رمان ترنم

رمان ترنم پارت 21

 

همین امشب باید تکلیفمون روشن میشد …
هم بحثمون … هم حالی که الان توش بودم …
بعد از بحثی که خونه ملک حسان داشتم دیگه خیلی وقت برام نمیموند.
باید زودتر ترنمو آماده میکردمو معرفیش میکردم به خانواده …
معرفی تو خاندان ما مساوی بود با عقد …
عقد هم بعدش عروسی بود …
بعد هم که …
خدای من باورم نمیشد داشتم می افتادم تو این پروسه …
اونم به این سرعت …
ترنم با تردید نگاهم کرد .
سرخی رو گونه هاش و کبودی نا محسوس لبش کار من بود …
لبشو ترکردو سرشو پائین انداختو گفت
– بابام راجبت تحقیق کرد
اعتراف میکنم انتظار این خبرو نداشتم .
هرچند میدونستم دیر یا زود این کارو میکنه پدر ترنم
اما انتظار نداشتم همین اول تحقیق کنه .
قبل از اینکه من چیزی بگم ترنم گفت
– بهم گفت زیاد مایل نیست تورو ببینم
– چرا؟
بلاخره سرشو بلند کرد.
یه لایه اشک رو چشم هاشو گرفته بود .
پس قضیه گریه اش هم این بوده .
باز ناخداگاه اخمام تو هم رفتو علارغم میل باطنیم با صدای عصبی گفتم
– چرا موافق نیست ؟ فکر نکنم من مشکلی داشته باشم .
چشم هاش با نگرانی تو چشم هام دودو زدو گفت
– گفت شما یه خاندان بزرگ هستین وفرهنگتون با ما فرق داره …
اخمام رفت تو هم که ترنم ادامه داد
– از … از نظر بابا خانواده های بزرگ دردسر های بزرگ دارن … برای
همین زیاد موافق نیست
نگاهمو از چشم هاش بر نداشتم
زیر لب و محکم پرسیدم
– خودت چی میگی ؟
سرشو سریع پائین انداخت که چونه اش رو گرفتمو سرشو بلند کردم
بازم با همون لحن محکم گفتم
– به من نگاه کن ترنم … تو چی میگی ؟
با تردید نگاهم کرد و تقریبا نالید

سرشو سریع پائین انداخت که چونه اش رو گرفتمو سرشو بلند کردم
بازم با همون لحن محکم گفتم
– به من نگاه کن ترنم … تو چی میگی ؟
با تردید نگاهم کردو تقریبا نالید
– من نمیخوام خلاف میل بابا کاری کنم
– الان این یعنی نه ؟
من این دخترو میخواستم …
حتی اگه میگفت نه بیخیال نمیشدم …
اما خواستن من دلیل مجبور کردنش نمیشد .
با اینکه از دلش خبر داشتم …
چشم های اشکی و آه های آرومی که زیر لمس من میگفت حس درونیشو لو
میداد…
اما با تمام اینا تا خودش رضایتشو نمیگفت …
من نمیخواستم مجبورش کنم .
تا همینجام که بهش فشار آوردم برای این بود که بهش نشوم بدم چی میخواد…
میخواستم بفهمه نمیتونه از من حسشو مخفی کنه …
اما باقی راه خیلی سخت بود …
مخصوصا با شرط پدربزرگم …
اگه ترنم با میل خودش پا تو این راه نمیذاشت ..
نه از پس پدر بزرگم بر می اومد…
نه از پس من …
نگاهم تو صورت ظریفش چرخید …
واقعا ترنم از پس خواسته های من بر می اومد؟
اگه آسیب میدید چی ؟
من هیچوقت دنبال دختر های ضعیف نبودم چون خودمو میشناختم و با نیاز هام
آشنا بودم.
اما ترنم با هیچ معیار من نمیخوند…
با هیچ قانون من هم سو نبود …
اما تب خواستنش هم برای من قابل انکار نبود …
سکوت بینمون بیش از حد طولانی شد .
یه جواب بود … آره … یا نه …
چونه اش رو ول کردمو بلند شدم
نفسمو کلافه بیرون دادمو گفتم
– هر وقت تونستی جواب قاطع بهم بدی خبرم کن …

نفسمو کلافه بیرون دادمو گفتم
– هر وقت تونستی جواب قاطع بهم بدی خبرم کن …
به سمت در رفتم و بدون مکث از خونه اش زدم بیرونم
حالا با این حال خرابم باید چکار میکردم ؟!
ترنم ::::::::::
صدای بسته شدن در تو سرم اکو شد
جواب قاطع …
پلک زدمو اشک هام راه افتاد
بدنم مثل یه معتاد درد میکرد …
یه معتاد به لمس امیر …
دلم میخواست برگرده و بدون توجه به این بحث ادامه بده …
اون بوسه های داغو …
اون لمس دوست داشتنی رو …
خدایا … دارم دیوونه میشم نه ؟!
اصلا نمیدونستم باید چکار کنم .
بدنم هنوز تو فاز لمس و بوسه های امیر بود .
لبمو مکیدمو انگار طعم لبهای امیر رو دوباره حس کردم.
اشک هام پاک کردمو به سمت اتاقم رفتم
کاش میشد بدون اینکه کسی بفهمه …
مخفی و دور از چشم همه …
با هم باشیم … بدون هیچ تعهدی …
بدن اینکه بخواد بابا بفهمه …
بدون اینکه حتی خدا بفهمه …
کز کردم رو تخت . میدونستم فکر احمقانه ایه …
اما واقعا … چرا باید همه چی رسمی و تو بوق و سرنا باشه …
ما که همو نمیشناسیم …
چرا انقدر زود رفت به بابا گفت …
اگه من خلاف نظر بابا الان بگم میخوام با هم اشنا شیم وبعدش ازش خوشم
نیاد…
بعد از چند وقت بفهمم همه این حس ها یه هوس زود گذر بوده چی ؟
اونوقت با چه روئی به بابا نگاه کنم ؟
چشم هامو بستمو فوری بوسه های امیر رو گردنم تو ذهنم نقش بست …
مطمئن بودم همینقدر که امیر تو بوسیدن وارده … تو رابطه هم وارده …
شک نداشتم که حسابی تجربه داشت …
اصلا همین تجربه اش و مهارتش بود که عقلمو از کار انداخته بود …
آره … عشق تو یه نگاه وجود نداره …
پس این حس من که نمیشه بهش گفت عشق….
اصلا همین تجربه اش و مهارتش بود که عقلمو از کار انداخته بود …
آره … عشق تو یه نگاه وجود نداره …
پس این حس من که نمیشه بهش گفت عشق….
هوسه … همش هوس و نیازه …
چیزی که امیر با لمس و مهارت بیدارش کرده…
گریه ام بیشتر شدو بالشتمو بغل کردم
لعنتی …
ترنم تا کی میخوای خودتو گول بزنی …
همش هوس نیست …
اگه هوس بود الان قلبت انقدر فشرده نبود …
اگه هوس بود انقدر نه گفتن بهش دردناک نبود …
سرمو تو بالشت فرو کردمو هق زدم .
خدایا تنهائی یه درده … عاشقی هزار درده …
دوباره با اشک هام خوابم برد .
با بی حالی بیدار شدم.
چشم هام اندازه یه گردو ورم کرده بود .
بی میل یکم صبحانه خوردمو کارامو شروع کردم .
نه از امیر خبری شد نه سام نه بابا …
انگار همه بیخیال من شده بودن …
خودمو تا شب با تابلو ها سرگرم کردم .
دلم میخواست مثل قبل بگم کاش همه واقعا بیخیال من بشن و من تو تنهائی اما
آرامش زندگی کنم .
اما نمیتونستم این دروغو گم
آخه قلبم هر لحظه از دوری امیر مچاله تر میشد …
آخه این پسر چی داشت که اینجور منو جذب کرده بود …
چشم های سیاه و نافذش تو ذهنم نشست …
امنیت و آرامشی که حضورش بهم میداد دوباره تو وجودم تکرار شد …
نفسمو خسته بیرون دادمو خیره شدم به تابلو
بهش فکر نکن ترنم … بهش فکر نکن …
امیر ::::::::::
روز مزخرفی بود …
از دیشب که ترنم جوابمو نداد تو آتیش بودم
دوش آب سرد هم کمکی بهم نکرده بود …

امیر ::::::::::
روز مزخرفی بود …
از دیشب که ترنم جوابمو نداد تو آتیش بودم
دوش آب سرد هم کمکی بهم نکرده بود …
کل روز با همه دعوام شد .
منشی … وکیلم … کافه چی هام … با همه دعوام شده بود .
خوشبختانه از سام خبری نبود…
هرچند شک نداشتم باز داره یه کاری میکنه که ازش خبری نسیت .
اما الناز چند بار صبح زنگ زد که رد تماس کردم
واقعا اعصاب حرف زدن با اونو نداشتم
ساعت هنوز 6 نشده بود که از دفترم زدم بیرون .
باید به ترنم فرصت میدادم فکراشو بکنه و جوابمو بده
باید آرمشمو حفظ میکردم
اما لعنتی از درون داشتم میسوختم
ماشینو بردم تو پارکینگ و سرمو تکیه دادم به صندلی
چشم هامو بستمو نفس عمیق کشیدم
بهتر بود میرفتم بالا لباس های استخرمو برمیداشتم و میرفتم استخر
شنا و خستگی جسمی بهترین درمان برای من بود .
کل دیشب با فکر به ترنم و بدنش بیخوابی کشیدم
امشب دیگه نمیخواستم اینجور مزخرف بگذره
این دختر بلاخره باید سر عقل بیاد
دکمه آسانسور رو بیتحمل زدم .
بلاخره اومد و در باز شد
سوار که شدم در پارکینگ باز شدو ترنم وارد شد
هر دو لحظه ای به هم خیره شدیم …

ترنم :::::::::::
انقدر دوئیده بودم که دیگه نا نداشتم به چیزی فکر کنم
اولین بار بود انقدر دوئیده بودم … برگشتم خونه و وارد پارکینگ شدم .
اما با ورودم با امیر چشم تو چشم شدمو تمام این تلاشم انگار با همون نگاه اول
دود شد …
تو سکوت به هم نگاه کردیم و در آسانسور خواست بسته شه که امیر دکمه رو
زد تا برای من باز بمونه
با تردید به سمتش رفتمو آروم سلام کردم .
کنارش ایستادم که دکمه آسانسور رو زد
در که بسته شد امیر زیر لب گفت
– سلام
انگار همین یه کلمه تا زیر پوستم نفوذ کرد و بدن داغ و عرق کرده ام رو داغ
تر کرد .
هر دو به جلو خیره بودیم … اما انگار هر لحظه فضا کوچیکتر و محیط داغتر
میشد …

انگار هر لحظه فضا کوچیکتر و محیط داغتر میشد …
امیر برگشت سمتم و خیره شد بهم
نگاهشو حس میکردم اما جرئت نداشتم برگردم سمتش
صاف ایستاده بودم و خیره به در
دکمه آسانسور طبقه 3 رو که نشون داد با تردید برگشتم سمتشو نگاهمون قفل
شد
نگاهش مثل یه شکارچی به شکارش بود
از چشم ها خیره شد به لب هام که لب زدم
– امیر …
اما باقی جمله ام تو گلوم خفه شد …
تو یه لحظه اومد سمتم …
پشتمو کوبوند به دیوار آسانسور
یه دستش کمرمو گرفتو دست دیگه اش سرمو …
بدون هیچ ملایمتی خودشو بهم فشردو لبمو بوسید…
اما یه بوسه گرسنه …
فشار دندوناشو رو لب پائینم حس کردم که با صدای بوق کوتاه طبقه چهار
آسانسور ایستادو درش باز شد
درست با همون سرعتی که منو تو این موقعیت قرار داد ازم دور شدو به سمت
واحدش رفت
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده …
انگار نه انگار ثانیه ای قبل کل وجودم داغ شدو تو بغلش سوخت …
شوکه به رفتنش نگاه کردم که در واحدشو باز کرد
وارد شدو درو محکم کوبید
من همچنان تو آسانسور ایستاده بودم …
شوکه … تبدار … سست …
امیر ::::::::
صدای در پشت سرم تو ذهنم اکو شد
لعنتی داشتم چکار میکردم
تو آسانسور ؟
نکنه میخواستی همونجا لختش کنی ؟
با اون حالی که من داشتم ازم بعید نبود …
کتمو بیون آوردمو پرت کردم رو مبل
همین الانم میتونم برگردمو باقی کارمو ادامه بدم .
کی انقدر دیوونه شدم که به اینجا رسیدم …
صدای در واحد ترنم تازه اومد .
خواستم برم سمت اتاقم و لباس استخرمو بگیرم اما نمیدونم چرا در واحدمو باز
کردمو به سمت واحد ترنم رفتم
صدای در واحد ترنم تازه اومد .
خواستم برم سمت اتاقم و لباس استخرمو بگیرم اما نمیدونم چرا در واحدمو باز
کردمو به سمت واحد ترنم رفتم
با عصبانیتی که نمیدونستم از چیه در زدم
ترنم درو باز کردو با همون قیافه شوکه نگاهم کرد
دوباره لب زد امیر …
لعنتی شنیدن اسمم از لبش داغون ترم میکرد …
اسمم جوری میگفت انگار داره صدام میکنه منو ببوس …
انگار داره میگه فاصله بینمون رو پر کن …
قبل از اینکه هر کدوممون بخوایم پشیمون بشیم بدون دعوت وارد شدم
هوا از ریه هاش خالی شدو عقب رفت درو پشت سرم بستمو گفتم
– ترنم
ایستادو فاصله بینمون رو پر کردم
با چشم های خمار نگاهم کرد که گفتم
– نمیتونم بی خیالت شم …
لبش تر کردو با صدای ضعیفی گفت
– پس … نشو …
مثل جرقه یه انفجار همین جمله اشکارمو ساخت
دستم قاب صورتش شدو با دست دیگه کشیدمش تو بغلم
لب هاشو دوباره شکار کردم
خدایا داریم از این لب ها خواستی تر ؟
از این عطرتنش دیوونه کننده تر ؟
تو عمرم این حالو تجربه نکرده بودم
چرخیدمو بین دیوارو تنم قفلش کردم .
بدنش انگار شعله آتیش بود .
بی تحمل میبوسیدمش…
اونم بلاخره همراهیم کرد
مثل من داغو گرسنه
دستش تو موهام فرو رفتو چنگ زد به موهام
سرمو به سمت خودش کشیدو یهو لبمو گاز گرفت
از حرکتش غافل گیر شدم …اما آتیشم هم شدید تر شد …
دستام بدون فرمان من افتاد به جون لباس هاش …

از حرکتش غافل گیر شدم …
اما آتیشم هم شدید تر شد …
دستام بدون دستور من افتاد به جون لباس هاش …
… سا نسو ر …
میدونستم حالمو حس میکنه …
برای لحظه ای ازش جدا شدمو پیشونیمو به پیشونیش تکیه دادم . هر دو نفس
گرفتیم
خیره به لب سرخ شده اش گفتم
– بریم اتاق خوابت ؟
مکث کرد … این مکث لعنتی …
من اهل اصرار نبودم …
اما نمیتونستم الان هم ازش جدا شم.
منم آدم بودم با کلی حس و غریزه … غریزه ای که حالا مثل یه گرگ گرسنه
بیدار بود …
برای راضی کردنش گفتم
– مطمئن باش کاری نمیکنم پشیمون شی …
لبشو تر کرد که لبمو مماس لبش کردم اما تکون نخوردم
یه نفس بینمون فاصله بود .
نگاهم منتظر بین چشم ها و لبش چرخید که آروم سر تکون داد
با همین موافقت لب هاشو دوباره بوسیدمو از دیوار جداش کردم
به سمت اتاق خوابش رفتم …
ترنم :::::::
من دارم چکار میکنم ؟
نمیدونم !
این چه آتیشیه تو وجودمه ؟
نمیدونم !
این چه آشوبیه لمس دست امیر تو وجودم ایجاد میکنه ؟
نمیدونم !
من هیچی نمیدونم و نمیفهمم … فقط میخواستم این لحظه و این حس ادامه پیدا
کنه و تموم نشه …
اصلا انگار مغزم کار نمیکرد …
امیر منو گذاشت رو تختو خودش خیمه زد روم
بوی عطر مردونه اش یه جور عجیبی همه چی رو تشدید میکرد
لب هام دیگه سر شده بود و بدنم کوره آتیش …
… سان سو ر …
از لب هام به سمت گردنم رفت

میترسیدم بدنم کبود شه اما نمیتونستم بگم آروم تر
چون خودمم آروم نبودم …
نفس های هر هردومون صدادار شده بود و آه هایی میشنیدم که باورم نمیشد
مال خودمه …
دستشپائین رفت که دستشو گرفتمو گفتم
– امیر …
نفسشو کلافه تو گردنم خالی کرد
فکر کردم الان ادامه میده …
اما دستش ازم جدا شد
تو گوشم گفت
– میدونی مثل مردن میمونه تموم کردن این وسط کار ؟
لبمو مکیدمو چیزی نگفتم
دوباره با همون نفس داغ تو گوشم گفت
– اما ارزششو داره …
باورم نمیشد تو این وضعیتم
خودمم از اینکه بوسه ها و لمس امیر تموم شده بود حالم گرفته شده بود و
هنوزاون بالا بودم .
اما میترسیدم ادامه اش کار دستم بده …
امیر دستشو رو شکمم کشید
سریع دستشو گرفتم که گفت
– آروم … کاری ندارم … یکم نوازشه فقط
امیر ::::::::::
سخت ترین کار دنیا بود …
اما مجبور بودم …
من نمیخواستم ترنمو با اینهمه تردید و دو دلی فراری بدم
همینکه تا اینجا هم با میل و رغبت خودش راه اومده بود برام عالی بود
میدونستم اونم مثل من وسط راهه
برای همین تصمیم گرفتم اوجو حس کنه .
اما فکر نمیکردم انقدر براش سنگین باشه
به صورتش که خمار وپر از آرامش بود نگاه کردم
نفس های عمیق و آرومی میکشید
از لذتش منم لذت بردمو آروم کنارش دراز کشیدم
تو بغلم نگهش داشتمو عطرموهاشو نفس عمیق کشیدم
باورم نمیشد انقدر لذت بخش باشه … دیدن لذت ترنم …
چشم هامو بستمو تو عطر تنش غرق شدم

چشم هام کم کم گرم شدو نفهمیدم کی خوابم برد …
ترنم ::::::::
با حس فشار مثانه ام بیدار شدم .
پتو از رو خودم کنار دادمو نشستم رو تخت .
با دیدن پیراهن بازم مثل فیلم صحنه های دیشب از تو ذهنم گذشت
به تختم نگاه کردم !
من واقعا با امیر تا اونجا پیش رفتم ؟
حس تهوع و استرس تو دلم نشست .
چرا اینجوری کنار امیر دیوونه میشم ؟
عقلمو از دست دادم !
چشم هام داغ شد .
بلند شدمو شروع به بستن دکمه هام کردم که اشک هام راه افتاد
ببین … ازت استفاده کردو رفت …
همینو میخواستی ؟
خودتو کوچیک کنی ؟
حقیر کنی ؟
تبدیل به یه دختر بی ارزش بشی؟
اگه دیشب امیر بیشتر از این حد میرفتو کار از کار میگذشت چی ؟
با کلافگی و بلند گفتم
– اونوقت میخواستی چه خاکی تو سرت کنی ؟
تو آینه و تاریکی به خودم خیره شدمو اشک هامو پاک کردم و رو به خودم
گفتم

– همین حالا میخوای چکار کنی ؟
برگشتم سمت در که با دیدن امیر تو قاب در از ترس شوکه عقب پریدم
دستمو رو قلبم گذاشتم که نزدیک بود از ترس وایسه و به امیر خیره شدم
تو تاریکی هنوز هم برق چشم هاش پیدا بود
اومد سمتمو زیر لب پرسید
– چی رو چکار کنی ؟
نفس گرفتمو گفتم
– فکر کردم رفتی ؟
گوشه لبش آروم بالا رفتو در حالی که فاصلمون رو صفر میکرد گفت
– دوست داری برم ؟
نفس گرفتمو گفتم
– فکر کردم رفتی ؟

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. از چی می ترسی که سانسور میکنی کلا کاری میکنی مزه رمان از بین بره خب میتونی اون بخش هارو نام گذاری کنی بخش سانسور شده یک و …
    بعد شماره گذاری کنی بگی که من از این ساعت تا این ساعت این بخش هارو می ذارم بعد حذفشون میکنم که بعدم واست مشکل نشه
    فقط اذیت نکن پاسخ گو هم باش 😡
    آرمین خوبی باش افرین😁

  2. ادمین یک اینکه به پیشنهادم فکر کردیییی؟؟؟؟؟🤔🤔🤔

    دو اینکه where is the next part 😎😎😎

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن