر و
گوشش بجنبه باید بره خونه شوهر …
احساس حقارت داشتم …
حقارت و درد …
هیچوقت فکر نمیکردم بحث منو بابام بخواد روزی به اینجا بکشه .
بابا از جا بلند شد و نفسشو عمیق بیرون دادو گفت
– ما وسط مهمونی خونه پدر الهام بودیم اومدم اینجا . باید زود برگردم.
با بغض سر تکون دادم.
اما نتونستم دهنمو باز کنم و چیزی بگم .
بابا به سمت در رفت و منم بلند شدمو پشت سرش رفتم
فقط تونستم یه خداحافظ خفه بگم و درو ببندم
در رو که بستم اشکام راه افتاد
رو زمین نشستمو به در تکیه دادم
پاهامو تو دلم جمع کردم و اجازه دادم اشکام تا جائی که میخوان راه بیفتن…
امیر :::::::::::
کلافه تو خونه قدم میزدم .
نگران ترنم بودم .
الان تو چه حالی بود ! باباش چکار میکرد ؟
میتونستم سام رو با دستام خفه کنم .
اما جلو پدرش فقط بیشتر حساس میشد …
باید یه فکری برای سام و ترنم میکردم . دروغی که امشب سام به پدر ترنم
گفت میتونه دردسر بذی برای هر دو ما بشه .
قبل از اینکه اون بخواد ذهنتیت پدر ترنمو خراب کنه باید اقدام کنم
فقط مشکل این بود که …
خودم هنوز آماده نبودم …
از خودم مهم تر …
معرفی یه دختر ایرانی به پدر بزرگم بود …
صدای ماشینی از تو کوچه بلند شد رفتم سمت پنجره .
پدر ترنم بود که رفت
چند دقیقه پیش هم سام رفته بود . از خونه زدم بیرون و تقه ای به در خونه
ترنم زدم

از خونه زدم بیرون و تقه ای به در خونه ترنم زدم
چند لحظه که گذشت در خونه اش آروم باز شد و ترنم با چشم هاس سرخ رو
به روم قرار گرفت
– چرا گریه کردی؟ با بابات دعوات شد ؟
لبهاشو به هم فشار داد و با سر گفت نه
– پس چرا گریه کردی ؟
با صدای بغض دار گفت
– چیزی نیست
منتظر تعارفش نموندم و وارد خونه شدم .
از این حرکتم هول خوردو خودشو کنار کشید تا من رد شم .
درو بست که برگشتم سمتش و گفت
– امیر … اگه بابام یا سام برگرده و تورو اینجا ببینن چی ؟
– چرا گریه کردی ؟
لب هاشو دوباره به هم فشار داد و نفسشو با فشار بیرون داد
به سمتش رفتم که عقب رفت و خورد به در
یه قدمیش ایستادم و گفتم
– تا نفهمم چته نمیرم بیرون
– هیچیم نیست … فقط میخوام تنها باشم …
اینو گفتو خواست هولم بده کنار و رد شه
اما سریع دستم دور کمرش حلقه شد و بین خودم و در قرارش دادم
با بدنم ثابتش کردم و خیره شدم تو چشم های غمگین و نگرانش .
مماس لبش گفتم
– من تنهات نمیذارم ترنم … بگو مشکل چیه ؟
لب هاش نا محسوس لرزید و زیر لب گفت
– بابام … بابام اگه بفهمه …
پلک زد و اشک هاش ریخت
منتظر ادامه حرفش بودم
اما انگار دوباره پشیمون شد و تقلا کرد که از بغلم کنار بره
داشت کلافه ام میکرد .
نمیتونستم اشک هاشو تحمل کنم دست هاشو که تقلا میکرد منو هول بده
گرفتمو بالای سرش قفل کردم
خم شدمو لب هاشو شکار کردم .

اول مقاومت کرد .
اما بعد آروم شد و باهام همراهی کرد .
خیسی اشکو رو صورتش حس میکردم .
دست هاشو ول کردمو صورتشو قاب کردم بین دستام .
لبشو گاز گرفتم که آه آرومی گفت و از لبش جدا شدم
پیشونیمو به پیشونیش تکیه دادم و گفتم
– از من فرار نکن ترنم … بذار کمکت کنم
با لب های لرزون گفت
– چطور میخوای کمکم کنی ؟ پدرم منو باور نداره … فقط کافیه بفهمه با تو در
ارتباط بودم که منو به اجبار …
دوباره بقیه حرفشو نگفت
سرمو عقب بردمو خیره شدم بهش
خواست سرشو کج کنه و نگاهم نکنه
اما مجبورش کردم به من نگاه کنه و گفتم
– مجبورت کنه چی ؟ که ازدواج کنی ؟
چشم هاشو بست و با لب های بهم فشرده فقط سر تکون داد .
زیر لب گفت
– من گفتم فقط در حد آشنایی میشناسمت … گفت اگه …
– بسه …
اینو گفتمو ازش فاصله گرفتم
با نگرانی نگاهم کرد . تو چشم هاش حالا نا امیدی موج میزد . سریع گفتم
– با بابات صحبت میکنم … همه چیو براش میگم …
بهت زده نگاهم کرد و دهنشو باز و بسته کرد . سوالی سر تکون دادم که
بالاخره گفت
– به بابام چی میخوای بگی ؟
– چیزی که باید بگم … لازم نیست تو نگران باشی
دستم رفت سمت دستگیره در که بازومو گرفت و گفت
– وایسا امیر … تو … تو چی میخوای بگی ؟
ایستادمو بازوهاشو تو دستم گرفتم و گفتم
– دارم میرم موبایلمو بیارم . جلو تو با بابات صحبت میکنم خودت میشنوی چی
میخوام بگم
– الان بگو … الان بگو چی میخوای بگی ؟
– حقیقتو … همه حقایقو … چیزی که گویا تو نتونستی بگی …
اینو گفتم و از خونه ترنم زدم بیرون

ترنم :
بدنم میلرزید . مغزم کار نمیکرد
امیر میخواست چکار کنه ؟ با بابای من چه صحبتی کنه ؟
حقایقو بگه ؟ راجب سام ؟ مهمونی ؟ رسوندن من ؟
زانوهام شل شد و خودمو به زور نشوندم رو مبل .
بابا گفت خونه الهام اینا مهمونیه … اصلا وقت خوبی نبود برای صحبت امیر
باهاش …
اصلا صحبت امیربا بابا فکر خوبی نبود
بهترین فکر این بود که امیر از من دور شه .
بذاره تنها باشم .
نه کاری کنم نه خطائی … اینجوری همه چی آروم میشد .
سام هم که با این برخورد بابا باهاش شک داشتم دیگه بیاد سمتم
همه چی آروم میشد و زندگیم برمیگشت مثل قبل میشد .
مثل قبل … آرامش پوشالی و تنهائی …
با صدای در به خودم اومدم
امیر اومد تو و درو پشت سرش بست
خیلی عصبانی گفت
– شماره باباتو بگو
– الان نه امیر بابا مهمونیه … همین که کشیدمش تا اینجا برای امشب کافیه …
با اخم نگاهم کرد و گفت
– شماره باباتو بگو ترنم … همین امشب که شاهذ ماجرا بود بهتره باهاش
صحبت کنم
اینو گفتو اومد سمتم . گوشیمو از رو میز برداشت که بلند شدم تا گوشیمو ازش
بگیرم .
با التماس گفتم
– الان وقت خوبی نیست امیر … من بابامو میشناسم
گوشیو به سمتم گرفت و گفت
– شمارشو بده … فردا باهاش صحبت میکنم
– امیر…
نذاشت حرفی بزنم و با عصبانیت تقریبا داد زد و گفت
– انقدر با من لج نکن ترنم … بذار یه بارم شده این قضیه درست حل شه …
انتظار نداشتم سرم داد بزنه … شک داشتم واقعا فردا زنگ بزنه .
اما با تردید شماره بابارو بهش گفتم .
امیر شماره رو گرفت و گوشی رو گذاشت کنار گوشش
هول شدمو خواستم گوشیو ازش بگیرم که دستمو گرفتو منو کنار زد
پشت کرد به منوبه سمت اتاق خوابا سریع قدم برداشت و گفت
– الو … آقای احمدیان ؟
سرم داشت گیج میرفت … امیر زنگ زد به بابا … جدی زنگ زد به بابا …
پشت سرش رفتم که گفت
– من امیر کهن هستم … یه ساعت پیش دیدمتون اما فرصت نشد درست آشنا
شیم … بله … بله … خواهش میکنم … راجب یه مسئله ای باید سر فرصت
صحبت کنیم … بله …
دستمو گرفتم به قاب در تا نیفتم و به امیر خیره شدم که ریلکس نشست رو
تخت منو ادامه داد
– بله … اگه براتون مناسبه من فردا حدود ساعت ده میام دفترتون … بله …
شرکت آقای نادری و شما یکیه دیگه درسته ؟ بله … میبینمتون پس … ممنونم
… شبتون بخیر …
امیر اینو گفتو قطع کرد
نگاهی به من انداخت و گفت
– چرا رنگت پریده؟
– میخوای بری بابامو ببینی ؟
– آره …
– چی میخوای بهش بگی ؟
– بیا بشین … با این رنگ و روت میترسم از حال بری… واقعا این وقت شب
حوصله بیمارستان رفتن ندارم .
از این حرفش ناراحت شدم اما رفتم با فاصله ازش رو تخت نشستم
چون واقعا خودمم حس میکردم دارم پس می افتم
وقتی نشستم امیر چرخید سمت من و گفت
– میخوام به بابات راجب سام بگم … راجب اینکه چرا داره این کار هارو
میکنه … بعد هم راجب خودمون بگم
– خودمون ؟
امیر سر تکون داد و ناخداگاه گفتم
– خودمون چی بگی ؟
– هیچی بگم داریم آشنا میشیم … مگه جرمه ؟
سریع سرمو به علامت نه تکون دادمو گفتم
– نه نه … امیر راجب خودمون نه …
باز اخم هاش تو هم رفت و گفت
– چرا نه ؟
– آخه … آخه بهت گفتم که … من به بابا گفتم هیچی بینمون نیست … هیچی
… هیچی ..
امیر نفسشو کلافه بیرون داد و با همون اخم گفت

امیر نفسشو کلافه بیرون داد و با همون اخم گفت
– نمیفهممت ترنم … چرا همه چیو انقدر پیچیده میکنی ؟!
خواستم چیزی بگم که امیر چونه ام رو گرفت تو دستشو گفت
– این سومین باره داری اینکارو میکنی .
مردد تو چشم های مشکیش نگاه کردم و گفتم
– چکار ؟
نگاهش افتاد رو لبمو گفت
– به من و چیزی که بینمونه توهین میکنی …
متوجه منظورش نشدم . چه توهینی ؟
اما قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم فاصله بینمون رو از بین برد و لب هاش
نشست رو لبم
چشم هام ناخداگاه بسته شد اما هنوز مغزم فرمان ناده بود باید چکار کنم که
امیر ازم جدا شد و بلند شد.
به سمت در رفت و گفت
– تا فردا …
امیر ::::::::::::
رو تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم .
فردا باید الناز رو میدیدم … پدر ترنمو میدیدم … از سام شکایت میکردم …
بماند که چقدر خودم هم کار داشتم .
فردا واقعا روز من نبود …
از همه مهم تر … باید قضیه ترنم رو به خانواده ام هم اطلاع میدادم .
این مورد از همه سخت تر بود .
خوشبختانه من نوه پسری نبودم که بخوان برام طبق رسم همسر انتخاب کنن
اما باز هم ازدواج تو رسومات ما کار ساده ای نبود …
برای همین من کلا تو فکرش نبودم …
اما با ترنم فرق میکرد
این دختر بد افتاده بود زیر پوستم و باید مال من میشد
رو تختم چرخیدم و به آسمون ابری و ما نیکه پیدا خیره شدم
اگه این قوانین مراکشی و رسومات عجیب خاندان ما نبود …
شک نداشتم تا آخر هفته ترنم رو همین تخت مال من میشد …

با فکر به ترنم و صحبت هایی که باید با مادرم و پدر بزرگم داشتم خوابم برد.
صبح با صدای زنگ ساعت موبایلم بیدار شدم
این روز ها خستگی از تنم بیرون نمیرفت
میخوابیدم اما انگار نه انگار …
سریع آماده شدم و صبحانه نخورده زدم بیرون .
جلو در خونه ترنم مکث کردم اما قبل از اینکه کاری کنم رد شدم و وارد
آسانسور شدم .
فعلا جای حرفی با ترنم باقی نمونده .
اون هنوز خودش با خودش کنار نیومده … برعکس من که دقیقا میدونم چی
میخوام .
تو ماشین زنگ زدم به الناز بگم دارم میام دنبالت .
باید قبل از رفتن پیش پدر ترنم آزمایش النازو میدادیم .
هر چی زنگ زدم الناز جواب نداد.
به سمت خونه اش راه افتادم.
لابد خواب بود .
یه پیام دادم به مامان که غروب میام ببینمت.
نمیدونم آخرین باری که رفتم عمارت کی بود …
متنفر بودم از اون ساختمونو اون فضا …
اما چاره ای نداشتم .
جلو خونه الناز توقف کردم و دوباره زنگ زدم به موبایلش
جواب نداد و پیاده شدم .
دستمو گذاشتم رو زنگ آیفون و چندبار زنگ زدم که صدای خواب آلود هم
خونه ایش بلند شد
– امیر … چی شده این وقت صبح .
– الناز خونه است ؟
مکث کرد و بعد از مکث طولانی گفت
– نه … نیستش …
باور نمیکردم نباشه . اگه نبود چرا انقدر مکث کرد تا بگه .
باشه الکی گفتمو خداحافظی کردم .
سوار ماشین شدم و تو داشبرد دنبال کلید یدک خونه الناز گشتم .
اون اوایل که خیلی بهم امید داشت کلید یدکش رو بهم داده بود …
هرچند هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم اما بهش پس هم نداده بودم.
کلیدو پیدا کردمو وارد ساختمونش شدم.
از پله ها رفتم بالا به جای آسانسور و پشت در خونشون ایستادم
صدای چندتا مرد می اومد از تو واحد
کفش های زیادی هم پشت در بودن
شاید الناز واقعا خونه نبود .
اونوقت ورود سر زده من خیلی بد میشد
تو همین افکار بودم و خواستم برگردم که صدایی شبیه صدای الناز شنیدم که
گفت
– آقا ساکت شین همه زندگی خودمه …
با این حرف کلیدو انداختم تو قفلو درو باز کردم
اولین چیزی که دیدم الناز با تاپ و شلوارک بود
اونم رو پای یه پسر که نمیشناختم …
ترنم ::::::::::
تا صبح نتونستم بخوابم.
از لحظه ای که امیر از اتاق رفت بیرون …
تا همین لحظه که ساعت نزدیک ده بود

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن