رمان ترنم

رمان ترنم پارت 33

 

انگار میخواست از سینه ام جدا شه.
با ترمز امیر متوجه شدم رسیدیم.
نفس عمیق کشیدمو چشم هامو بازکردم
امیر نگاهی بهم انداخت و گفت
– نخیر … نمیخوای خوب شی پس
خسته نفسمو بیرون دادم و خواستم چیزی بگم که امیر بی هوا لبمو بوسید و
سریع خودشو عقب کشید.
خشک شدم .
تو خیابون بودیم.
این چه کاری بود …
با شیطنت نگاهم کردو گفت
– نه مثل اینکه کافی نبود. بذار یکی دیگه …
شاکی گفتم امیر و خودمو عقب کشیدم
بلند خندیدو گفت
– وایسا ببینم تا خوب نشی ول نمیکنم …
اینو گفتو اومد سمتم
دستمو گذاشتم رو لبشو گفتم
– امیر یکی میبینه.
نرمی دستمو گاز گرفتو باعث شد دستمو عقب بکشم و گفت
– ببین … تقصیر خودته که قیافه ات رو اینجوری کردی…
صورتمو با دستام پوشوندمو گفتم
– باشه باشه خوب میشم فقط برو عقب
امیر هیچی نگفت و من آروم از لای انگشتام نگاه کردم
دیدم برگشته عقب و مشکوک داره نگاهم میکنه .
آرم دستمو برداشتمو گفتم
– الان خوبم ؟
قیافه ناراضی گرفتو گفت
– بدک نیستی … میشه تحملت کرد
اخمامو تو هم بردمو پر رویی بهش گفتم که باز یهو اومد سمتمو لبمو بوسید
سرشو عقب بردو گفت
– الان بهتر شدی…
خدای من این پسر کنترل نداره.
نذاشت حرفی بزنم
پیاده شدو گفت
– بیا که دیر شد عروس خانم
با شنیدن کلمه عروس خانم تنم لرزید
چه عروسی بودم من…
یه عروس تنها

سعی کردم این افکارو از سرم بیرون کنم و پیاده شدم.
این زندگی جدید منه.
پس بهتره باهاش کنار بیام.
لبخندی به امیر زدم و اونم لبخندی کنج لبش نشست.
باهم به سمت محضر رفتیم
تا رسیدیم منشی گفت بریم داخل
امیر مدارکو به عاقد دادو نشستیم
عاقد نگاه مشکوکی به ما انداخت و گفت
– شاهد ندارین ؟
امیر ::::::::::
همیشه میدونستم ازدواج من متفاوت از بقیه میشه
اما فکرشم نمیکردم اینطوری بشه
به امضای خودمو ترنم پائین برگه ها نگاه کردمو با صدای عاقد سرمو بلند
کردم که گفت
– خب … دیگه تموم شد … هفته دیگه عقد نامتون آماده است میتونین بیاین
ببرین . تا اون موقع این برگه رو نگه دارین.
برگه هارو گرفتم و به ترنم نگاه کردم
اضطراب هنوز تو چشم هاش بود.
با سر بهش اشاره کردم بریم و با هم خارج شدیم
ساکت بود .
تو ماشین نشستیم و ترنم حلقه تو دستشو نگاه کرد
رو کرد به من و گفت
– باورم نمیشه تموم شد … اصلا انگار واقعیت نبود … واقعیت نیست …
دستشو تو دستم گرفتم
اول خواست طبق عادت دستشو عقب بکشه اما زود آروم گرفت و خیره شد به
دستامون که گفتم
– حالا باورت شد واقعیه ؟
لبشو تر کردو نگاهم کرد
خیره شدم به لب های خواستنیش و گفتم
– یا از یه راه دیگه بهت ثابت کنم واقعیته
لب گزیدو سریع گفت
– از دست تو امیر
دستشو از دستم بیرون کشیدو خیره شد به رو به رو
سرخی رو گونه هاشو اما نتونست مخفی کنه و گفتم
– خب حالا بریم نهار روز عقد
– نهار؟
– آره دیگه … نکنه برای خونه رفتن عجله داری؟
با این حرفم رنگ رو گونه هاش سرخ تر شدو لب پائینشو گاز گرفت
تاخداگاه لبخند زدمو بدون توجه به خجالت ترنم گفتم
– الان سکوتت یعنی بریم خونه ؟

از اینکه اینجور معذب میشدو نمیتونست جواب بده خوشم می اومد.
نمیخواستم اذیتش کنم
اما دوست داشتم با من راحت باشه
برای همین میدونستم تا تحت فشار قرار نگیره این خجالتو نمیذاره کنار.
بلاخره سرشو چرخوندو به من نگاه کرد.
ترنم :::::::
نگاه امیر شاید یه نگاه عادی بود
اما نمیدونم چرا انقدر منو داغ میکرد.
شایدم از نگاه امیر نبود
از فکر به خونه و یکی شدنمون بود.
دوست نداشتم امیر بفهمه چقدر استرس دارم.
هرچند مطمئن بودم فهمیده.
نفس گرفتم
بلاخره زبونم باز شدو گفتم
– حواسم به ساعت نبود… کی ظهر شد … بریم نهار …
امیر لبخند شیطونی زدو گفت
– باشه … کجا دوست داری بریم؟
– دوست دارم سوپرایزم کنی
با این جوابم چشم هاش برق زدو گفت
– فکر خوبیه …
ماشینو روشن کرد حرکت کردیم .
دوباره به حلقه تو دستم نگاه کردم
حلقم رو دوست داشتم
به دستمم می اومد
دستمو پائین بردم که امیر دستمو گرفتو به سمت لبش برد .
همینطور که خیره به خیابون بود بوسه ای رو انگشتام زد
گرمای لب هاش خیلی دل نشین بود
امیر دستمو ول نکردو روی دنده با دست خودش نگه داشت
اما من معذب بودم .
خیلی زیاد.
نمیدونم چرا
به بهونه روشن کردن ضبط دستمو از دستش جدا کردمو ضبطو روشن کردم .
داریوش داشت پخش میشد و امیر گفت
– بزن پوشه شاد … مناسبتی کار کن .
تو پوشه ها بالا پائین رفتمو پوشه آهنگ شاد رو انتخاب کردم
آهنگ اول و دومو دوست نداشتمو سریع رد کردم.
رسیدم به آهنگ مداد رنگی ابی .
از قدیم با این آهنگ حس خوبی داشتم و ناخداگاه روش مکث کردم که امیر
گفت
– اینو دیگه بذار باشه … مناسبتی هم هست.
چشمکی بهن زدو دستی که انقدر سعی کردم از دستش دور کنمو دوباره
گرفت.
اما اینبار انگشتاشو بین انگشتام قفل کردو قفل دست هامونو رو پای من گذاشت
.
با آهنگ شروع کرد به زمزمه وقتی آهنگ رسید به ، شبا به یاد تو همش …
خواب های رنگی میبینم ، از گوشه چشم نگاهم کردو گفت
– البته از امشب دیگه خودتو میبینم
چشمک شیطونی به من زد و آتیش کل جونمو گرفت

سریع نگاهمو دزدیدمو خیره شدم به خیابون
اما داغی بدنم کم نمیشد.
سعی کردم ذهنمو از این افکار خالی کنمو برای عوض کردن بحث گفتم
– کی باید بریم خونه پدربزرگت؟
مکثی کرد و حس کردم زیر چشمی نگاهم کرد .
اما برنگشتم سمتش که بلاخره گفت
– آخر هفته احتمالا.
– یکم از این مهمونی بگو
– گفتم که برات
– بیشتر میخوام بدونم … راستی … این قضیه رو چطور به اونا میگی ؟
باز هم امیر مکث کردو بلاخره گفت
– نمیدونم هنوز… فعلا نمیگیم تا موقعیت مناسب
خواستم بحث رو عوض کنم اما باز رسیدیم به عقد و چیزی که ازش فرار
میکردم
کلافه و آروم گفتم
– اگه بفهمن من خونه تو زندگی میکنم چی ؟
– هیچکس نمیفهمه ترنم … بیخود خودتو با این افکار اذیت نکن …
امیر :::::::
با وجود تلاشم اما از اضطراب ترنم کم نشده بود.
همچنان گرفته و مشوش بود.
تمام مدت نهار و مسیر خونه میشد حس کرد چقدر آشوبه.
اما دیگه اینجا کاری از من بر نمی اومد.
باید میرفتیم خونه تا این اضطراب کلافه کننده اش رو یکبار برای همیشه تموم
میکردیم .
ماشینو بردم تو پارکینگ و خاموش کردم
هر دو پیاده شدیم و ترنم گفت
– بهتره تا بابا اینا نیومدن وسایلو ببریم خونه تو …
سر تکون دادمو سوار آسانسور شدین که ترنم گفت
– یه سری چیزارو میتونیم بذاریم تو انبار که خونتو بیشتر از این شلوغ نکنم
– خونمون ترنم … خونمون… نه خونه من !
لبشو مکبدو خیره به در آسانسور مضطرب سر تکون داد و با رسیدن آسانسور
هر دو پیاده شدیم.
در واحد خودمو باز کردمو گفتم
– خب بیا اول لباس هامون رو عوض کنیم یه چای بخوریم بعد وسایلو بیاریم
اما ترنم به سمت واحد خودش رفتو گفت
– باشه … تو عحله نکن … من یه سری وسایلم مونده تا جمع کنم
در واحدشو باز کردو خواست بره تو که بازوش رو گرفتم
سوالی برگشت سمتم که در واحدشو بستم و گفتم
– چطوره اول با این اضطراب لعنتیت شروع کنیم… نه ؟ …

سوالی برگشت سمتم که در واحدشو بستم و گفتم
– چطوره اول با این اضطراب لعنتیت شروع کنیم… نه ؟ …
ترنم ::::::::::
نمیدونستم دارم چکار میکنم
فقط میخواستم یکم از امیر دور شم.
دورشم و شاید اینجوری بتونم خودمو آروم تر کنم.
نمیدونم چرا هر لحظه مضطرب تر میشدم.
مدام تو سرم میگفتم تو قبلا امیر رو بوسیدی ترنم.
قبلا تقریبا با هم خوابیدین…
چرا الان انقدر مضطربی… مگه خودت به زور جلو خودتو نمیگرفتی … حالا
که محرم شدین … ازش فراری هستی ؟!
در واحدمو باز کردم و بدون نگاه کردن به امیر گفتم
– باشه تو عجله نکن… من یه سری وسایلم مونده تا جمع کنم …
اما قبل از اینکه برم داخل امیر بازومو گرفت .
نگاهش کردم که در واحدمو بست
زیر لب و خیره تو چشم هام گفت
– چطوره اول با این اضطراب لعنتیت شروع کنیم
قبل از اینکه حرفی بزنم پشتم کوبیده شد به در و دست دیگه اش رو صورتم
نشستو فرو رفت تو موهام
نگاهش خیره رو لب هام بودو تا نفس بگیرم لب های داغ و بی تحملش رو لب
هام نشست
چنان بی تحمل و گرسنه لبمو بوسید که نفس کشیدن یادم رفته بود.
خودشو بهم فشردو داغی بدنش کل وجودمو داغ کرد
مغزم از همه چیز خالی شده بود.
لبمو گاز گرفتو سرشو عقب کشید
از لبم جدا شد اما از بدنم نه
نفس های بریده هر دومون تو صورت همدیگه خالی میشد و آروم چشم هامو
باز کردم . صورتش چند سانت با صورتم فاصله داشت و با چشم های مشکی
و نافذش خیره به چشم هام بود
آروم گفت
– حالا فکر کنم بهتر شد … درسته ؟
با تردید سرمو تکون دادم
لبخندی کنج لبش نشستو آروم ازم جدا شد.
نفسی گرفتو گفت
– خب … حالا بیا خونه …
چشمکی زدو به سمت در باز واحدش رفت
خونه … بیا خونه …
قبل از اینکه ترس های درونم دوباره برگرده پشت سرش رفتمو وارد شدم.
نگاهم تو خونه ای که حالا خونه منم بود چرخید و آروم به سمت کاناپه رفتم.
من هیچ چیزی با خودم نداشتم جز چندتا خرت و پرت و بوم و رنگ …
درسته از درآمد نمایشگاه هام مبلغی تو حسابم داشتم اما چیز قابل توجهی
نبود…
نه جهازی داشتم… نه پشتوانه ای …
با صدای امیر از افکارم پرزدم بیرون و برگشتم سمتش.
در حالی که چائی سازو روشن میکرد گفت
– ترنم … میخوام ازت یه خواهش کنم …
– چی ؟
– خیلی سخت نیست… اما برام مهمه … ازت قول میخوام برام این کارو انجام
بدی …
نگرانی کل وجودمو گرفت .
امیر برگشت سمتمو در حالی که دکمه بالای پیراهنشو باز میکرد گفت

نگرانی کل وجودمو گرفت .
امیر برگشت سمتمو در حالی که دکمه بالای پیراهنشو باز میکرد گفت
– درسته اتفاقات این چند روز خیلی برات سنگین بود. اما ازت میخوام از
ذهنت همه این مسائل رو بریزی بیرون.
رو به رو من ایستادو بازوهامو گرفت
– ترنم … مهم نیست چطور ما رسیدیم اینجا… مهم اینه الان اینجائیم. .. جایی
که میخواستیم… عقد کردیم و با همیم … پس این قیافه مغموم و افسرده رو
تموم کن و به ادامه زندگی نگاه کن. نه گذشته …
نگاهش منتظر تو نگاهم چرخید .
دوست داشتم بهش بگم باشه و دیگه فکر نکنم.
اما میدونستم نمیتونم
برای همین نگاهمو ازش گرفتمو گفتم
– سعی میکنم
چونه ام رو گرفتو مجبورم کرد نگاهش کنم.فاصله بین بدن هامونو پر کردو
گفت
– اما این جوابی نیست که من میخوام.
لب گزیرمو با سر گفتم نه … نمیتونم …
صورتش جدی تر شدو گفت
– گفتم برام مهمه … یعنی برات مهم نیست
سریع جواب دادم
– چرا … اما برام خیلی سخته …
– قول بده … اونوقت میتونی …
خواستم بگم چرا انقدر منو تحت فشار میذاری .
حداقل برای کنار اومدن با شرایط بهم زمان بده.
اما نگاه جدی و اخم بین ابروهای امیر باعث شد فقط بگم
– باشه …
لبخند رضایتی گوشه لبش نشست
نگاهی به لبم انداخت
اما خودشو عقب کشیدو گفت
– خب … لباستو عوض کن تا بریم سراغ کار ها…
اینو گفتو برگشت سمت آشپزخونه
به هیکل مردونه اش خیره شدم.
من خیلی از ابعاد شخصیتی امیر رو هنوز نمیشناختم.
امیدوارم این اخلاق رئیس بازیش و دیکتاتوریش در همین حد قول گرفتن ها
باشه …
واقعا ته دلم ترسیده بودم اگه این خصلتش تو همه زمینه های زندگی باشه …
خیلی سخت میشه…
امیر دوتا استکان چای ریخت و گفت
– اینم چای مراکشی مخصوص خانمم
خانمم رو با لحن داغ و شیطونی گفت
امیر:::::::::
بلاخره تمام وسایل ترنم رو منتقل کردیم خونه من
چیز زیادی نداشت اما خورده ریز خیلی بود.
یه سری لوازم خونه هم داشت که همونجا گذاشتیم و برگشتیم واحد من .
هر دو خسته رو کاناپه نشستیم و نگاهش کردم
سرشو تکیه داده بود به مبل و چشم هاشو بسته بود
رو بهش گفتم
– پاشو یه دوش بگیر بعد بخواب
خسته چشم هاشو باز کردو گفت
– تازه باید وسایلمو بچینم
– اونو بذار برای فردا. چه عجله ایه همه امروز …
اینو گفتمو خودم بلند شدم.
رفتم تو آشپزخونه و یه بسته گوشت از فریزر بیرون آوردمو گفتم
– امشبم نشد دستپخت تورو بخوریم
چشمکی بهش زدمو گفتم
– تو برو دوش بگیر تا من یه چیزی درست کنم.
با تردید نگاهم کردو گفت
– من شام درست میکنم.
اینبار اخم کردمو گفتم
– برو تا نیومدم ببرمت.
با این حرفم سریع بلند شدو بدون مکث رفت سمت اتاق ها
ترنم::::::::
هیچ چیزی واقعی نبود
انگار همه چی یه عیلم عجیب بود که فقط از جلو چشمم رد میشد.
یه فیلم اعصاب خورد کن و کلافه کننده.
وارد اتاقی که وسایلمو گذاشته بودیم شدم
هنوز لباس هام و تمام وسایل سخصیگ تو کیف ها بودن
نمیدونستم اصلا اینارو باید کجا بذارم ؟
تو اتاق امیر؟
یا تو همین اتاق ؟
عصبی سری تکون دادمو یه دست لباس و حوله ام رو برداشتم .
شامپو و وسالیل حمام رو هم برداشتمو رفتم سمت حمام.
حس یه موجود اضافی تو این خونه داشتم
اما جز اینجا جایی نداشتم.
در حمامو بستم و قفل کردم
نمیدونم چرا اینکارو کردم
مطنئن بودم امیر بدون اجازه من نمیاد تو اما ناخداگاه اینکارو کردم.
لباس هامو آویزون کردم و لخت شدم .
پرده حمام رو کشیدم و شیر آبو باز کردم
زیر دوش آب گرم ایستادمو چشم هامو بستم .
کاش این آب همه افکار و نگرانی هامم میشست و میبرد
آب گرم حس خوبی بهم میداد .
دوست نداشتم تکون بخورم . بخار حمام زیاد شده بود و نفس گرفتن سنگین
شده بود . سرمو به میله دوش تکیه دادم و زیر لب گفتم
– کاش میشد غم هارو هم بخار کرد
با نشستن دستی رو کمرم از جا پریدم .
امیر از پشت بغلم کردو تو گوشم گفت
– میشه … من راهشو بلدم …
از تماسش با من قلبم لرزید و آروم تمام وجودم لرزید.
امیر زیر دوش آب گرم کامل منو بغل کردو زیر گوشمو بوسید
مغزم قفل شده بود و احساساتم فوران کرده بود
حتی نفس کشیدنم یادم رفته بود
امیر آروم تو گوشم گفت
– دیگه تحمل نداشتم بیرون بمونم …

آروم تو گوشم گفت
– دیگه تحمل نداشتم بیرون بمونم .
موهای خیسمو از پشتم کنار زد و لبشو مماس بدنم از زیر گوشم به
سمت پشت گردنم برد. با وجود آب داغ اما وقتی پشت گردنم رو
بوسید انگار لب هاش کوره آتیش بود.
آتیشی که منو داغ تر کرد .
دستش آروم از رو کمرم لغزید و رو شکمم انگشتاش به هم قفل
شدن
منو به خودش فشار دادو بدن مردونه اش رو حالا کامل حس
میکردم.
انگار قلبم از سینه ام جدا شدو پائین افتاد.
دیگه صدای قلبمو نمیشنیدم . فقط صدای نفس های امیر بود و
حرکت دستش رو تنم .
قفل انگشتاش از هم باز شد و به دستش نرم نرم بالا اومد. دست
دیگه اش بیکار نبود و به سنت پام رفت. هم زمان بوسه ای رو
کتفم زد و سینه ام رو تو دستش فشرد. دست دیگه اش بین مام
قرار گرفتو با مهارت شروع به نوازش کرد
ناله زنونه ای شنیدم … ناله ای که مال من بود… اما برای گوش هام
غریبه بود. زمان از دستم در رفته بود. نمیدونستم چقدر زمان
گذشت که اون همچنان به بوسیدن و نوازش من ادامه داد. اما
زانوهام دیگه شل شده بود. دستمو به کاشی های سرد حمام زدمو
اسمشو نالیدم. زیر لب جونی گفتو منو تو بغلش جا به جا کرد. اما
جشم هامو بسته بودم. نمیتونستم تو چشم های امیر نگاه کنم.
سرم پائین بود و تو بغلش قفل بودم . با یه دست منو به خودش
فشرد و با دست دیگه سرمو بالا دادو لب هامو اسیر کرد.
اونم مثل من نفس نفس میزد
انگار اونم مثل من داغ تد و داغ تر میشد
از لب هام جدا شدو دستش رو باسنم قرار گرفت.
محکم تر منو به خودش فشردو گفت
– به من نگاه کن …
سرمو پائین تر انداختم
کنار گوشمو بوسیدو لاله گوشمو مکید
تو گوشم دوباره گفت
– نگاهم کن ترنم … باید مطمئن شم.
نمیدونستم منظورش چیه. اما به اجبار سرمو بلند کردمو چشم
هامو باز کردم. زیر دوش آب و حمام بخار گرفته صورت خیس امیر
تو چند سانتی صورتم بود. نگاهش تو نگاهم چرخیدو آروم گفت
نمیدونستم منظورش چیه. اما به اجبار سرمو بلند کردمو چشم
هامو باز کردم. زیر دوش آب و حمام بخار گرفته صورت خیس امیر
تو چند سانتی صورتم بود. نگاهش تو نگاهم چرخیدو آروم گفت
– آماده ای ؟
آب دهنمو غورت دادم . نمیدونستم چی بگم. آماده نبودم اما
نمیخواستم گرمای بدن امیر رو از دست بدم .
با تردید سر تکون دادمو دوباره سرمو پائین انداختم .
انگار امیر بیتاب تر از این بود که به جواب من شک کنه . سریع
اهرم أبو بستو منو تو بغلش بلند کرد
بدون گرفتن حوله از حمام زد بیرون و با بدن های خیسمون منو
گذاشت رو تخت
اتاق تاریک بود و تنها نوری که می اومد نور چراغ راهرو بود. تو
تاریک و روشن اتاق روی من قرار گرفت . دوباره مشغول بوسیدن
گردن و کتف و سینه هام شد . خودشو بین پام قرار داد و سرشو
بلند کرد. میترسیدم . قلبم تو سرم میزد . خمار نگاهش کردم که
آروم و خیره تو چشمام گفت
– فقط نترس و آروم باش
خواستم بگم میترسم … اما قبل از اینکه من جیزی بگم حرکت اول
رو زد . صدای جیغم تو اتاق پیچید و درد تو تنم …
امیر سریع لب هامو دوباره بوسیدو بدنمو نوازش کرد. بین پام
تکون نمیخورد اما دردش همچنان بود . لب هامو ول کردو به سمت
گردنم رفت . تو گوشم گفت
– دردت آروم شد بگو ادامه بدم . آروم نشده بود. اما تحملشم برام
ممکن نبود . با درد نالیدم ادامه بده
امیر آروم شروع کرد و من دوباره جیغ کشیدم . ثابت شدو نگاهم
کرد اما بدون باز کردن چشم هام گفتم
– ادامه بده …
– بذار دردت آروم شه …
چشم هامو باز کردمو با کرختی گفتم
– آروم شده …
میدونستم باور نکرده . چشم هاش اینو میگفت . اما کم کم شروع
به حرکت کرد و با هر حرکتش درد تیزی تو تنم مینشست اما نرم
نرم این درد کمتر و کمتر شد. دیگه فقط لذت بود و گرما … دیگه
مغزم برای من نبود … مثل جسمم … مثل احساسم … غرق تن
امیر شدم. با هم یکی شدیم . به اوج رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم.
با بوسه های آروم و ریز درشت امیر و گرمای بدنش نرم نرم خوابم
برد

امیر :::::::::
ترنم تو بغلم جا به جا شدو سرشو رو سینه ام گذاشت
موهای نم دارشو نفس عمیق کشیدم.
از اول هم پیشنهاد حمام رو با همین هدف داده بودم .
چون میدونستم تا این تابو تو ذهن ترنم شکسته نشه نمیتونه آروم شه.
دقیقا وقتی تو حمام هم بغلش کردم و خشکش زده بود فهمیدم حدسم درست بوده
اما میدونستم حالا دیگه هم واقعا مال من شده… هم دیگه ازم فرار نمیکنه…
هرچند با شناختی که از ترنم داشتم … میترسیدم هنوز خجالتش نریخته باشه .
به ساعت رو دیوار نگاه کردم.
نزدیک ۱۱ بود .
پتو بالا تر کشیدم رو تنمون و چشم هامو بستم .
خوابم نمی اومد. اما خسته بودم
گرمای بدن ترنم هم مثل یه جادو خمارم کرده بود
پاهاشو بین پاهام قفل کردمو خودمو سپردم دست خواب.
از امشب میدونم دیگه بدون بدن گرم این دختر خوابم نمیبره…
میدونم زندگیم دیگه کامل عوض شده …
ترنم :::::::
از فشار مثانه ام چشم هامو باز کردم .
چندبار پلک زدم تا تشخیص دادم چیزی که تو صورتمه سینه مردونه امیره …
اتفاقات دیشب تو ذهنم به سرعت برق مرور شد .
حمام… امیر… بدن های داغمون و … یکی شدنمون…
ناخداگاه شوکه نشستم رو تخت
امیر هنوز خواب بودو بخاطر همین خداروشکر کردم
نمیدونستم حالا باید چطور باهاش رو در رو بشم.
آرون از زیر پتو بیرون اومدم.
هیچ چیزی اینجا نداشتم بپوشم
پیراهن مردونه امیر رو از رو صندلی کنار تخت برداشتم و پوشیدم تا برم
توالت
بی سر و صدا در توالتو باز کردمو کارمو کردم
زود اومدم بیرون باید از اتاق دیگه لباس بردارم پا ورچین از جلو در اتاق
امیر داشتم رد میشدم که با صداش خشک شدم.
– ترنم …
آروم برگشتم سمتش و گوشه های لباس رو گرفتمو پائین تر کشیدم تا بیشتر
خودمو بپوشونم…

نوشته های مشابه

‫23 نظرها

  1. نمیتونم تا فردا صبر کنم…نمیشه کلشو یه جا بزاری ادمین جون؟
    مرسی از نویسنده خوبش فقط ی سوال مگه در حموم قفل نبود؟🤔

  2. تو چرا نظرانه منو نمیذاری😡😡
    این دفعه ازت تعریف کردم نذاشتی از این به بعد همون فحشت بدم بهتره
    ولی خدایی خیلی خوب بود🤭

  3. وويي چرا من اينقدر دير خوندمش خيلي خوب بود اخه ترنم جان چيرو قايم ميکني ؟از کيي قايم ميکني؟الان تو اين لحظه فقط عاشق امير شدم با نقشش وگرنه اگه به ترنم بود ميذاشت واسه …

    ادمين جان نکنه قراره تو قسمتاي جديد ايدلي / کره ايي ؟ ارمي(طرفدار بي تي اسه)؟بياد تو داستان که ما خبر نداريم
    اخه ميدوني عکسي که انتخاب کردي يه ايدل جيگر تو کره است اسمش ويه و عضو بي تي اسه که من عاشق اين مردم

    مممممنوووون نويسنده عزيز و گرامي که اينقدر خوب و مسئوليت بذيري مممنون عشق خودم ادمين جووون

    1. اخه نخاله این داستان بر اساس واقعیت زندگی ترنمه این رمان توسط رعنا و پونه (پرستو) با ترنم نوشته شده بعد مراکش و ایران کجاش به این چشم تنگا
      🥴🥴🥴🥴

      1. نخاله اولا اصلا بنظرم کلمه مناسبي نيست يه ذره شعور و دوما من از کجا بايد ميدونستم؟
        اگه ميخواي گير بدي به متن دوم و سومم گير بده که يه عکس بسر کره اي رو گذاشتن رو رمان

        1. من از پارت بیست شروع کردم به خوندن این رمان داخل این سایت قبلش تو کانالش می خوندم پس من نمیدونستم اونام عکس از چشم تنگا روشونه

      2. چشم تنگ ؟؟؟
        خوبه اونام بيا بگن اه اه سيبيلوها
        بعدشم تقصير من نيست که انقدر شما فقط توي جملات ميگردين به اصل قضيه نگاه نميکنين من داشتم به ادمين تيکه مينداختم که اخه چرا وي مثلا اگه چانيولي! شيون وويي !سهوني ! ووبيني ميذاشت ميگفتم حداقلش رفته يه مردونشونو انتخاب کرده نه يه کيوتشونو

        1. خب من که سیبیل ندارم شاید خودت داری که در بارش نگرانی من بهت اصلاح با بخار پیشنهاد میکنم خیلی واسه پوست خوبه بعدشم میتونی لیزر کنی چشم تنگ دوست نخاله😁😁😁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن