رمان ترنم

رمان ترنم پارت 25

نذاشتم ادامه بده و سریع گفتم
– نه …
– چرا ؟
نگاهمو ازش گرفتمو گفتم
– از صیغه بدم میاد
مکث کردو با این مکثش باعث شد سرمو بلند کنم نگاهش کنم
آروم انگشتاشو رو گونه ام کشیدو گفت
– از این لمس چی ؟
دستاش گرم بودو پر از احساس
چشم هامو بستمو جوابشو ندادم ک نرم خم شدو لبمو خیلی نرم بوسید
مماس لبم گفت
– از این بوسه چی ؟
سرمو کج کردم تا از لبش دور شم که کنار گوشم گفت
– قرار شد انتخاب کنی …
عقب رفتم. نفس گرفتمو گفتم
– آره … انتخاب میکنم …
رو نوک پا بلند شدم . نرم رو لبشو بوسیدم و گفتم
– انتخابم اینه که صیغه نه …
قبل اینکه خودمو عقب بکشم دستش نشست رو کمرمو منو کشید تو بغلش
با لبخند مغرورانه ای گفت
– این یعنی بله ؟
نگاهمون تو چشم های هم چرخید .
دیگه از بغضم خبری نبود …
لبخند رو لبم بودو وجودم آروم بود
آروم سر تکون دادم که کنج لب امیر تا جائی که میشد بالا رفتو پیروزمندانه
گفت
– پس جوابت به پیشنهاد ازدواج من بله است ؟
باز سر تکون دادم که چشماشو ریز کرد
قبل از اینکه چیزی بگه گفتم
– بله … جوابم بله است …
دیگه مکث نکرد دستاش قاب صورتم شدو گرسنه و بی امان لبمو بوسید
شاید این احمقانه ترین نوع خواستگاری و جواب دادن بود
اما برام شیرین بود و وجودم غرق آرامش بود
عقب رفتیم و دوباره بین خودشو در قفل شدم …
شاید این احمقانه ترین نوع خواستگاری و جواب دادن بود
اما برام شیرین بود و وجودم غرق آرامش بود
عقب رفتیم و دوباره بین خودشو در قفل شدم …
بدنشو به بدنم فشردو داغی تنمون ترکیب شد
یه دستش رو کمرم نشستو کمرمو تو دستش شدید فشار داد
در حدی که ناخداگاه آخ گفتمو لب هام از هم فاصله گرفت
مکث نکردو از این فرصت استفااده کرد
زبونشو رو لب پائینم کشیدو اونو مکید …
دستام تو موهاش فرو رفتو به موهاش چنگ زدم
اما با صدای زنگ موبایلش خشک شدم
امیر توجه نکردو به بوسه اش ادامه داد
اما من آروم سرمو عقب کشیدمو گفتم
– جواب بده امیر …
دوباره فاصله بینمون رو پر کردو در حالی که لب زد
– مهم نیست
دوباره لبمو بوسید
منم همراهیش کردم تا زنگ موبایل قطع شد .
اما دوباره زنگ خورد
نمیدونم چرا صدای زنگ موبایلش بهم استرس میداد
اینبار خودش از لبم جدا شدو نرم بوسه ریزی رو لبم زد
با غر غر به سمت موبایلش رفتو گفت
باید سایلنتش میکردم
به صفحه گوشی نگاه کردو با تعجب گفت
– مسعوده ! یعنی چی شده به من زنگ زده ؟!
تو ذهنم دنبال مسعود گشتم !
حدس میزدم یکی از پسر هائی بود که اونشب تو پارتی با سام دیده بودم .
اسمش آشنا بود
امیر با تردید جواب دادو گفت
– الو … جانم …
رو کرد به من و اشاره کرد برم بشینم
اما من اشاره کردم که برم بیرون
تو گوشی گفت
– خوبم … تو چطوری ؟
با اخم به من اشاره کرد برم بشینم
با تردید به سمت مبل رفتم .
واقعا این تلفن گند زده بود به لحظه دو نفرمون .
اما خب خیلی هم بد نبود چون ممکن بود باز کار دست خودم بدم
هرچند حالا که تصمیمم رو گرفته بودم حالم بهتر بود
همیشه تو زندگی باید انتخاب کنی و پاش وایسی …
حالا یه خوب پیش میره یا بد …
بهتر از اینه که سر دوراهی بمونی و در آینده حسرت بخوری که چرا انتخاب
نکردی …
نشستم رو کاناپه
امیر لبخندی کنج لبش نشستو نشست کنارم
دستشو انداخت رو شونه ام و لم داد
پاشو انداخت رو هم و تو گوشی گفت
– ئه … سلامتی … چه خوب … مبارکه …
دقیق گوش دادم تا شاید چیزی بشنوم
اما صدای اون سمت خیلی کم بودو چیزی نمیشنیدم
امیر موهامو نفس عمیق کشیدو گفت
– پنج شنبه … شب جمعه … آره … احتمالا خالی باشم … کیا میان ؟
میشد حدس زد باز مهمونیه . چیزی نگفتم که امیر ادامه داد
– آها … باشه … حالا بهت خبر میدم …
خداحافظی کردو قطع کرد
دستش دور شونه ام محکم تر شدو موهامو بوسید . آروم پرسیدم
– مهمونی دعوت شدی ؟
– دعوت شدیم
– چی ؟ منظورت چیه ؟
– مسعود یادته ؟ تو اون مهمونی دیده بودیش … دعوتم کرده برا تولد
خواهرش … البته با همراه …
سرمو چرخوندم به سمتش
نگاهش کردم و گفتم
سرمو چرخوندم به سمتش
نگاهش کردم و گفتم
– من که نمیشه بیام …
اخم مصنوعی بین ابروهاش نشستو گفت
– چرا ؟
– منو دفعه قبل با سام دیدن … الان با تو ببینن … میگن دختره چه …
امیر پرید وسط حرفمو گفت
– اولا غلط کردن چیزی بگن … دوما تورو پنج شنبه به عنوان نامزد من
میبینن … در ضمن … بلاخره که همه میفهمن …
نامزدش ؟! آؤوم و با تردید گفتم
– اما من فکر نمیکنم به این زودی درست باشه …
باز نذاشت بگم و گفت
– زنگ بزن به بابات … مگه نگفتی قراره زنگ بزنی ؟
از اینکه انقدر تابلو میخواست بحث رو عوش کنه اخم کردمو گفتم
– به این زودی درست نیست … بزار بعد عقدمون میفهمن
اخمی کردو دوباره گفت
– تو فعلا زنگ بزن به بابات …
خواستم بلند شم که منو کشید تو بغلشو گفت
– کجا ؟
– میرم خونه زنگ بزنم … اینجوری سختمه …
– نوچ …تو بغل من زنگ میزنی
با اخم نگاهش کردمو گفتم
– امیر … اذیت نکن … اینجوری سختمه …
کلافه نفسشو بیرون دادو دستشو شل کرد
به اتاق خواب اشاره کردو گفت
– برو اونجا زنگ بزن راحت باشی
مشکوک تو چشم هاش دقیق شدم
– خب چه فرقی داره اونجا یا خونه ام ؟
لبخند شیطونی تحویلم دادو گفت
– فرقش اینه اینجا بعدش مجبوری برام تعریف کنی … بری خونه ات از دستم
در رفتی
ناخداگاه از حرفش خندیدم
اما بلند شدمم به سمت اتاق رفتم
ناخوداگاه از حرفش خندیدم
اما بلند شدم به سمت اتاق رفتم
سخت بود حرف زدن با بابا راجب این قضیه …
اما بلاخره باید انجام میشد … این انتخاب خودم بود …
امیر :::::::::
ترنم غافلگیرم کرده بود
اما بعد از مدت ها بلاخره یه حرف قاطع زد …
اونم چه حرف خوبی !!!
بله!!!
انتظار نداشتم امشب که اومد اینجا بله رو ازش بگیرم !
واقعا فکر میکردم بازم قهرمیکنه یا دعوامون میشه و چند روز داغون دیگه
در انتظارمه …
اما با این جواب ترنم … هدف من خیلی نزدیک تر شد …
کاش میشد همین الان برم خونه پدرشو خواستگاری کنم …
به فکر خودم خندیدم !
انگار یه آدم دیگه بودم ! هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بی تاب ازدواج باشم.
انگار به هر چیزی میخندی دنبا انقدر میچرخه که تورو تو اون موقعیت قرار
بده
تا بهت بفهمونه هیچوقت دنیارو دست کم نگیر …
دلم میخواست برم و گوش بدم ترنم به باباش چی میگه
اما نمیخواستم فال گوش وایسم
مهمونی آخر هفته مسعود فرصت خوبی بود برای معرفی ترنم به دوستام
اما اگه سام هم باشه دردسر بزرگی درست میشه
ترجیح میدم بعد از عقدمون بفهمه
اینجوری خطر کمتری برامون داره .
هرچند اون هیچوقت نمیتونه برای من خطری ایجاد کنه …
تو فکرش بودم که پیامش اومد رو صفحه گوشی
– جلسه چهارشنبه رو کنسل کن … دارم میرم مسافرت … هفته دیگه قرار
میذاریم …
ناخوداگاه لبخند زدم . چه خوب …
حالا با خیال راحت میشد با ترنم برم مهمانی مسعود …
البته اگه بتونم ترنم راضی کنم
سرمو تکیه دادم به مبل که ترنم با سرعت دوئید سمت در
نفهمیدم چی شدکه از خونه زد بیرون
شومه به در خالی نگاه کردم!
چی شد دقیقا ؟!
بلند شدمو پشت سرش رفتم که دیدم در واحدش بازه و صدای زنگ تلفن خونه
اش میاد
حدس میزدم چی شده .
درو بستمو رفتم تو خونه ترنم که تازه گوشی رو برداشت و گفت
– الو بابا … شارژم تموم شد یهو …
در واحدشو بستم نشستم رو کاناپه نزدیکش
مشکوک نگاهم کرد که لبخندی تحویلش دادمو اشاره کردم راحت باش
چشم چرخوند برامو رو به گوشی گفت
– بله … البته اگه شما هم موافق باشین …
صدای باباش از اون سمت شنیده نمیشد
ترنم دوباره گفت
– میدونم … بله … حق با شماست … بله … چشم … چشم …
کلافه نگاهش کردم… چی داشتن میگفتن ؟
نگاهشو ازم گرفتو پشت کرد بهم .
بلاخره چشم گفتن هاش تموم شدو گوشیو گذاشت سر جاش
بر نگشت سمتم که پرسیدم
– خب ؟
نفسشو خسته بیرون دادو گفت
– گفتم دیگه … قرار شد آشنا شیم منم گزارش آشنائی رو به بابا بدم …
برگشت سمتم و با نگاه نگرانی که تو چشم هاش بود گفت
– امیر … بابام خیلی موافق نیست …
اخم هام تو هم رفت
– چرا ؟
– چی بگم والا … میگه … میگه خاندان بزرگ دردسر های بزرگ داره …
آرامش کمی داره …
پدرش کاملا درست میگفت
به همین دلیل من از اون عمارت و معاشرت با فامیل دوری میکردم
آروم سر تکون دادمو زیر لب گفتم
– متاسفانه … بابات حق داره
شوکه و با چشم های گرد نگاهم کرد
آروم سر تکون دادمو زیر لب گفتم
– متاسفانه … بابات حق داره
شوکه و با چشم های گرد نگاهم کرد
– جدی میگی امیر ؟ بابام حق داره ؟
سر تکون دادمو گفتم
– آره … برای همین من دوست ندارم سمت خانواده مادریم برم … حوصله
رسم و رسومات اونارو ندارم .
نگران سر تکون دادو رو به روم نشست .
تو سکوت فقط بهم نگاه کرد ! نکنه پشیمون شه! هیچ حرفی نزد برای همین
خودم دوباره گفتم
– نمیگم ما با اونا کاری نداریم ! نه … چون مسلما برای ازدواج و مسائل دیگه
باید با اونا در ارتباط باشیم … مخصوصا رسوم مراکشی که پدربزرگم براش
مهمه … اما بعد از ازدواج … میتونم بهت قول بدم با اونا هیچ کاری نداریم که
نگران باشی …
با تردید نگاهم کرد
دیگه منم حرفی نزدم تا اگه سوالی داره بپرسه
بلاخره سکوت رو شکست و گفت
– خانواده ات از اینکه با یه دختر غیر مراکشی … ام … میخوای …
– میخوام ازدواج کنم ؟ نه مشکلی ندارن … گفتم که … من قضیه رو مطرح
کردم … فقط مونده معرفی تو …
– اوه …
اینو گفتو دستشو گذاشت رو قلبش
از این حرکتش خنده ام گرفت
اما نخندیدم که به غرورش بر بخوره .
اما واقعا این ترس و اضطراب و نگرانی ترنم اونو شبیه یه دختر بچه مظلوم و
آسیب پذیر کرده بود که دلت میخواست فقط بغلش کنی.
بغلش کنی و تو گوشش بگی از هیچی نترس من هستم .
اما حیف که میدونستم فعلا بهم این اجازه رو نمیده.
مگه اینکه خودش بیاد تو بغلم .
با کلافگی از جا بلند شدو گفت
– خب … پس کارهامون امشب تموم شد . من به بابا گفتم …
– آره … اما شب هنوز تموم نشده …
مشکوک نگاهم کرد که گفتم
– حاضر شو بریم بیرون . از همین الان دوره آشنائی ما شروع میشه .
– الان ؟ خب الان که همو دیدیم …
– عیبی داره بیشتر ببینیم ؟ نکنه میخوای برم ؟
میدونستم هدفش این بود من برم و دوباره تنهایی فکر کنه و به نتایج عجیب
برسه .
برای همین نمیخواستم تنهاش بذارم
سریع جوابمو دادو گفت
– ام … نه … اما … خب …
– خب برو حاضر شو پس … من همینجا منتظرم …
با تردید نگاهم کرد .
وقتی سوالی سر تکون دادم چیزی نگفتو به سمت اتاقش رفت .
حالا باید تصمیم میگرفتم کجا بریم ؟!
جایی که بتونم با ترنم مثل خونه راحت باشم.
چون میدونستم آدم درونگرایی مثل ترنم تو یه جای عمومی و شلوغ حسابی تو
لاک خودش فرو میره …
ترنم :::::::::
احتیاج داشتم تا تنها باشم و فکر کنم.
اما امیر این فرصتو بهم نمیداد.
حالا که جواب مثبتو بهش دادم تازه بهم میگفت حق با باباست.
اگه نتونم با خانواده اش کنار بیام چی؟
مگه میشه بگی دیگه با اونا کاری نداریم؟
هیچکس از خانواده اش جدا نیست.
نمیشه خودمو گول بزنم.
باید با امیر صحبت کنمو بیشتر برام توضیح بده .
به خودم تو آینه نگاه کردم.
همینطور که غرق افکارم بودم لباسمو عوض کرده بودم .
یه مانتو بلند یشمی با شال و شلوار مشکی …
لباسی که همیشه میرفتم خرید لوازم نقاشی میپوشیدمو طبق عادت پوشیده بودم.
خواستم برم سمت کمد و لباسمو عوض کنم که امیر رو جلو در اتاقم دیدم
تکیه داده بود به قاب در و دست هاشو به سینه اش زده بود.
از کی اینجا ایستاده بود ؟!
قبل از اینکه من چیزی بگم خودش گفت
– بهت میاد … بریم ؟
نگاهی به لباسم انداختمو زیر لب گفتم
– مرسی … اما میخوام عوض کنم…
– نه … من دوست دارم … خوبه …
انقدر اینو قاطع گفت که فقط سر تکون دادم.
کیف مشکیمو برداشتمو رفتم جلو آینه
امیر همچنان ایستاده بودو به من نگاه میکرد
از تو آینه نگاهش کردمو گفتم
– برو من یکم آرایش کنم میام
گوشه لبش بالا رفتو گفت
– راحتم … کارتو کن
اخم کردم بهش
– من ناراحتم …
اینو گفتمو یکی از رژ های جلو آینه ام رو برداشتمو باز کردم که امیر گفت
– نه … اون نه …
دوباره از تو آینه نگاهش کردم که اومد سمتمو جدی شروع کرد به چک دونه
دونه رژ هام .
شوکه اما با اخم خیره شدم به این کارش
از مرد هایی که به آرایش و این چیز ها دقیق بودن خوشم نمی اومد .
امیر کمرنگ ترین رژی که داشتم رو به سمتم گرفتو گفت
– اینو بزن …
چشم چرخوندمو همون رژ همیشگیم که تو دستم بودو زدم و گفتم
– مرسی از پیشنهادت اما ترجیح میدم رنگ آرایشمو خودم انتخاب کنم .
از تو آینه نگاهش کردم که دقیق به لبم نگاه میکرد و گفت
– اینجوری کار منو سخت کردی .
متوجه منظورش نشدم
اما قبل اینکه بپرسم منظورش چیه از اتاقم رفت بیرون.
صداش از بیرون اتاقم اومد که گفت
– عجله کن … تو ماشین منتظرتم …
دوباره منو یاد بابا انداخت
باشه ای گفتم که صدای در خونه اومد
این اولین بیرون دو نفره ما بود
اونوقت بهم میگفت عجله کن !
تو ماشین منتظرم !
امیر واقعا سیستم عجیبی داشت .
شاید منم تو دامن زدن به این رفتارش مقصر بودم .
مسلما مقصر بودم !
وقتی اولین بوسه قبل از اولین قرار رسمی اتفاق بیفته …
معلومه رابطه طور دیگه ای پیش میره …
یکم به صورتم رسیدمو رفتم پائین
باید هرجور شده همه چیو به حالت نرمال برگردونم
نمیخوام اینجوری پیش بریم.
امیر تو پارکین تو ماشین نشسته بود و با ضبط ور میرفت
نشستم کنارش و پرسیدم
– خب … کجا میخوایم بریم؟
در پارکینگو زدو در حالی که ماشینو میبرد بیرون گفت
– تو بگو …از بالا شروع کنیم یا از پائین ؟
– منظورت چیه؟
– جواب منو بده تا برات بگم .
– تا ندونم منظورت چیه نمیگم .
– نترس خطرناک نیست … بالا یا پائین؟
با اخم نگاهش کردم
هرچند میدونستم هیچ فایده ای نداره.
دقیقا از گوشه چشم نگاهم کردو چشمک زد بهم
با شیطنت گفت
– سوال به این راحتی ! واقعا جوابش برات سخته؟ اوه … نکنه فکرت جای
دیگه …
کلافه و تقریبا با جیغ گفتم
– امییر …
ادامه جمله اش رو نگفتو خندید.
قبل از اینکه تین بحث رو ادامه بده گفتم
– از بالا …
– خوبه … پس اواین قرارمونو میذاریم بالا ترین نقطه داخل شهر … پیش به
سوی برج میلاد…

امیر اینو گفتو با لبخند شیطونی نگاهم کرد .
ناخداگاه منم لبخند زدم و با چشمکی که امیر زد نگاهمو ازش گرفتم.
صدای آهنگ تو ماشینو بلند تر کردو سکوتمون با صدای موزیک کلاسیکی
که پخش میشد پر شد …
خیره شدم به بیرون و ماشینا. ساعت نزدیک ده شب بود
دوباره تو ذهنم حرف امیر اومد.
الان فرصت خوبی بود برای سوال کردن.
اما مشکل این بود که خودم نمیدونستم چی بپرسم .
به امیر نگاه کردم که دیدم حواسش به منه و گفتم
– در حال رانندگی چرا به من نگاه میکنی؟
– دارم آینه بغلو چک میکنم
خجالت کشیدم از این اشتباهم که امیر خندیدو فهمیدم شوخی کرده!
چشمکی بهم زدو گفت
– به چی فکر میکردی اینجور اخم کرده بودی؟
نگاهمو ازش گرفتم دوباره و گفتم
– به تو و حرفات
– اوه… خدا به دادم برسه … چرا انقدر پس با اخم .
– اخم نبود… داشتم تصمیم میگرفتم.
امیر تو گلو خندیدو گفت
– دیگه بدتر … چه تصمیمی گرفتی با این قیافه …
ناخداگاه منم خندیدم.
خدایا…
این پسر هر چی من میگفتم باز یه چیزی داشت بگه
همینطور که به عابر های خیابون نگاه میکردم گفتم
– میشه بیشتر از خانواده ات برام بگی؟
از گوشه چشم نگاهش کردم که خنده از رو لبش رفت
کامل برگشتم سمتش و دقیق نگاهش کردم.
جدا خورده بود تو پرش .
چون قیافه اش جدی شدو بدون لبخمد گفت
– من دوست ندارم راجب خانواده ام زیاد صحبت کنم .
متعجب نگاهش کردم که دوباره گفت
– رابطه خوبی با خانواده مادریم ندارم . فقط در حد نیاز و بخاطر مادرم با اونا
معاشرت دارم .
منتظر بودم ادامه بده
اما سکوت کرد .
زیر لب پرسیدم
– خانواده پدریت چی؟
شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت
– اونا برای من وجود ندارن… مثل پدرم …

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن