رمان ترنم

رمان ترنم پارت 34

 

رو تخت به پهلو لم داده بود و نگاهش روتنم چرخید.
کم کم رسید به صورتم و باهام چشم تو چشم شد.
لبخند رضایتی رو لبش بود که خاطرات دیشبمو برام زنده میکرد.
با صدای امیر از افکارم جدا شدمکه گفت
– بیا اینجا …
لبمو تر کردمو گفتم
– برم لباس بپوشم میام
– لباس که تنته … بیا …
– این که لباس…
پرید وسط حرفمو چنان محکم و شاکی گفت ترنم که پاهام بدون اراده من
حرکت کرد
با سمتش رفتم و پتو کنار داد تا برم زیر پتو .
با هر قدم تنم داغ تر میشد.
زیر پتو خزیدم . امیر خیمه زد روم و سرشو تو گودی گردنم فرو کرد.
نفس عمیق کشید و تو گوشم گفت
– خوبی؟
با تکون سر گفتم آره .
دستشو رو شکمم کشیدو زیر دلمو نوازش کردو دوباره گفت
– اینجا درد داری
با تکون سر گفتم نه هرچند درد داشتم
نوازش وار دستشو زیر دلم کشیدو گفت
– راستشو بگو ترنم …
زیر لب بلاخره اعتراف کردم و گفتم
– یکم ..
بوسه هاش از گردنم پائین تر رفتو گفت
– فقط یکم ؟
دستش پائین تر رفتو مغزم دوباره داشت از کار می افتاد
بدن داغش رو بدنم هم تو این غرق شدنم بی تاثیر نبود
خواستم رگم آره فقط یکم که با لمس دستش ناخداگاه آی آرومی از بیک لب هام
فرار کرد.
خیلی آروم بود . اما از گوش امیر دور نموند
دست از کار کشیدو از روم کنار رفت
کنارم دراز کشیدو گفت
– چرا دروغ میگی ترنم وقتی با تماس دستم درد داری یعنی دردت زیاده … نه
یکم …
. نگاهش و چشم هاش برام سنگین بود.
برای همین خیره شدم به سمت دیگه و گفتم
– برای من انقدر کمه …
چونه ام رو گرفتو سمو به سمت خودش برگردوند و گفت
– برای من کم تو هم زیاده …
نرم رو لبمو بوسیدو بدون جدا شدن لب هامون شروع به نوازش تنم کرد.
کم کم دردو فراموش کردمو جاش گرمای دست امیر رو فقط حس میکردم
چشم هام دوباره گرم شدو از دنیای بیرون جدا شدم .

انگار به این خواب نیاز داشتم
یه خواب پر از آرامش و نوازش…

امیر ::::::
درسته اگه ترنم درد نداشت برنامه دیگه ای براش داشتم.
اما نمیشد آرامش و لذتی که از خوابیدنش تو بغلم بهم دست میداد رو انکار کنم
مثل یه عروسک ظریف تو بغلم خوابیده بود .
نور صبح اتاقو روشن کرده بود و بدن ترنم رو سفید تر از تصورم نشون میداد
موهاشو نفس کشیدم
چقدر خواستنی بود.
آروم یه طره از موهاشو از رو صورتش کنار زدم
چشم هامو بستم و سعی کردم منم یکم دیگه بخوابم
اما با صدای مسیج موبایلم برگشتم سمت پا تختی و گوشی رو برداشتم .
پیام از نگهبان رستوران بود.
دیشب دزد زده بود به رستوران.
لعنتی …
باید میرفتم …
به ترنم نگاه کردم. دوست نداشتم برم اما مجبور بودم.
آروم و بدون بیدار کردنش از رو تخت بلند شدم .
خوشبختانه خواب بود همچنان . رفتم سرویس و کارامو کردم. لباس پوشیدم و
بدون سر و صدا از خونه زدم بیرون.
یه ست کلید برای ترنم رو اوپن گذاشتم و در خونه رو هم قفل کردم.
از اینکه تنهاش گذاشته بودم اونم تو خواب عذاب وجدان داشتم اما چاره دیگه
ای نبود.
ترنم :::::::

آفتاب افتاده بود رو صورتم .
یه چشممو به زور باز کردم و با دیدن اتاق جدید شوکه بیدار شدم
دوباره همه چی از ذهنم رفته بود و تو یه لحظه برگشت.
من اینجام. خونه امیر. اتاق خواب امیر. لخت . نفسمو با خستگی بیرون دادم.
به جای خالی امیر رو تخت نگاه کردم و رو بالشتش دست کشیدم.
سرد سرد بود.
نمیدونم چرا یهو قلبم ریخت و دلمو یه دلتنگی و غم بزرگ گرفت
میدونستم رفته سر کار
اما نمیدونم چرا دلم گرفت
ته دلم انتظار داشت امروز نمیرفت. یا حداقل صبر میکرد تا من بیدار شم و
دیر تر میرفت. یا بیدارم میکرد و خداحافظی میکرد …
بازم یه نفس غمگین و عمیق کشیدمو بلند شدم.
بهتره با واقعیت کنار بیام …
امیر رفته و من تنهام .
حداقل میتونم الان وسایلمو مرتب کنم
اما مرتب کنم کحا بذارم ؟
تو اتاق امیر یا اون اتاق ؟
با ایستادنم زیر دلم دوباره درد گرفت
برگشتم سمت تخت
لکه سرخ رو ملحفه تو ذوق میزد
بغضی که نامحسوس تو گلوم نشسته بود یهو بزرگتر شد.
دیشب عالی بود.
امیر عالی بود.
اما …
اما همه چی به طرز وحشتناکی غمگینم میکرد.
با اشکی که داشت تو چشم هامو داغ میکرد ملحفه رو از رو تخت کشیدم تا
بشورمش
تو سرم مدام میگفتم قوی باش ترنم . قوی باش. تو یه دختر مستقلی. مگه بدون
مادر نبودی ؟! بدون پدر بودن مسلما از اون راحت تره! تو به کسی نیاز
نداری برای شادی … برای زندگی …
اما بغض و اشک امون نمیداد
با صدای موبایلم تقریبا از جا پریدم
با ذوق و به امید اینکه امیر باشه سمت گوشی رفتم
اما شماره سام بود …
اینبار دیگه امیر نبود جوابشو بده
خودم بودم و خودم .
دو دل بودم برای جواب دادن.
دلمو زدم به دریا و تماس رو وصل کردم …
آروم گفتم
– الو
– به به … بلاخره خودت جواب دادی ؟ پس امیر کجاست ؟ نکنه از بابات
ترسیده ولت کرده رفته ؟
بدون توجه به حرف هاش گفتم
– چی میخوای ؟
سرخوش خندید و گفت
– کلا چی میخوام یا الان چی میخوام ؟
یهو پشیمون شدم از اینکه جوابشو دادم
با عصبانیت گفتم
– هم الان برو به درک هم کلا برو به درک
اینو گفتمو قطع کردم
گوشیو پرت وردم رو تخت خیره بهش نشستم
چرا اصلا جوابشو دادم
پیامی اومد رو گوشیم.
میدونستم سامه. اما نمیخواستم نگاه کنم.
ملحفه رو برداشتمو رفتم حمام .
بغض تو گلوم با عصبانیت ترکیب شده بود و میدونستم زیر دوش یه گریه
مفصل تنها چیزیه که حالمو خوب میکنه.

امیر ::::::::::
امیدوار بودم ترنم هنوز خواب باشه.
سعی کردم هما کار هارو سریع انجام بدمو زود برگردم خونه
اما صدای آب حمام نشون میداد دیر کردم
از اینکه بدون من رفته بود حمام ناراحت بودم.
دوست داشتم حداقل بعد اولین بارمون این من باشم که تنشو میشورم .
آروم تقه ای به در زدم
هیچ جوابی نداد
درو خواستم باز کنم که دیدم قفله. هرچند قفل این در خراب بود و دوباره
میتونستم راحت بازش کنم .
اما صدای گریه ترنمو که شنیدم مکث کردم.
چرا داشت گریه میکرد.
تو سرم کلی احتمال بود …
دستمو از دستگیره در عقب کشیدم.
شاید احتیاج به تنهایی داشت…
میتونستم بیرون منتظرش بمونم.
البته اگه میتونستم صبر کنم
کلافه برگشتم تو اتاقم
ملحفه تخت نبود …
کلافه دست کشیدم تو موهام.
خیلی بد شده بود که صبح من نبودم و ترنم بیدار شد.
گوشی ترنمو از رو تخت برداشتم تا یه دست ملحفه تمیز بکشم رو تخت
اما دو تا تماس از دست رفته و ۳ تا مسیج رو گوشی نظرمو جلب کرد. من
حق نداشتم وقتی خودش نیست به گوشیش دست بزنم
اما حسم میگفت اینا از طرف سامه …
کاش میشد برلی یکبار هم که شده گردنشو بشکنم و از شرش خلاص شم .
تماس هاش رو چک کردم
دقیقا از طرف سام بود و یوی از تماس هارو ترنم جواب داده بود.
بیشتر اعصابم بهم ریخت. نمیدونم چرا این دختر خود آزاری داره و جواب
سامو میده.
مسیج هارو چک کردم و ته مونده آرامشمم از بین رفت.
همینو میخواست ؟ که حواب سامو بده و اونم تهدید و توهین کنه ؟
فرستادن بابا ترنم اون شب کار سام بود. اما این براش کافی نبود و به ترنم
نوشته بود این تازه اولشه.
پوزخندی زدمو مسیج هارو پاک کردم. اون خبر نداشت اولشو به آخرش گره
زدیم.
ملحفه تختو عوض کردمو پشت در حمام ایستادم. صدای گریه ترنم هنوز می
اومد.
دیگه به نظرم به اندازه کافی بهش فضا و فرصت تنهایی داده بودم .
قفل درو باز کردمو با تقه ای به در … در حمامو باز کردم .
حمام حسابی بخار گرفته بود و ترنم زیر دوش بازم پشتش به در بود
اما چون پرده حمام رو نکشیده بود با باز شدن در سریع برگشت سمت من …
با شوک دستاش سپر بدنش شد تا خودشو بپوشونه…
هرچند کارش بی فایده بود …
اما احساسشو نشون میداد…
ترنم هنوز از من خیلی دور بود… خیلی دور …
ترنم :::::::
دلم سبک نمیشد.
قلبم سنگین بود از همه چی…
مثل یه جور دلگیری که نمیدونی بخاطر چیه هرچقدر گریه میکردم حالم بهتر
نمیشد .
یهو سرمایی از پشتم حس کردمو سریع برگشتم سمت در
با دیدن امیر تو قاب در خشک شدم
الان ؟ این وقت روز !
اخم بین ابروهاش نشون میداد صدای گریه منو شنیده.
خیلی بد شده بود…
هم ناراحت بودم از اینکه فهمیده من داشتم گریه میکردم.
هم شرمنده بودم از اینکه ضعف منو دیده بود.
هم از دیدن بدنم تو این حالت ناخداگاه خجالت کشیده بودم.
نگاه امیر رو بدنم چرخیدو با لحن جدی گفت
– چرا داری گریه میکنی…
جوابی نداشتم
چون گریه ام هزاران دلیل داشت که مطمئن بودم برای امیر قابل درک نیست
برای همین گفتم
– چیزی نیست… میشه بری بیرون… الان میام…
محکم و با همون لحنجدی گفت
– نه … میخواستم خودم ببرمت حمام… اما از رستوران دزدی شده بود برای
همین مجبور شدم برم.
اینو گفتو شروع کرد با باز کردن دکمه های پیراهنش.
سریع دوش آب رو بستمو گفتم
– مرسی اما من حمامم تموم شد
به سمت رخت کن رفتم و حوله ام رو برداشتم.
امیر اخمی بین ابروهاش نشیت که حوله ام رو پوشیدم و گفتم
– چی دزدیدن ؟ دوربین نداشتین ؟
میدونستم ازم شاکیه .
اما واقعا حس یه حمام دو نفره نداشتم.
حال عجیبی داشتم که دست خودم نبود
امیر نفسشو کلافه بیرون دادو از حمام زد بیرون.
پشت سرش رفتم که گفت
– ترنم من تمام سعیمو میکنم آرامش و امنیت برای هردومون ایجاد کنم … اما
تو با این کارات همه چیو خراب میکنی.
شوکه شدم از حرفش
من چکار کرده بودم؟
این که حموم دو نفره رو رد کردم خراب کردن بود؟
شاکی گفتم
– فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی؟ یه نه گفتن من به دوش دو نفره چه
ربطی به امنیت و آرامش بین ما داره ؟
برگشت سمتمو با اخم دستشو به سینه زد
شاکی تر از من گفت
– دوش ؟
شاکی تر از من گفت
– دوش؟
چند لحظه به من نگاه کرد.
با تاسف سر تکون دادو دوباره گفت
– من اگه میخواستم باهات دوش بگیرم یه نه گفتن تو جلو منو نمیگرفت…
منظور من … جواب دادن به زنگ سامه ….
حسابی جا خوردم
هم از قسمت اول حرفش که به نظرم خیلی دیکتاتوری بود
هم راجب سام که انتظار نداشتم متوجه شده باشه .
با همون عصبانیت گفتم
– گوشی منو چک کردی ؟
بازم با تاسف سر تکون دادو چشم هاشو بست
با صدایی که مشخص رود داره خودشو کنترل میکنه و آروم نگهش میداره
گفت
– آره … اما مسئله الان اینه که تو چرا جواب سامو دادی وقتی بهت گفتم
صلاح نیست جواب بدی.
– اتفاقا الان دقیقا مسئله همینه. چون من جواب سام رو ندادم. فقط تماسو وصل
کردمو بهش گفتم بره به درک . این جواب دادن نیست. اما کاری که تو کردی

پرید وسط حرفمو گفت
– کاری که من کردم حفاظت از زنمه . پس تا وقتی لازم باشه هر کاری که
برای حفاظت و حمایت از تو لازم باشه انجام میدم. حتی چک کردن گوشیت.
اینو گفتو گوشیمو پرت کرد رو مبل
کلافه دست برد تو موهاشو گفت
– میرم بیرون یکم آروم شم برمیگردم.
بدون اینکه منتظر من بمونه از خونه زد بیرون.
خب این اصلا برای صبح اولین روز بعد عقدمون خوب نبود.
همه چی شبیه یه اشتباه بود.
یه شکست .
خسته و بی حال نشستم رو مبل .
خدایا … چرا همه چی ایننوری پیش رفت…
امیر ::::::::
کلافه نشستم تو ماشین
همه چی بد پیشرفته بود
برای یه صبح رمانتیک با ترنم برگشته بودم. اما به جای اون…
اولین دعوای بعد عقدو داشتیم.
اگه میرفتم بیرون شاید آروم تر میشدم اما حس میکردم از ترنم دور تر میشم.
برای همین برگشتم سمت خونه.
نمیتونستم بگم ترنم حق داره ناراحت باشه جچن از کارم پشیمون نبودم.
مسلما بازم لازم باشه گوشی ترنم چک میکنم. اما میتونم طور دیگه ای این
قضیه رو بیان کنم یا نشون بدم که به استقلال ترنم بر نخوره.
همیشه هم صداقت به نفع رابطه نیست.
با این فکر در خونه رو باز کردم و خیره شدم به صحنه رو به روم …
ترنم با همون حوله نشسه بود رو مبل . سرش رو تکیه داده بود به پشتی مبل و
موهای بلندش از پشت آزاد و رها مثل یه آبشار طلایی پائین ریخته بود
حوله اش نیمه باز بود و از نینرخی که من میدیدم چیز های خیلی خوبی نیمه
پیدا بود .
مثل تصویر های نقاشی مخرک قرن ۱۸ و ۱۹ شده بود.
واقعا اگا نقاش بودم این تصویر رو میکشیدم.
با وردوم برگشت سمتمو جلو حوله رو مرتب کرد.یکم آروم تر از قبل گفت
– چه زود آروم شدی
اومدم سمتشو گفتم
– نشدم… اما گفتم آرامشم دیگه باید اینجا باشه نه بیرون از اینجا
با تردید سر تکون داد و بلند شد
نزدیک تر رفتم و یه قدمیش ایستادم و گفتم
– دلم نمیخواد اولین روز بعد عقدمون اینجوری پیش بره. اونم سر سام !
– سر سام نبود امیر … سر گوشیم بود…
– این از دیدگاه توئه… اون از دیدگاه من …
چند لحظه به هم نگاه کردیم
بلاخره ترنم گفت
– باشه … منم دلم نمیخواد دعوا کنیم. اما گوشیم واقعا وسیله شخصیه امیر
– سام هم واقعا یه عوضیه که قرار شد بهش جواب ندی .
ترنم شقیقه هاشو دست کشیدو گفت
– باشه … باشه … تو به گوشیم دیگه دست نزن … من به سام دیگه جواب
نمیدم
بدون اینکه جوابشو بدم فاصله بینمون رو از بین بردم و بوسیدمش
میدونستم اون باز هم به سام جواب میده
مسلما منم باز گوشیشو چک میکردم
پس این بحث بی معنی بود
اول شوکه ایستاد اما بعد بدنش تو بدنم نرم شدو بوسه بینمون قوی تر شد
فقط یه حوله تنش بود و این برای من عالی بود
دستم زیر حوله تنش خزیدو غرق نرمی بدنش شد .
آروم آروم به سمت عقب رفتیم تا هولش دادم رو کاناپه و خودم خیمه زدم
روش.
هنوز درگیر لبش بودم که ویبره موبایلم شروع شد
بهش توجه نکردمو گردن ترنمو هدف قرار دادم
اما دوباره ویبره موبایلم شروع شد
ترنم بریده بریده گفت
– جواب بده … شاید از رستوران باشن …
حق با ترنم بود. با اکراه ازش جدا سدمو موبایلمو بیرون آوردم
اونم نشست رو کاناپه و خواست جلو حوله اش رو ببنده که دستشو گرفتمو به
صفحه گوشی نگاه کردم
– مامانمه …
اینو گفتمو هم زمان که تماس رو وصل میکردم با دست دیگه ترنمو دوباره
خوابوندم رو کاناپه
حوله اش رو دوباره کنار دادمو جواب تلفنو دادم
– الو … مامان…

مامان نگران گفت
– امیر … پدربزرگت داره میاد بهت سر بزنه . میخواد راجب مهمانی صحبت
کنین.
– به من سر بزنه ؟ کجا؟ رستوران یا خونه ؟
– نمیدونم … همین الان از خونه زده بیرون.
سریع بلند شدمو گفتم
– باشه . مرسی مامان خبر دادی .
قطع کردم و در حالی که شماره رستورانو میگرفتم رو به ترنم گفتم
– پدربزرگم داره میاد منو ببینه. تو رستوران ببینمش بهتره تا اینجا …
سریع نشست رو کاناپه و حوله اش رو بست .
رستوران جواب نمیدادن.
در حالی که به سمت در میرفتم ترنم گفت
– اگه بیاد اینجا چی ؟
– نمیاد … نمیذارم بیاد …
ترنم :::::::::
یکساعتی از رفتن امیر گذشته بود .
برای اینکه وقت بگذره تصمیم گرفتم برای خودم نهار درست کنم .
از اینکه امیر امروز برگشت و نصف و نیمه آشتی کردیم خوشحال بودم
اما واقعا نگران بودم پدربزرگ یا مادرش بخوان بیان اینجا و منو اینجا ببینن.
با همه وسایلم .
چی فکر میکنن راجبم !
مسلما اگه امیر بگه بدون اجازه اونا عقد کرده خودش یه دردسره.
اگه نگه هم یا دردسر دیگه.
واقعا شرایط مزخرفی بود.
گاز رو خاموش کردم و خواستم برای خودم میز رو بچینم که صدای در واحد
بلند شد.
کی بود ؟! یعنی بابا اینا بودن داشتن ته مونده وسایل اون واحدو می بردن ؟ یا

فقط یه لحظه فکر کردم نکنه پدر بزرگ امیر باشه.
اما سریع از ذهنم بیرونش کردم چون واقعا وحشتناک بود اگه اون اومده باشه.
به سمت در رفتم و آروم از چشمی نگاه کردم .
مرد سن داری با محاسن سفید پشت در ایستاده بود.
چشم های نافذ و مشکیش درست شبیه چشم های امیر بود …

هیچ شکی نبود که پدربزرگ امیره.
اما اینجا !
آروم عقب عقب رفتم .
چطور اومده بود پشت در واحد ؟!
یعنی کلید در ورودی رو داشت ؟
نکنه کلید اینجارو هم داشته باشه ؟
نزدیک بود بخورم به میز و سر و صدا درست کنم.
اما خودمو کنترل کردم و برگشتم سمت اتاق خواب با دستای لرزون شماره
امیر رو گرفتم و تا الو گفت گفتم
– پدر بزرگت پشت دره …
– چی؟
آب دهن تلخمو قورت دادم و دوباره گفتم
– پدربزرگت … اینجاست … پشت در … در واحد …
– مطمئنی پدربزرگ منه؟
– آره … چشم هاش دقیقا شبیه چشم های توئه …
امیر مکث کردو صدای زنگ پشت خطی موبایلش بلند شد
آروم گفت
– بهت زنگ میزنم . فقط بی سر و صدا باش
اینو گفتو قطع کرد
به گوشی خیره شدم و دستام که میلرزید…
امیر ::::::::::
ملک حسان تا حالا خونه من نیومده بود.
حتی شک داشتم بدونه خونه من کجاست.
تا حالا معدود دفعاتی که بهم سر زده بود تو دفتر کارم بود
حسی ته دلم میگفت رد پای سام تو این ماجرا هست
پشت خطیمو جواب دادم و صدای ملک حسان تو سرم پیچید
– کجابی امیر ؟
– سلام… تو دفتر کارم . چطور ؟
– یعنی هنوز مادرت بهت خبر نداده من دارم میام پیشت ؟
جواب این سوالشو ندادمو گفتم
– درخدمتم . بفرمائید. دفترم همون جای قبلیه که اومدین
– فکر میکردم خونه باشی
این حرفش شکم رو قوی تر کردو پرسیدم
– خونه ؟ چرا ؟
– بخاطر مهمونت …
دیگه مشخص بود ملک حسان چیز هایی میدونه که قاعدتا نباید میدونست .
اما خودمو زدم به ندونستن و گفتم.
– مهمون ؟
– به جای بحث با من بهتره بیای اینجا. من پشت در خونه ات هستم
– جدا ؟ چرا بی خبر ؟ الان خودمو میرسونم.
اینو گفتمو قطع کردم.
کار سام بود شک نداشتم.
زنگ زدم به ترنم که با بوق اول برداشت. بدون هیچ حرف اولبه ای گفتم
– ملک حسان میخواد بیاد تو … یه کاری برام میکنی …
صدای ترنم پر از استرس و نگرانی بود.
مکث کردو با صدای ضعیفی گفت
– میخواد بیاد تو ؟ چرا نمیاد پیش تو ؟
در حالی که از رستوران میزدم بیرون و سوار ماشین میشدم گفتم
– حدس میزنم یکی بهش خبر داده تو پیش منی …
– جدا ؟ اما کی؟
– سام …
سکوت کرد . وقت برای این حرفا نداشتیم.
سکوت بینمون رو شکستمو گفتم
– معذرت میخوام ترنم ازت این خواهشو میکنم . اما اگه ممکنه حلقه ات رو در
بیار . وسایل نقاشیتو تو اون اتاق سر پا کن و مشغول نقاشی شو .
– نه نه امیر … من حاضر نیستم اینجوری پدربزرگت منو ببینه . من یه جایی
تو خونه مخفی میشم
– جایی نیست ترنم . بهتره باهاش رو به رو شیم.
– نه امیر … من میدونم کجا مخفی شم .
اینو گفت و قطع کرد .
کلافه دوباره شماره ترنم رو گرفتم
ملک حسان مرد زرنگی بود
الانم دنبال یه نفر خونه من بود
مخفی شدن فقط باعث میشد بد لو بریم و من متنفر بودم از کوچیک شدن.
ترنم دیگه جواب موبایلم رو نداد.
هر لحظه کلافه تر میشدم
رسیدم خونه و زنگ زدم به ملک حسان
خواستم بپرسم کجاست که خودش گفت
– من پشت در واحدتم امیر … چقدر منو منتظر میذاری
لعنتی . حداقل تو ماشین منتظرم مینشست شاید راه فراری برا ترنم بود.
واقعا برام سوال بود سام چطور آمار منو انقدر دقیق داده.
بلاخره آسانسور رسید به طبقه منو پیاده شدم. ملک حسان رو کرد به منو گفت
– ده دقیقه بیشتره رستورانت تا اینجا؟ یک ربعه منتظرتم.
سلام کرومو در حالی که کلید مینداختم تو در گفتم
– اگه از قبل بهم میگفتین اینجوری منتظر نمیموندین. یا می اومدن رستوران
پیشم .
کنار ایستادم و در واحدو باز کردم
زیر لب بفرمائید گفتم .
ملک حسان نگاهش تو واحدم چرخید و گفت
– گاهی سر زده لازمه .
وارد واحد شدو منم پشت سرش وارد شدم. همه چی سر جای خودش بود .
یکم بوی غذا می اومد تو خونه.
اما تو آشپزخونه و روی گاز خبری از غذا نبود.
ملک حسان به اطراف نگاه کرد که گفتم
– بشینین تا من چای بیارم
– نمیخواد … مهمونت کجاست ؟
– میشه بدونم قضیه چیه ؟
ملک حسان به سمت اتاق خواب ها رفتو گفت
– دوستت بهم زنگ زد.
– کی؟
– همون شریکت …
– سام؟
ملک حسام تو اتاق خواب من سرک کشیدو گفت
– آره … میگفت مهمون داری…
پشت سرش رفتمو جدی گفتم
– خب ؟ مهمون داشتنم چرا باید برای شما جذاب باشه ؟
ملک حسان وارد اتاق خواب دیگه من شد و گفت
– قرارمون یادته ؟ گفتی همه رسوم مراکشی رو تو ازدواجت اجرا میکنی !

تکیه دادم به قاب در
نمیدونستم ترنم کجا مخفی شده
اما امیدوار بودم ملک حسان اتاق خواب سوم که وسایل نفاشی ترنماونجاست
رو چک نکنه
حق به جانب گفتم
– بله یادمه … برای همین هم فرداشب با ترنم میام عمارت. دیگه مشکل
کجاست ؟
ملک حسان رو کرد به من
میدونستم میخواد از اتاق بره بیرون
اما تکون نخوردم
این بحث باید همینجا تموم میشد
برای همین بدون تکون خوردن منتظر جواب بهش نگاه کردم
بلاخره گفت
– وقتی میگم همه مراسم. دقیقا همه مراسم منظورمه …
سر تکون دادم
درسته خودمم کامل همه مراسم نمیدونستم چیه
اما چونه زدن با مدک حسان بی فایده بود
دقیق نگاهم کردو گفت
– حتی حجله مراکشی هم باید کامل اجرا شه .
ابروهام بالا پرید
صاف ایستادم و دستمو به سینه زدم
این بحثی نبود که بخوام با ملک حسان داشته باشم .
اونم اینجا و جایی که ممکنه ترنم بشنوه
اما انقدر کلمه ” کامل ” رو با تاکید گفت که مجبور شدم بگم
– کامل یعنی چی؟ مسلما مثل بقیه نوه هت برای من هم اجرا میشه
لبخند پیروزمندانه ای رو لب های پیرمرد نشست.
اومد سمتم
کنارم که رسید دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت
– برای تو با بقیه فرق داره … چون بقیه رو حرف من حرف نزده بودن …
حجله مراکشی رو باید کامل اجرا کنی … وگرنه هیچوقت نمیتونه عروست تو
خاندان بمونه
اینو گفتو از کنارم رد شد
چند لحظه مبهوت ایستادم
ملک حسان داشت با تمام توان با من لجبازی میکرد
قشنگ مشخص بود میخواد اذیتم کنه.
حجله مراکشی …
کامل ؟
فکر نکنم از صد سال پیش تا حالا کسی این رسم رو ” کامل ” اجرا کرده
باشه.
با صدا ملک حسان از جا پریدم که با عصبانیت گفت
– امیر … این لباس های زنونه مال کیه تو حمام تو …
خشک شده بودم .
لباس زنونه ؟ حمام من ؟ لباس ترنم یعنی جا مونده بود.
خدای من ! چطور میخواستم این گند رو جمع کنم
بدون اینکه حرفی بزنم به سمت حمام رفتم .

ملک حسان به تیشرت و شلوارک ترنم که به چوب رختی آویزون رود اشاره
کردو گفت
– مال مهمونته ؟
دوباره حق به جانب گفتم
– من نمیفهمم مهمون من چه ربطی به شما یا قول و قرار ما داره ؟
ملک حسان از حمام اومد بیرون
خوشبختانه سمت اتاق خواب سوم که درش بسته بود نرفت و به سمت پذیرایی
رفت
درواقع اون جیزی که میخواستو پیدا کرده بود برای همین دیگه اتاق سومو
نگشت
رو مبل کنار شومینه نشست و گفت
– میدونی ربطش چیه ؟
رو به روش نشیتمو گفتم
– گوش میدم
پاهاشو رو هم انداختو گفت
– ربطش اینه که … من … دختر بی بندو بار رو عروس خودم نمیکنم
حق به جانب منم پامو رو هم انداختمو گفتم
– منم دقیقا …
ملک حسان گفت
– دختری که قبل ازدواج خونه تو بیاد از نظر من بی بندو باره
سری تکون دادمو گفتم
– منم …
هر دو به هم چند لحظه نگاه کردیم که ملک حسان سکوتو شکست
– اون لباس ها مال دختریه که قراره عروست شه …
با سر گفتم نه
چشم هاشو ریز کردو گفت
– یعنی مادرت پسری تربیت کرده که دختر های متعدد میاره خونش؟
دوست ندهشتم این جوابو به پدر بزرگم بدم
اما تنها راهم بود و گفتم
– بذارین این بخش تربیتمو مدیون پدرم باشم .
با این حرفم ساکت شد
اخم هاش تو هم رفتو بلند شد
به سمت در رفتو گفت
– گستاخیت هم مربوط به پدرته
در واحدمو باز کردو گفتم
– من هیچوقت بی احترامی نکردم
بدون نگاه کردن بهم گفت
– فردا شب راس ۸ با اون دختر عمارت باش …
برگشت سمتو گفت
– تو گستاخی و این تو خونته … خون دو رگه است …
منتژر جواب من نموند از واحدم خارج شدو درو کوبید
اوضاع اونطور که میخواستم هیچ رقمه پیش نرفته بود.
خواستم ترنمو صدا کنم که صدا در واحدم بلند شد
سریع رفتم درو باز کنم
نگران بودم نکنه ملک حسان پشیمون شده و میخواد باقی واحدمو بگرده
اما درو که باز کردم با سام چشم تو چشم شدم .
پوزخندی زدو تکیه داد به قاب در و گفت
– خوش گذشت با پدربزرگت ؟
دست به سینه رو به روش ایستادمو گفتم
– فرمایش؟
پوزخند دیگه ای زد و خواست وارد خونه شه که دستمو کوبیدم تخت سینه اش
و هولش دادم بیرون
ابرو بالا انداخت و گفت
– چته ؟ قدیما میشد اومد خونه ات. نکنه چیزی مخفی کردی من نبینم.
– وایسا بهت بفرما بزنن بعد کله کن برو جایی.
صدام تا حدودی بلند شده بود
سام اما کم نیاوردو در حالی که تو خونه سرک میکشید گفت
– ادب نداری بفرما بزنی خب
– کارتو بگو و برو . من مثل تو بیکار نیستم
دستشو ستون کرد به قاب درو گفت
– ترنم تو خونه توئه … مگه نه ؟
قبل از اینکه من جواب بدم صدای ترنم از پشت سرم شنیدم که گفت
– آره . من اینجام . مشکلی هست ؟
چشم های سام گرد شده بود
به ترنم و بعد به آسانسور نگاه کرد
انگار باورش نمیشد واقعا ترنم اینجا باشه
از فرصت استفاده کردمو گفتم
– چیه ؟ فکر کردی به پدربزرگم خبر جدید دادی؟
بلند زدم زیر خنده و گفتم
– فقط خودتو با این کارت ضایع کردی … دفعه دیگه قبل از فضولی از کامل
بودن اطلاعاتت مطمئن شو
ترنم اومد پیش من .
بازومو تو دستش گرفتو گفت
– بهتره بریم بابام اینا منتظرن …
به این دروغ به موقع ترنم سر تکون دادم و رو به سام گفتم
– اگه سرک کشیدنت تو زندگی ما تموم شد ما بریم
سام انگار باور نکرده بود هنوز
شوکه نگاهش بین من و ترنم چرخید
یهو از عصبانیت سرخ شدو با حرص بدون هیچ حرفی به سمت آسانسور رفت
به رفتنش خیره شدم
میدونستم این آخر ماجرا نیستو سام ول کن نیست
اما همین که به خیر گذشت هم برام کافی بود
با بسته شدن در آسانسور ترنم گفت
– امیدوارم فک کنه با بابام اینا هم اوکی هستیم و دیگه بیخیال بابا من بشه .
در واحدو بستمو گفتم
– بکر نکنم سام به این زودی ها بیخیال شه… اما حرکت خوبی بود این حرفت

ترنم ازم جدا شدو خسته رو مبل نشست.موهای نم دارش رو بالای سرش جمع
کرده بود و صورت و کردن ظریفش حالا کامل تو دید بود.
کنارش نشستمو گفتم
– کجا بودی؟
به پرده اشاره کردو گفت
– اون پشت بودم …
باورم نمیشد انقدر جای تابلوئی بود اما ما متوجه اش نشده بودیم.
آروم گردنشو نوازش کردم و گفتم
– عجب جایی… فکرشم نمیکردم
سرشو کج کردو سعی کرد خودشو از دستم دور کنه اما من ازش جدا نشدمو
کنار گوشش گفتم
– لباست داشت کار دستمون میداد…

سرشو کج کردو سعی کرد خودشو از دستم دور کنه اما من ازش جدا نشدمو
کنار گوشش گفتم
– لباست داشت کار دستمون میداد…
لب گزید و گفت
– انقدر عجله کردم یادم رفت حمامو چک کنم.
دستمو رو شونه اش گذاشتم تا ازم فاصله نگیره و کشیدمش سمت خودم
پائین گوشش رو بوسیدمو گفتم
– حالا مسلما ملک حسان که تورو ببینه سعی میکنه بهت بگه من دختر آوردم
خونه
شیرین خندیدو سرشو چرخوند
دستشو گذاشت رو سینه ام تا هولم بده عقب و گفت
– امیر پدربزرگت راجب رسم ها چی میگه ؟
این بحثو نمیخواستم باز کنم.
اما ترنم حرف های مارو شنیده بود و نمیشد ازش فرار کرد
بهش فضا دادم و صاف نشستم
نمیدونستم چقدر براش باز کنم.
حتی خودمم نمیدونستم ملک حسان چقدر میخواد بهمون سخت بگیره
ترنم منتظر نگاخم کردو بلاخره بهش گفتم
– بهت قبلا گفتم … منظورش همونه … درواقع ملک حسان روی وصلت با
غیر مراکشی حساسه برای همین برای من شرط گذاشته اگه تورو بخوام به
عنوان عروسم بگیرمباید همه رسومو حتما رعایت کنم.
– اما من که مراکشی نیستم
– خب براب همین داره اینجوری میگه
– یعنی مخالف منه ؟
بعد این حرف خودشو عقب تر کشید .
واقعیتو نمیشد بگم.
قضیه بلور و مخالفت ملک حسان!
برای همین گفتم
– مخالف نیست . فقط موافق هم نیست
چشم هاشو ریز کردو دیگه بلند شد دور تر از من نشست
دست هاشو به سینه زدو گفت
– چرا از اول بهم نگفتی ؟
– چرا باید بگم ؟
– امیر من …
پریدم وسط حرفشو گفتم
– تو که نمیخوای با پدربزرگ من زندگی کنی که برات مهم باشه .
– اما امیر…
باز نذاشتم ادامه بده و گفتم
– پدربزرگ من کلا با من هم مخالفه. چه ربطی داره
– آخه…

نوشته های مشابه

‫18 نظرها

  1. این سام هم دیوانست فکر کرده با این کارا میتونه این دوتا بیچاره رو از هم جدا کنه ولی هرچی تو ذهنم تصور میکنم خیلی قشنگ و باحال در میاد ممنون از ادمین و نویسنده🥰🥰😍

  2. وااای عالیه
    فقط بعضی از صحنه هارو هیجانی تر کنین لطفا ((مخصوصا قسمتای مثبت هجده)) 😅
    منتظر پارت بعدی هستم مرسییییییی💓

    1. دوست نداری نخون🙃
      دیگه واقعیته همچین چیزایی هست
      والا عشقم چرا سخت می گیری ادمین جیگر مارو خون کرد تا این صحنه ها رو گذاشت
      پس take it easy

  3. آدمیت پارت کجاااااسسس هر بار که ما نباید بگیم و حوض بخوریم جون مادرت به وقت پارت بزار دیگه حیف رمان نیس واقعا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن