رمان ترنم

رمان ترنم پارت 26

 

متعجب خیره بودم بهش.
من واقعا راجب امیر هیچی نمیدونم .
با این شرایط جواب بله دادم !
انگار هر لحظه که میگذشت تردیدم بیشتر میشد .
امیر نیم نگاهی مشکوک به من انداخت و با همون لحن جدی گفت
– چیه ؟ پشیمون شدی ؟
انگار فکرمو خونده بود.
سریع گفتم
– نه … اما دوست دارم بدونم چرا رابطه ات با دو طرف اینجوریه .
– شاید یه روز برات گفتم… یه روز که اعصابشو داشتم …
قبل از اینکه من چیزی بگم ماشینو پارک کرد و خودش گفت
– خب دیگه … بهتره بریم که به سرو آخر برسیم
– سرو آخر چی؟
– رستوران دیگه… نمیخوای شام بخوری ؟
با ابروهای بالا پریده نگاهش کردم که لبخندی زدو پیاده شد.
انتظار نداشتم برنامه رستوران داشته باشه …
وگرنه لباس مناسب تری میپوشیدم.
شاید منظورش رستوران بالای برج نبود
نگاهی به امیر انداختم که اومد در سمت منو باز کرد
خودشم تیپ ساده و راحتی داشت …

آره …
چقدر خنگی ترنم
مسلما رستوران بالای برج منظورش نیست
امیر مشکوک نگاهم کردو گفت
– چرا پیاده نمیشی؟ نکنه از بلندی میترسی !
با تردید پیاده شدم و بازو امیر رو که به سمتم گرفته بودو گرفتمو گفتم
– نه از بلندی نمیترسم… اما خب … لباسم برای یه رستوران لوکس مناسب
نیست
نیم نگاهی بهم انداخت و سرشو خم کرد
کنار گوشم گفت
– هر چیز مرتب و راحتی مناسبه ترنم … این زندگی ماست نه بقیه …
از نفسش و نزدیکیش تنم مور مور شد
زیر لب گفتم
– میدونم اما …
دوباره سرشو نزدیک گوشم کردو گفت
– ضمنا تو همین الان از نود درصد جامعه شیک تری پس دیگه اما نیار
نمیدونم این تعریفش باعث شد یا ترس از تماس دوباره نفسش با صورتم که
دیگه چیزی نگفتمو تو سکوت با هم به سمت رستوران بالای برج رفتیم
امیر برای من ترکیب خواستن و خودداری کردن بود …
ترکیب تردید و اطمینان …
نمیشد کنارش از چیزی مطمئن بود …
سام :::::::::
تلویزیونو خاموش کردمو بلند شدم .
به سمت در رفتم که بابا نگاهی بهم انداخت و گفت
– کجا داری میری ؟
– بیرون …
– شب و روزو قاطی کردی گویا ؟
جواب ندادمو کفش هامو از جا کفشی برداشتم که دوباره گفت
– سام … اینبار خبر یه آبرو ریزیت بهم برسه شک نکن طردت میکنم … برام
هم مهم نیست تنها بچه منی…
جوابی ندادم و از در زدم بیرون
حالا انگار الان که طرد نکرده بود چه گلی به سر من زده بود .
حوصله هیچکس رو نداشتم .
النازو به زور راضی کرده بودم .
برنامه هامو چیده بودم برای آخر هفته …
اما هنوز حالم خوب نبود …
تا به اون دوتا درس عبرت ندم خیالم راحت نمیشه .
موبایلمو بیرون آوردمو زنگ زدم به مسعود
زود جواب دادو گفت
– جانم سام ؟
– چه خبر ؟
– هیچی داشتم زنگ میزدم به بچه ها برای مهمونی آخر هفته تو چه خبر ؟
– خوبه … تنهائی بیام پیشت یه لبی تر کنیم … حالم و حوصله ام داغونه
– بیا داداش … بیا زنگ میزنم آرش اینام بیان دور هم باشیم
باشه ای گفتم و قطع کردم
اینبار اگه نقشه ام میگرفت همه چی تموم میشد … اما اگه نمیگرفت … همه
چی رسما به باد میرفت .
سوار ماشین شدمو راه افتادم
امیر :::::::::::
ترنم با ذوق گفت
– تا حالا اینجا نیومده بودم . نمیدونستم چنین نمائی داره از شهر

امیر :::::::::::
ترنم با ذوق گفت
– تا حالا اینجا نیومده بودم . نمیدونستم چنین نمائی داره از شهر
نفس عمیق کشیدمو به صندلیم تکیه دادم
حس خوبی بود که با انتخابت یه نفرو انقدر تحت تاثیر بذاری .
ترنم هم تکیه داد به صندلیش و گفت
– تهران تو شب از دور خیلی جذابه …
– از دور ؟
سر تکون دادو در حالی که خیره به نمای شهر بود گفت
– آره … از نزدیک پره از بی خانمان هایی که تو تاریکی های شهر کز کردنو
فقر و اعتیادی که شب هم نمیتونه مخفیشون کنه
سر تکون دادمو گفتم
– آره … فقط و اعتیاد جز جدانشدنی دنیای ماست …
هر دو سکوت کردیم که غذامون رسید .
میز دو نفره ای که نشسته بودیم درست کنار پنجره بزرگ رو به شهر بود .
امشب چون وسط هفته بود رستوران خلوت بود و دنج تر از همیشه بود .
تو سکوت هر دو شروع کردیم به شام که ترنم پرسید
– راستی امیر … تو خواهر و برادر داری ؟
با سر گفتم نه که زیر لب گفت
– مثل من …
اینو خیلی غمگین گفت و باعث شد بپرسم
– از اینکه نداری ناراحتی ؟
– آره … اگه بودن خوب بود… تنهائی خوب نیست
– پس با تک فرزندی مخالفی ؟
خیلی جدی یه لقمه از غذاش خوردو گفت
– آره … صد درصد … من دوتا هم قبول ندارم … سه تا … شایدم چهارتا …
آره چهارتا بهتره …
با نیش باز نگاهش میکردم که یهو ساکت شدو خیره شد بهم
تازه متوجه شد انگار راجب چی داره صحبت میکنه
ابروهاش بالا پریدوسریع سرشو انداخت پائینو گفت
– تو دوست داشتی ؟
– اینکه چهارتا بچه داشته باشیم ؟
رنگ سرخی که رو گونه هاش نشستو دوست داشتم
بدون نگاه کردن به من گفت
– اینکه یکی یه دونه بودی
خندیدمو گفتم
– آها … اون … برام مهم نبود … اما چهرتا بچه فکر خوبیه … منم موافقم
دیدم که لبشو گاز گرفت و بیشتر باعث شد لبخند بزنم
در حالی که با غذاش بازی میکرد گفت
– قبلا زیاد اومده بودی اینجا ؟
تلاشش برای تغییر موضوع انقدر تابلو خنده دار بود .
یه لقمه از غذام خوردمو گفتم
– زیاد نه … چندباری اومده بودم … فکر کنم … چهار بار … به تعداد بچه
های آیندمون …
با اخم سرشو بلند کردو شاکی گفت
– امیر …
لبخند دندون نمائی بهش زدم که باعث شد خودش هم بخنده و زیر لب گفت
– پر رو … چه خوشش هم اومد
از زیر میز پاهامو گذاشتم دو طرف پاش و گفتم
– چرا خوشم نیاد ؟
با تماس پاهامون دوباره با ابروهای بالا پریده نگاهم کردو پاهاشو عقب کشید
سوالی سر تکون دادم .
اما هیچی نگفت و خودشو با شام سر گرم کرد
بدون نگاه کردن بهم گفت
– راستی تو متولد چه سالی هستی امیر؟ چی خوندی؟ دقیقا کارت چیه .
یه لقمه گذاشت دهنشو نگاهم کرد .
ترنم :::::::::
با هم تو هوای خنک شب به سمت ماشین میرفتیم .
با وجود تلاش های امیر برای شیطنت زیر میز اما موفق شدم همه چیو کنترل
کنمو سوال هامو بپرسم .
خوشبختانهرستورانخلوت و کم نور بود
اینجوری خیلی از حرف هامو زدم و سوال هامو پرسیدم .
باورم نمیشد امیر هم سن سام باشه .
انگار چند سال از سام بزرگتر بود
هم رفتارش هم ظاهرش .
نزدیک ماشین رسیدیمو امیر ایستاد . منم ایستادم که رو کرد به من و گفت
– امشب من همه سوال های تورو جواب دادم …حالا میخوام یه سوال هم من
بپرسم …
واقعا امشب تک تک سوال هامو جواب داد. اما خب سوال های من خیلی
سخت نبودن!
شغل تحصیلات . سن و چیز های عادی
برای همین گفتم
– اگه سوال تو هم مثل سوالای من ساده است بپرس…
لبخندی تحویلم دادو پرسید
– سوال من خیلی ساده است … بشین تا بپرسم
هردو نشستیمو روکردم به امیر .
نگاهش رو صورتم چرخیدو رو لبم مکث کرد .
اما دوباره به چشم هام نگاه کردو خیلی جدی پرسید
– اجازه میدی ببوسمت ؟

خیلی جدی پرسید
– اجازه میدی ببوسمت ؟
با تعجب نگاهش کردم. چی ؟ سوالش این بود ؟
دقیق و جدی منتظر جوابم بود .
نگاهمو ازش گرفتم گفتم
– اینجا یه پارکینگ عمومیه امیر …
– باشه مشکلی نیست … پس خونه میبوسمت …
سریع برگشتم سمتت
– من که اجازه ندادم
لبخند کجی کنج لبش نشستو گفت
– یعنی میخوای بگی نه ؟
چشم هامو ریز کردم و خواستم چیزی بگم که خم شدو سریع لبشو رو لبم
گذاشت
قبل از اینکه بفهمم چی شد لب پائینمو گاز گرفتو سرشو عقب برد
چشمکی به قیافه متعجب من زدوماشینو روشن کرد
با شوک گفتم
– این الان چی بود ؟
– نمیدونم … یهو دلم خواست …
چشمکی تحویلم داد و لبشو تو آینه چک کرد
دستمالی برداشتو لبشو در حالی که پاک میکرد گفت
– گفتم اون رژ رو بزن … گوش نکردی …
تازه فهمیدم داشت چی رو تو رژ های من چک میکرد …
خب … اینم یه جنبه دیگه از امیر … واقعا نمیتونستم ابعاد شخصیتیشو درک
کنم .
هر وقت فکر میکردم شناختمش غافل گیر میشدم
با صدای امیر از افکارم بیرون اومدم که پرسید
– راستی … سوالم رو نپرسیدم
با اخم برگشتم سمتش
– پرسیدی دیگه !
– نه سوالم اون نبود … سوال اصلیم اینه … مامانت چطور فوت شد ؟
اوه … موضوعی کهاصلا دوست نداشتم راجبش صحبت کنم
نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم و گفتم
– میشه جواب ندم ؟

نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم و گفتم
– میشه جواب ندم ؟
امیر مکثی کرد و بعد گفت
– دلم میخواد بدونم اما اگه ناراحت میشی … نگو …
دوباره سکوت کرد و منم ساکت شدم
هیچوقت راجب مرگ مادرم با کسی حرف نزدم
حتی با بابا هم هیچوقت راجب مرگ مامان صحبت نکرده بودیم .

با فکر کردن بهش هم قلبم فشرده میشد
هنوز آماده نبودم با امیر راجب این قضیه صحبت کنم
امیر دوباره سکوت و شکست و گفت
– راستی راجب آخر هفته … سام نیست … میتونیم با هم بریم …
برگشتم سمتش و گفتم
– مشکل من که سام نبود … من گفتم …
نذاشت بگم و خودش گفت
– میدونم تو چی گفتی … حافظه ام رو که از دست ندادم …
نیم نگاه جدی به من انداخت و ادامه داد
– من نگران سام بودم برای همین بهت اصرار نکردم … الان که سام نیست …
مشکلی نمیبینم نریم… هرچند ازم نمیخوام به زور ببرمت … اگه دوست نداری
نمیریم …
– تو برو … من مشکلی ندارم بدون من بری …
صورتش جدی تر شد
اما به من نگاه نکردو گفت
– من مشکل دارم …
– منظورت چیه ؟
واقعا نمیفهمدم منظورش چیه … مشکل داشت بدون من بره ؟ اما مهمونی قبلی
هم که تنها رفته بود …
خودش قبل از سوال مجدد من گفت
– من دوست ندارم از الان به بعد تو مهمونی مختلطی تنها بری … پس خودمم
نمیرم …
ابروهام بالا پرید و دقیق نگاهش کردم
پس منظورش از این نظر بود .
اینکه جوانب عدالتو رعایت میکرد خوب بود … اما …
اما یکم زود نبود برای این رفتار ها ؟
از گوشه چشمنگاهم کردو گفت
– مشکلی داری با این قضیه ؟

از گوشه چشم نگاهم کردو گفت
– مشکلی داری با این قضیه ؟
از اونجائی که من عملا دوستی برای رفت و آمد نداشتم بحث بیخودی بود
اما فقط برای اینکه ساده از قضیه نگذرم با تردید گفتم
– خب … تا حدودی … منظورم اینه … یه موقع یه نفر براش مشکلی پیش میاد
… نباید دیگری رو از تفریح بندازه که
رسیده بودیم جلو در خونه
رفت تو پارکینگو بماشینو پارک کرد
با اخم برگشت سمت منو گفت
– وقتی همسرت تو مشکل باشه … دلیل نداره تو بری تفریح … چه زن چه
مرد
اوه … منظورمو بد گفته بودم
سریع درستش کردم و گفتم
– مشکل نه که مشکل و دردسر … منظورم کار … یا یه مسئله ای که نتونه
مهمونی بیاد … ام … میدونی منظورم چیه ؟
با سر گفت نه و با همون دلخوری گفت
– شادی و تفریح یه امر مشترکه بعد ازدواج … نمیشه یکی خوش بگذرونه در
حالی که دیگری تو فشار کار یا سختی یا هر چیزیه …
کلافه نفسمو بیرون دادمو گفتم
– اصلا بیخیال … باشه بعد راجبش صحبت میکنیم من خیلی خسته ام
با این حرف در ماشینو باز کردمو پیاده شدم
امیر هم سریع پیاده شد وگفت
– نه اتفاقا الان میخوام بدونم …
بدون نگاه کردن بهش دکمه آسانسور رو زدمو گفتم
– منظورم خیلی ساده است … میگم نباید یه رابطه عامل محدود کننده باشه …
– منم نمیگم محدود کننده … نرو مهمونی دخترونه یا با دوستای دخترت بیرون
… میگم یه سری تفریحات دو نفر است … به احترام نفر دوم نباید تنهایی بری
هر دو سوار آسانسور شدیم و گفتم
– باشه … به حرفت فکر میکنم …
تو آینه آسانسور نگاهش کردم که اخم هاش تو هم بود
منم اخم کردم
یه شب خوب با یه بحث مسخره خراب شده بود
رسیدیم طبقه چهار و سریع رفتم سمت در واحدم
کلید انداختمو برگشتم سمتش که تشکر کنم
اما از فاصله نزدیکش با بدنم شوکه شدم و بریده بریده گفتم
– واسه امشب ممنون … خیلی خوب بود…
ادامه جمله ام با نگاه امیر رو لبم قطع شد …
عقب رفتمو مماس در وایسادم که جلو اومدو فاصله بینمونو پر کرد
با صدای بمی گفت
– قرارمون شد خونه …
تو چشم هام نگاه کرد پلک که زدم لب هاش رو لبم بود
اما نه مثل ماشین سریع …
کوتاه …
عجله ای…
اینبار داغ و قدرتمندو طولانی …
نیمیدونم از فشار بدنش رو بدنم نفسم رفته بود یا از این بوسه داغ
هرچی بود نفس کم آورده بودم که ازم جدا شد
هنوز پلک هامو باز نکرده بودم که گرمای بدنش رفتو گفت
– به حرفم فکر کن … فردا ادامه میدیم …
چشم هامو که باز کردم داشت جلو در واحدش بود
با یه لبخند قدرتمند رو لبش و نگاهی که میگفت اگه الان نرم تو خونه … تا
صبح نمیتونم برم …
بدون هیچ حرفی درو باز کردمو رفتم تو
تکیه دادم به در و خیره شدم به خونه حالی و سوت و کورم …
امیر :::::::::
به در بسته خیره بودم .
درسته آخرش این بحث شبو داشت نابود میکرد
اما این بوسه جون تازه بهم داد.
نمیدونم چرا ایستاده بودم .
انگار منتظر بودم در باز شه و ترنم برگرده .
کاش اونم اندازه من بی تاب بود.
اونوقت امشب هر دو مجبور نبودیم تنها بخوابیم .
نفسمو کلافه بیرون دادمو وارد خونه شدم .
بهتره صبور باشم …
باید بذارم سیر طبیعی اتفاقات پیش بره.
پدر ترنم همینجوری جبهه گرفته علیه من
اگه عجله کنم میدونمبدتر میشه
مخصوصا که حرف پدرش درسته.
این رسوماتی که ما داشتیم و این شرط ملک حسان میترسیدم برام دردسر شه

مخصوصا رسم حجله مراکشی …
فقط مشکل اینجا بود که …
چطور این شب رو صبح کنم …
اونم با آتیشی که تو وجودم بود …
ور حالی که لباس هامو بیرون میاوردم به سمت اتاق خواب رفتم .
یه جوری باید مراسم عقد رو خارج از عمارت ملک حسان میبردم.
اینجوری کار خیلی راحت تر بود.
یا عتی عقد و عروسی هم زمان هم گزینه خوبی بود
فقط مشکل اینجا بود که مطمئن بودم پدر ترنم راضی نمیشد انقدر سریع عقد و
عروسی همزمان برگذار بشه !
منم تو خودم نمیدیدم بخوام بیشتر از برنامه پیش رو صبر کنم .
کنار پنجره ایستادمو پرده رو کنار زدم .
چطور زندگیم زیر و رو شد
از یه مرد آزاد رسیدم به اینجا که شب و روزم فکر به ترنمه …
پنجره رو باز کردم تا باد خنک شب یکم از کرمای این دختر تو سرم کم کنه.
حرف های ترنمو مرور کردم
یه جاهایی باید بهش حق میدادم
اما میدونم این غرور لعنتی حاضر نیست کوتاه بیاد
حتی وقتی میدونه باید عقب نشینی کنه.
پنجره رو باز گذاشتمو دراز کشیدم رو تخت
خیره به آسمون شب سعی کردم یه برنامه مناسب برای مراسم عقد بچینم .
رسم ما این بود که چه دختر چه پسر تو خونه بزرگ خاندان عقد میشه و شب
عقد هم حجله برگذار میشه. چیزی که با رسم ایرانی ها… خیلی متفاوت بود
… مخصوصا آداب حجله مراکشی …
ترنم:::::::::
هرچقدر سر جام جا به جا شدم نتونستم بخوابم
بی فایده بود .
امبر نه تنها ذهنمو آشوب کرده بود با بوسه آخر جسمم رو هم بهم ریخته بود.
کلافه نشیتم رو تخت و به ساعت نگاه کردم
ساعت نزدیک چهار صبح بود .
خوابم نمیبرد و از این همه فکر و خیال خسته شده بودم
رفتم لب پنجره و سرمو چسبوندم به شیشه خنک پنجره .
کاش همه چی انقدر پیچیده نبود .
کاش میشد یه بله بگم و همه چی خیلی خوب و راحت و بدون هیچ دغدغه ای
پیش بره .
مثل اینهمه آدم دیگه …
چرا همیشه همه چی باید برای من پیچیده بشه
به آسمون شب خیره شدم
اینهمه فکر و خیال آخرش چی ؟
تو که آخرش امیر رو میخوای و بله رو میگی …
پس بهتر نیست بخابی و همه چیو تموم کنی ؟
پوزخندی به افکارم زدمو برگشتم رو تخت

آره … بهتره بس کنم … من امیر رو میخوام این اما و اگر ها هم آخرش که
قرار نیست جلو منو بگیره .
پس بخوابم …
اما حالا فکر های جدید از گوشه و کنار می اومدن
داغی بوسه هاش …
گرمای بدنش …
لمس دیشبش ..
سرمو زیر بالشت فرو کردم
خدایا چرا این پسر هیچ رقمه از ذهنم بیرون نیمرفت …
آخر نفهمیدم چطور خوابیدم
با زنگ موبایلم به زور چشم های خسته ام رو باز کردم .
پلک چشم هام درد میکرد دیشب از بس به هم فشار داده بودم
با چشم های تار اسم بابا رو روی صفحه گوشی دیدمو
با عجله جواب دادم
– الو …
صدام انقدر گرفته بود که خودم نشناختم
بابا از پشت گوشی گفت
– خواب بودی ترنم ؟
– تازه بیدار شدم …
– میدونی ساعت چنده ؟
چشم هامو مالیدمو به ساعت نگاه کردم
باورم نمیشد ساعت 2 ظهر بود
با شوک نشستم رو تختو گفتم
– یکم سرما خوردم قرص خوردم دم صبح زیاد خوابیدم
– صدات هم گرفته دختر جان . مواظب خودت باش
– چشم بابا … چیزی شده زنگ زدین ؟
– آره … باید باهات صحبت کنم … غروب میام خونه ات …
– اینجا ؟! الهام هم میاد ؟
– نه … تنهام … گفتم خونه باشی …
– من تقریبا همش خونه ام .
بابا مکثی کرد که باعث شد بترسم نکنه دیشب اومده و دیده من نیستم
اما دوباره گفت
– باشه … پس میبینمت . چیزی بیرون نمیخوای ؟
– نه … مرسی … تا شب
گوشیو قطع کردم و سریع خواستم به امیر مسیج بدم و بگم عصر سمت خونه
من نیاد که دیدم 3 تا مسیج ازش دارم .

نوشته های مشابه

‫13 نظرها

  1. سلام.وقت به خیر.
    بعضی وقتا چند جملو رو دوباره تکرار میکنید و این خوب نیست.
    اما انقدر رمان خوبیه که دوست داشتم زود تر پارت بعدیش به دستم برسه.با تشکر💋

  2. سلام
    اول ممنون بابت رمان باحالتون
    دوم اینکه ادمین چند وقت یکبار پارت میزارین؟؟
    ک مجبور نباشیم هر ساعت سایتو چک کنیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن