رمان ترنم

رمان ترنم پارت 27

 

من نیاد که دیدم 3 تا مسیج ازش دارم .
اولی نوشته بود فقط سلام
دومی صبح بخیر
سومی چه خبر
ناخداگاه لبخند زدمو شماره اش رو گرفتم
تا الو گفت یادم اومد صدام چقدر افتضاحه
خواستم قطع کنم که گفت
– بلاخره بیدار شدی خوابالو ؟
با همون صدای خواب آلود گفتم
– ام … سلام …
– اوه اوه صداشو … کجایی ؟ تو رختخواب؟
مکثی کردمو شرمنده گفتم
– ام … آره … بابام زنگ زد … خواستم بهت خبر بدم عصر میاد خونه من …
در جریان باشی …
– هممم جای من خالی …
– چی؟
امیر تو گلو خندیدو گفت
– هیچی بیدار شدی میفهمی … راجب بابات هم حواسم هست … برو دست و
روتو بشور بعد بهم زنگ بزن کارت دارم
جواب نداده بودم که قطع کرد.
جای من خالی؟
چرا باید وقتی بابام میاد جاش خالی باشه ؟
بلند شدمو رفتم سرویس
دستو رومو شستمو بعد خوردن یه چایی غلیظ دوباره مکالمه بینمون رو مرور
کردم .
کجایی؟ تو رختخواب ؟ جای من خالی !
گر گرفت تنم . نکنه منظورش این بود؟ واقعا ؟
خدای من چقدر تو پر روئی امیر …
تازه بهم گفت بیدار شدی زنگ بزن …
عمرا اگه بهش زنگ بزنم …
پر رو …
با این فکر بلند شدمو برای نهار وسایلو بیرون آوردم
باید قبل اومدن بابا یه دوش میگرفتم
حس میکردم از بوسه دیشب هنوز عطر مردونه امیر رو تنمه …
غذارو بار گذاشتمو حوله رو برداشتم .
تازه خواستم برم حمام که موبایلم زنگ خورد
نگاه نکرده میدونستم امیره …
به صفحه گوشی نگاه کردم . حدسم درست بود
تا جواب دادم گفت
– بابات که نیومده هنوز؟
– نه … چطور؟
– خب درو باز کن کارت دارم !
تازه خواستم برم حمام که موبایلم زنگ خورد
نگاه نکرده میدونستم امیره …
به صفحه گوشی نگاه کردم . حدسم درست بود
تا جواب دادم گفت
– بابات که نیومده هنوز؟
– نه … چطور؟
– خب درو باز کن کارت دارم !
مکث کردم ! درست شنیدم ؟ درو باز کنم ؟
امیر قطع کرده بود.
به سمت در واحد رفتم و از چشمی نگاه کردم .
امیر منتظر پشت در ایستاده بود
امیر ::::::::::
دیشب تقریبا نخوابیده بودم .
اما کار چیزی نبود که بتونم عقب بندازم .
صبح تا ظهر نشده سعی کردم تمام کار های عقب مونده ام رو مرتب کنم .
همه حسابرسی هارو چک کردم
خوشبختانه مزاحم نشدن سام خیلی به کارم اومدو بعد چند روز کارا پیش رفت
.
زنگ زدم سفارت و پیگیر شکایتم شدم .
میخواستم زنگ بزنم به ترنم که شماره مامان اومد رو گوشیم .
پس شروع شده بود.
سوژه جدید دادم دست خانواده .
حالا برنامه های جدید میریختن برام.
مامان زنگ زدو گفت یه شب شام با ترنم و اون بریم بیرون تا با هم آشنا بشن
گفتم باشه هماهنگ میکنم
وقتی ترنم زنگ زد هم میخواستم همینو باهاش هماهنگ کنم .
اما یهو فکری به سرم رسید .
سریع برگشتم سمت خونه .
مطمئن نبودم ترنم از پیشنهادم استقبال کنه یا نه
اما وقتی در رو به روم باز کردو با اون چشم های تیله ای متعجب خیده شد
بهم مطمئن شدم کارم درسته.
من باید زودتر بدستت بیارم ترنم
قبل از اینکه کنترلمو کامل از دست بدم .
شوکه و با تعجب پرسید
– اینجا چکار میکنی امیر؟ مگه نباید سر کار باشی؟
تکیه دادم به قاب در و گفتم
– فعلا که اینجام … بابات کی میاد؟
– فکر کنم یه ساعت دیگه … چطور؟ تو که نمیخوای وقتی اون میاد …
پریدم وسط حرفشو گفتم
– اتفاقا چرا … دقیقا برای همین زودتر اومدم خونه …

پریدم وسط حرفشو گفتم
– اتفاقا چرا … دقیقا برای همین زودتر اومدم خونه
چشم هاش چنان گرد شد که به زور خنده ام رو خوردم .
با نگرانی گفت
– چکار میخوای بکنی امیر ؟

ترنم ::::::::::
امیر رو درک نمیکردم .
همه کار ها و رفتارش برام پر از سوال و عجیب بود .
نگاه عاقلانه ای به من انداخت و ریلکس گفت
– به نظرت میخوام چکار کنم که اینجور هول کردی ؟
لب زدم اما چیزی به ذهنم نرسید که دوباره خودش گفت
– میخوام بیام جلو بابات بغلت کنم ؟ یا نکنه بوسه نصف نیمه دیشبو میخوای
جلو بابات برام تکمیل کنی که اینجوری نگاهم میکنی ؟
خجالت کشیدم اما سریع و کلافه گفتم
– امیر … بس کن … برنامه ات چیه ؟
ابرویی بالا انداخت و تکیه داد به قاب در
– مامانم زنگ زد … گفت یه قرار شام بذاریم با هم
– چی ؟ با مامانت ؟
فقط حرفش تو دلم استرس شدید انداخته بود
چه برسه بخوام مادر امیر رو ببینم …
من هنوز با دیدن امیر بهم میریختم … چه برسه با خانواده اش رو به رو شم .
امیر همینطور ریلکس گفت
– آره … بلاخره باید با هم آشنا شین … چه بهتر که زودتر …
– من الان آماده نیستم … خیلی زوده امیر…
چشمکی بهم زدو از قاب در جدا شد
– خب … فقط گفتم در جریان باشی
چرخید تا بره که بازوشو گرفتمو گفتم
– وایسا … در جریان چی باشم ؟
– همین دعوت … بابات اومد میام رسمی ازت دعوت میکنم … در جریان
باش …
دوباره خواست بره که گفتم
– اما من آماده این قرار نیستم
– باشه … اونو بعد حل میکنم … الان فقط یه دعوته که تو قراره قبول کنی …
تاریخشو بعد هماهنگ میکنیم…
– اما …
یهو برگشت سمتم لبمو سریع بوسیدو گفت
– الان دیگه بهتره برم تا بابات نرسید …
چند لحظه پلک زدم تا مغزم هضم کنه چی شد …
امیر با همون لبخند مغرورانه یه چشمک دیگه بهم زدو رفت سمت واحدش
قبل از اینکه درو ببندو به لباسم اشاره کردو گفت
– راستی …این تاپت بهت خیلی میاد …

امیر با همون لبخند مغرورانه یه چشمک دیگه بهم زدو رفت سمت واحدش
قبل از اینکه درو ببنده به لباسم اشاره کردو گفت
– راستی …این تاپت بهت خیلی میاد …
سریع به خودم نگاه کردم
خدای من … چه گندی زده بودم .. داشتم میرفتم حمام که امیر زنگ زد
منم اصلا حواسم نبود که چی تنمه …
با صدای بسته شدن در واحد امیر سرموبلند کردم
نفسمو خسته بیرون دادم
چرا من جلوی امیر انقدر ضایع میشم …
یقه باز تاپمو یکم بالا کشیدم
اونی که نباید میدید دیگه دیده بود .
نمیدونم چرا این کارو کردم …
برگشتم تو و سریع رفتم سمت حمام
خدایا … شام با مامان امیر از کجا پیداش شد ؟!
امیر :::::::::
از رو تراس دیدم کهماشین بابای ترنم پارک کرد جلو ساختمون
سیگارمو تو جا سیگاری خاموش کردمو بلند شدم
طبق انتظارم وقتی به ترنم گفتم با مامان بریم شام بیرون مخالفت کرد.
البته مخالفت از نوع خودش .
کلا ترنم با هر تغییر یا هر کاری بصورت پیشفرض مخالف بود .
اما بعد با نود درصد مسائل موافق میشد …
میتونستم حدس بزنم چرا این اخلاقو داره .
از بس تو زندگی خودش تصمیم مستقل نگرفته
از تصمیم گیری های مستقل میترسه .
خیلی از آدمهای اطراف ما این مدلی هستن !
حاضر نیستن تصمیم بگیرن چون نمیخوان مسئولیت انتخابشون رو به عهده
بگیرن …
از چشمی در چک کردم
پدرش وارد خونه شد و درو بست ….
به ساعتم نگاه کردم …
خوبه … ده دقیقه دیگه نوبت من بود …
میدونم اگه ترنم رو تحت فشار نذارم هیچی پیش نمیره …

برای اینکه بوی سیگارم بره رفتم تو آشپزخونه تا یه قهوه تلخ درست کنم
از آشنائی اولم با پدر ترنم میدونستم خیلی دقیقه …
ترنم ::::::::::
چای تازه دمی که درست کرده بودم به بابا تعارف کردم
فنجون رو برداشت و گفت
– مرسی… حالا بشین و انقدر از صحبت فرار نکن
متعجب به بابا نگاه کردم
چقدر این حرفش شبیه امیر بود
یعنتی واقعا انقدر من از حرف زدن و تصمیم گیری فراری بودم ؟!
رو به رو بابا نشستمو گفتم
– من فراری نیستم
بابا لبخندی زدو گفت
– همیشه بودی و هنوز هم هستی … از هر حرف جدی و هر تصمیم گیری
مهمی فرار میکنی
باورم نمیشد انگار خوب میدیدم .
امیر اگه اینجا بود داشت سر تکون میداد و پشت سر هم میگفت موافقم موافقم
نفس عمیق کشیدمو جدی گفتم
– اینطوری نیست … خب من الان در خدمتم .
بابا دقیق نگاهم کردو گفت
– خوبه … یه راست میرم سر اصل مطلب … دیشب بهم گفتی میخوای با این
امیر کهن آشنا شی ..
سر تکون دادمو بابا ادامه داد
– خب من گفتم تا دیر نشده بهت بگم شاید نظرت عوض شد
– چی شده ؟
بابا یه لب از چائیش خورد و گفت
– پسر خواهر الهام از آمریکا داره میاد و قصد ازدواج داره . الهام دیشب گفت
خواهرش علاقه منده شما با هم آشنا شین …
شوکه به بابا نگاه کردم
پسر خواهر اون الهام دروغگو …
شاید قبلا ازش بدم نمیاومد ! هرچند اگه ب ته قلبم رجوع کنم از روز اول ازش
خوشم نمی اومد !
اما دیگه با این دروغ هائی که گفته بود ازش متنفر بودم
حالا بخوام با خودش و خانواده اش وصلت کنم !
لابد دیده چه خوب به من زور میگه … گفته پسر خواهرم چرا استفاده نکنه
بابا ادامه داد
– منم دیدم چه بهتر از این موقعیت …
خواستم بپرم وسط حرف بابا و بگم نه که صدای زنگ واحدم بلند شد
امیر بود و به طرز عجیبی از برنامه ای که داشت خوشحال شدم
از بابا خیلی ناراحت شده بودم .
انگار من یه کالا بودم یا یه موجود اضافی .
به سام نشد منو بده حالا اومده برای یکی دیگه !
مثل کسی که هر جور هست میخواد یه جنس دست دوم یا اضافی رو رد کنه
سریع بلند شدمو به سمت در رفتم
بابا پرسید کیه ؟
از داخل چشمی چک کردمو گفتم
– آقای کهنه …
خودم از جوابم خنده ام گرفته بود.
شال و مانتوم رو از رو جا لباسی برداشتمو پوشیدم .
بابا بلند شدو اومد جلو و گفت
– برو کنار خودم جواب میدم .
بازم بهم خیلی بر خورد اما چیزی نگفتم .
با این وجود کنار هم نرفتم. ایستادم و اجازه دادم بابا در رو باز کنه
بابا در رو کامل باز نکرد و طوری باز کرد که من نتونم بیرون رو ببینم
خوردش رو به امیر سلام کردو امیر هم متقابلا سلام کرد. بعد احوال پرسی
مختصر امیر گفت
– میتونم با ترنم صحبت کنم ؟
مثل آب رو آتیش دلم خنک شد از این حرف امیر .
لبخند گنده ای رو لبم نشست که امیر به بابام گفت عملا با اون کاری نداره .
باید حتما تنها شدیم ازش تشکر کنم .
بابا با تردید به من نگاه کردو در رو بیشتر باز کرد تا من بتونم امیر رو ببینم
اما خودش همچنان جلو تر ایستاده بود و گفت
– اینم ترنم … مشکلی پیش اومده ؟
امیر لبخند مودبانه ای به بابام زدو گفت
– نه … چرا مشکل ….
بعد رو کرد به منو باهام سلام و احوال پرسی کرد و گفت
– میخواستم برای شام دعوتت کنم … البته با حضور مادرم … چون خیلی
مشتاق بود با هم آشنا بشین
مکث کردم و تا دیدم بابا نفس گرفت که جواب بده گفتم
– مرسی … منم خوشحال میشم با مادرتون آشنا بشم .
امیر یه جور مشکوکی نگاهم کرد
حقم داشت … یکساعت پیش مخالف بودم …
اما الان استقبال هم کردم !
لبخندمو خوردمو امیر انقدر زرنگ بود که بفهمه قضیه ای پشت پرده است
برای همین سریع گفت
– عالیه … برای جمعه اگه وقتت آزاده پس هماهنگ کنیم .
با تردید سر تکون دادمو خواستم بگم خوبه که بابا سریع گفت
– جمعه قراره ترنم بیاد خونه
خودمو کنترل کردم تا چیزی به بابا نگم .
کی قرار گذاشت من برم خونه ؟ خونه ای که تقریبا منو ازش بیرون کرد !
امیر لبخندی به بابا تحویل داد و گفت
– مشکلی نیست … میتونیم فردا شب بریم … اگه فردا وقتت خالیه …
یکم جا خوردم .
دیگه در حد فردا شب آمادگی نداشتم
اما نمیخواستم نه بیارم .
برای همین به بابا نگاه کردمو که دیگه چیزی نداشت بگه و رو به امیر گفتم
– باشه … فرداشب میبینمتون .
امیر ::::::::::
میدونستم یه قضیه ای پشت این اشتیاق و همکاری ترنم با من بود
حتما یه بحثی با پدرش داشت که علارغم مخالفت اون با بیرون رفتن ما
اینجور سریع قبول کردو موافقت کرد
تشکر کردمو برگشتم واحدم
هرچند قیافه پدر ترنم زیاد خوشایند نبود .
اما از نظر خودم تا همینجام برنامه ام موفقیت آمیز پیش رفته بود.
حالا باید به مامان زنگ میزدمو باهاش هماهنگ میکردم
در واحدو بستمو برگشتم رو تراس .
منتظر بودم پدر ترنم بره تا برگردم پیشش
با اولین زنگ انتظار مامان جواب دادو سریع گفت
– امیر…. میخواستم بهت زنگ بزنم
سلام کردمو پرسیدم
– چیزی شده ؟
– از ظهر که گفتم میخوام باهات برم بیرون پدربزرگت اصرار کرده که بیاین
عمارت …
– چی ؟ با ترنم بیام عمارت ؟
– آره …
خدای من … همینو کم داشتم
اصلا امکان نداشت ترنم رو ببرم عمارت و اتفاق خوبی بیفته .
اون عمارت کذایی برای من هیچوقت خیری نداشت که بخوام با ترنم برم
اونجا
برای همین به مامان گفتم
– فکرشم نکنین … من اصلا نمیخوام تا مجبور نشدم ترنم رو بیارم اونجا
یهو صدای ملک حسان تو گوشی بلند شد و گفت
– شرطمون گویا یادت رفته …
خواستم جواب بدم که خودش گفت
– طبق رسومات تو باید دختره رو بیاری به ما معرفی کنی .
ناخداگاه از کوره در رفتمو گفتم
– دختره؟
حق نداشت به ترنم بی احترامی کنه …
تنها دلیل ارتباطم با این خاندان مادرم بود !
اما من برده اونا نبودم که بخواد اینجوری راجب کسی که انتخاب کردم حرف
بزنه .
ملک حسان جواب داد
– نمیدونم اسمش چیه …
مامان از اون سمت گفت
– ترنم …
– ترنم! همون … باید بیاریش به ما معرفی کنیش… تو عمارت … طبق
رسومات …
– میارم … اما هر وقت که خودش خواست …
سکوت شد و یهو ملک حسان گفت
– بگیر … خودت به پسرت بفهمون احترام به بزرگتر یعنی چی … از دخترم
انتظار چنین نوه ای نداشتم .
میدونستم گوشی رو داده به مامان.
قبل از اینکه مامان چیزی بگه خودم گفتم
– چرا از اون عمارت لعنتی دل نمیکنی ؟ من به جائی رسیدم که یه زندگی
مرفه رو برات فراهم کنم …
مامان مکث کرد
منم انقدر سکوت کردم تا بلاخره گفت
– میدونی که نمیتونم …
– نه … واقعا نمیدونم چرا … نمیفهمم چرا … چرا باید جائی بمونی که بهت
زور میگن؟
مامان سریع گفت
– پدر بزرگت به من زور نمیگه امیر. اینجوری حرف نزن. دلمو میشکنی …
اون مرد خوبیه فقط زبونتیزی داره …
سکوت کردم
این بحث بی فایده بود
مامان عاشق پدرش بود و هیچوقت حاضر نبود ایراد های اونو تو رابطه با
خودش قبول کنه .
کلافه نفسمو بیرون دادمو گفتم
– الان موقعیت خوبی نیست ترنمو بیارم عمارت… بذارین برای بعد
مامان سکوت کرد
انگار اونم مثل من میدونست این ملاقات به زمان نیاز داره
آروم گفت
– میدونم…
کلافه گفتم
– من با ترنم فرداشب قرار گذاشتم که با هم بریم و آشنا شین … واقعا بهتره
اول شما آشنا بشین بعد بیاد عمارت…
– میدونم … میدونم پسرم …
سکوت کردم .
واقعا چیز به این سادگی چرا از نظر پدربزرگم قابل انجام نبود؟!
درخواست زیادی نبود.
یه ملاقات صمیمانه …
مامان گفت
– آدرس و ساعت رو برام بفرست . سعی میکنم بیام… اما در هر صورت …
برای جمعه هفته دیگه … با ترنم شام اینجارو اوکی کن … پدربزرگت میخواد
باز کل خاندانو جمع کنه !
خدای من … خدای من … کل خاندان … ترنم … دردسر ها تازه داشت شروع
میشد …
راضی کردن ترنم یه طرف …
فراری نشدنش بعد ملاقات این خاندان یه طرف .
باشه ای به مامان گفتمو قطع کردم
بحث فایده ای نداشت
این دردسری بود که باید ازش رد میشدم .
با صدای روشن شدن موتور ماشین به پائین نگاه کردم
پدر ترنم داشت میرفت …

با صدای روشن شدن موتور ماشین به پائین نگاه کردم
پدر ترنم داشت میرفت …
منتظر موندم تا دور شه و بلند شدم .
باید با ترنم صحبت میکردم.
تقه ای به در واحدش زدم و منتظر موندم.
خبری ازش نشد … دوباره در زدم
از پشت در گفت
– یه ساعت دیگه میام پیشت با هم صحبت کنیم.
صداش بغض داشت .
این بغض و این دوری کردنش ناخداگاه عصبانیم کرد
محکم زدم به در و گفتم
– بازکن ترنم … میدونی که نمیرم …
با التماس گفت
– خودم میام پیشت قول میدم
کلافه تر شدم
باز چی شده بود که انیدر ناراحت بود صداش
چرا نمیخواست منو ببینه
نکنه …
یهو خونم به جوش اومد !
نکنه باباش کاری کرده بود؟
با مشت کوبیدم به در و تقریبا داد زدم
– باز کن این در لعنتی رو تا درو نشکستم
با ترس سریع درو باز کرد.
ترس تو چشم هاش ناراحت ترم کرد

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن