رمان ترنم

رمان ترنم پارت 22

 

دوست داری برم ؟
دوباره این مغز لعنتی کار نمیکرد . چرا وقتی لازمش داشتم غیر فعال بود
امیر رو به روم استادو گفت
– رفته بودم سرویس …
نمیدونم توهم بود یا واقعیت . اما انگار گرمای بدنشو از این فاصله هم حس
میکردم. آروم سر تکون دادمو گفتم
– منم باید برم …
قبل از اینکه امیر حرکتی بزنه از کنارش رد شدمو به سمت سرویس رفتم
خودمو تقریبا پرت کردم داخلو درو بستم و قفل کردم
تو آینه به خودم نگاه کردم
تازه تو نور دیدم که لبم افتضاح بود !
یقه لباسمو پائین کشیدمو جای کبودی های رو تنمو نگاه کردم .
خدایا با من چکار کرده اگه فردا بابا بیاد چی ؟
هیچ دروغی کبودی این حد لبمو گردن و کتف و سینه ام رو نمیچوشونه .
امیر از پشت در سرویس گفت
– من گرسنمه … تو هم اگه پایه ای شام سفارش بدم .
– شام ؟ مگه ساعت چنده ؟
– تازه ده شبه …
ده شب ؟ واقعا ؟ من فکر میکردم نیمه شبه … امیر دوباره زد به در و گفت
– زنده ای ترنم ؟
– ام … آره … الان میام بیرون سفارش بدیم .
سریع آبو باز کردمو صورتمو شستم شاید مغزم بهتر کار کنه .
کارامو کردمو از سرویس خارج شدم . امیر و کاناپه لم داده بود و تو گوشیشو
چک میکرد
لباس بیرونش تنش بود اما دکمه های یقه اش رو باز کرده بودو آستیناشم تا زده
بود
با دیدنم گفت
– بیا ببینم چی میخوای
رفتم سمتش تا تو گوشیشو نگاه کنم که دستمو گرفتو منو کشید تو بغلش
خواستم بلند شم که با لحن خیلی جدی گفت
– محض رضای خدا ترنم انقدر سرد و گرم نشو …
خواستم بلند شم که با لحن خیلی جدی گفت
– محض رضای خدا ترنم انقدر سرد و گرم نشو …
سوالی برگشتم سمتش که با خستگی سر تکون دادو گفت
– خوب بگو چی میخوری ؟
– من سرد و گرم میشم ؟
بدون توجه به حرف من گوشیو داد دست منو هر دو دستش دور کمرم قفل شد
.
سرشو جلو آوردو زیر گوشمو بوسید
تو گوشم گفت
– آره … حالا زودتر انتخاب کن تا من دوباره گرمت کنم …
داغی نفس و بوسه اش لرز انداخت به پوستم . سرمو عقب کشیدم و گفتم
– امیر … اینجوری که نمیشه …
لاله گوشمو مکید و لعنتی چشم هام بی اختیار بسته شد
خدایای این چیه آفریدی …
چرا انقدر ضعیفم …
لبمو گاز گرفتم تا حداقل آه نکشم که امیر زبونشو رو گردنم کشید .
کل تنم آتیش گرفت …
انگار دوباره داشتم خواب میشدم …
مثل برق گرفته ها با یه حرکت انتحاری از بغل امیر پریدم بیرون .
درحدی که نزدیک بود بیفتم رو زمین
اینبار این امیر بود که شوکه به من نگاه کردو گفت
– چی شده ؟
خودمو جمع و جور کردمو رو یه کاناپه دیگه نشستم
– بذار تمرکز کنم انتخاب کنم …
گوشه لبش با همون لبخند مغرورانه همیشگیش بالا رفتو گفت
– تو بغل من نمیتونی ؟
اخم مصنوعی بهش کردم. به موبایلش تو دستم خیره شدم و بدون توجه به
حرفش گفتم
– این چرا صفحه اش رفت ؟
بلند شدو اومد سمتم . رو دسته مبل من نشستو گوشیو ازم گرفت .
قفلشو زدو باز عطر مردونه اش تو ریه هام پیچید .
گوشیو داد دستمو گفت
– یه غذا میخوای انتخاب کنیا … زود باش … باید صحبت کنیم …
صحبت ؟ صحبت خوب بود ! بی خطر به نظر میرسید …
امیر پائین موهامو دور انگشتش پیچید و زیر لب گفت
– تو هم تمرکز منو بهم میزنی …
گوشیو داد دستمو گفت
– یه غذا میخوای انتخاب کنیا … زود باش … باید صحبت کنیم …
صحبت ؟ صحبت خوب بود ! بی خطر به نظر میرسید …
امیر پائین موهامو دور انگشتش پیچید و زیر لب گفت
– تو هم تمرکز منو بهم میزنی …
آروم سرمو بلند کردمو نگاهمون گره خورد …
خدایا… این حس تو وجودم وقتی چشم هاشو میبینم چیه؟
عشقه یا هوس ؟
لبخند مهربونی بهم زد و با چشم هاش به گوشیش اشاره کرد
دلم نمیخواست از نگاهش چشم بردارم .
اما به اجبار اینکارو کردم .
ما واقعا باید با هم صحبت میکردیم .
نمیخواستم با هوس زندگیمو خراب کنم …
امیر :::::::::
بلاخره ترنم غذاشو انتخاب کردو سفارش دادم .
از روی مبل بلند شدو رفت سمت آشپزخونه .
میدونستم میخواد از من فاصله بگیره …
اما نمیخواستم بذارم باز هم فرار کنه …
امشب بهترین فرصت بود همه چی رو مشخص می کردم …
ترنم تو بغلم بعد اون رابطه نصف و نیمه انقدر آروم خوابید که حاضر بودم
هر کاری کنم تا هر شب اینجوری تو بغلم بخوابه .
خودمم با اینکه کوتاه خوابیدم اما واقعا با آرامش بود .
اول هدفم این بود برم و بهش فرصت بدم باز فکر کنه
اما از اونجایی که وقتی پیش ترنم نیستم گویا فقط فکر های ضد من میکنه دیدم
بهتره بمونمو برای رسیدن به خواسته ام تلاش کنم
بلند شدمو پشت سرش رفتم تو آشپزخونه .
من هیچوقت کسی نبودم که دنبال طرف مقابل راه بیفتمو هی تلاش کنم .
همیشه دیگران بودن که برای جلب توجه منو نزدیکی بهم خودشونو بهم وصل
میکردن
اما اینبار همه چی برعکس شده بود
ترنم چایی سازو پر از آب کردو گذاشت رو صفحه اش
پشتش قرار گرفتمو کمرشو گرفتم
خواست رد شه که چرخوندمش به سمت خودمو گفتم
– میدونم داری فرار میکنی
سعی کرد تو چشم هام نگاه نکنه و گفت
– فرار برای چی … میخوام شکلات بیارم با چایی بخوریم
کمرشو بلند کردمو نشوندمش رو کابینت و گفتم
– کو تا چایی آماده شه …
سعی کرد تو چشم هام نگاه نکنه و گفت
– فرار برای چی … میخوام شکلات بیارم با چائی بخوریم
کمرشو بلند کردمو نشوندمش رو کابینت و گفتم
– کو تا چائی آماده شه …
هول خورد از این حرکتمو هین آرومی گفت .
اما زود به خودش اومدو گفت
– خب پس بیا صحبت کنیم …
سری تکون دادمو بدون اینکه تکون بخورم گفتم
– آره … بگو مشکلت چیه !
– بهتر نیست بریم تو پذیرایی بشینیم و صحبت کنیم
– اینجا مگه مشکلی داری ؟
– تو سر پا ایستادی …
زانو پاشو گرفتمو دوتا پاشو از هم فاصله دادم
بین پاهاش ایستادمو دستمو گفتم
– من اینجوری جام خیلی راحته … مگه اینکه تو سختت باشه …
دستشو گذاشت رو سینه ام و شاکی گفت
– امیر … خواهش میکنم …
هولم داد عقبو از رو اوپن پرید پائین …
به سمت مبل تک نفره رفت و روش نشست.
زانوهاشو تو بغلش گرفت
مثل کسی که میخواد خودشو از محیط و همه چی حفظ کنه گوله شده بود
با ابروهای بالا پریده گفتم
– خواهش میکنی چی ؟
خسته و کلافه نگاهم کردو گفت
– خواهش میکنم انقدر منو بهم نریز … بزار منطقی صحبت کنیم …
– من تو رو بهم میریزم ؟ چه کاری کردم که نتونی منطقی صحبت کنی ؟
کلافه دست هاشو تو هوا تکون دادو گفت
– همه کار … همه … تو … تو انقدر … انقدر ذهنمو بهم میریزی که نمیتونم
تمرکز کنم
به سمتش رفتمو گفتم
– درست حرف بزن ببینم چی میگی ترنم
نفس خسته و عمیقی بیرون دادو گفت
– امیر … من نمیخوام بخاطر هوس با کسی باشم …
نفس خسته و عمیقی بیرون دادو گفت
– امیر … من نمیخوام بخاطر هوس با کسی باشم …
رو به روش ایستادمو دقیق نگاهش کردم .
– هوس ؟ میخوای بگی به نظرت ارتباط بین ما بخاطر هوسه ؟
چند لحظه نگاهم کرد … اما نگاهشو ازم گرفتو خیره شد به زمین
نباید عصبانی میشدم … اما هر بار که ترنم منو احساسمو زیر سوال میبرد
ناخداگاه از کوره در میرفتم
با عصبانیت دوباره پرسیدم
– آره ؟ از نظرت من از روی هوس با تو ام ؟
ترنم :::::::::
تنم گر گرفته بود .
نگاه امیر خیلی شاکی و آزرده بود …
انگار بهش توهین کرده بودم !
اما من واقعیتی که تو سرم بودو گفتم
چقدر راحت میتونست بهم حس عذاب وجدان و پشیمونی بده .
انگار بدترین کار دنیا رو کرده باشم.
خودمو جمع و جور کردمو دوباره تو چشم هاش خیره شدم و گفتم
– اگه از رو هوس نیست … خودت بگو از رو چیه …
چشم هاش ریز شدو نفسشو مثل یه گرگ عصبانی بیرون داد
خم شد و دستاشو رو دسته های مبلی که نشسته بودم گذاشت
سرمو عقب کشیدم تا بینمون فضا ایجاد کنم
نزدیک صورتم گفت
– نمیدونم چیه … اما هرچی هست هوس نیست … میدونی چرا ؟
سرمو عقب تر بردم اما اونم باهام اومد
نفسش داغ و عصبانی میخورد به صورتم
با ترسی که ناخداگاه تو دلم افتاده بود سرمو تکون دادمو لب زدم نه که مماس
صورتم گفت
– چون من بخاطر هوس نمیرم با مادر و پدر بزرگم راجبت صحبت کنم …
شوکه نگاهش کردم … چکار کرده بود ؟!
راجب من با خانواده اش صحبت کرده بود ؟
جدا ؟ یا اینم یه دروغ و فیلم بود .
آروم لب زدم
– چه صحبتی کردی؟
نگاهش بین چشم ها و لبم حرکت کرد .
خیره به لب هام گفت
نگاهش بین چشم ها و لبم حرکت کرد .
خیره به لب هام گفت
– به نظرت راجب تو چه صحبتی دارم ؟
سرم دیگه عقب تر نمیرفت و رسیده بودم به پشتی مبل …
امیر نفسشوداغ تو صورتم خالی کرد
چشم هامو بستمو گفتم الانه که لب هامو ببوسه
اما یهو همه جا سرد شد
چشم هامو که باز کردم امیر رو مبل جلوئی نشسته بود و پاهاشو رو هم
انداخته بود
دقیق خیره به من بود .
حس میکردم حسابی ضایع شدم.
نباید مثل احمق ها چشم هامو میبستم …
اما دست خودم نبود …
امیر سوالی سر تکون دادو گفت
– من بخاطر یه هوس نمیرم به پدربزرگم بگم قصد ازدواج دارم …
پوزخندی زدو ادامه داد
– این شهر پر از دختر های هوس انگیزه ترنم … شک نکن که هوس نیاز به
ازدواج نداره …
جمله اش هم یه جوری دلگرمی میداد هم یه جوری تحقیر کننده بود برای همین
گفتم
– این قضیه کاملا بحثش از من جداست
متوجه منظورم شد اما گفت
– پس میفهمی که بحث ما جداست … من ازت یه جواب میخوام … آره یا نه …
اگه بگی نه …
لبمو مکیدمو سعی کردم آروم نفس بکشمو به باقی حرف امیر تمرکز کنم .
نه اینکه اگه بگم نه چه اتفاقاتی پیش میاد
امیر با آرامش ادامه جمله اش گفت
– میرم و هیچ تلاشی برای تغییر نظرت نمیکنم … هیچ تلاشی… اما …
مثل یه تهدید بود …
نه … دقیقا تهدید بود … اگه بگی نه منو از دست میدی.
دقیقا جمله اش این بودو هدفش همین بود …
امیرمکث کردو انگار دنیا مکث کرد . بلاخره گفت
– اگه بگی آره … هر وقت بخوای میام خواستگاریت …
صدای نفسی که ازریه هام با شتاب خارج شد قابل کنترل نبود…
یعنی انقدر جدیه که هر وقت من بگم بیاد خواستگاری؟
با همین شناختی که از هم داریم ؟
ما عملا شناختی از هم نداشتیم .
با این فکرم کاری که تو اتاق باهام کرد تو ذهنم مرور شد…
تو ازش شناختی نداری و اجازه دادی تمام بدنتو لمس کنه …
لعنت به تو ترنم که حتی تکلیفت با خودتم مشخص نیست
امیر منتظر نگاهم کرد
این چه مدل خواستگاری کردن بود ؟!
ابیشتر شبیه تهدید و معامله بود تا درخواست و پیشنهاد ازدواج
نفسمو کلافه بیرون دادمو گفتم
– درواقع الان … تو بهم پیشنهاد ازدواج دادی … درسته ؟
هیچ تغئیری تو صورتش ایجاد نشدو گفت
– درواقع این بار چندمه که من دارم بهت پیشنهاد میدم …
تقریبا چشم چرخوندم چون واقعا از نظر من خیلی حق به جانب بود
نمیدونم چرا انگار هوا بهم نمیرسیدو هر بار میخواستم حرف بزنم باید نفس
عمیق میکشیدم.
دوباره نفس گرفتمو گفتم
– حس نمی کنی مدل پیشنهادات یکم … یکم ….
واقعا نمیدونستم صفت مناسب چیه ! یکم خشنه ؟ یکم سنگینه ؟ یکم تهدید کننده
است ؟ یکم زیادی رئیس گونه است ؟ بلاخره گفتم
– یکم غیر عادیه ؟
شونه ای بالا انداختو گفت
– هر کس یه مدلیه … تو هدف که تغئیری ایجاد نمیکنه … در ثانی … من …
خودمم خیلی عادی نیستم …
ابروهام بالا پریدو گفتم
– عادی نیستی ؟
خیلی حق به جانب سری تکون دادو گفت
– تو منو میبینی … من همینم که میبینی … نه بخاطر دل کسی دروغ میگم ! نه
برای رسیدن به هدفم فیلم بازی میکنمو دروغ میگم … نه ترسی دارم که
خواسته ام رو مطرح کنم … برعکس آدم های این روز ها … حتی برعکس
خود تو …
تو سکوت نگاهش کردم ! من دروغ میگفتم ؟
آره … نه تنها به خودم بلکه به بقیه هم همیشه احساس و خواسته ام رو دروغ
میگفتم …
همیشه میترسیدم بخاطر خواسته ام ترد شم… شاید تا حدودی حق با امیر بود

با صدای امیر به خودم اومدم که بی تاب گفت
– حالا میخوام برای یه بارم شده بهم یه جواب قاطع بدی … دیگه این موشو
گربه بازی از مرز تحمل من داره میگذره …
بازم این حرفش یه جورائی طعنه آمیز بودو حس خوبی بهم نداد
تو دلم جواب بله بود . اما حس میکردم نباید بگم بله …
بخاطر همه اون دلایلی که از نظر امیر مسلما مسخره بود اما من باهاشون
بزرگ شده بودم و قانون زندگی من بودن
دوباره نفس گرفتمو چشم هامو بستم . بلند گفتم
تو دلم جواب بله بود . اما حس میکردم نباید بگم بله …
بخاطر همه اون دلایلی که از نظر امیر مسلما مسخره بود اما من باهاشون
بزرگ شده بودم و قانون زندگی من بودن
دوباره نفس گرفتمو چشم هامو بستم . بلند گفتم
– بله !
انگار صدای من نبود … شوکه چشم هامو باز کردم …
من چی گفتم ! جواب درست نه بود ! نه !
به امیر نگاه کردم که لبخند پیروزمندانه ای رو لبش بود.
بلند شدو ایستاد . نگاهمون جدا نشد .
اومد سمتمو گفت
– خب کجا بودیم !
قبل از اینکه بپرسم منظورش چیه دوباره دستش دو طرف مبلی که نشسته بودم
قرار گرفت
بدون اینکه به من فرصت نفس کشیدن بده خم شدو اینبار لبمو بوسید
تو شوک جوابم بودم ! من الان بله گفتم …
تو شوک حرکت امیر بودم …
اما این بوسه خیلی سریع این شوک هارو کنار زدو کل وجودمو داغ کرد
دستام تازه نشست رو گردن امیر که صدای زنگ آیفون بلند شد
هر دو لحظه ای مکث کردیمو امیر کسی بود که خودشو عقب کشید
چشمکی بهم زدو به سمت در رفت
با جدا شدنمون انگار دوباره مغزم شروع به کار کرد.
من باید خودمو از تراس پرت میکردم پائین …
یا حداقل سرمو میکوبیدم به دیوار …
چرا انقدر راحت رام لمس امیر میشدم …
وقتی امیر در آیفون رو باز نکرد برگشتم سمتش و با دیدن سام تو مانیتور
آیفون جا خوردم
امیر ::::::::::
بلاخره برای یک بار هم که شده ترنم جوابی داد که میخواستم .
هرچند قیافه اش نشون میداد باورش نمیشه چه جوابی داده
اما گفت بله …
چیزی که منم انتظارشو نداشتم .
اما دیگه کاسه صبرم داشت لبریز میشد …
سخت بود کنارش باشی و بهش دست نزنی …
سخت بود تو آتیش بسوزیو بخوای خودتو کنترل کنی
سخت بود کنارش باشی و بهش دست نزنی …
سخت بود تو آتیش بسوزیو بخوای خودتو کنترل کنی
میدونستم دارم سریع تصمیم میگیرم …
بخاطر همین تب و تابی که توش بودم .
اما از تصمیمم کاملا مطمئن بودم .
تو عمرم انقدر دختر دیده بودم که بفهمم ترنم برای من فرق داره !
دیگه میتونستم احساسمو از هوس زودگذر تشخیص بدم .
لبشو بدون مکث بوسیدم و خواستم بلندش کنم که صدای آیفون بلند شد
هیچوقت پیک غذا انقدر زود نمیرسید
اما الان که وسط این بوسه بودیم باید مزاحم میشد
به ناچار از ترنم جدا شدمو با دیدن خماری چشم هاش ناخداگاه چشمکی بهش
زدم
نگاه ترنم منو داغتر میکرد …
همیشه وقتی انقدر معصومانه و خمار نگاهم میکرد فقط آتیشمو تند تر میکرد .
به سمت آیفون رفتمو با دیدن سام تو مانیتور ایستادم
این عوضی الان چرا پیداش شده بود
ساعت نزدیک 11 شب بود …
نمیخواستم جوابشو بدم اما پیک که میرسید و زنگ ترنم رو میزد مسلما این
عوضی هم می اومد بالا …
صدای ترنم رو از پشت سرم شنیدم که با نگرانی گفت
– سام ؟
سری تکون دادمو گفتم
– من میرم پائین ببینم چکار داره … پیک شام رسید غذارو ازش بگیر
– نرو امیر …
اینو گفتو بازوموگرفت
برگشتم سمتشو گفتم
– نگران نباش … ما قد سن تو همدیگه رو میشناسیم …
منتظر نموندم چیزی بگه و به سمت در رفتم
کفشمو پوشیدمو از خونه زدم بیرون .
میدونستم اومده ترنمو اذیت کنه …
میدونستم الان نمیتونم بگم بهش چی بین منو ترنم میگذره …
اما نمیتونستم مثل موش تو خونه بشینمو بذارم مزاحمت ایجاد کنه
نمیتونستم مثل موش تو خونه بشینمو بذارم مزاحمت ایجاد کنه
دکمه آسانسورو زدمو رفتم پائین …
فقط دعا میکردم شام الان نرسه که سام با پیک بیاد داخل …
به سمت در رفتمو همین لحظه صدای موتور پیک هم اومد .
درو سریع باز کردم و سام برگشت سمت در
با دیدنم ابروهاش بالا پرید که گفتم
– برو تو ماشینت باید حرف بزنیم
شونه بالا انداخت و بدون توجه به من دوباره دستشو گذاشت رو زنگ واحد
ترنم
بی اختیار با عصبانیت دستشو از رو زنگ پس زدمو گفتم
– برو تو ماشین سام تا اینجا آّرو ریزی نشده
دستشو از دستم بیرون کشیدو گفت
– با تو کاری ندارم … خودتو نخود آش نکن …
پیک رستوران اومد سمت در و گفت
– برا واحد 7 شام آوردم امیر کهن …
سام مشکوک نگاهش بین منو پیک چرخیدو گفت
– امیر کهن ! واحد 7 ؟ واحدتو عوض کردی آقای کهن ؟
رو به پیک گفتم
– برو بالا طبقه 4
پیک خواست رد شه که سام جلوشو گرفتو دستشو ستون کرد
مچ دستشو گرفتمو پیچوندم پشتش
پیک با ترس دوئید داخلو سام داد زد
– روانی بازیتو بلاخره داری نشون میدی ؟
– بهت گفتم بیا بریم صحبت کنیم … اما انگار ب زبون خوش علاقه نداری
دستشو ول کردم که سریع خواست با مشت به صورتم حمله کنه
با هم درگیر شدیمو اوضاع از اونی که فکر میکردم بیشتر خارج از کنترل شد
.
ترنم ::::::::::
از تو مانیتور آیفون دیدم که سام و امیر درگیر شدن
خدایا چه گندی به پا شده بود.
سریع شال و مانتوم رو برداشتم
ساعت نزدیک 11 شب بود .
همش تقصیر من بود … درو باز کردم که پیکو رو به روی خودم دیدم .
درو باز کردم که پیکو رو به روی خودم دیدم .
یه پسر کم سن بود که با نگرانی به من نگاه کردو ظرف غذارو به سمتم گرفت
کلافه دنبال کیف پولم گشتمو گفتم

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. نه تنها جواب نمیدی و پاسخ گو نیستی بلکه داری هی هر روز از رمان هم میزنی نگبتِ سانسور کن
    😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن