رمان ترنم

رمان ترنم پارت 19

 

دلم مثل سیر و سرکه میجوشید …
چکار میخواست بکنه ! چرا اینطوری میکرد باهام …
وقتی لب هامو میبوسید مغزم از کار می افتاد .
اما وقتی از هم دور بودیم تو سرم پر از نباید هائی بود که با امیر شکسته شده
بودن .
قضیه الناز و بارداریش هم مثل خوره افتاده بود به جونم .
واقعا نمیدونستم راجب امیر چی باید فکر کنم .
یه پسر هوس باز بود و منم یه سرگرم تازه بودم ؟
یا واقعا این رفتار هاش با من نشون دهنده یه حس درونی بهم بود
با صدای زنگ آیفون از جا پریدم .
تو مونیتور سام ایستاده بود .
این روانی چی از جون من میخواست .
سریع در واحدو قفل کردم و برگشتم جلو آیفون
تا فردا هم زنگ بزنه درو براش باز نمیکنم .
فقط امیدوارم وقتی جواب ندم فکر کنه نیستم و بره .
همین موقع زنگ زد به گوشیمو
گوشیو هم سایلنت کردمو رو مبل رو به رو به آیفون و در نشستم
خدایا این بشر شرش از سرم کم شه قول میدم دیگه هیچی ازت نخوام …
سام ::::::::::
ده باری زنگ خونه ترنم رو زدم
در ساختمونشون باز بود اما نمیخواستم برم پشت درش .
کاری نداشتم
فقط اومده بودم بترسونمش که فکر نکنه خبریه و از دست من راحت شده .
میدونستم خونه است …
کجارو داشت بره .اون همیشه خونه بود .
هم زمان زنگ میزدم به موبایلش و زنگ خونه رو هم میزدم .
یه ربعی که گذشت برگشتم سمت ماشین .
هر بار بیام این سمت این کارو میکنم .
من کابوس شب هات میشم ترنم … فکر کردی به همین سادگی میتونی در بری

دیشب انتظار نداشتم احمدیان حرف امیر رو باور کنه .
امیر عوضی مهره مار داشت .
حتی جواب ندادنشم رو بقیه اثر داشت
حالا من باید کلی فیلم بازی میکردم تا حرفم برو داشته باشه .
اما بازم دیشب برام یه موفقیت بود
چون حرف های پدر ترنمو باهاش گوش دادم و به ترنم شک کرده بود .
حالا فقط باید این شکو به واقعیت تبدیل میکردم تا پدرش هم توجبهه من قرار
بگیره .
یه برنامه هائی براش داشتم .
اینبار باید از طریق بابا وارد میشدم
گاز دادمو به سمت دفتر وکیلم راه افتادم.
خونه ترنم رو خوب برام پیدا کرده بود. حالا باید برام یه بپای خوب هم پیدا
میکرد تا آمار ترنم رو بزنم .
امیر ::::::::::
رسیدم جلو شرکت پدر ترنم .
قیافه شوکه الناز از جلو چشمم کنار نمیرفت
انقدر خوشحال بودم از لو رفتنش که نتونستم به اندازه کافی عصبانی بشم
فقط بهش گفتم خوبه پدر بچه ات هم رو نمائی شد.
فقط همینو گفتمو برگشتم پائین
پشت سرم اومدو چند بار صدام کرد .
اما بهش محل ندادم. خودش کارو برام راحت کرده بود.
البته عاقلانه بود یه عکس از این صحنه مینداختم تا اگه بعد دوباره اومد سمتم
و انکار کرد بزنم تو صورتش .
اما اگه عاقل باشه دیگه سمت من هم آفتابی نمیشه .
وقتی دیدم الناز زودتر از انتظارم قضیه اش جمع شد رفتم سفارت
سام زیادی پر رو شده بود
یه شکایت شخصی علیهش ثبت کردم.
درسته اینجا روند بررسی شکایت خیلی خیلی کنده اما بلاخره باید سام بفهمه
من جدی ام .
این مسخره بازی هائی که سر همه در میاره …
رو من هیچ اثری نداره …
به اندازه کافی میشناسمش که بدونم الان میخواد چه ضربه ای بزنه .
مطمئنم میخواد با استفاده از پدر ترنم هم زمان به من و ترنم ضربه بزنه
برای همین اینجا بودم
تا قبل از اینکه اون بخواد کاری کنه … من یه قدم جلو تر باشم .
از ماشین پیاده شدمو به سمت ساختمون رفتم
به منشی ورودی اسممو گفتم و تماس گرفت با پدر ترنم .
راهنمائیم کرد و تقه ای به در زدم
با صدای پدرش وارد اتاقش شدم
اتاق نسبتا بزرگ با دکور قدیمی بود .
نگاهمون گره خورد و سلام کردم.
سری تکون دادو جواب سلاممو داد. تعارف کرد بشینم .
نشستم و مکثی کردم که پدرش گفت
– خب آقای کهن … من در خدمتم .
– خواهش میکنم … من سعی میکنم زیاد وقتتون رو نگیرم … برای همین
مستقیم یمرم سر اصل مطلب …
با تائید پدرش گفتم
– منو سام دوست های قدیمی هستیم ! یا بهتره بگم بودیم تا چند روز پیش … ما
با هم شریکیم که فکر کنم در جریان باشین
پدرش باز هم سر تکون دادو من ادامه دادم
– حدود یک ماه پیش سام بهم گفت یکی از دختر هائی که باهاشون هست
باردار شده .
پدر ترنم چشم هاش گرد شد که ادامه دادم
– اما چند روز نشده با دختر شما اومد کافه و گفت نامزدشه … بعد برام تعریف
کرد دختری که حامله اش کرده رفته پیش پدرش و پدرش هم شرط گذاشته یا
طبق نظر ما سر و سامون میگیری یا همین دخترو مجبوری عقد کنی
قیافه پدر ترنم نشون میداد چقدر شوکه شده
اما حدس میزدم باور نکنه همه حرف هامو
برای همین گفتم
– اگه بخواین میتونین با اون دختر صحبتکنین یا از پدر سام بپرسین البته اگه
رو راست باشن
پدرش مکثی کردو گفت
– از رضا میپرسم. ادامه اش رو بگو
– تا اینجا به من مربوط نبود . زندگی خودش بود و روابط خودش. اما یه شب
مهمونی گرفتو با ترنم اومدن … رفتار سام اون شب خود واقعیش بود و ترنم
ازش زده شد. اما سام کسی نیست که نه بشنوه … اینو به خودمم گفت…
– منظورت چیه؟
– بعد اون شب ترنم گفت جواب من نه هست… سام هم گفت کاری میکنه که از
این جواب رد پشیمون شه و باقی خودتون میدونین…
پدرش با بهت نگاهم کردو گفت
– منظورت اینه بخاطر چواب رد دختر من باقی حرفاش همه دروغ بوده؟ اینکه
صیغه کنن و …
سر تکون دادم که بلند شدو گفت
– باور نمیکنم.
فقط پدرشو نگاه کردم که به سمت پنجره رفتو خیره به بیرونگفت
– از من انتظار نداری که باور کنم سر چنین دلیلی بخواد یه نفر انقدر دروغ
بگه و کینه کنه
نفس عمیقی کشیدمو پاهامو انداختم رو هم
پدرش که برگشت سمت من گفتم
– شما مختاری هر چیزی دوست داری باور کنی. اما سر همین دلیل مسخره و
دفاع من از دختر شما الان دوتا وکیل در حال جدالن تا سهم رستوران و کافه
هامون جدا شه
شوک و بهت تو صورت پدر ترنم پر شد و زیر لب گفت
– سر چی؟
– ازم خواست کمکش کنم برای چیزی که تو سرش بود. وقتی جواب رد دادمو
گفتم بخاطر کینه از دختر دیگه نباید یه دختر بیگناه قربونی شه نتیجه اش این
دعوای بزرگ شد
با تردید سر تکون دادو دوباره نشست
زیر لب پرسید
با تردید سر تکون دادو دوباره نشست
زیر لب پرسید
– الان دعوای شما … برمیگرده به دختر من؟
– نه کاملا … ما چند وقت بود راهمون جدا شده . این بحث فقط آتیش زیر
خاکسترو روشن کرد
پدر ترنم سر تکون دادو گفت
– باورش سخته … از سام این انتظارو نداشتم …
چیزی نگفتم که خودش گفت
– چرا اومدی پیش من اینارو بگی؟
رسیده بودیم به جایی که من میخواستم
لبخندی زدم و گفتم
– دلیلش برمیگرده به حرف دیشب سام
مشکوک نگاهم کرد
– ارتباطت با دخترم؟
سر تکون دادم و گفتم
– بله … چون دیشب فهمیدم برا تخریب من و دختر شما از هیچ چیزی
نمیگذره. نمیخواستم بهش فرصت بدم از بی اطلاعی شما سو استفاده کنه.
باز هم مکث کرد
تردید تو صورتش نشون میداد هنوز قانع نشده
بلاخره گفت
– میشه بدونم چرا بیرون خونه ترنم باهاش درگیر شدی؟
قاطع گفتم
– به همون دلیلی که امروز ازش شکایت کردم
ابروهای پدر ترنم بالا پرید و گفت
– شکایت؟
بلند شدم و گفتم
– بله . حرف های من راجب رفتار سام کاملا جدی بود. منم آدمی نیستم که
توهین و دروغ رو تحمل کنم. سام به رسوم خانواده من توهین کرد. من هم
رسما و قانونا باهاش برخورد میکنم
پدر ترنم هم با من بلند شد و سر تکون داد که گفتم
– من برای دختر شما احترام زیادی قائل هستم. رفتار و برخورد دخترتون با
وجود رفتار ناپسند سام خیلی خوب و سنگین بود .
پدرش سریع گفت
– ممنونم . ترنم دختر بالغیه
سر تکون دادم و گفتم
– مسلما … برای همین میخواستم بگم علاقه دارم با دخترتون بیشتر آشنا شم .
سر تکون دادم و گفتم
– مسلما … برای همین میخواستم بگم علاقه دارم با دخترتون بیشتر آشنا شم .
با این حرفم چشم های پدر ترنمگرد شد.
خواست چیزی بگه اما سکوت کرد دوباره که گفتم
– البته اگه خود ترنم هم مایل باشه
میتونستم بگم اگه شما اجازه بدین
اما از قصد نگفتم
چون همین الان که اینجا بودم و به پدرش گفتم در واقع اجازه دادن اونو
پرسیدم
دوست نداشتم فکر کنه اگه بگه نه من عقب میکشم.
پدر ترنم در جایگاهش برای من قابل احترام بود
اما با توجه به رفتار و برحوردش با دخترش … برام آدم والا و ارزشمندی
نبود…
حتی میتونستم بگم ازش زیاد خوشم هم نمی اومد
بلاخره سکوت بینمون رو شکست و گفت
– با ترنم صحبت میکنم
ترنم ::::::::
بلاخره صدای زنگ آیفون قطع شد
موبایلمم دیگه زنگ نخورد
تمام تنم عرق کرده بود از استرس
بلند شدنو از مانیتور آیفون چک کردم
خبری از سام جلو در نبود
میترسیدم اومده باشه بالا
پشت چشمی در ایستادمو خیره به راهرو نگاه کردم
خبری نبود
با ترس رفتم سمت پنجره و از لای پرده کوچه رو دید زدم
چنتا ماشبن پارک بود
اما هیچکدوم ماشین سام نبود.
یعنی رفت؟
هنوز نفس راحت نکشیده بودم که با صدای ویبره موبایلم از جا پریدم
گوشی رو میز ویبره میزد
پس هنوز اینجا بود
به سمت گوشی رفتم تا خاموشش کنم
اما دیدم شماره امیره
تا خواستم جواب بدم قطع کرد
خواستم شمارشو بگیرم که شماره بابا افتاد رو صفحه گوشی
کلافه شده بودم
اول فکر کردم سامه …
بعد دیدم امیره نشد جواب بدم .
حالا بابا پشت خط بود .
نمیدونستم امیر به بابا چی گفته
میترسیدم با بابا صحبت کنمو سوتی بدم برای همین جواب ندادمو صبر کردم تا
زنگش تموم شه .
تا بابا قطع کرد شماره امیر رو گرفتمو منتظر موندم .
حالا اون بود که جواب نمیداد.
کلافه نشستم رو مبل و به گوشیم خیره شدم .
چشم هامو بستمو زیر لب گفتم
– اصلا هر کی اول زنگ زد جوابشو میدم
صبر کردم …
انگار زمان نمیگذشت .
خواستم دوباره خودم زنگ بزنم که گوشیم ویبره زد
یه چشمی نگاه کردم.
بابابود … دلم میخواست امیر باشه …
جواب دادم
– الو…
– سلام ترنم… کجا بودی جواب ندادی؟
– سرویس بودم … خوبین شما؟
– شکر . تو خوبی؟ اون عوضی دیگه نیومد که ؟
نمیدونستم چی بگم . حقیقت یا در و . میترسیدم سام کار دستم بده
برای همین راستشو گفتم
امیر::::::::::
ماشینو پارک کردمو دوباره شماره ترنمو گرفتم
اینبار پشت خط بودم.
از پیش پدرش که اومدم زنگ زدم بهش.
میخواستم بدونه تا چه حد از سام به پدرش گفتم .
اما جواب نداد. خودشم زنگ زد من نتونستم جواب بدم .
حالا هم که پشت خط بودم .
کلافه ماشینو خاموش کردمو پیاده شدم .
سه تا پیام از الناز داشتم اما نخوندم .
اعصاب اونو نداشتم دیگه .
دوباره شماره ترنم گرفتمو وارد اتاقم شدم
اما با دیدن سام پشت میزم گوشیو قطع کردمو ایستادم
نیشخندی زدو در حالی که پاهاشو رو میز مینداخت گفت
– کجا تشریف داشتین تا این وقت ظهر؟
با دیدن سام پشت میزم گوشیو قطع کردمو ایستادم
نیشخندی زدو در حالی که پاهاشو رو میز مینداخت گفت
– کجا تشریف داشتین تا این وقت ظهر؟
وارد اتاق شدمو درو بستم
کیفمو گذاشتم رو صندلی و ریلکس کتمو بیرون آوردم
آویزون کردم به جا لباسی و گفتم
– برو بیرون از اتاقم
ابروئی بالا انداخت و گفت
– دور برداشتی برا من ؟
دستمو گذاشتم رو کتفش
فشاری به شونه اش وارد کردم و گفتن
– سام… برو بیرون تا اون روی من بالا نیومده
سام بلند شد.
حرکت عاقلانه ای بود
میدونستم این لحن صدای منو میشناسه.
سام انقدر منو میشناسه که بدونه وقتی از کوره در برم میتونم حتی آدم هم
بکشم .
اما سام بیرون نرفتو کنار میزم ایستاد
با نفرت نگاهم کردو گفت
– چون میدونم چقدر روانی هستی بلند شدم… آخه منو چه به درگیری با یه
روانی…
جواب حرفشو ندادم.
چون میدونستم منتظر ادامه این بحث احمقانه است.
دستمو به سینه زدمو گفتم
– خب ؟
اخمش غلیظ تر شدو گفت
– خب چی؟
– چرا هنوز تو اتاق منی؟
بازم پوزخند زد و چرخی زد
به اطراف اشاره کردو گفت
– گویا یادت رفته ما هنوز شریکیم … اینجا مال منم هست…
– به زودی دیگه نیست
اینو گفتمو نشستم .
سام محکم کوبید رو میزو گفت
– کور خوندی اگه تو فکر خرید اینجائی
شروع به بررسی برگه های رو به روم کردمو گفتم
– برو بیرون سام … بحث ما بی مورده قرار شد وکیل هامون پیگیری کنن
اما سام تکون نخورد
بعد یه مکث طولانی گفت
– بعد رفتن پدرش رفتی پیشش آره ؟
اینبار من بودم که پوزخندی بهش زدمو گفتم
– دردت چیه سام ؟ همونو بگو …
نگاهمون مثل دشمن های خونی تو هم گره خورده بود
آروم صاف ایستادو گفت
– دردو بهت نشون میدم …
به سمت در رفت و با عصبانیت درو پشت سرش کوبید
واقعا یه دیوونه روانی بود.
باورم نمیشد کی به اینجا رسید من نفهمیدم .
کی اون سام سر خوش انقدر دیوونه و پر از کینه شد
نفس عمیق کشیدمو به کاغذ های رو به روم خیره شدم .
حوصله کار نداشتم.
برای اولین بار تو اینهمه سال که کار همه زندگیم بود…
امروز حوصله کار نداشتم …
به گوشیم نگاه کردم.
باید با ترنم حرف میزدم.
شماره اش رو گرفتم …
ترنم :::::::::
فکر کردم درست نشنیدم .
بابا الان چی گفت ؟
نظرمو راجب امیر پرسید؟
مگه امیر چی گفته بود به بابا؟!
با تردید گفتم
– من … من زیاد نمیشناسمش بابا….
اینو گفتمو اولین چیزی که تو سرم اومد بوسه هامون بود.
درست نمیشناسیشو اینجور تورو بوسیده؟
اگه میشناختیش کار به کجا میکشید ؟!
بابا مکثی کرد و گفت
– امیر امروز گفت دوست داره آشنا شین اگه تو مایل باشی …
اوه !
امیر !
این پسر واقعا یه چیزیش هست …
با صدای بابا از افکارم جدا شدم که گفت
– باید راجبش تحقیق کنم . البته اگه تو بخوای باهاش آشنا شی …

با صدای بابا از افکارم جدا شدم که گفت
– باید راجبش تحقیق کنم . البته اگه تو بخوای باهاش آشنا شی …
هنگ بودم.
من اصلا انتظار نداشتم بابا حرف های امیر راجب سام رو باور کنه …
چه برسه به اینکه راجب این قضیه هم صحبت کنه …
از اون مهمتر …
انقدر آروم و ریلکس…
واقعا امیر باید چیزی مثل مهره مار داشته باشه.
یه چیزی که میتونه انقدر آدم هارو تحت تاثیر قرار بده …
– الو … ترنم …
شوکه گفتم
– بله بابا … ببخشید صداتون قطع شد
– خب الان برنامه ات چیه؟ راجبش تحقیق کنم .
سریع و قبل از اینکه دوباره ضابع بشه گفتم
– نمیدونم بابا … شما نظرتون چیه؟
بابا مکثی کردو گفت
– فعلا جوابی بهش نده تا بهت بگم
باشه ای گفتمو بابا قطع کرد
خیره شدم به صفحه گوشیم
الان این حرکت بابا یعنی از امیر خوشش اومده ؟
با شوک بلند شدمو رفتم سمت آشپزخونه .
امیر مهره مار داره…
فقط اینجوری میشه انقدر حرفش اثر داشته باشه.
در یخچالو باز کردم که یهو یاد دیشب افتادم
الناز … بچه …
من واقعا راجب امیر هیچی نمیدونم
نه راجب خودش …
نه گذشته اش…
صدای موبایلم باعث شد از جا بپرم
با دیدن اسم امیر رو گوشی دلم ریخت
باید چطور رفتار میکردم؟!
با دیدن اسم امیر رو گوشی دلم ریخت
باید چطور رفتار میکردم؟!
تماس ر وصل کردمو آروم گفتم
– الو
– چرا زنگ زدم جواب ندادی ؟
نه سلامی … نه علیکی …
مکث منو که دید گفت
– الو …
– هستم … فقط شوکه شدم …
– ببخشید … سام اینجا بود… اعصابمو خراب کرده … سلام راستی …
– سلام … صبح هم جلو در خونه من بود … برا همین جواب ندادم … فکر
کردم اونه تا بیام بگیرم قطع شد … مدام زنگ آیفون رو میزد و به گوشیم
زنگ مید
– عوضی … اگه میدونستم صبح اونجا بود نمیذاشتم سالم از اینجا بره …
– امیر … باهاش درگیر نشو … من دیگه واقعا فکر میکنم اون یه آدم روانیه

– فکر نکن … مطمئن باش … اگه جوابشو ندی فکر میکنه ازش ترسیدی …
آدمش میکنم …
با این حرف امیر نگران تر شدم .
حس میکردم سام انقدر دیوونه هست که هر کاری کنه .
اینهمه تو خبر ها مینویسن پسری از سر کینه هزار تا بلا سر یه نفر آورده …
میترسیدم به روزگار یکی از این دخترا دچار شم .
آدم روانی که کنترل نداره
بهترین راه دوری کردن ازشه …
امیر سکوت منو که دید گفت
– با بابات صحبت کردم .
– میدونم … الان باهاش حرف زدم
– پس بهت گفت …
– تا حدودی …
– حالا جوابت چیه ؟
انتظار انقدر صراحتو نداشتم از امیر … اما امیر آدمی بود که یه راست
میرفت سر اصل مطلب …
امیر سکوت منو که دید گفت
– با بابات صحبت کردم .
– میدونم … الان باهاش حرف زدم
– پس بهت گفت …
– تا حدودی …
– حالا جوابت چیه ؟
انتظار انقدر صراحتو نداشتم از امیر … اما امیر آدمی بود که یه راست
میرفت سر اصل مطلب …
اما مشکل اینجا بود که من چنین آدمی نبودم .
من تو کل زندگیم هیچوقت مثل امیر انقدر رو راست نبودم
برای همین نمیتونستم مثل خودش جواب بدم .
یعنی تو سرم هم جواب صریحی نبود .
حتی برای خودم !
برای خودمم مشخص نبود جوابم چیه که به امیر بگم
شاید واقعا حق با امیره !
من با خودم هم رو راست نیستم .
برای همین گفتم
– باید فکر کنم
مکثی کرد و گفت
– باید فکر کنی حرف دلتو بزنی یا نه ؟
میدونستم منظورش چیه .
چون وقتی منو میبوسه باهاش همراهی میکنم اینجوری میگه
با قاطعیت گفتم
– باید فکر کنم کار درست و منطقی چیه ! راستی … الناز چی شد ؟
منم با این جمله آخر بهش یاد آوری کردم چی ازش تو سرمه …
امیر سریع گفت
– صبح رفتم دنبالش … بغل بابای بچه اش نشسته بود …
– چی ؟
جمله امیر رو تو سرم مرر کردم !
بغل بابای بچه اش نشسته بود ؟
امیر با آرامش جواب داد
– باید ازش عکس میگرفتم که ببینی … انتظار نداشت تو اون حال ببینمش …
اما فکر نکنم دیگه بیاد سمتم
– واقعا اونو با یه نفر دیگه دیدی ؟ چطوری ؟
صدای در اتاق امیر اومد و امیر سریع گفت
– یه لحظه گوشی
بعد با یه خانم شروع به صحبت کرد
صدای در اتاق امیر اومد و امیر سریع گفت
– یه لحظه گوشی
بعد با یه خانم شروع به صحبت کرد
گوشامو تیز کردم ببینم چی میگه .
چیز هائی راجب وکیل و اینا شنیدم
اما درست نفهمیدم قضیه چیه
صدای بسته شدن در اومد و امیر گفت
– ترنم …
– بله ؟
– من باید برم …شب میام صحبت میکنیم…
– ام…
– فعلا …
هنوز کامل نگفته بودم فعلا که امیر قطع کرد.
تو شوک شب میام صحبت میکنیم بودم.
خوبه بهش جواب مثبت ندادم برای آشنائی …
فکر کنم وگرنه میگفت شب میام با هم …
محکم زدم به پیشونیم تا این فکرو از سرم بیرون کنم
ترنم ! ترنم ! تو این پسرو نمیشناسی … اما تنها چیزی که خوب راجبش
میدونی اینه که !
امیر خیلی خیلی کنترلش سخته …
اون حتی بیشتر از سام پر روئه …
اما رفتارش جوریه که این پر روئیش جور دیگه به چشم میاد …
با این افکار برگشتم سر کارم .
بهتر بود یه زودتر نهارمو درست میکردم و میرفتم سر کارم …
امیر ::::::::::::
بلاخره جلسه با وکیلم تموم شد .
قرار نبود این جلسه هم چهار نفره باشه !
اما باز سام لج کرد که باید همه باشیم .
و باز هم بحثی پیش نرفت.
از قیافه وکیلش مشخص بود مثل ما کلافه شده .
اما میدونستم سام با پول اونو راضی میکنه که با بازی هاش کنار بیاد .
امروز همه حساب های مالی سه سال اول شراکتو بررسی کردیم .
فردا هم بقیه سال هارو باید بررسی می کردیم .
سام حسابی گند زده بود به برنامه های من …
پامو رو پدال گاز فشار دادمو به سمت لویزان حرکت کردم
بعد این روز شلوغ … حالا نوبت دیدن خاندان ملک حسان بود …
این عمارت و آدم هاش تقریبا ته مونده مراکشی های تهران بودن …
باقی تجار مراکشی خیلی وقت بود جاهای دیگه سرمایه گذاری کرده بودن
اما مادرم بخاطر قبر خواهر مرحومم هیچوقت حاضر نبود از اینجا بره …
پدربزرگم هم که عاشق تنها دخترش بود …
پس موندو تجارتشو ادامه داد…
حتی با وجود کاری که پدرم کرد …
تو مرور خاطرات و افکارم بودم که خودمو جلو در امارت دیدم
دوتا بوق پشت سر هم زدمو احمد اومد جلو در .
براش سر تکون دادمو درو برام باز کرد
وارد شدمو کنارش ترمز کردم
احمد مرد محترمی بود . درسته دربون عمارت بود اما همه براش احترام
خاصی قائل بودیم .
سلامی کردم که با محبت گفت
– امیرخان … چه عجب از این طرف ها … یک سال بیشتره ندیدمتون …
– دیگه یکسال نشده … اما قبول دارم طولانی شده … کیا هستن خونه ؟
ته دلم امیدوار بودم کسی نباشه جز مامان …
حوصله بقیه رو نداشتم که احمد گفت
– ملک حسان که شنیدن شما دارین میان … زنگ زدنو همه رو دعوت کردن

فرمونو تو دستم فشار دادمو گفتم
– باید بی خبر می اومدم .
احمد آروم خندیدوگفت
– گیتی خانم خیلی خوشحالن …
با همین حرفش دلم گرم شدو سر تکون دادم
میخواستم برگردم از همینجا …
اما نمیخواستم مامانو ناراحت کنم
به اندازه کافی از نبود من اذیت میشد
اما منو پدر بزرگم با هم خوب کنار نمی اومدیم
از احمد خداحافظی کردمو وارد حیاط عمارت شدم .

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن