رمان ترنم

رمان ترنم پارت 2

خواستم رنگ سفید بپاشم رو بوم که در کارگاه باز شد و بابا اومد تو
کم پیش می اومد به من اینجا سر بزنه
اما ماهی یکبار حتما نی اومد پائین
خونه ما یه خونه قدیمی حیاط دار با یه زیرزمین بزرگ بود که نصف زیر
زمین کارگاه من بود
با لبخند به بابا نگاه کردم و گفتم
– سلام بابا. زود اومدین خونه؟
نگاهی به تابلوم انداخت و گفت
– آره … گفتم امروز یکم استراحت بدم … چی کشیدی؟
– هیچی … میخواستم پاکش کنم
بابا به پورتره ای که کشیده بودم خیره شد و گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– به من که حس خوبی میده . بذار باشه برای نمایشگاهت
– باشه اگه شما خوشتون میاد میذارم باشه
بابا لبخند زد و به مبل های قدیمی که تو کارگاه چیده بودم اشاره کرد و گفت
– بیا بشین ترنم … میخوام باهات صحبت کنم
چشمی گفتم و نشستیم.
بابا گفت
– از وقتی هنرستانت تموم شده خیلی گوشه گیر شدی
گوشه گیر نشده بودم . فقط دوست داشتم مزاحم نباشم . یک سال میشد
هنرستانم تموم شده بود و خونه موندن احساس بدی بهم میداد
حس میکردم مزاحمم
برای همین همش میومدم کارگاه .
آروم گفتم
– نه … اینجا کار دارم
بابا نگاهی به تابلو های دورمون انداخت و گفت
– تو اندازه ۵ سال کار کردی
لبخند زدم و چیزی نگفتم که بابا ادامه داد
– آقا رضا زنگ زد خبرتو گرفت
– خبر من؟
آقا رضا همکار بابا بود و زیاد رفت آمد داشتن . منم همیشه می اومدن میرفتم
بالا
چون بابا اینجوری دوست داشت
بابا گفت
– آره … برای پسرشون میخوان بیان خواستگاریت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
شوکه به بابا نگاه کردم و ساکت شدم که ادامه داد
– بلاخره هر دختری باید یه روزی ازدواج کنه . تو که خودت جایی نمیری و
معاشرتی نداری . رضا اینام که من سالهاست میشناسم و تائید شده هستن .
برای همین گفتم چه گزینه ای بهتر از اینا . البته نظر نهایی باتوئه . اما برای
فرداشب قرار گذاشتم که بیان

هاج و واج فقط به بابا نگاه کردم
الان نظر نهایی با منه
اما چه گزینه ای بهتر از اینا ؟
هزارتا فکر و حرف تو ذهنم چرخید
من فقط ۲۰ سالمه
۲۰ سال زود نیست برای ازدواج اونم تو این دوره ؟
هرچند دورادور میشنیدم که الهام به بابا میگه منو زودتر راهی خونه شوهر
کنن
اما سعی میکردم با دور کردن خودم از خونه و موندن تو کارگاه ، فضای
لازمو به بابا و الهام بدم که راحت باشن
هرچند برام سخت بود اما من از ده سالگی تنها بودم و عادت داشتم به تنهایی
ولی فکر نمیکردم به این زودی بابا بخواد موضوع ازدواج منو مطرح کنه …
با احترام گفتم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– اگه شما موافقین و گفتین بیان من حرفی ندارم. اما اصلا پسر ایشون رو
نمیشناسم که …
بابا نذاشت ادامه بدم و گفت
– من سام رو میشناسم پسر خوبیه . حالا اگه در نگاه اول خوشت اومد میتونین
آشنا شین
باز تا خواستم حرف بزنم خود بابا گفت
– البته هیچ اجباری نیستا . اما موقعیت خوبیه از نظر من .
– نمیدونم حالا …
با باز شدن در کارگاه و صحبت الهام دوباره حرفم موند
– بیاین شام … خوب خلوت کردین دوتایی ها …
همین حرف الهام برای بلند شدن بابا کافی بود …
بحثمون از نظر من تموم نشده بود. اما گویا از طرف بابا تموم بود ..
سام:::::::::::
بابا زنگ خونشون رو زد و منتظر ایستادیم
هرچی تو ذهنم گشته بودم نتونسته بودم چیزی از چهره این دختر یادم بیاد
در باز شد و وارد شدیم . پس خونه کیوان احمدیان اینجا بود … یه خونه باغ
بزرگ بود .
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
تیک گزینه اول رو تو ذهنم زدم . خونه پدری تائید شد . هرچند ترجیح میدادم
تو برج شمال تهران باشن . اما خونه باغ اونم تو این محله تهران خودش اندازه
یه برج می ارزید
از پله ها بالا رفتیم و جلو در پدرزن آینده اومد استقبالمون
بعد سلام و تقدیم گل و شیرینی وارد شدیم
دکور و فضای داخل خونه لوکس و حسابی شیک بود . خانم احمدیان هم کت
دامن شیکی پوشیده بود و کاملا به روز بود
امیدوارم دخترشون هم همینجوری شیک و لوکس باشه .
همه نشستیم . حوصله حرف و صحبت هارو نداشتم . میخواستم ببینم کیه این
دختری که قراره بگیرمش.
شب قبل تو صحبت های بابا شنیده بودم که احمدیان دوست داره دخترشو
زودتر بفرسته بره … نگاهی به احمدیان و زن جوونش انداختم
حقم داشت منم جای اون بودم دوست داشتم خلوت کنم …
خنده ام رو خوردم که احمدیان گفت
– ترنم جان … میشه چایی بیاری …

پس بالاخره داشتیم میرسیدیم به جاهای خوب
سرمو پائین انداختم و منتظر موندم که بلاخره صدای قدم هاش اومد
با نگاه اول ابروهام بالا پرید
چهره اش چقدر آشنا و کم سن بود …
هیچ شباهتی با احمدیان نداشت و این برد بزرگی براش بود
موهاش روشن بود و از رنگش کاملا پیدا بود که رنگ نشده .
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
سرش پائین بود و صورت جو گندمی و لب های خوش فرمش باعث شد
لبخندمو جمع کنم
چون میدونستم حواس همه به من هست
اما نیشم از درون باز بود
درسته یه جلیقه و دامن سنتی پوشیده بود که اندامش پیدا نبود
اما پیدا بود که هیکل خوبی هم داره .
از بابا راضی بودم .
به همه چائی تعارف کرد و رو به رو من ایستاد
چائی رو برداشتم و به صورتش دقیق نگاه کردم که باهام چشم تو چشم شد
برق از کله ام پرید
سبز؟ چشم هاش طبیعی سبز بود ؟
مرسی گفتم و ترنم از جلوم کنار رفت
تو ذهنم تیک های بعدی به سرعت داشت میخورد
امیدوارم با این قیافه از اون سلیطه های زبون دراز نباشه که غیر قابل تحملن

تو افکارم بودم که بابا گفت
– چطوره شما با هم یه صحبتی کنین … همش شد صحبت ما …
کلا من که حرف های بابا اینارو نشنیده بودم
به ترنم نگاه کردم که با خجالت چشمی گفت و بلند شد
احمدیان گفت
– برین تو کتابخونه اگه راحت تری بابا
منم بلند شدم و پشت سرش راه افتادم
جلوی در ایستاد و بفرمای آرومی گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– خانم ها مقدم ترن
اینو گفتم و یه لبخند جذاب تحویلش دادم
اما بدون هیچ لبخندی سر تکون داد و آروم وارد شد یه کتابخونه بزرگ بود که
وسط یه نیم ست قدیمی قرار داشت
ترنم نشست و منم سمت دیگه نشستم
نگاهش به پائین بود و این فرصت خوبی بود برام که بررسیش کنم
اما بلاخره سرشو بلند کرد و تو چشم هام نگاه کرد
با لبخند گفتم
– خب من در خدمتم اگه سوالی داری بانو
ابروهاش بالا پرید و آروم گفت
– خب من زیاد راجب شما نمیدونم …

با لبخند گفتم
– خب من در خدمتم اگه سوالی داری بانو
ابروهاش بالا پرید و آروم گفت
– خب من زیاد راجب شما نمیدونم …
یا بار دیگه تلاش کردم و یه لبخند دندون نما که همیشه کارمو راه مینداخت
بهش زدم
اما دوباره خیلی خنثی فقط نگاهم کرد و منتظر موند که گفتم
– چی از خودم بگم ؟
ترنم :::::::::::
خیلی جلو خودمو گرفتم به این لبخند های بی دلیل سام چشم نچرخونم !
دقیقا چرا اینجوری میخندید ؟!
شاید فکر میکرد دندوناش خیلی جذابه !
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
قبول داشتم ظاهر خوبی داشت
اما لبخندش خیلی عجیب و بی معنی بود برام
یا بهتر بود بگم ساختگی…
انتظار داشتم خودشو معرفی کنه
اما بازم گفت
– چی از خودم بگم ؟
نفس عمیق کشیدمو گفتم
– خب شما چند سالتونه چی خوندین … شغلتون چیه … چه هدف و معیار های
خاصی تو زندگیتون دارین ؟
با این سوال من بحث خوشبختانه شروع شد و کم کم سام شروع به
صحبتکمرد
سی سالش بود .
با باباش کار نمیکرد و با یه دوستش شریکی تو کار رستوران و کافه بودن
ترجیحش تو زندگی آرامش و تفریحه
زیاد خودشو غرق کار نمیکنه و به نظرش همین رفاه نسبی که داره کافیه
حرفاش زیاد هم بد نبود
منم از خودم گفتم که 20 سالمه . کارم حرفه ای نقاشیه و هر چند ماه نمایشگاه
فروش آثار دارم
کارگاهمم طبقه پائین همینجاست
نمیدونم واقعا خوشش اومد یا تظاهر بود اما خودشو علاقه مند نشون داد
جز اون لبخند هایی که حس میکردم خیلی عجیبن
بقیه رفتارش خیلی هم بد نبود
البته به نظر پر حرف می اومد چون 90 درصد اون داشت حرف میزد
سام راجب سفر پرسید و اینکه چقدر اهل سفر هستم و کجا ها رفتم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
مشغول صحبت بودیم که بابا اومد جلو در کتابخونه و گفت
– مثل اینکه خیلی حرف دارین
به ساعت نگاه کردم هنوز نیم ساعت نشده بود اومده بودیم تو اتاق
سام بلند شد و گفت
– اوه … اصلا حواسم به زمان نبود
منم بلند شدم و پشت سر بابا برگشتیم پذیرایی
نظرمونو رو نپرسیدن که جوابمون چیه !
فقط قرار شد از فردا هماهنگ کنیم برای آشنایی بیشتر بریم بیرون
مخالفتی نکردم
چون فعلا دلیلی برای مخالفت نداشتم
اما دو بار ه به سام نگاه کردم حس کردم نگاهش داره رو تنم میچرخه
از مرد هایی با این مدل نگاه خوشم نمی اومد …
اما فکر کردم شاید توهم زدم

بلاخره رفتن و با رفتن اونا الهام شروع به تعریف کرد ازشون
جوری تعریف میکرد انگار سام پسر الهام بود
خنده ام گرفته بود
اما به روی خودم نیاوردم و به بهونه خستگی رفتم اتاقم
سام قبل رفتن شماره منو گرفته بود
اما فکر نمیکردم بخواد فعلا زنگ بزنه و مسلما قرار اولمون رو هم با تلفن
خونه و بابا هماهنگ میکنه
اما وقتی اومدم اتاقم یه پیام رو گوشیم بود
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
بازش کردم و دیدیم تو تلگرام پیام دادع
– سلام بانوز زیبا … سام هستم .
اوه … چه پاچه خوار
شماره اش رو سیو کردم اما جواب ندادم و رو تخت دراز کشیدم
شروع کردم به چک عکس های پروفایلش
تماما عکسش تو مهمانی یا خارج از ایران بود
جز آخرین عکس پروفایلش که از سایه خودش و یه دختر عکس گرفته بود
آدم عجیبی بود
حس میکردم خیلی برای این آشنایی عجله داره شایدم زیادی راحته
هرچی بود از همه حرکاتش خوشم نمی اومد
اما فکر نمیکردم چند بار بیرون رفتن و آشنایی ضرری داشته باشه
میتونستم در نهایت بگم شناختمش و به این دلایل نه
با همین افکار خوابم برد
سام ::::::::::::
تو راه برگشت مامان و بابا حرفی نزدن
اما از قیافه ام فهمیده بودن که خوشم اومده
بلاخره هر کس جای من بود خوشش می اومد
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
البته هنوز اخلاقش دستم نبود
انقدر دختر دیدم که بدونم بعضیا چنان داغونه اخلاقشون که با زیبا ترین چهره
هم ترجیح میدی یه لحظه هم نزدیکشون نشی
بابا ماشین پارک کردو پیاده شدیم
اما قبل از اینکه برم تو گفت
– بیا اینجا سام … باهات صحبت مردونه دارم
چشمی گفتم و رفتم پیش بابا
صبر کرد مامان بره و بعد گفت
– سام … احمدیان آدم معتقدیه … آبروی منو نبری جلو اونا
– بابا یه جوری میگی انگار من …
نذاشت ادامه بدم و گفت
– از رو سابقه ات میگم پسر … کار دست دخترشون ندی
دیگه حسابی عصبانی شدمو گفتم
– پدر من … اون دختر که دیدیخودش این کاره بود ! وگرنه من از این کارا
نمیکنم ! اونم با یه دختری مثل ترنم
با تاسف سر تکون داد و گفت
– چی بگم واقعا … ازت انتظار نداشتم … از پسر خودم … انتظار نداشتم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن