رمان ترنم

رمان ترنم پارت 24

هرچی میگفتم خودم میرفتم زیر سوال
امیر گفت
– وقتی کنار منی خودت میشی بدون مرز هایی که همیشه دور خودت میکشی

حرفش درست بود
اما نمیخواستم قبول کنم
برای همین با اخم گفتم
– نه … تو منو تو مسیری میذاری که بعدا پشیمون شم
– پشیمون شی ؟ یعنی الان از تمام لحظات دو نفرمون پشیمونی
ای خدا . چرا اینکارو میکرد ؟
هر بار منو تو این موقعیت قرار میداد
کلافه گفتم
– نه … از لحظاتمون پشیمون نیستم. اما از اینکه این لحظات خاص تو بازه ای
بود که گناه بود ناراحتم
– گناه ؟ وقتی نیتت پاکه بهش نمیگن گناه
داشت این بحث دیوونه ام میکرد .
برای همین کلافه گفتم
– باشه … اما من فقط دو شب در هفته میام پیشت … اونم آخر شب برمیگردم
خونه خودم … دیگه هم این بحثو تموم کنیم
دقیق نگاهم کردو گفت
– دو شنبه و پنج شنبه
– چی ؟
– دو شنبه و پنج شنبه باید بیای پیش من . هر هفته … تا عقدمون …
خیره به هم نگاه کردیم .
دارم چکار میکنم ؟ نکنه دارم با دستای خودم … برای خودم دردسر درست
میکنم ؟

دارم چکار میکنم ؟ نکنه دارم با دستای خودم … برای خودم دردسر درست
میکنم ؟
با تردید به امیر گفتم
– این رفتارت حس خوبی بهم نمیده … حس میکنم … انگار ..
دوباره قفل کرد مغز و زبونم که امیر گفت
– بلاخره قراره همو بشناسیم … من خودمم … همیشه همینم ترنم …
– همینجوریعنی سخت گیر رو چیز هایی که خیلی مهم نیست
– خیلی مهم نیست ؟
اینو گفتو بلند شد اومد سمتم
خدایا … با هر قدم که نزدیک میشد قلبم تند تر میزد
چرخیدمو رفتم تو آشپزخونه و از سمت دیگه اوپن به امیر نگاه کردم
اومد رو به روم ایستاد.
حداقل الان اوپن بین ما دوتا بود
هرچند انگار این فاصله هم کم بود …
امیر دست هاشو تکیه داد به اوپن و گفت
– ما داریم با هم یه قرار و برنامه میذاریم ! چرا خیلی مهم نیست ؟
– منظورم اینه حالا یه شب شنبه … یه سب چهار شنبه … چرا این روزهای
خاص ؟ چرا انقدر دستوری ؟ چرا با لحنی میگی انگار … انگار…
– انگار چی ترنم ؟
کلافه و بدون فکر گفتم
– انگار من زیر دست تو ام …
ابروهاش بالا پریدو آروم گفت
– اینجوری حس کردی ؟
لب گزیدمو سر تکون دادم . با این کارم نگاهش افتاد رو لبم .
زیر لب گفت
– من این منظور رو نداشتم … اما برام مهمه چه زمانی برای چه کاری در
نظر گرفتم تا برنامه ریزی کنم
همینطور که حرف میزد دستش نشست رو چونه ام و آروم لبمو از بین دندونام
آزاد کرد
انگشتشو آروم رو لبم کشیدو در حالی که سرشو نزدیک میکرد گفت
– بگو قبوله و تمومش کن … منم از بحث خسته ام
نفس هام داشت نا منظم میشد
نفسش که خورد به صورتم چشم هامو بستم
اما مکث کرد
منتظر جواب من بود
نفسش که خورد به صورتم چشم هامو بستم
اما مکث کرد
منتظر جواب من بود
خوب بلد بود منو تحت فشار بذاره .
سرمو عقب کشیدمو کلافه گفتم
– باشه … دو شنبه و پنج شنبه میام پیشت اما دیگه هیچ قانون دیگه ای نداریم
. قبوله ؟
لبخند مغرورانه ای زد… کاملا مشخص بود از این موفقیتش راضیه
نفس عمیق کشیدو دست هاشو به سینه زدو گفت
– خوبه … اما من یه قانون دیگه هم دارم

امیر :::::::::::
خودم میدونستم خواسته هام زیاده
اما واقعا همینم برام سخت بود .
اگه دست من بود میخواستم همین فردا همه چی تموم شه و فردا شب ترنم رو
تخت من باشه
اما بخاطر خواسته اون داشتم خودمو کنترل میکردم
واقعا تحمل نداشتم حالا تا یه مدت مثل دوست دختر و پسر باشیم
من هیچوقت وارد چنین روابطی نمیشدم
حوصله اینجور وقت گذرونی های محدود رو نداشتم .
یا کسی رو برای چیز خاصی میخواستمو بهش میرسیدم
یا جذابیت نداشتو کنار میذاشتم
حالا ترنم رو میخواستم . اونم کامل
نه اینطوری نصف و نیمه و با قید و شرط
با اخم دستشو به سینه زدو گفت
– قانون دیگه نداریم امیر … هر چیز دیگه ای میخوای میتونی از من
درخواست کنی … منم اگه موافق باشم قبول میکنم … نباشم رد میکنم …
لزومی نداره قانون بذاری …
دقیق نگاهش کردمو گفتم
– تقصیر خودته مجبورم میکنی قانون بذارم … چون یه بار یه حرفی رو قبول
می کنی … دفعه بعد یهو میگی نه …
کلافه نفسشو بیرون دادو چرخید…
پشت کرد بهم و دست هاشو تو هوا تکون دادو گفت
– امیر… امیر… امیر …
در حالی که داشت حرف میزد آروم رفتم پشت سرش که ادامه داد
– چرا تو انقدر منو تحت فشار میذاری؟
دستم رو کمرش نشستو کنار گوشش گفتم
– الان که آروم بغلت کردم … تحت فشار نیستی …

پشت کرد بهم . دست هاشو تو هوا تکون دادو گفت
– امیر… امیر… امیر …
در حالی که داشت حرف میزد آروم رفتم پشت سرش که ادامه داد
– چرا تو انقدر منو تحت فشار میذاری؟
دستم رو کمرش نشستو کنار گوشش گفتم
– الان که آروم بغلت کردم … تحت فشار نیستی …
از این حرکتم جا خورد .
حرفش نیمه تموم موندو دستاش تو هوا خشک شد
خواست ازم فاصله بگیره که دستام رو شکمش حرکت کردو قفلش کردم تو
بغلم

سرمو تو گودی گردنش فرو کردمو در حالی که نفس عمیق میکشیدم گفتم
– تو همه چیو زیادی سخت میکنی …
نفسشو عمیق و آروم بیرون دادو دستش نشست رو دست من
آروم لب زد
– امیر … خواهش میکنم …
– خواهش میکنی چی ؟
– اذیتم نکن …
سرمو از گردنش جدا کردم و بدون جدا شدن بدن هامون به نیمرخش نگاه
کردم
چشم هاشو بسته بود و لب هاشو به هم فشار میداد
باز داشت کلافه ام میکرد …
من میدونستم اونم این آغوش رو میخواد …
اما نمیفهمیدم چرا انقدر با این احساس میجنگه
دستام دورش شل شدو گفتم
– باشه … اگه این کار من داره اذیتت میکنه … باشه …
دستمو از زیر دست های داغش بیرون کشیدمو عقب رفتم و ادامه دادم
– باشه … اذیتت نمیکنم … لمست نمیکنم …
برگشت سمتمو ملتسمانه گفت
– نه … منظورم این نیست بغل کردنت اذیتم میکنه …
سوالی و با تعجب نگاهش کردم که سرشو پائین انداخت و گفت
– وقتی … وقتی بغلم میکنی … اذیت نمیشم … اما …
مکث کرد که کلافه پرسیدم
– اما چی ؟
– وقتی لمسم میکنی … لذت بخشه … وقتی یادم می افته نامحرمیم … باید جلو
این لذتو بگیرم … باید لذت نبرمو خود داری کنم … این اذیتم میکنه …
سرشو بلند کردو با چشم های سرخ نگاهم کردو گفت

– میفهمی حسمو؟
با سر گفتم نه …
واقعا نمیفهمیدم …
چرا در این حد ترنم سخت میگرفت.
من از خودم و هدف و نیتم مطمئن بودم .
ترنم به من شک داشت یا به خودش؟
پلک زدو اشکش ریخت که کلافه گفتم
– نمیفهمم چرا اینو میگی… اما میفهمم چی میخوای ازم … پس خواهش میکنم
فقط گریه نکن …
تحمل دیدن چشم های خیسشو نداشتم
مخصوصا وقتی دلیلش خودم بودم.
لب هاشو به هم فشار دادو سر تکون داد
ناخداگاه رفتم سمتش تا اشک هاشو پاک کنم
اما قبل از اینکه لمسش کنم دست نگه داشتم
نفسمو کلافه بیرون دادم
دستم تو هوا معلق بود منتظر تصمیم من.
کلافه دستمو مشت کردمو پائین آوردم
ازم میخواست لمسش نکنم
سخت بود
اما چاره ای نداشتم
مکث نکردم چون یک ثانیه دیگه میموندم ترنم تو بغلم بود.
به سمت در رفتمو بدون هیچ حرفی از خونه ترنم زدم بیرون .
ترنم:::::::::
اشکام بند نمی اومد.
رو کاناپه خیره به در کز کرده بودمو زانوهامو تو بغل گرفته بودم.
محکم با مشت کوبیدم به زانوم
– بس کن ترنم… بس کن…
اما بی فایده بود .
سیل اشکام بند نمیاومدو بیشتر از این کلافه بودم که دلیل اشکم رفتن امیر بود..
نه … رفتنش نه … دلیل اشکام دلتنگی برای لمسی بود که خودم خواستم
نباشه…
اما درست لحظه ای که دستش یک میلیمتری صورتم ثابت شد فهمیدم اشتباه
کردم.

از جام بلند شدمو به سمت در رفتم
اما با دیدن ساعت ایستادم
ساعت دو شب بود…
چقدر تو احمقی ترنم…
حتی اگه ساعت ۲ نبود ! میخواستی بری چی بگی؟
بگی مهم نیست نامحرمیم و من حس گناه و عذاب وجدان بعدش میگیرم؟
بری بگی مهم نیست من تکلیفم با خودم مشخص نیست؟
برگشتم سر جام رو کاناپه
اینبار به حالت جنینی دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم
تو دو راهی بدی بودم
منطق و اعتقادم! احساسمو قلبم !

باید با خودم کنار می اومدم.
صبر کن دیگه . تو که همیشه صبور بودی.
بذار این آشنایی انجام بشه…
اگه همون کسی باشه که میخوام…
قلبم فریاد میزد همونه همونه همونه
عقلم دستور میداد چطور نشناخته میگی همونه
چشم هامو بستمو به نفس گرم امیر کنار گوشم فکر کردم.
اگه الان اینجا بود …
امیر:::::::
صبح شده بود و من یه لحظه هم نتونسته بودم بخوابم .
بطری خالی آبجو رو پرت کردم سمت سطل کنج تراس و بلند شدم .
داغون بودم . داغون …
خواب به چشمم نیومده بود و آرامش به تنم…
چشم های خیس این دختر از جلو چشمم کنار نمیرفت.
کاش بغلش میکردم …
اما خودش خواست لمسش نکنم…
یه دوش آب سرد گرفتمو خیلی زود از خونه زدم بیرون.
کل روز با همه دعوا کردم
خوشبختانه از سام خبری نبود.
هرچند این بی خبری خیلی خطرناک بود.
کل روز فکرم پیش ترنم بود اما بهش نه زنگ زدم نه پیام دادم
اینبار دیگه اون باید یه قدم برمیداشت …
برگشتم خونه و همچنان خبری از ترنم نبود
رو صندلی تراس نشستم و پاهامو تکیه دادم به لبه تراس.
خیلی وقت بود سیگار نکشیده بودم اما الان بد بهش نیاز داشتم
خواستم برم پاکت سیگارمو بردارم که صدای در اومد
از چشمی نگاه کردم.
واقعا انتظار نداشتم ترنم پشت در باشه …

رو صندلی تراس نشستم و پاهامو تکیه دادم به لبه تراس.
خیلی وقت بود سیگار نکشیده بودم اما الان بد بهش نیاز داشتم
خواستم برم پاکت سیگارمو بردارم که صدای در اومد
از چشمی نگاه کردم.
واقعا انتظار نداشتم ترنم پشت در باشه …
دستی تو موهام کشیدمو درو باز کردم
ترنم ::::::::::

کل روز نه چیزی خوردم … نه کاری کردم …
داشتم دیوونه میشدم …
میدونستم این کش مکش با امیر اینجا تموم نمیشه .
نمیشد همو ببینیم و باز این بحث وسط نیاد
نمیشد برم خونه اش و بهم دست نزنه …
باید تکلیفو شفاف روشن میکردم
باید بهش میکفتم یه آشنایی واقعی بدون هیچ قانون و لمسی مد نظر منه
مثل همه آدم های دیگه چند بار بریم بیرون
رستوران … سینما … پارک …
فقط حرف بزنیم …
از خودمون از علایقمون … از احساسمون…
نه اینکه برم خونه اش و باز قبل از حرف های جدی سر از تخت و روی اوپن
و مبل در بیارم …
با فکر به این اتفاقات هم مخم سوت میکشید و تنم داغ میشد
واقعا چطور منو به اینجا کشوند
منی که حتی نمیذاشتم سام دستشو رو پام بذاره !
اونوقت دیشب با چه وضعی تو بغل امیر بودم .
وقتی صدای در واحدش اومد لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون
اما پشت در واحدش مکث کردم
دوباره تردید … دوباره دو دلی … دوباره قلبم ک نمیخواست از لمس امیر
بگذره …
اما همه رو فرستادم کنار .
منطقی باش ترنم … تو ی اعتقادی داری ! پس سرش بمون …

اون مراکشیه … من که نیستم !
من باید مدل خودم باشم …
تقه ای به در زدمو خیلی زودتر از انتظارم امیر درو باز کرد
با گره خوردن نگاهمون انگار مغز و بدنم قفل کرد .
حتی یادم رفت برای چی اونجام
امیر خیره بهم نگاه کردو یه ابروش بالا پرید
سوالی سر تکون دادو گفت
– سلام ؟!
– ام … سلام … اومدم صحبت کنیم …
به علامت باشه سر تکون دادو کنار ایستاد تا برم تو
از جلوش که رد شدم بوی عطرش تو ریه هام پیچید …
فهمیدم اشتباه کردم …
صحبت رو در رو با امیر اشتباه بود …
باید بهش پیام میدادم !
وسط پذیرایی ایستادمو سعی کردم قبل از اینکه مغزمو بیشتر از این تعطیل کنم
کل حرفمو بزنم
برگشتم سمتش که صاف رفتم تو سینه اش
یه قدم عقب رفتو دستشو به علامت تسلیم بالا گرفتو گفت
– یهو ایستادی … فکر کردم میشینی رو کاناپه …
سریع عقب رفتمو گفتم
– نمیشینم… فقط اومدم بگم … امیر طبق اعتقادات من … دوره آشنائیمون …
باید فقط محدود به چندتا قرار ساده بیرون از خونه باشه … بعد اگه به توافق
رسیدیم … میتونیم عقد کنیم و تا عروسیمون به آشنائی های بیشتری برسیم .

اصلا حرفام اینا نبود . نمیدونم از کجای ذهنم اینارو داشتم میگفتم
عقد … آشنائی بیشتر …
امیر با ابروهای بالا پریده نگاهم کردو مشکوک گفت
– آشنایی بیشتر بعد عقد منظورت چیه ؟
ادامه دارد ….

امیر با ابروهای بالا پریده نگاهم کردو مشکوک گفت
– آشنایی بیشتر بعد عقد منظورت چیه ؟
خدایا … یعنی دقیقا امیر میرفت رو نکته ای که نمیخواستم
سریع گفتم
– اونو بذار برای بعد … الان منظورم اینه میخوام قرار هامون محدود و ساده
باشه .
– محدود و ساده ؟ مگه من چیز دیگه ای خواستم ؟
نفس عمیق کشیدم و کلافه گفتم
– امیر … حرفمو شنیدی؟ چی گفتم؟

– گفتی یه سری از آشنائی رو بذاریم برای بعد عقد … اما نمیگی چی !
داشت اذیتم میکرد ؟!
واقعا از اینهمه حرف من اینو فهمید ؟
اینو برداشت کرد ؟
یا از قصد اینو میگفت ؟
– امیر … من نمیام خونه ات …
– اما تو الان تو خونه منی …
در حالی که خواستم از کنارش رد شم گفتم
– این فرق داره … اومدم صحبت کنم … الانم میرم
بازومو گرفتو گفت
– چه فرقی داره ؟ بازم میخوای بیای صحبت کنم دیگه … الانم حرفمون تموم
نشده بری
شوک ایستادم… از گرمای دستش و فشار انگشتاش رو بازوم
به دستش نگاه کردم …
اونم به دستش نگاه کرد و سریع دستشو انداخت
کلافه نفسشو بیرون دادو گفت
– باشه … بشین … بهت دست نمیزنم …
سریع به سمت در رفتمو گفتم
– بهتره تلفنی صحبت کنیم …
درو باز کردمو از خونه زدم بیرون ….
اما قدم بعدم به جای اینکه به سمت جلو باشه به سمت عقب منو کشید
امیر کشید منو داخل خونه و درو بست
بین خودشو در قفلم کرد و از فشار بدنش نفسم رفت
امیر کشید منو داخل خونه و درو بست
بین خودشو در قفلم کرد و از فشار بدنش نفسم رفت
صورتش نزدیک صورتمبود
اخم بین ابروهاش غلیظ بودو نگاهش عصبانی
نفس داغش خورد به صورتمو گفت
– ببین به چه کاری مجبورم میکنی ؟!
خواستم بپرسم چی که لبشو گذاشت رو لبم
انقدر سریع و بی مقدمه که نفسم رفت
چند لحظه پیش گفت بمون بهت دست نمیزنم
حالا منو اینجوری قفل کرده بودو لبمو میبوسید
دستم نشست رو بازوهاش تا هولش بدم
اما لبمو با مهارت مکیدو دستاشو قاب صورتم کرد
لعنتی این دلی که از دیشب دلتنگش شده بود بت ذوق بالا پائین میپریدو هر
لمس و حرکت امیرو تو سرم ضبط میکرد
امیر لبمو میبوسیدو تو سرم حرکتش هزار بار تکرار میشد
لبمو میمکیدو انگار هر ثانیه اش هزار سال میشد
هنوز هولش نداده بودم عقب که آروم خودش ازم جدا شد
چشم هامو با تردید باز کردم
باورم نمیشد دوباره به اینجا کشیده شد کار
امیر آروم عقب رفتو گرمای تنش ازم دور شد
خسته اما محکم گفت
– من اگه بخوام همینجا میتونم تا آخرش برم ترنم … اما این منم که دارم
خودمو کنترل میکنم … نه تو …
نگاهم تو چشم هاش چرخید …
عملا حرفش درست بود
اما برام تلخ و سنگین بود
دستی تو موهاش کشید و گفت
– پس من بیشتر از خودت دارم به خواسته ات احترام میذارم …
اخمم هام تو هم رفت
اون جائی برای عمل من نمیذاشت …
انقدر رئیس بودو منو تحت تاثیر میذاشت که من ناتوان بودم در برابرش
قبل از اینکه من چیزی بگم امیر گفت

– میخوای ناراحت شو… میخوای قبول کن … این فرار کردنت همه از خودته
… نه من …
با عصبانیت گفتم
– از توئه … چون تو نمیذاری من اونجوری که میخوام باشم …
ابروهاش بالا پریدو گفت
– من نمیذارم؟ مطمئنی داری با من حرف میزنی ترنم ؟
بغضی که تو صدام شنیدم خودمو شوکه کرد …
خواستم باهاش دعوا کنم …
خواستم داد بزنم … حاشا کنم ! اما واقعا دیگه خسته شدم …
تا کی سعی میکنم خودمو گول بزنم ؟
تا کی میخوام به خودمو امیر دروغ بگم
خیره به زمین شدم و خسته نفسمو بیرون دادمو گفتم
– نه … مطمئن نیستم …
سرمو بلند کردمو به امیر نگاه کردم
دیگه وقت اعتراف بود . لبمو تر کردمو گفتم
– یه طرف منطق و اعتقادمه … یه طرف خواسته درونیمه … نمیتونیم یکی رو
انتخاب کنم !
اخم تو صورت امیر کمرنگ شدو ادامه دادم
– وقتی پیشتم … منطقم دور میشه … وقتی دور میشی … منطقم سخنران میشه
… دیگه کم آوردم …
با تردید اومد سمتم.
دستش رو بازوم نشستو آروم گفت
– میتونی سختش نکنی …
سوالی سر تکون دادم که گفت
– نترس … یه انتخاب کن و پاش وایسا …
بغضم تو گلوم شدید تر شد …
حق با اون بود …
این ترس من از انتخاب بود که کارو برام سخت کرده بود . زیر لب گفتم
– همین امشب به بابام میگم میخوایم آشنا شیم …
– خوبه … اگه بخوای میتونیم صیغه محرمیت بخونیم که …
نذاشتم ادامه بده و سریع گفتم
– نه …
– چرا ؟
نگاهمو ازش گرفتمو گفتم

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن