رمان ترنم

رمان ترنم پارت 23

 

چقدر شده ؟
قیمتو گفتو با دستای لرزون کارتمو پیدا کردم .
کارت کشیدمو سریع غذارو گذاشتم داخل تا همراه همین پسر با آسانسور برم
پائین .
قلبم تو سرم میزد از ترس …
نکنه امیر و سام بلایی سر هم بیارن …
مثل یه عمر گذشت تا آسانسور رسید پائین …
در آسانسور باز شد و از دیدن امیر جلوی در آسانسور شوکه ایستادم
با اخم گفت
– اینجا چکار میکنی ؟
پیک رستوران با ترس از کنار امیر رد شد .
صورتش حسابی عصبانی بود اما بد تر از اون خون گوشه لبش بودو لباس ها
و موهای آشفته اش
با لکنت گفتم
– اومدم … اومدم کمک
سوار آسانسور شدو دکمه طبقه چهر رو زد
به صورتش تو آینه آسانسور نگاه کردو در حالی که موهاشو مرتب میکرد
گفت
– بیخود … بهت نگفتم مگه بالا بمون …
– دهنت خونی شده
– خودم میبینم …
چه حرف احمقانه ای زده بودم … اما مغزم درست کار نمیکرد
دوباره گفتم
– سام چی میگفت ؟
– هیچی … حرفی نداشت … اومده بود مزاحمت …
در آسانسور باز شد و امیر جلو تر از من رفت بیرون
بدون نگاه کردن به من گفت
– میرم لباسمو عوض کنم … میزو بچین تا بیام
من سر تا پا میلرزیدم… اونوقت اون انقدر ریلکس بود !
منتظر جواب من نموند . در واحدشو باز کردو رفت تو .
نفهمیدم چطورخودمو رسوندم داخل خونه و رو کاناپه نشستم .
زنگ مسیج موبایلم بلند شدو اسم سام رو گوشیم افتاد …
نفهمیدم چطورخودمو رسوندم داخل خونه و رو کاناپه نشستم .
زنگ مسیج موبایلم بلند شدو اسم سام رو گوشیم افتاد …
با ترس به گوشیم نگاه کردم …
جرئت خوندن مسیج رو نداشتم .
تقه ای به در خوردو از جام پریدم .
امیر پشت در بود. درو باز کردم و با دیدنم گفت
– چرا انقدر آشفته ای ؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم… سوال منم ازش همین بود … چرا انقدر
ریلکسی …
اومد تو و گفت
– پس میز شام کو ؟
با این حرفش برگشت سمت من که گوشی رو به سمتش گرفتمو گفتم سام مسیج
داده
اخمش تو هم رفت . لبش دیگه خونی نبود اما شکاف ایجاد شده رو لبش
مشخص بودو یکم هم پائین لبش کبود بود .
یه شلوار گرمکن و تیشرت مشکی تنش بود
گوشیو ازم گرفتو قفلشو خیلی راحت باز کرد
هنگ ایستاده بودم که شروع به تایپ کرد
– داری چی مینویسی ؟
– جوابشو میدم
از کنارش نگاه کردم که نوشته بود ” هیچ غلطی نمیتونی بکنی … ” و ارسالش
کرد
پیام سام رو خوندمو تنم یخ شد
” داغ خوشی رو روی دلت میزارم بدبخت ”
چرا ؟ چرا واقعا منو داشت تهدید میکرد؟
من واقعا چه بدی در حقش کردم که اینجور دیوونه شده ؟!
امیر از صفحه گوشیم عکس گرفتو برای خودش فرستاد . با شوک پرسیدم
– چرا ؟
– فردا با وکیلم صحبت میکنم … باید ببینم میشه از راه قانونی کاری کرد …
نمیشه هر روز و شب بیاد تهدید کنه که … چنین حقی نداره …
گوشیمو خاموش کردو داد دستم .
غذاهارو از رو اوپن برداشتو گفت
– بیا شام بخوریم … خیلی خسته ام …
وقتی دید هنگ ایستادم و تکون نمیخورم بازومو گرفتو کشید .
دستشو انداخت دور کمرمو منو با خودش برد سمت آشپزخونه

زیر لب فقط گفتم
– امیر … سام دردسر نشه …
سام ::::::::::

چه خوش خوراک … آقا هم خونه خانم شده …
برای من دست نمیدم و محرم نا محرم داره …
به خودشون میرسه معلوم نیست دارن چه گه خوریایی میکنن
میتونستم به باباش زنگ بزنمو آبروشونو ببرم
اما نمیخواستم این موقعیتو از دست بدم
باید یه موقعیتی گیر میاوردم که وقتی به باباش خبر میدم چنان آبرو ریزی
باشه که تا عمر دارن فراموش نکنن …
تازه الان ممکنه حدس بزنن من این کارو کنمو پیش هم نباشن …
من دوتاتونو بدبخت میکنم …
منو دور میزنی امیر … پسره پر رو از خود راضی …
تو آینه ماشین صورتمو چک کردم.
پای چشمم ورم کرده بودو کبود بود .
خوبه قیافه خاصی هم نداره امیر …
اما معلوم نیست چه مهره ماری داره که اینجوری دخترارو جذب میکنه .
ماشینو پارک کردم جلو خونه
اما نرفتم تو … باید یه فکری میکردم … باید زودتر ابن دوتارو زمین میزدم
گوشیمو بیرون آوردمو به الناز زنگ زدم
اون کجاست که دوست پسرش داره خوش میگذرونه بادختر همسایه …
بعد از چندتا زنگ الناز بلاخره جواب دادو با صدای گرفته ای گفت
– چیه سام ؟
– اول سلام … چته طلبکاری ؟
– تو چته به من زنگ زدی ؟ اگه فکر کردی بعد امیر تختم خالیه برا تو کور
خوندی … برو پی کارت …
خندیدمو گفتم
– چی شده ؟ با امیر بهم زدی ؟
– نگو برات نگفته …
– کجائی ؟ بیام دنبالت حرف بزنیم … میخوام امیرو زمین بزنم … کمک
میخوام …
الناز مکث کردو گفت
– نمیام … نمیخوام هیچ ربطی به شما داشته باشم
– بیا… شک نکن ضرر نمیکنی
الناز مکث کردو گفت
– نمیام … نمیخوام هیچ ربطی به شما داشته باشم
– بیا… شک نکن ضرر نمیکنی
با این حرفم مکث کرد اما دوباره گفت
– دست از سرم بردار سام …
گوشیو قطع کردو خیره شدم به صفحه گوشی …
نه دست از سرت بر نمیدارم الناز … تو باید کمکم کنی … مجبوری …
با این فکر ماشینو دوباره روشن کردمو به سمت خونه الناز حرکت کردم .
امیر ::::::::::
ترنم تمام مدت با غذاش بازی میکرد
عصبانیتم بخاطر سام … فشاری که روم بود بخاطر کنترل خودم کنار ترنم …
حرف و تهدید پدر بزرگم …
همه و همه فشار زیادی روم ایجاد کرده بود
تمام مدت سعی میکردم از کوره در نرم.
اما همین کار ترنم هم رفته بود رو اعصابم
کلافه گفتم
– پس چرا نمیخوری ؟
با چشم های غمگین نگاهم کردو گفت
– نمی تونم … از گلوم پائین نمیره …
نگاهش رو صورتم چرخیدو رو لبم سابت شد با ناراحتی ادامه داد
– لبت هم کبود شده …
لعنت به تو سام که هرچی میکشم از توئه …
سری تکون دادمو گفتم
– لب خودتم کبود شده …
شوکه شدو لبشو گزید اما یهو سرشو پائین انداختو گفت
– این کجا و اون کجا …
چونه اش رو گرفتمو سرشو بلند کردم . تو چشم هام غمگین نگاه کرد که گفتم

– با زانو غم بغل کردن کاری درست نمیشه ترنم … بهتره تو غم و ناراحتی نه
غرق شی … نه به من انتقالش بدی …
– نمیتونم … دست خودم که نیست …
انگشتمو زیر لبش کشیدمو گفتم

– اتفاقا دقیقا دست خودته … باید بگی نمیذارم سام هیچ غلطی بکنه و محکم
باشی … باید بگی من به چیزی که میخوام میرسم هر جوری که شده …
نگاهش تو نگاهم چرخیدو دستمو رو لبش کشیدم
زیر لب گفت
– چطوری آخه … چطوری میتونم نذارم هیچ کاری کنه ؟
– ساده است … باید از همین الان شروع کنی
نگاهش پر از سوال بود
سرمو خم کردمو مماس لبش گفتم

– اولین کارت اینه نذاری حس بدی تو وجودت ایجاد کنه …
نفسش خورد به صورتمو نرم لبمو رو لبش کشیدم
اما دوباره فضا ایجاد کردمو گفتم
– نباید بذاری حالتو خراب کنه … وقتی حالت خراب شه .. دیگه فکرت کار
نمیکنه …
اینبار لب پائینشو بین لبم گرفتمو نرم فشار دادم
دوباره چند سانت عقب رفتمو گفتم
– هیچ کس نمیتونه بهت ضربه بزنه … مگه اینکه خودت بهش این اجازه رو
بدی …
اینبار دیگه کامل لب هاشو بوسیدمو عطر نفسشو نفس عمیق کشیدم
ترنم آروم همراهیم کرد که کم کم ازش جدا شدم
غم تو نگاهش نرفته بود اما خیلی کمتر شده بود
هر دو به هم لبخند زدیمو نفس عمیق کشید
به بشقابش اشاره کردمو گفتم
– حالا شامتو بخور که ما کلی از حرف هامون مونده
سری تکون دادو مشغول شامش شد
اما نمیتونستم ازش چشم بردارم
مثل یه دختر بچه کوچولو و بی آزار بود …
زود میترسید … زود نگران میشد … زود هم آروم میشد …
دوست نداشتم هیچ غم و نگرانی تو چشم هاش ببینم
با وجود تمام مسائلی که رو به رومون بود …
شام تو سکوت تموم شدو به ترنم کمک کردم میزو جمع کنه …
دوباره خودشو با چائی ساز سر گرم کرد و گفت
– تو بشین من میام
اما پشت سرش مماس ایستادمو کمرشو گرفتم

دوباره خودشو با چائی ساز سر گرم کرد و گفت
– تو بشین من میام
اما پشت سرش مماس ایستادمو کمرشو گرفتم
جلو خودم چرخوندمش و آروم هولش دادم سمت پذیرایی
در حالی که به سمت کاناپه بزرگ تو پذیرایی میرفتیم گفتم
– اگه کاری برات سخته … بهتره اول انجامش بدی … نه اینکه ازش فرار کنی

اینو گفتمو نشوندمش رو کاناپه .
خودمم کنارش نشستم .
لبخند خسته ای زدو نفسشو با آه بیرون دادو گفت
– خودم میدونم … اما سخته … من پیش تو اصلا تمرکز ندارم
به صورتم نگاه کردو نتونستم لبخندی که کنج لبم نشستو مخفی کنم
ترنم … ترنم … اگه بدونی من پیش تو چقدر آشوبم
خودش از لبخندم خندیدو گفت
– چو خوشت هم میاد از این اذیت کردن من …
– اذیت ؟ من که کاری نمیکنم !
برام چشم چرخوند
چقدر اینجوری دوست داشتنی تر بود …
وقتی خودش بودو بی پروا بود …
یه روزی باید حتما اینو بهش میگفتم …
تکیه داد به کاناپه و دوباره یه نفس خیلی عمق کشیدو گفت
– خب … کار سخت … کار سخت برای من اینه که … راجب آینده صحبت
کنیم … آینده نه خیلی دور البته …
با آرامشی که از این آروم شدن ترنم بهم رسیده بود سر تکون دادم
به دسته کاناپه تکیه دادم و گفتم
– آره … من یه قدم از تو جلو ترم …
– جلو تر ؟
– اوهوم … من به خانواده ام گفتم … حالا نوبت توئه … باید با پدرت صحبت
کنی تا با هم برابر بشیم
ابروهاش بالا پریدو گفت
– فکرشم نکن امیر به این زودی بتونم این کارو کنم
– کار سخت ترنم … کار سخت …
چشم هاشو مالوندو گفت
– نه این دیگه خیلی سخته … من نمیدونم تو چطوری گفتی … اما من اول باید
بگم میخوام باهات آشنا شم … بعد زماان بدم که مثلا آشنا شدیم
یهو اخم کردو خیره بهم گفت
– چرا انقدر خوشحال شدی ؟
تازه متوجه شدم لبخند رو لبم چقدر گنده شده .
با شیطنت گفتم
– داشتم به انواع آشنایی هایی که میتونیم با هم داشته باشیم فکر میکردم
اخم هاش بیشتر شدو اینبار خیلی جدی گفت
– امیر … خواهش میکنم … بحث یه عمر زندگیه … باید جدی با خصوصیات
هم آشنا شیم .
لبخندمو جمع کردمو سر تکون دادم
لزومی نداشت بگم تو هر اخلاقی داشته باشی نمیتونی از دست من در بری …
اینو خودش به مرور میفهمید …
خیالش یکم راحت شدو گفت
– بعد از یه دوره آشنایی … اگه جدی هنوز این احساسات بود … منم به بابا
میگم راجب خواستگاری … خوبه ؟
ترنم :::::::::
یه ابرو امیر بالا پرید و دقیق نگاهم کرد
سوالی سر تکون دادم که گفت
– اگه هنوز این احساس بود منظورت چیه ؟
– خب شاید به مرور از بین رفت یا با شناخت بیشتر …
آروم اومد سمتم که حرفمو نیمه تموم گذاشتم
لبخندی کنج لبش نشستو زیر لب گفت
– خب …
اما خودشو بهم رسوندو تقریبا روم خیمه زد
سرمو عقب کشیدمو گفتم
– خب همین … شاید …
لبشو مماس لبم قرار دادو خیره تو چشمام گفت
– شاید این حس از بین بره ؟
یه دستشو گذاشت رو قلبمو دوباره لب زد ؟
– جدا ؟ یعنی قلبت دیگه از این نزدیکی تند نزنه ؟
سرشو یکم خم کردو لبشو مماس پوستم به سمت گوشم برد
داغ تو گوشم گفت
– یعنی دیگه با نفس من پوستت اینجوری داغ نشه ؟
با این حرفش دستشو رو گردنم کشید …

باز داشت زیر و روم میکرد …
چطور انقدر خوب میتونست آدمو رام دستش کنه …
تا مغزم از کار نیفتاده بود دستمو تخت سینه اش گذاشتمو هولش دادم عقب
با خنده تو گلوئی خودش عقب رفتو رو مبل نشست
قشنگ مشخص بود چقدر از این قدرتش رو من راضیه
شاکی گفتم
– امیر …داریم جدی حرف میزنیم …
– منم جدی ام …
– اگه جدیت این مدلیه من دیگه باهات حرف نمیزنم
مشکوک نگاهم کردو قیافه حق به جانبی به خودش گرفت
– چطوری منظورته ؟
اخم کردمو اینبار منم مثل خودش پر رو گفتم
– اینجوری … با سو استفاده از احساسات زنانه …
بلند خندیدو دستاشو بهم زد
– عالی بود … باشه .. باشه … اما من سو استفاده نکردما … من استفاده
مناسب کردم از احساسات زنانه …
چشم چرخوندم براش و گفتم
– حالا هرچی … دیگه موقع بحث جدی به من دست نمیزنی
– همیشه ؟ یا الان که نامحرمیم ؟
با این حرفش ابروهام بالا پرید و گفتم
– چقدر هم برات مهمه که ما نامحرمیم
– خب نیست اصلا … مهم دل و نیته که برای من الان با بعد عقد فرق نداره
… تو حساسی گفتم
جا داشت بگم چقدر هم تو به این حساسیت من توجه داری .
اما از اونجائی که خودم حسابی وا داده بودم حرفی نزدمو فقط به یه چرخوندن
چشمم کفایت کردم
چرا حرفی میزنی که خودت زیر سوال بری ترنم
کلافه گفتم
– خب بگذریم از این بحث ها … با برنامه من موافقی ؟
متفکرانه سر تکون دادو گفت
– چاره ای ندارم … موافقم … اما …
– اما چی ؟
– اما این دوره آشنایی میخوام طبق قوانین من پیش بره

متفکرانه سر تکون دادو گفت
– چاره ای ندارم … موافقم … اما …
– اما چی ؟
– اما این دوره آشنایی میخوام طبق قوانین من پیش بره
ابروهام بالا پریدو با تعجب پرسیدم
– قوانین ؟
دست هاشو به سینه زدو گفت
– آره … من با خواسته تو موافقت کردم … حالا نوبت توئه با خواسته من
موافقت کنی …
دقیق نگاهش کردم .
نمیفهمیدم داره شوخی میکنه یا جدی میگه …
واقعا چه قوانینی منظورش بود ؟ این حرف و حرکتش برام عجیب بود برای
همین گفتم
– خب تا من ندونم قوانینت چی هست … چطور موافقت کنم ؟

– اگه بگم و بعد موافقت کنی که ارزشی نداره … اگه واقعا برات منو این
رابطه مهمه … باید الان قبول کنی .
– امیر داری اذیت میکنی ؟ حرفت منطقی نیست … با چیزی که نمیدونم
موافقت کنم ؟
حق به جانب سر تکون دادو گفت
– اعتماد همیشه با منطق همراه نیست …
مشکوک نگاهش کردمو گفتم
– میخوای بهت اعتماد کنم ؟
سر تکون داد . مردد بودم . مسلما قانونی نمیذاشت که عجیب غریب باشه .
لابد میخواست بگه به سام جواب نده .
فلان کارو بکن یا نکن !
اما بازم سخت بود ندونسته قبل کردن .
کلافه نفسمو شدید بیرون دادم
با خودم گفتم فوقش دیدم چرته قوانینش میگم نه . برای همین گفتم
– باشه … قبوله … حالا بگو …
گوشه لبش بالا رفتو رنگ نگاهش عوض شد …
یه جوری که دلم تو سینه ام ریخت
با همون لبخند گفت
– من چیز زیادی ازت نمیخوام … فقط میخوام تا روزی که به بابات بگی …
پیش من باشی …
سوالی نگاهش کردمو گفتم
– خب مگه قراره کجا باشم ؟ قراره همو بشناسیم دیگه … پیش همیم .
نگاهش نافذ تو چشم هام چرخیدو لب زد
– پیش من … یعنی … تو خونه من …

نگاهش نافذ تو چشم هام چرخیدو لب زد
– پیش من … یعنی … تو خونه من …
چند لحظه دقیق بهش خیره شدم .
اما صورت امیر کاملا جدی بود
مثل کسی که ازت یه چیز کاملا منطقی بخواد
زیر لب گفتم
– تو دیوونه شدی ؟ ما نامحرمیم … تازه میخوایم آشنا شیم … اونوقت میگی
بیام خونه ات بمونم ! چرا با…
پرید وسط حرفمو گفت
– من که نمیخوام بهت دست بزنم … فقط میخوام جلو چشمم باشی.
ها ها ! بهم دست نزنه ؟
مثل چند دقیقه پیش؟!
اصلا مگه ممکن بود؟!
با همون شوک و ناباوری گفتم
– من اینجا همچینم ازت دور نیستم. جلو چشمتم دیگه .
– گفتی موافقی با قوانین من !
– این الان قانون نبود امیر … این یه درخواست … درخواست …
– درخواست چی ؟
مغزم دنیال یه واژه درست میگشت که منظورمو برسونه اما به امیر بر نخوره
بلاخره گفتم
– درخواست خیلی زیاده …
– خیلی زیاد ؟ خب … یک روز در میون ! حالا خوبه ؟
انگار اوضاع بدتر شده بود . من با نفس این قضیه مشکل داشتم
اما حالا انگار با مدت زمانش مخالفت کرده بودم
برای همین گفتم
– امیر … من کلا درک نمیکنم چرا باید بیام خونه تو ؟ خب ما برای آشنایی
مسلما خیلی روزا میریم بیرون … وقتی برگردیم خونه هم فقط میخوابیم …
پس چرا باید بیام خونه تو ؟
چشم هاش دقیق و با مو شکافی تو صورتم میگشت
نمیدونستم دنبال چی میگرده که گفت
– خب همین … شامی که قراره بیرون بخوریم پیش هم میخوریم … یه خواب
میمونه که اتاق خواب جدا هست …
اصلا دلیل این رفتارشو نمیفهمیدم
اما تا خواستم حرف بزنم خیلی جدی گفت
– تو گفتی قبوله ترنم … اما داری زیر حرفت میزنی

اما تا خواستم حرف بزنم خیلی جدی گفت
– تو گفتی قبوله ترنم … اما داری زیر حرفت میزنی
از رو صندلیم بلند شدمو گفتم
– من خونه تو نمیخوابم امیر … تا وقتی نامحرمیم از من این چیزا نخواه .
به سمت اوپن رفتمو تکیه دادم به اوپن که امیر گفت
– من دقیقا ازت چی خواستم ؟ داری با چی مخالفت میکنی ؟ من چیز خلافی از
اعتقاداتت نخواستم
– آره … تو به زبون چیز خاصی نمیخوای … اما در عمل وقتی کنار تو هستم

جمله ام نا تمام موند .
وقتی کنار امیر هستم چی ؟

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. ادمین جون من رمان شما رو دنبال می کنم و خیلی دوس دارم لطفا پارت های رمان ترنم رو زود زود بزار که خیلی مشتاقم ببینم چی میشه دارم هلاک میشم از بس رمان های نصفه خوندم و بعد از چند روز پارت بعدی رو میزارن 😉😘😘😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن