رمان ترنم

رمان ترنم پارت 32

بمونم اینجا یا برم واحد خودم
نمیتونستم ترنم تنها بذارم
دکمه های بالا پیراهنمو باز کردمو به سمت پذیرایی رفتم …
ترنم ::::::::::
به سختی چشمام باز شد.
انقدر ورم داشت که چیزیو نمیدیدم.
چند بار چشمامو دست کشیدم تا یکم باز شدو تونستم ببینم
اتفاقات دیشب مثل یه فیلم دردناک از جلو چشمم گذشتو بغض دوباره تو
گلومنشست.
نشستم رو تختو خیره شدم به زمین
خدایا … اگه تصمیمم اشتباهه لطفا کاری کن که بفهمم…
با این فکر بلند شدمو رفتم سمت پذیرایی
با دیدن امیر که رو کاناپه خوابیده بود جا خوردم
یه قطره اشک از چشمم سمج فرار گردو رو گونه ام ریخت
خدایا … درست انتخاب کردم ؟ کاش میشد گاهی رو در رو با بنده هات حرف
بزنی.
به سمت امیر رفتمو آروم صداش کردم …
اونم مثل من با خستگی چشم هاشو باز کردو سریع رو کاناپه نشست
تو سکوت کنارش نشستم
امیر صورتشو دست کشیدو با صدای مردونه و دو رگه ای گفت
– ساعت چنده ؟
– هشت
– اوه … بابات زنگ نزد ؟
خواستم بگم نه که صدای گوشی امیر بلند شد
گوشیش رو میز بود و شماره بابا رو روی گوشیش میدیدم …
به امیر زنگ زده بود
انیر چندتا سرفه کردو صداشو صاف کرد. گوشیو جواب داد و من گوشامو تیز
کردم تا ببینم چی میگن
– الو سلام
– میتونین تا ساعت ده بیاین تقاطع سهروردی
– مطمئنین میخواین این کارو کنین آقای احمدیان ؟
– کسی که باید مطمئن باشه از تصمیمش شمائین نه من.
– اما شما راه دیگه ای برای ما نذاشتین…
انتظار نداشتم امیر این حرفارو بزنه
میدونستم بخاطر من غرورشو گذاشته کنار و داره اینارو میگه .
بابا اما بدون جواب دادن به این سوال امیر گفت
– ساعت ده دم محضر باشین .
اینو گفتو قطع کرد.
امیر مکث کردو گوشیو بلاخره از گوشش جدا کرد
دلم پیچید
دوئیدم سمت توالتو ته مونده محتویات معده خالیمو بالا آوردم
حالم خیلی بد بود
دهنمو شستمو به خودم تو آینه خیره شدم
این منم ؟ هیچوقت تو زندگی انقدر داغون نبودم
امیر تو قاب در پیداش شد و گفت
– ترنم … اگه نمیخوای … میدونی که من مجبورت نمیکنم …
سر تکون دادمو برگشتم سمتش
نفس سنگینی گرفتمو گفتم
– من باید این سوالو ازت بپرسم امیر…
تو سکوت بهم خیره شد.
ترس تو دلم نشست
امزر حق داشت…
حق داشت اگه مطمئن نباشه…
خدایا…
چطور رسیدیم اینجا؟!
از کجا شروع شد و زندگیم زیر و رو شد؟!
من کجا و این زندگی کجا !
با جواب امیر از افکارم بیرون پریدم که گفت
– من راه دیگه ای ندارم.
چی!
چی داشت میگفت امیر ؟!
چشم هام گرد شد و خواستم بگم داری… هزارتا راه داری
هیچ اجباری نیست منو با این شرایط انتخاب کنی
اما جوابی که امیر داد خشکم کرد که گفت
– از لحظه ای که دیدمت تلاش کردم… خیلی تلاش کردم … اما نشد
متعجب نگاهش کردم
اومد سمتم و فاصله ای بینمون نذاشت
– ترنم … من همه سعیم رو کردم … اما نشد …
فقط شوکه نگاهش کردم.
راجب چی حرف میزد.
چی میخواست بگه .
عرق سرد کل تنمو گرفت.
یعنی چی نشد…
یعنی میخواست بره…
اصلا مغزم هنگ کرده بود.
دستش قاب صورتم شدو گفت
– نشد بگذرم … نشد فراموش کنم … نشد نخوام …
حرکات بدنش با حرفاش نمیخوند.
حرفاش با احساس تو نگاهش نمیخوند.
گونه ام رو نوازش وار با انگشتش دست کشید .
نمیدونستم باید خودمو عقب بکشم یا نه .
دست دیگه اش رو کمرم نشست
نگاهش تو نگاهم چرخید و آروم زمزمه کرد
– من هیچ راهی جز بدست آوردن تو نداشتم و ندارم …
مغزم درست نمیتونست تجزیه و تحلیل کنه …
لبمو تر کردم که نگاه امیر رو لبم ثابت شدو گفت
– تو باید مال من بشی … این تنها راه منه…
نگاهش برگشت رو چشمام
اما کمرمو به خودش فشرد
محکم و داغ گفت
– مال من ترنم … فقط مال من …
خم شد و دستاش تو موهام فرو رفت …
اشک تو چشمام بدون خواست من جوشید.
نگاهمو به اجبار از امیر گرفتمو سرمو پائین انداختم
حرفش دلگرمی بزرگی بود…
نه … خیلی بیشتر از دلگرمی بود .
اما غم تو دلمو نمیبرد …
غمی که خودمم توش بی تقصیر نبودم.
امیر منو کامل تو بغلش گرفتو موهامو بوسید.
برای چند لحظه واقعا تو بغلش آرامش گرفتم .
آرامشی که این روزا خیلی ازم دور شده بود.
اما خیلی زود با زنگ موبایلم این آرامش از بین رفت.
با اکراه از امیر جدا شدمو به سمت سالن رفتم
موبایلمو برداشتم.
شماره سام بود
خواستم رد تماس کنم که امیر گوشیو ازم گرفتو جواب داد.
فقط بهش نگاه کردم که گفت.
– چیه؟ اون شب بست نبود امروز زنگ زدی؟
نشنیدم سام چی گفت
اما چشم های امیر یه لحظه گرد شد
داد زد برو به درک و قطع کرد
سوالی نگاهش کردمو پرسیدم
– چی گفت ؟
امیر با سر گفت هیچی و به سمت آشپزخونه رفت
– من تا چای بذارم تو برو حاضر شو
خواستم اصرار کنم سام چی گفته اما با دیدن ساعت بیخیال شدم .
واقعا باید حاضر میشدم ببرم محضر؟
برم عقد کنم؟
با امیر!
این خونه رو تحویل بدم !
خدایا … باید چکار میکردم .
با فکر به اینکه بعد عقد باید چکار کنم دلم دوباره پیچید.
این فیلم نبود… توهم نبود… واقعیت بود …
همچنین خیره به امیر بودم که برگشت سمتمو گفت
– اومدیم وسایلتو میبریم خونه من… نمیخوام دیگه حتی ۱ ثانیه هم اینجا
بمونی…
تنم گر گرفته بود…
خونه امیر … بعد عقد …
امیر سوالی نگاهم کردو من قبل اینکه ظاهرم اضطراب درونمو لو بده چرخیدم
سمت اتاقم.
تو آینه اتاق خیره شدم.
باید چکار کنم ؟
قیافه ام افتضاح بود.
نمیخواستم بابا شکست منو ببینه.
ازش خیلی دلگیر بودم.
هیچوقت منو نفهمید و اینبار بدتر از همیشه خوردم کرد.
کمد لباسمو باز کردم و بهترین مانتوم رو بیرون آوردم .
سریع رفتم آشپزخونه.
یه بسته یخ برداشتمو رو چشم هام گذاشتم
امیر متعجب نگاهم کرد که گفتم
– ورم چشممو بخوابونم .
منتظر جوابی ازش نموندم برگشتم اتاقم .
لباس پوشیدمو آرایش ملایمی کردم.
هنوز صورتم یکم متورم بود
اما بهتر شده بود
کیفمو گرفتم و خواستم برم از اتاق بیرون که امیر رو جلو در اتاق دیدم.
لبخندی بهم زد و گفت
– تا تو صبحانه بخوری منم برم حاضر شم
امیر::::::::::
ترنم غافل گیرم کرده بود .
با اون حالش انتظار داشتم تا محضر گریه کنه .
اما محکم و قوی حاضر شده بود و میشد حس کرد نمیخواد جلو پدرش کم
بیاره.
برای همین تصنیم گرفتم منم کم نیارم.
برگشتم خونه ام و یکی از بهترین کت و شلوارمو از کمد بیرون آوردن
پیراهنی که همخونی با مانتو ترنم داشتو بیرون آوردمو حاضر شدم.
از در که زدم بیرون ترنم جلو آسانسور ایستاده بود.
هر دو سوار شدیم و رو به در ایستادیم
ترنم نفس عمیقی کشید منم همینطور
از گوشه چشم به هم نگاه کردیم و گفتم
– خوبی؟
سر تکون داد و گفت
– تو چطوری ؟
برگشتم سمتشو گفتم
– اگه ببوسمت بهتر هم میشم…
چشم هاش گرد شد اما سریع اخم کردو گفت
– پر رو
همین لحظه در آسانسور باز شد و هر دو خارج شدیم .
از درون آشوب بودم .
میدونستم ترنم بدتر از منه.
تو مسیر چشمام دنبال گل فروشی بود.
با دیدن اولین گل فروشی پارک کردمو سریع پیاده شدم
یه دست گل آماده با غنچه های رز سفید و طرخ رو انتخاب کرردم و خریدم
برگشتم تو ماشین
دست گل رو گذاشتم رو پای ترنم و گفتم
– اینو الحساب داشته باش …
لبخندی بهم زدو مرسی زیر لب گفت
ماشینو روشن کردمو گفتم
– حالا مونده حلقه ها
ترنم سریع و شاکی گفت
– حلقه؟ نمیرسیم امیر … بذار برای بعد…
با اخم نگاهش کردمو گفتم
– من رو حلقه حساسم ها . از امروز باید همیشه تو دستت باشه.
ترنم ::::::::
این سریع ترین خرید عمرم بود.
حلقه هارو دوباره تو جعبه گذاشتم و
در جعبه رو بستم
دادم به امیر کا گذاشت تو جیب کتش و گفت
– خب حالا کاملا آماده ایم .
کاملا آماده ؟
من هیچ آمادگی تو خودمبرای عقد حس نمیکردم.
اما راهی جز تضاهر به آمادگی نداشتم.
برای یکبار هم که شده میخواستم قوی باشم …
امیر:::::::::
راس ده رسیدیم محضر
با وجود ظاهری که خوب تونسته بودیم حفظ کنیم اما چشم هامون از حال
درونمون خبر میداد.
هر دو پیاده شدیم و به سمت محضر رفتیم
وارد دفتر شدیم و با پدر و مادر ناتنی ترنم رو به رو شدیم.
هر دو منتظر نشسته بودن .
پدرش نگاهی به سر تا پا من انداخت
انگار انتظار نداشت منو ببینه .
سلام کردیم که هر دو خیلی خشک جواب دادن
نگاهشون تازه رو دست گل افتاد و هر دو متعحب شدن.
از این نگاهشون حس خوبی بهمدست داد.
شاید پدرش محبورمون کرد امروز و این ساعت اینجا باشیم
اما عقد کردن ترنم برای من توش هیچ اجبازی نبود
بلکه با میل کامل بود
پدرش با اکراه نگاهشو از دست گل گرفت و رو به ترنم گفت

ترنم ::::::::
قلبم هر لحظه تند تر میزد .
اما سعی کردم محکم باشم.
رو به بابا لبخند زدم و گفتم
– منم امیدوار بودم شما درکم کنین .
هر دو تو سکوت به هم نگاه کردیم که الهام گفت
– نوبت ماست …
نگاهی بهش انداختم که با تمسخر نگاهم کرد.
لبخند بی روحی بهش زدم
منشی دفتر راهنمائیمون کرد و وارد شدیم.
یه سفره عقد ساده اما شیک چیده شده بود . میز عاقد سمت دیگه سفره بود .
سلام کردیم و نشستیم
عکاسی که تو اتاق بود پرسید
– من عکس بگیرم یا عکاس دارین
الهام سریع گفت
– نیازی نی…
امیر پرید وسط حرفش و گفت
– عکس بگیرین …
الهام چشم چرخوند و زیر لب گفت
– چه علاقه به ثبت این بی آبرویی هم دارن
بابا بهش چپ چپ نگاه کرد.
اگه قبلا بود شاید از این حرکت بابا خوشحال میشدم
اما الان برام بی ارزش بود.
امیر آروم تو گوشم گفت
– همیشه انقدر رو اعصابه؟
– نه همیشه … گاهی خیلی بیشتر از این …
امیر:::::::::::
همه چی خیلی سریع گذشت.
انگار یه فیلم بود که من تماشا چی اون بودم نه بازیگرش.
عاقد که از مهریه پرسید پدر ترنم سریع گفت دو هزارتا سکه .
ما راجب مهریه صحبت نکرده بودیم
هرچند ترنم هرچقدر میگفت من نه نمی آوردم .
اما ۲۰۰۰ چیزی نبود که تو ذهنم باشه. هرچند حتی ۲۰۰۰ سکه هم در برابر
ارثی که از خاندانم بهممیرسید ناچیز بود.
اما پدر ترنم که اینو نمیدونست
برای همین قبل از اینکه ترنم چیزی بگه من رو به عاقدی که منتظر تائید من
بود گفتم
– نه…
الهام با پوزخندی رو لبش برگشت سمتمو پدرش لبخند مغرورانه ای زد که
گفتم
– نه… ۲۰۱۸ تا سکه … به مناسبت سال آشنائیمون …

قیافه هر دو دیدنی شده بود
حالا نوبت من بود لبخندی تحویل هر دو بدم .
عاقد مدارکو چک کردو گفت
– تائیدیه آزمایشگاه کجاست ؟
همت به هم نگاه کردیم.
این مورد اصلا تو ذهنم نبود.
عاقد گفت
– برا صیغه که نیومدین؟
پدر ترنم سریع جواب داد
– نه عقد دائم…
سکوت شد و بلاخره عاقد سکوت رو شکست
– اینجوری نمیشه باید حتما تائیدیه باشه…
ترنم :::::::::
نمیدونستم خوشحال باشم که عقد بهم خورده یا ناراحت
الهام و بابا خیلی عصبانی جلو تر از ما زدن بیرون از اتاق عاقد.
ما هم بلند شدیم و مدارکمون رو از عاید گرفتیم.
وقتی ما اومدیم بیرون خبری از اونا نبود .
امیر معرفی نامه برای آزمایشگاه گرفت و از مسئول دفتر برای پس فردا
دوباره وقت عقد گرفت
رو کرد به من و گفت
– چیزی که شروع کردیم باید تموم کنیم.
– اما شاید بابا برنامه دیگه ای داشته باشه.
دستمو گرفتو در حالی که از پله ها پائین میرفتیم گفت
– برنامه اون مهم نیست… برنامه ما مهمه … میخوامپدرت بدونه من چقدر تو
تصمیمم مصمم هستم .
نمیدونستم چی بگم.
تو شوک بودم . بابا و الهام چنان دلخور پا شدن و رفتن انگار مقصر ما بودیم

از اون بدتر … انگار من رو دستشون مونده بودم …

حس بدی بود. میدونستم هیچوقت هیچکدومو نمیبخشم.
با امیر سوار ماشین شدیم و رو کردم بهش
– امیر … ۲۰۱۸ از کجا پیدا کردی
لبخندی زدو ماشینو روشن کرد
– بلاخره باید یه چیزی میگفتم رو حرف اونا بشه
– اما من مهریه نمیخوام
– راجب این قضیه صحبت نمیکنیم…
– اما مهریه به من مربوطه
اخمی کردو از گوشه چشم جدی نگاهم کردو گفت
– فعلا که میبینی به من و پدرت مربوطه…
قبل از اینکه چیزز بگم موبایلم زنگ خورد و اسم سام اومد رو گوشیم …
امیر سریع گوشیو ازم خواست بگیره اما دستمو عقب کشیدمو گفتم

دستمو عقب کشیدمو گفتم
– اون سری زنگ زد نگفتی چی گفت خواستم خودم جواب بدم که امیر بی هوا
گوشیو ازم گرفت
با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت
– لابد چیز مهمی نگفت که بخوام بهت بگم.
گوشیو گذاشت کنار گوششو با صدای خیلی جدی جواب داد
– الو
صدای سام نا مفهوم اومد بخاطر صدای بیرون نمیشنیدمچی میگه
امیر با همون لحن گفت
– شنیدی میگن عدو شود سبب خیر؟ وصف حال توئه… حالا شیرینیشو به
موقع بهت میدیم.
بازم قطع کرد و منتظر جواب سام نموند.
گوشیمو گذاشت تو جیب خودشو گفت
– خب … بریم آزمایش بدیم
– سام چی گفت امیر ؟
– هیچی … دیشب اون باباتو فرستاده بود خونه … به خیالش میخواست مارو
لو بده
– خوب تونست اما…
امیر سکوت کردو منم ساکت شدم
برگه آزمایشگاهو از جیبش بزرون آورد که گفتم
– برای آزمایشش باید ناشتا باشیم فک کنم. بذار برا فردا.
امیر ::::::::
کتمو پرت کردم رو مبل و دراز کشیدم .
نشد… واقعا فکر میکردم امروز تموم میشه اما نشد …
حس تهی بودن داشتم. ترجیح میدادم الان ترنم تو بغلم بود تا اینکه منتظر دو
روز دیگه باشیم.
اما حالا که دو روز وقت بود … میتونستم به مامان بگم تا اونم بیاد.اینطوری
خیلی بهتر بود …
فقط بدیش این بود که باید میگفتم چی پیش اومده …
با عقد ترنم مشکل مهمونی عمارت حل میشد…
اما … اگه ملک حسان میفهمید پدرش چطور با عقد ما موافقت کرده … خیلی
بد میشد … هیچ آبرو و اعتباری برای ترنم تو خاندان ما نمیموند…
برای اولین بار از ملک حسان ترسیدم… نه برای خودم … برای ترنم و بلایی
که میتونستن سر احساسش بیارن .
نبابد میذاشتم کسی بو ببره.
باید با مامان خصوصی حرف میزدم .
به بهونه خرزد کادو برای ترنم مبکشیدمش بیرون و بهس میگفتم
این بهترین راه بود.
کلافه بلند شدمو رفتم رو تراس
سیگارمو روشن کردم و پک اولو زدم و به پائین نگاه کردم
پدر ترنم در حال پارک ماشینش بود.
لعنتی … امیدوار بودم هیچ خبری ازش نشه تا پس فردا که عقد کنیم .
پارک کردو با الهام پیاده شدن.
به سمت در رفتم . نباید بذارم دوتایی سر ترنم خراب شن…
کاش امروز عقد میکردیمو تموم میشد…
این آزمایش لعنتی چی بود دیگه …
چند لحظه که گذشت در آسانسور باز شد و وارد راهرو شدن
سریع درو باز کردم و رو به پدرش گفتم
– برای پس فردا محضر وقت گرفتم
اخمی بهم انداخت و گفت
– لازم نکرده … نظرم عوض شده

دقیقا نگران همین بودم.
حالا که پدر ترنم دید منو ترنم مشکلی با این عقد اجباری نداریم و استقبال
کردیم پشیمون بشه …
سریع و بدون مکث گفتم
– اما من نظرم عوض نشده .
اینو گفتمو دستمو به سینه زدم که الهام رو به من جواب داد
– اما نظر تو مهم نیست
همین لحظه در واحد ترنم هم باز شدو اومد بیرون
الهام با پوزخند و به ترنم گفت
– چه هر دوتا آماده پشت در بودین.
ترنم هم مثل من دست به سینه ایستاد و گفت
– اگه تیکه اندازیت تموم شد بهتره بیاین داخل صحبت کنیم .
الهام چشم چرخوندو پدرش با قدم های عصباتی به سمت واحد ترنم رفت
منم در واحدو بستمو پشت سر الهام رفتم که الهام گفت
– شما کجا ؟ بحث خانوادگیه ؟
قبل از من ترنم جواب داد
– من میخوام باشه … مشکلی داری؟
منم وارد شدمو پدرش رو به الهامو ترنم گفت
– کافیه مثل سگ و گربه به هم نپرین .
ترنم پوزخندی زدو زیر لب گفت
– سگ و گربه …
الهام با اخم رفت رو یکی از مبلا نشستو پدر ترنم هم دست به سینه ایستاد.
منو ترنم هم کنار هم ایستادیم که بلاخره پدرش گفت
– من نظرم عوض شده. اجازه ازدواجتو با این پسر نمیدم . برمیگردی خونه.
فعلا لازم نکرده ازدواج کنی .
منو ترنم هر دو سکوت کردیم که ترنم گفت
– نمیپرسم چرا … چون میدونم چرا …
اخم باباش بیشتر شد و ترنم به سمت پدرش رفتو گفت
– میخواستی منو عذاب بدی بابا … اما دیدی منو امیر استقبال کردیم برنامه ات
عوض شد …
رو کرد به الهام و گفت
– شک ندارم تو این تصمیم تو هم کمکش کردی عزیزم .
الهام پوزخندی زدو گفت
– من تو مسائل شما هیچوقت دخالت نکردم.
ناخداگاه در جوابش گفتم
– برا همین الان اینجائی
الهام نگاه مر نفرتی به من انداخت و خواست جواب بده که پدرش گفت
– تو هم بهتره بری بیرون. شنیدی که اجازه ازدواجشو نمیدم . پس قضیه تمومه
… به سلامت …
– نه … من با شما برنمیگردم خونه … دیگه کافیه …
ترنم با صدایی که از عصبانیت میلرزید اینارو گفتو اومد سمتم
بازومو گرفتو گفت
– هیچوقت نمیبخشمت بابا… چون دلمو شکستی … خیلی بد … دیگه بدترش
نکن … با من مثل یه کالا گرو کشی نکن … منو به حال خودم بذار … شما که
خوردم کردین … دیگه از جونم چی میخواین .

برای ترنم خوشحال بودم که بلاخره حرف دلشو زد.
اما هم زمان ناراحتم بودم …
بخاطر این عذابی که میکشید… بخاطر دل شکستگی و غمی که داشت …
پدرش تو شوک فقط به ترنم نگاه میکرد
الهام بلند شدو بازو پدرشو گرفتو گفت
– بیا … ببین برای کی نگرانی … بذار سرش به سنگ بخوره تا بفهمه کی
دلسوز واقعیشه …
پدرش همچنان به ترنم نگاه میکرد
با تمام وجود دلم میخواست پدرش ترنمو درک کنه…
بفهمه داره با لجبازی دختری که انقدر دوستش داره رو از دست میده.
اما ترنم بدشانس تر از من بود…
پدرش با عصبانیت اومد سمت منو کوبید به سینه ام
ضرب دستش انقدر زیاد بود که سخت جلو خودمو گرفتم تا ثابت وایسم
با عصبانیت گفت
– میدونم همه این آتیشا از گور تو بلند میشه …
ترنم بازو باباشو گرفتو گفت
– بابا…
اما ادامه جمله اش با سیلی که پدرش تو صورتش زد محو شد
ناخداگاه مشتم به سمت صورت پدرش رفت
اما ترنم دستمو گرفتو مانع ام شد
پدرش داد زد
– دیگه به من نگو بابا… کسی که تو روی من وایسه دیگه بچه من نیست …
با حرص خودمو کنترل کردم تا کاری نکنم.
پدرش بدون نگاه کردن به الهام داد زد بریم و به سمت در رفت
صدای کوبیده شد در تو اتاق پیچیدو خیره به جای دست پدر ترنم رو
صورتش گفتم
– چرا جلومو گرفتی؟
ترنم پلک زدو اشک هاش سرازیر شد
زیر لب گفت
– چون پدرمه …
ترنم ::::::::::
دو روز از اون روز سیاه میگذشت
دو روز از بی کسی واقعی من….
بابا بعد رفتنش یه بسته فرستاد.
توش یه وکالت نامه بود که به من اختیار تام میداد برای هر کاری نیاز به
اجازه پدر نداشته باشم و یه یادداشت … یه یادداشت با خط بابا که نوشته بود
این خونه رو تا فردا صبح کامل تخلیه کنم و هیچ ردی از خودم باقی نذادم …
هزار بار دست خط بابا رو نگاه کردمو خوندم
هزار بار برای تنهایی و حقارتم گریه کردم .
با صدای در واحدم ته مونده اشک هامو از صورتم پاک کردمو بلند شدم.
دیگه وقت رفتن بود…
اینبار اما تنهای تنها

در واحدو باز کردمو با امیر چشم تو چشم شدم.
سریع اخم کردو گفت
– باز که گریه کردی …
– خوبم.
اینو گفتمو از خونه خارج شدم.
خواستم در واحدو ببندم که امید نگاهش افتاد داخلو با اخم گفت
– قرار شد به چیزی دست نزنی تا من بیام.
درو بستمو گفتم
– دیشب خوابم نبرد گفتم سرگرم شم .
با هم به سمت آسانسور رفتیم که امیر گفت
– منم بیدار بودم. فقط کافی بود بهم یه پیام بدی
امیر :::::::::
با ترنم سوار ماشین شدیم و به سمت محضر راه افتادیم.
بعد اون رور خیلی داغون شده بود.
نه درست حرف میزد.
نه درست چیزی میخورد
نه به من اجازه میداد پیشش بمونم
اما بلاخره داشت تموم میشد.
امروز که عقد کنیم میبرمش پیش خودمو دیگه نمیتونه ازم فرار کنه
از پارکینگ خارج شدمو به سمت محضر راه افتادم
به مامان راجب عقد گفته بودم
اما بهش گفتم نیاد چون پدر ترنم نبود حس کردم مادر منم نباشه ترنم راحت
تره .
دلم میخواست میتونستم حال ترنمو بهتر کنم
دست بردم از صندلی پشت دست گلی که گرفته بودمو برداشتم
گذاشتم رو پای ترنم و گفتم
– اینم خدمت شما
دست گلو برداشتو بو کرد
زیر لب مرسی گفتو باز سکوت شد بینمون.
پشت چراق قرمز ترمز کردم و برگشتم سمتش
اونم نگاهم کردو گفتم
– درسته شرایط خوبی نیست … اما برا مراسم ختم نمیریم که این قیافه رو
گرفتی …
– دست خودم نیست امیر… قلبم خیلی سنگینه …
– اینجوری هرکی ببینه تورو فکر میکنه من به زور دارم میبرمت عقدت کنم
از این حرفم یکم خندید و گفت
– ببخشید … تورو هم اذیت میکنم …
– آره … اذیتم میکنی … با این قیافه تو هم و روحیه داغون حسابی داری اذیتم
میکنی… درسته تو دلت پرا از پدرت … اما نباید امروز و این لحظمون رو
خراب کنی که… میفهمی منظورم چیه ؟
سرشو پائین انداخت و آروم گفت
– میفهمم… راستش … همش هم بخاطر بابا اینا نیست
از حرفش جا خوردم
چراغ سبز شدو مجبور شدم راه بیفتم
از گوشه چشم نگاهش کردمو پرسیدم
– منظورت چیه؟ پس بخاطر چیه ؟
ته دلم ترس افتاد نکنه پشیمون شده باشه که ترنم گفت
– بخاطره … استرسه …
با این حرفش نگاهش کردم که گونه هاش کاملا سرخ شده بود
از سرخی گونه هاش انگار دمای بدن منم بالا رفت
میدونستم منظور ترنم چیه
دیگه انقدر شناخته بودمش که بدونم الان استرس چیو داده
اما خودمو زدم به ندونستن و گفتم
– یه خطبه فقط قراره بخونه. استرس چیو داری؟
ترنم ::::::::
دروغ نگفتم وقتی به امیر گفتم بخشی از این حالم بخاطر استرسه …
استرسی که مربوط به بعد عقد بود … نه خود عقد…
در جواب امیر گفتم
– میدونم… یکم نگرانم فقط… مهم نیست…
اما امیر بیخیال نشدو گفت
– اگه مهم نیست پس قیافه ات چرا اینجوریه
آینه ماشینو دادم پایینو خودمو چک کردم.
امیر حق داشت . چشم هام پر از ترس و نگرانی بود
سرمو تکیه دادم به صندلی ماشینو سعی کردم دم و بازدم مرتب بگیرم تا حالم
بهتر شه.
منو امیر تا خیلی جاها پیشرفته بودیم.
پس دیگه استرس نداشت…
اما نمیدونم چرا با فکر کردن به امیر و با هم بودنمون قلبم باز هم نامنظمو
خیلی تند میزد.

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. واي چه بد وکالت نامه بدترين قسمتش بود فکر کنم
    واااااي انقدر خوشم اومد برگشت کقت 2018 سکه قشنگ کيف کردم آي خنک شدم تيکه ازمايش به نظرم خيلي يه جوري بود هم خندم گرفته بود از فراموششون هم ناراحت شدم چرا اخه من ميخواستم اينا عقد کنن(ولي خوشم اومد اخه بيشتر کشورا ازمايش نميدن )
    ممنووون از ادمين جوووووون واسه زحمتايي که ميکشه و از نوينده عزيزم ممنونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن