رمان ترنم

رمان ترنم پارت 30

 

بابامو که تا حدودی شناختی … الانم که علاقه اش با خودت دستت اومده …
دیگه با این شرط و شروط و رسم … اوضاع از اینم بدتر میشه به نظرم …
کلافه نفسمو بیرون دادم
تازه این مورد اول بود
ترنم مسلما اگه همه رو میفهمید ترکم میکرد
نمیشد بیشتر از این بهش بگم …
اگه مراسم داخل حجله رو میگفتم …
کلافه چشم هامو به هم فشار دادم .
خدایا … چرا خانواده رو نمیشه خودمون انتخاب کنیم!
با سوال ترنم چشم هامو باز کردم که پرسید
– دیگه چه رسمی دارین؟
– رسم که خیلی زیاده… اما ربطی به ما ندارن …
یکم صورتش ریلکس شدو گفت
– این مهمونی مامانت گفت هم جز رسوماته؟
– آره تقریبا.
– اونوقت امیر… قبلش نباید شما بیاین خواستگاری بعد من بیام خونتون؟
جلو خودمو گرفتم پوزخند نزنم
ملک حسان اول بیاد خواستگاری !
اون مغرور و پر تکبر
رو با ترنم گفتم
– این مهمونی برای معرفیه توئه. بعدش میایم خواستگاری.
– اما ما اینجوری نیستیم خب … بلاخره یه چیزی به رسم شما یه چیزی به
رسم ما.
حرفش حق بود اما قابل اجرا نبود .
نمیتونستم بهش بگم نه چون حق داشت اونوقت ناراحت شه.
نمیتونستم بگم آره چون ملک حسانو نمیشد با خودمخواستکاری ببرم.
اگه حداقل مامان میتونست بیاد …
بلاخره گفتم
– میتونم قبلش بصورت غیر رسمی بیام خواستگاری … خودم مثلا …
– خودت ؟ تنها؟
سرتکون دادم که ترنم گفت
– نه امیر اینجوری که بدتر میشه … نمیخواد …
– خب تو بگو چکار کنیم ؟
– نمیشه جایی دیگه غیر از خونتون آشنا شیم .
با سر گفتم نه و با کلافگی گفتم
– تو این مهمونی همه فامیل نزدیک هستن. یه جور معرفیه . بعد آشنایی با تو
میان خواستگاری .
ترنم نفسشو خسته بیرون داد و گفت
– خب … اگه من بگم نمیام … چی میشه ؟
نه نه … نه … ممکن نبود . کلافگیمو از این حرفش پنهان کردم و گفتم
– خب یه دردسر به دردسر هامون اضافه میشه …خودت که گفتی به اندازه
کافی دردسر داریم .
لب هاشو به هم فشردو از من نگاهشو گرفت
خیره شد به آب نماها و گفت
– از اولش انقدر سخته … خدا به دادمون برسه …
– سخت نیست اگه سخت نگیری… یه مهمونی عادیه دیگه … مثل مهمونی
امشب …
با اینکه نگاهم نمیکرد اما حس کردم چشم چرخوند . از صندلی بلند شدو گفت
– باید فکر کنم امیر … نمیتونم اینجوری تصمیم بگیرم . جدا از اون باید به
بابام بگم بعد بیام خونتون.
با کلافگی دستی تو موهام کشیدمو منم بلند شدم
– فعلا که سر قرار دیشب با بابات بحث کردی . فکر میکنی راجب مهمونی
بگی چه جوابی میده ؟
با هم راه افتادیم سمت خروجی پارک و ترنم گفت
– بلاخره باید بگم … حالا قبلش سعی میکنم زنگ بزنم معذرت خواهی کنم
با اخمی که ناخواسته رو صورتم نشست برگشتم سمتشو عصبانی گفتم
– از چی معذرت بخوای ؟
جا خورد از این سوالمو سریع گفت
– خب امیر منم خوب حرف نزدم … با بزرگترم …
کلافه نفسمو بیرون دادمو گفتم
– اونم خوب حرف نزد … اصلا خوب رفتار نکرد …
بدون نگاه کردن به ترنم دوباره راه افتادم
اینبار تند تر از قبل
نمیدونم چرا انقدر عصبانی میشدم وقتی ترنم با پدرش زیاد مدارا میکرد
ترنم خودشو به من رسوندو گفت
– چرا انقدر نسبت به پدرم جبهه میگیری
– نمیدونم خودمم … حس میکنم داره ازت سو استفاده میکنه و تو هم بهش باج
میدی … این عصبیم میکنه.
حرفم عین حقیقت بود . ترنم دیگه حرفی نزد
انگار داشت به حرف من فکر میکرد .
توسکوت هر دو سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
امروز خیلی بیشتر میخواستم به ترنم بگم .
اما هیچی اونطور که میخواستم نشد
تا خود خونه هر دو تو فکر بودیم
پارک کردمو رو به ترنم گفتم
– برای شب هفت میام دنبالت که بریم .
– من هنوز مطمئن نیستم امیر برای اومدن… اگه شب بابام بیاد سر بزنه ببینه
نیستم چی ؟
– میگی با من بیرونی …
– پس باید از الان بگم میخوام برم بیرون و یه مشکل دیگه اینکه بیرون … با
مهمونی فرق داره … تایم رفت و برگشتش …
– بگو … اینا که مشکلی نیست …اون که چک نمیکنه کی برگشتی … بکنه هم
یه زنگه …
کلافه پفی کردو گفت
– واقعا مشکلات نمیبینی یا خودتو میزنی به اون راه .
منتظر جواب من نشدو پیاده شد. درو هم محکم کوبید . این حرکت خوبی
نبود…
نمیخواستم امشبو از دست بدم
سریع پیاده شدمو گفتم
– قول میدم تا 11 برگردیم خونه که قشنگ مثل یه شام بیرون رفتن به نظر بیاد
ترنم ایستاد و برگشت سمتم
یکم از استرس صورتش کم شده بود
اما نه خیلی که خیالمو راحت کنه
با تردید گفت
– باشه … تا غروب بزار بهت خبر بدم … فکرامو بکنم
باشه ای گفتم که گفت
– من میرم بالا … مرسی برای همه چی …
صبر نکردو سوار آسانسور شد . دکمه رو زدو با بسته شدن در نگاهمون قطع
شد .
ترنم :::::::::
خیلی آشفته بودم . حرف های امیر . فکر های تو سرم
خیره به در بسته آسانسور منتظر رسیدن به طبقه خودمون بودم .
انگار همه منو تحت فشار میذاشتن
حتی امیر که از رفتار بابا شاکی بود خودشم دست کمی از بابا نداشت
نمیخواستم دوباره تو آسانسور تنها شیم
نمیخواستم با یه بوسه یهویی دیگه احساساتمو بیدار کنه .
باید فکر میکردم
وارد خونه ام شدمو شروع کردم کلافه قدم زدن
با نگاه به ساعت فهمیدم دو ساعته دارم راه میرم و درد کمر و پام بخاطر اینه
.
باید زنگ میزدم به بابا … اینهمه فکر و خیال بی فایده بود .
شماره بابا رو گرفتم و منتظر شدم وصل شه
چقدر سخت بود … بعد دعوا دیشب … اصلا نمیدونستم چی بگم
اما باید آشتی میکردم که راه رو برای گفتن مهمانی خونه پدر بزرگ امیر هم
باز میکردم
بابا اول جواب نداداما دفعه دوم که زنگ زدم با صدای سردی گفت
– الو ….
– سلام بابا …
– سلام …
کلافه نفس عمیقی کشیدمو گفتم
– بخاطر دیشب معذرت میخوام
سردی صداش کم شدو گفت
– خوبه … پس سر عقل اومدی …
دندونامو به هم فشار دادم و مکث کردم . باید چی میگفتم !
یاد حرف امیر افتادمو تردیدو گذاشتم کنار . اما اینبار با احترام گفتم
– میدونم شما خیر و صلاح منو همیشه خواستین و میخواین …. میدونم حرف
های دیشبم خیلی بد بود … معذرت میخوام … اما خواهش میکنم اینبار اول به
من فرصت بدین چیزی که میخوام امتحان کنم . قول میدم تا دو هفته دیگه
جواب بدم که امیر رو میخوام یا نه … بعد اون اگه با امیر تفاهم نداشتم … هر
موردی شما بگین
بابا سکوت کرد
نفس عمیقی کشید که تو گوشی صداش پیچید و گفت
– چی بگم … تو هم مثل مادرت وقتی یه چیزو بخوای ول نمیکنی … باشه …
هر کار دوست داری بکن …
با اینکه حرفش دلموشکوند اما بهتر از هیچی بود
زیر لب مرسی گفتم و بغضی که داشت تو گلوم می نشستو پس زدم
سکوت که طولانی شد بابا گفت
– خب … حرف دیگه ای نمونده
سریع گفتم
– نه … فقط شاید امشب شام با امیر برم بیرون … خواستم در جریان باشین
– باشه … باید خداروشکر کنم در این حد هنوز به من خبر میدی
صدای بابا بازم شاکی و سرد شده بود
اما چاره چی بود
خواستم بگم من همیشه سعی کردم طوری که اون دوست داره رفتار کنم
اما بابا زودتر از من گفت
– کاری نداری دیگه ؟
نه خفه ای گفتمو خداحافظی کردیم
خب … سوژه گریه جدیدم درست شده بود
یه ساعتی همینطور خیره به دیوار گریه کردم تا آروم شدم .
چقدر زندگی مزخرف و چرتی داشتم . هرچند میدونم خیلی ها زندگی بدتری
از من دارن اما خب … نمیشد قدردان بود وقتی دلت گرفته .
بلند شدمو یه غذای مختصر درست کردم ساعت دیگه سه بود و وقت زیادی
نداشتم
به امیر پیام دادم میام اما زود برگردیم
اونم جواب داد 7 تا 11 خیالت راحت
منم بلند شدمو حاضر شدم. دوش گرفتمو موهامو خشک کردم .
نیمدونستم اینبار چی بپوشم .
یه پیراهن آبرنگی سفید و سرخ و یشمی داشتم که از نظر قد و یقه وآستین
موجه بود
آستین کوتاه و قد تا سر زانو داشت . یقه اش هم قایقی بود اما خیلی باز نبود .
موهامو باز دورم ریختم تا بخشی از یقه اش رو بگیره و رنگ گل های سرخ
لباس یه رژ زدم
یکم آرایش چشمو مانتو شالمپوشیدم
ساعت تازه 6.5 بود . منتظر امیر نشستم تو سالن و چشم هامو بستم
داشتیم میرفتیم مهمونی … باید شاد تر میبودم
اما دلم بد گرفته بود
با صدای در چشم هامو باز کردمو به ساعت نگاه کردم .
انگار امیر هم مثل من زودتر حاضر شده بود هنوز ساعت هفت نشده بود
درو باز کردم اما سریع گفتم
– بوسه نداریم … رژم پاک میشه
نگاهش داغ رو لبم چرخیدو گفت
– هممم … میذاریمش برای برگشت
اخم مصنوعی تحویلش دادم . هرچند میدونستم چه اخم مصنوعی چه واقعی
فایده ای نداره .
با هم راه افتادیم و تو راه چندبار نگاه امیر افتاد رو پاهام .
دامنم وقتی مینشستم خیلی میرفت بالا و حس میکردم انتخاب خوبی نیست
بلاخره وسط راه گفتم
– دامنم خیلی کوتاهه؟
امیر بون نگاه کردن به من گفت
– نوچ … پاهات خیلی سفیده …
انگار آب داغ ریختن رو سرم که امیر دوباره گفت
– از اینکه بین اینهمه دختر برنزه و گاهی ته گرفته تو انقدر سفیدی خیلی به
چشم میای
– اوه … خب … سفید الان تو بورس نیست …
امیر تو گلو خندیدو گفت
– برای شما مد و بورس مهمه . برای نصف بیشتر پسرا چیزی که جذبشون
کنه مهمه … حال مد هرچی باشه
– چه خطرناک !
از اینحرفم بلند خندیدو با پر روئی دستشو گذاشت رو پام

یاد سام افتادم اما قبل از اینکه بخوام مخالفت کنم خودش دستشو برداشت و
گفت
– معذرت میخوام … قابل کنترل نبود …
خنده ام گرفت اما خنده ام رو خوردم تا امیر پر رو تر نشه .
بلاخره رسیدیم
یه خونه باغ بود اما نه خیلی بزرگ. زیادم از شهر دور نبود
آهنگ و رقص نور شروع شده بود . با هم وارد شدیم
جمعیت زیادی نبودن و مشخص بود زود رسیدیم
امیر با همه دست دادو به همه منو معرفی کرد
اما نگفت نامزدم و نفس راحتی کشیدم از اینکه نگفت
میدونستم همه منو یادشون میاد اما کسی چیزی بروز نداد
صدای زنگ اومدو چندتا مهمون دیگه اومدن
همه سلام علیک کردیمو رو صندلی ها نشستیم دور هم
بهاره که از دفعه قبل یادم بود اسمشو اومد کنارم نشستو گفت
– با سام بهم زدی؟
– با سام دوست اونجوری نبودم … اون فقط پسر همکار پدرم بود …
– ئه … جدا … خوبه … چون یه نفر اینجا هست چند وقته تو نخ سامه … اون
سری تورو با سام دید خیلی حالش گرفته شد
اینو گفتو با دست به دختری که سمت دیگه نشسته بود اشاره کرد
لبخند زدم گفتم
– منو سام اصلا به هم نمیخوردیم که بخوایم دوست شیم …
بهاره با تردید سر تکون دادو گفت
– اتفاقا میخوردین …. اون چشم رنگی و یکم بوره … تو که کلا بوری …
میخوردین دیگه …
تو لحنش اصلا شوخی نبود !
باورم نمیشد اینا ملاک خوردن دو نفر به هم باشه برای کسی .
منم جدی گفتم
– ظاهر منظورم نیست … اخلاقه
بهاره آروم گفت
– آها … خب اینجوری هیچکس به امیر نمیخوره … اون خیلی … ام … یه
جوریه … جذابه ها … اما خیلی خاصه …
حرفشو با سر تائید کردمو خواستم بگم واقعا خاصه که در سالن باز شد
نگاه سنگینی افتاد رومو باعث شد برگردم سمت سالن .
سام دست تو دست الناز وارد شدن !
نگاهش قفل بود رو من
پر از کینه و نفرت …
سام دست تو دست الناز وارد شدن !
نگاهش قفل بود رو من
پر از کینه و نفرت …
پوزخندی بهمزد و گونه النازو بوسید .
نمیدونم توهم من بود یا همه واقعا ساکت شده بودن .
چون هیچ صدایی نمیشنیدم جز صدای قلب خودم .
با صدای بهاره به خودم اومدم که گفت
– این دختره کیه همراه سام ؟
ناخداگاه گفتم نمیدونم … این بهترین جوابی بود که میشد بدم .
نمیتونستم بگم این دختره دوست دختر قبلیه امیره !
میتونستم بگم ؟
صدای داغ امیر تو گوشم پیچید که گفت
– بهشون توجه نکن ترنم … توجه دقیقا چیزیه که سام میخواد .
با این حرف امیر به خودم اومدم که هنوز خیره به سام و الناز هستم .
به امیر نگاه کردمو آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم
– این که گفته بود میره مسافرت .
اخمی بین ابروهای امیر بود که نشون میداد چه حالی داره .
نگاهش تو چشمام چرخید و گفت
– حدس میزنم همش نقشه بود و برامون برنامه داره !
اوه نه … همینو کم داشتیم … امیر متوجه نگرانی من شد و سریع گفت
– لازم نیست نگران باشی … نمیذارم کاری پیش ببره.
سام و الناز با همه سلام و احوال پرسی کرده بودنو دیگه به ما رسیده بودن .
رو به رومون ایستادنو سام گفت
– به … دوستای قدیمی …
منو امیر نگاهمونو از هم گرفتیم و برگشتیم سمت سام .
الناز به طرز تابلوئی مضطرب بود .
اما سام لبخند بزرگ و پیروزمندانه ای رو لبش بود .
امیر رو به الناز گفت
– امیدوارم از کاری که داری میکنی پشیمون نشی …
نگرانی تو صورت الناز بیشتر شد که سام جواب داد
– نامزد منو تهدید نکن !
اینو انقدر بلند گفت که همه برگشتن سمت ما .

نگرانی تو صورت الناز بیشتر شد که سام جواب داد
– نامزد منو تهدید نکن !
اینو انقدر بلند گفت که همه برگشتن سمت ما .
تو سالن فقط صدای آهنگ می اومد و همه ساکت بودن
امیر تکیه داد به صندلیش وگفت
– خوبی سام ؟
سام که انگار منتظر بود یقه امیر رو گرفتو داد زد
– تو بهتری …
امیر دست سامو پس زد و بلند شد . عصبانی گفت
– مهمونی بچه هارو خراب نکن …
اما سام مثل دیوونه ها به امیر حمله کردو اونو انداخت رو زمین
الناز جیغ کشیدو بازو سامو گرفت
– ولش کن سام … برا من مهم نیست
ابروهام پرید بالا ! چی براش مهم نیست ؟
امیر که حرفی نزده بود !
سام هم داد زد
– تو برات مهم نباشه برا من مهمه .
امیر از رو زمین بلند شدو لباسشو مرتب کرد
خیره به سام نگاه کردو گفت
– عواقب داره این رفتارت سام … عواقب بدی داره …
سریع همه جمع شدنو سام و امیر رو گرفتن
یکی میگفت بیخیال . یکی میگفت بسه … یکی میگفت همو ببوسین …
یکی هم کنار گوش من پرسید
– چی شده ؟
برگشتم سمت صدا بهار و با بهت گفتم
– نمیدونم . یهو سام بلند داد زد افتاد رو امیر …
دخترا به هم نگاه کردن که یهو یکی از بین جمعیت بازو منو گرفتو کشید
انقدر بد منو کشید که داشتم می افتادم رو زمین
فکر کردم امیره که عصبانی شده و میخواد بریم اما وقتی امیر منو گرفتو
نذاشت بیفتم رو زمین تازه متوجه شدم اون نفر سام بود
امیر دست سامو پس زدو گفت
– دست به ترنم نمیزنی …
– نترس قبلا دستامو زدم
با این جواب سام تنم یخ شد و دلم پیچید
امیر دست سامو پس زدو گفت
– دست به ترنم نمیزنی …
– نترس قبلا دستامو زدم
با این جواب سام تنم یخ شد و دلم پیچید
اما همین برای روشن کردن آتیش امیر کافی بود .
اینبار امیر بود که به سام حمله کردو الناز بود که جیغ میزد
منم شوکه فقط ایستاده بودم و دعوا این دو نفرو نگاه میکردم .
همه سعی میکردن سام و امیر رو از هم جدا کنن.
اما اونا ول کن نبودن
یهو الناز بازومو گرفتو منو تکون داد و جیغ زد
– همش تقصیر توئه … دختره خراب …
شوکه نگاهش کردم که هولم داد رو زمین
اینبار کسی نبود منو بگیره و پرت شدم رو زمین
بهار و سپیده سریع اومدن کمکم
شوکه بودم که الناز با گریه و جیغ اومد سمت من
یه سری اومدن و النازو گرفتن
اونم مدام جیغ و گریه میکردو به من فحش میداد
سرم داشت گیج میرفت
نمیفهمیدم چه خبر شده . واقعیته یا خوابه . چی شده واقعا .
صدا ها کم کم قطع شدو مثل تصویر آهسته شد همه چی .
نگاهی به امیر انداختم که گوشه لبش خونی بود
برای یه لحظه نگاه اونم افتاد رو من و دیگه چیزی ندیدم .
همه جا سیاه شد …
امیر :::::::::

افتاده بودم تو تله سام .
بین همه بچه ها منو انداخته بود تو تله و من بدجور فرورفته بودم
النازم برای همکاری آورده بود …
همون لحظه با هم اومدن تو باید حدس میزدم
باید حدس میزدمو با ترنم مهمونیو ترک میکردیم
اشتباه کردم همون چند دقیقه رو موندم .
صدای جیغ جیغ های الناز برام قابل باور نبود.
الناز همیشه منطقی و خوب رفتار میکرد. چطور سام تونسته بود اونو بخره ؟
برگشتم سمتشون که جلو چشمم ترنم از حال رفت
دست سام که به سمت صورتم می اومدو پس زدمو دوئیدم سمت ترنم

برگشتم سمتشون که جلو چشمم ترنم از حال رفت
دست سام که به سمت صورتم می اومدو پس زدمو دوئیدم سمت ترنم
دخترا گرفتنش تا رو زمین نیفته
تو بغلم گرفتمشو از رو زمین بلندش کردم
چه افتضاحی شده بود
یکی از بین جمعیت گفت
– بیا بذارش اینجا رو کاناپه
به سمت کاناپه رفتم و ترنمو گذاشتم رو کاناپه
سام داد زد
– کجا در میری عوضی …
برگشتم سمتشو گفتم
– این مسخره بازیو تموم کن سام …
بچه هارو کنار زد و اومد سمتم
– مسخره بازی ؟ دوست دختر قبلی منو دزدیدی … به نامزد من تیکه میندازی
… به چنتا دیگه از این دخترا چشم داری ؟ ها ؟
رو کرد به بقیه بچه هاو گفت
– با دوست دختر همتون خوابیده . کارشه …
فقط نگاهش کردمو دستمو به سینه زدم
با تاسف براش سر تکون دادمو گفتم
– نمایشت تموم شد ؟
مهدی از بین بچه ها اومد بیرون و گفت
– سام … چیزی زدی ؟ بس کن …
– بس کنم ؟ تو چی میگی ؟ اون دختره بود شیوا … پارسال فابریکت بود یهو
بهم زدین … چرا از امیر نمیپرسی چی شد باهات بهم زد ؟
مهدی اخم هاشو تو هم کردو گفت
– دهنمو باز نکن سام …
– باز کنم مثلا میخوای چی بگی ؟
یهو مهدی مشتش تو صورت سام نشستو دعوای جدید شروع شد .
نمیدونستم قضیه شیوا چیه .
مهدی چرا داره با سام دعوا میکنه
اما بریده بودم . ترنمو بغل کردمو رو به چند نفر که ایستاده بودن گفتم
– من دارم میرم … ترنمو برسونم بیمارستان سرمی چیزی بزنن براش
بهار گفت
ترنمو بغل کردمو رو به چند نفر که ایستاده بودن گفتم

نوشته های مشابه

‫9 نظرها

  1. سلام به ادمين جوون که هميشه دوسش داشتم و برام قابل احترام بود
    خيلي وقته که فکر کنم غيب شده بودم شايد از بعد رمان معشوقه جاسوس که خيلي زيبا تموم شد
    کلا بعد از اون رمانو ترک کرده بودم و فکر کنم با رمان خوبي اين بحثو تمومش کردم
    رمان خيلي زيبايي شايد چون وقتي که ميخونيمش حس ميکنيم قراره طولاني باش چون چندين تا موضوع وجود داره
    خيلي از سبکش خوشم اومده(فقط کاشکي رسمي که در حجله منظورشه اوني باشه که فکرشو ميکنم =/)
    از نويسنده هم ممنون که اينقدر تلاش ميکنه
    راستي لطفا خوانندگان عزيز کامنت بيشتر بزارين اينجوري نويسنده دلسرد ميشه ها

        1. به شخصه از همچین ادمایی بدم میاد خیلی لوسن
          والا ادمین ادمینی هم که میکنی انچنان پاسخ گو نیست که من هی از خوبیش بگم
          حالا تو هر کار دلت می خواد بکن تملق گر چاپلوس🥴🥴🥵🥵

  2. خیلی رمان جالبیه البته من دباره رسم حجله مراکشی ها کنجکاو شدم خندم بعضی از رسم هاشون مثل حنا بندون خیلی قشنگه و من این رمان رو خیلی دوست دارم ممنون از نویسنده 🥰🥰🥰🥰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن