رمان ترنم

رمان ترنم پارت 36

 

وقت نبود تیشرت بپوشم
با همون بالا تنه لخت به سمت در رفتم و درو باز کردم
مامان پشت در بود و با ابرو بالا پریده سر تا پامو برانداز کردو گفت
– بد موقع اومدم ؟
– نه … بیا تو …
سری تکون دادو اومد تو
– خوبی؟ همهوچی رو به راهه ؟
– شکر . تو چطوری ؟ چی شد اومدی اینجا؟
– چرا قفل در خونه رو عوض کردی؟
– با سام دعوام شد. کلید داشت قفلو عوض کردم
– همممم… پس کلید جدیدو بهم بده
سری تکون دادمو رفتم از تو جا کلیدی یه کلید جدید آوردم براش .
مامان رفت تو آشپزخونه و گفت
– ترنم چطوره؟
– خوبه … میخواستیم تازه بریم خرید همونجا که گفتی
– دیشب نرفتین ؟
مامان اینو گفتو یه لیوان آب ریخت برای خودش
کلید یدکو گذاشتم کنار کیفش رو اوپن و گفتم
– نه دیشب وقت نشد
سر تکون دادو گفت
– خب زنگ بزن بهش بیاد هم بریم
– با هم ؟
مامان سر تکون داد و گفت
– آره … برا همین اومدم
مشکوک نگاهش کردمو گفتم
– مامان … چرا اینجایی؟
اخمی بین ابروهاش انداختو گفت
– به ترنم زنگ بزن بیاد اینجا
خدای من … نفسمو خسته بیرون دادمو گفتم
– با من رو راست باش مامان . قضیه چیه؟
مامان به بشقاب های رو میز اشاره کردو گفت
– تو با من روراستی؟
حواسم نبود دوتا بشقار رو میز چیدم . خودمو نباختم و گفتم
– یه بشقابو برای تو گذاشتم
دستشو به سینه زدو گفت
– اون کفش دخترونه جلو جا کفشیتم برا من گذاشتی؟ یا اون گیره مو رو اوپن ؟
باید به مامان جایزه دقت و توجه میدادن
بازم زیر بار نرفتم و گفتم
– مال ترنمه … گاهی میاد پیشم …
– گاهی؟
سر تکون دادم که به کابینت اشاره کردو گفت
– گاهی موبایلشو جا گذاشته …
نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم
– باشه … ترنم اینجاست …
مامان اومد سمتمو آروم گفت
– اینو خودم از اول فهمیدم امیر … اما میدونی چی رو نمیفهمم ؟
سوالی سر تکون دادم
مامان تا حدودی عصبانی و حسابی نگران بود
آروم جواب داد
– نمیفهمم چطور میخوای رسوم ملک حسانو اجرا کنی وقتی از الان داری با
این دختر زندگی میکنی
ناخداگاه شاکی گفتم
– این دوتا چه ربطی داره با هم مامان؟
مکث کرد . لب هاشو به هم فشرد کلافه نفس عمیق و خسته ای کشیدو نگاهشو
ازم گرفت و گفت
– امیر … فقط امیدوارم به این دختر دست نزده باشی … هرچند شک دارم …

درسته منو مامان با هم راحت بودیم
اما … اما نه انقدر راحت …
اونم رو در رو
ناخداگاه عصبانی شده بودم
کلافه اما آروم که ترنم نشنوه گفتم
– فکر نکنممسائل خصوصی ما ربطی به رسوم ملک حسان یا حتی شما داشته
باشه …
مامان تو چشم هام نگاه کرد
نگاهس تو چشم هام دقیق چرخیدو گفت
– داره… وقتی شب عقد باید نشون خونی به ملک حسان تحویل بدی رابطه قبل
ازدواجتون به همه مربوط میشه
کل بدنم داغ شده بود
نه از خجالت
از عصبانیت
این مسائل چیزی نبود که بخوام راجبش با مامان حرف بزنم ، چه برسه به
ملک حسان اجازه دخالت بدم
با عصبانیتی که قابل کنترل نبود برام گفتم
– من این کارو نمیکنم… حریم خصوصی ما چیزی نیست که بخوام با کسی به
اشتراک بذارم
با این حرف از مامان فاصله گرفتمو به سمت تراس رفتم
در تراسو باز کردم تا کمی خنک شم
مامان پشت سرم اومد و گفت
– پس چی بود که قبول کردی رسومات مراکشی رو اجرا کنی؟
– رسومات معقول نه این چرندیات …
– تو فکر کردی پدربزرگت چرا این شرطو گذاشت ؟ بخاطر چندتا رسم ساده و
معقول ؟ واقعا ملک حسانو نشناختی یا عقلتو از دست دادی
کلافه بودم. خیلی کلافه . ناخداگاه کوبیدم به قاب در و گفتم
– کدوم ابلهی این رسوماتو اجرا میکنه
مامان سکوت کرد
از اون سکوت هایی که بدترین جواب بود
میخواستم بگم گور بابای ملک حسان و رسوماتش
اما از تو انعکاس شیشه مامانو با چشم های غمگینش دیدم
دو راهی بدی بود …
مامان انگار حس کرد تو سرم چیه و آروم گفت
– تو تنها دارایی منی امیر … اما … اگه نمیخوای …
پریدم وسط حرفشو گفتم
– گفتم رسوماتشو اجرا میکنم … یعنی اجرا میکنم …
برگشتم سمتشو اشکی که تو چشم هاش جمع شده بود و سریع پاک کرد و گفت
– مرسی …
برگشت سمت کیفش و یه کاغذ بیرون آوردو گفت
– من تمام رسم هایی که داریم و میدونستم و ملک حسان مسلما روشون تاکید
میکنه برات نوشتم … امشب مسلما راجبش بحث میکنه … خواستم آماده باشین
.
برگه رو به من دادو به راهرو منتهی به اتاق خواب ها نگاه کرد و گفت
– میشه به ترنم بگی بیاد ؟
چند لحظه مکث کردم
چرا هیچ چی طبق برنامه من پیش نمیرفت
نفس کلافه و عمیقی کشیدمو خیلی آروم گفتم
– خجالت میکشه اینجوری … میشه بذاری برای بعد
مامان بهم نگاه کرد
لبخندی زدو گفت
– باشه …
دیگه چیزی نگفتو به سمت در رفت اما قبل از بیرون رفتن از خونه گفت
– امشب شب سختیه برای هر دوتون … آماده باشین…
سری تکون دادمو به در بسته پشت سر مامان خیره شدم
میدونستم ملاقات با خانواده من برای ترنم سخته
اما فکر نمیکردم انقدر حاشیه داشته باشه که مامان بخواد بیاد اینجا …
برگه تو دستمو نگاه کردم
هر دو طرفش پر بود با دست خط مامان
اواین چیزی که نگاه کردم مراسم شب حجله بود
من تا جایی که یادم بود برای هیچکس انقدر با آب و تار برگذار نشده بود
من حتی مراسم کامل حجله رو هم نمیدونستم
تو نوشته ها حجله رو پیدا کردم که ترنم اومد و نگران گفت
– چی شده امیر؟
برگه رو جمع کردمو گفتم
– هیچی … مامان برای شب نگران بود اومد …
– پس چرا قیافه ات اینجوریه؟ این برگه چیه؟
برگه رو تو جیب شلوارکم گذاشتمو گفتم
– رسوماتیه که ممکنه ازمون بخوان اجرا کنیم. فعلا بیا یه چیزی بخوریم بریم
خرید که دیر شد
برگشتم تو آشپزخونه و سر میز. خودمو با غذا مشغول کردم
صورت ترنم نگرانیشو حسابی نشون میداد
اما فعلا کاری از دستم بی نمی اومد و خودمم نگران بودم.
یه حسی درونم میگفت با این قول به ملک حسان تو دردسر افتادم
اما نمیخواستم زیاد به ای حس توجه کنم.
شک نداشتم منو ترنم از پسش بر می اومدیم. یعنی باید بر می اومدیم.
بلاخره ترنم هم اومد و یکم غذا خورد
هیچکدوم حرفی نزدیم
من میترسیدم سر حرفو باز کنمو سوالی بپرسه که نتونم جواب بدم
اونم که مثل همیشه بیش از حد ساکت بود.
هر دو حاضر شدیمو به آدرسی که مامان گفت رفتیم.
یه دست مانتو و دامن و شال با همون تم و مدل مورد پسند خاندان ما خریدیم و
چون وقت نمیشد برگردیم خونه همونجا ترنم رفت تا لباسشو عوض کنه.
تو این فرصت برگه مامانو بیرون آوردم…
چون وقت نمیشد برگردیم خونه همونجا ترنم رفت تا لباسشو عوض کنه.
تو این فرصت برگه مامانو بیرون آوردم…
ترنم :::::::
لباس هایی که خریدیمو پوشیدم و به خودم تو آینه اتاق پرو نگاه کردم
خیلی با لباس های روتین من فرق نداشت.
فقط شیک تر و مجلسی تر بود .
ساعت نزدیک ۷ بود.
هر لحظه که میگذشا اطترسم بیشتر میشد . از اتاق مرو خارج شدنو امیر رو
دیدم که س گرم برگه ای که مادرش داده
از وقتی مامانش اومد بیشتر تو خودش بود.
نتونسته بودم مکالمه اونارو از تو اتاق بشنوم وما هرچی بود امیر رو نگران
کرده بدود و به طبع من هم نگران شده بودم
امیر انقدر جذب خوندن بود که متوجه حضورم نشد
آروم بازوش رو گرفتم و سعی کردم نگاهی به برگه بندازم که جا خوردو گفت
– ئه … اومدی …
برگه رو سریع جمع کرد . به ساعتش نگاهی انداخت و گفت
– بریم که دیره …
چیزی نگفتم. از فروشنده تشکر کردیمو خارج شدیم. سوار ماشین که شدیم
گفتم.
– اون برگه رو میدی منم بخونم
امیر ماشینو روشن کردو راه افتاد
منتظر موندم اما جوابی بهم نداد
از این رفتارش حسابی ناراحت شده بودم .
خودشو به نشنیدن زده بود و به راهش ادامه میداد. بلاخره شاکی گفتم
– امیر …
یهو جا خوردو نگاهم کرد
– جانم … چی شده ؟
انگار واقعا دفعه قبل صدامو نشنیده بود .
به برگه که کمی از جیبش بیرون زده بود اشاره کردم و گفتم
– میشه بدی بخونمش ؟
– نه ترنم … اصلا لازم نیست بخونیش
ابروهام بالا پرید اما قبل از ازنکه من چیزی بگم گفت
– اصلا قرار نیست ما این رسوماتو اجرا کنیم … بخونی الکی نگران میشی .
نگاهی بهش انداختمو گفتم
– اما تو قیافه ات شبیه کسی که الکی نگران باشه نیست
– خب من …
پریدم وسط حرفشو گفتم
– تو واقعا نگرانی امیر … سعی نکن ازم مخفی کنی
بدون نگاه کردن بهم گفت
– آره من واقعا نگرانم. اما نگران تو هستم نه خودم. نمیخوام بیخود بترسی یا
چیزی ناراحتت کنه
با این حرفش هم بیشتر ترسیده بودم و هم نگران تر شده بودم .قضیه چی بود.
چی تو اون برگه لعنتی بود
بازوش رو گرفتمو گفتم
– میشه بزنی کنار امیر …
امیر مکثی کردو به جلو اشاره کردو گفت
– اونجاست … رسیدیم …
انگار چیزی تو قلبم فرو ریخت
امیر رو به رو در قرار گرفتو دوتا بوق زد
نگهبان سریع در رو براش باز کردو وارد شدیم
یه باغ بزرگ بود و کلی ماشین پارک بود
دهنم خشک شده بود و به سختی گفتم
– امیر خواهش میکنمقبل رفتن داخل راجب این رسومات بهم بگو
امیر ماشینو خاموش کرد
دست منو گرفتو گفت
– رسومات مهم نیست. تو هرچی شنیدی فقط نترس و نگران نشو … من حلش
میکنم
امیر خواست پیاده بشه اپا بازوش رو گرفتمو گفتم
– امیر داری منو میترسونی … قضیه چیه ؟
نفس عمیق و سریعی کشیدو گفت
– هیچی ترنم… دقیقا پدربزرگمم میخواد تورو بترسونه …
– انقدر از حضور من ناراحته؟
– اون که تورو نمیشناسه … تجرب قبلیش هم با یه غیر خودی خوب نبوده…
جبهه گرفته … فقط همین
چند لحظه به هم نگاه کردیم امیر دستشو قاب صورتم کردو گفت
– ترنم… منو تو با هم قراره زندگی کنیم… پدربزرگم یا هر کس دیگه رو فقط
باید یه مدت کوتاهی تحمل کنیم … پس نذار نگرانت کنن … باشه ؟
حرفش آسون بود اما عملش سخت
اما سر تکون دادمو باشه ای زیر لب گفتم
اینهمه سال الهام رو تحمل کردم
حالا یکم قراره ملک حسانو تحمل کنم …
مسلما من از پسش بر میام
امیر ::::::::
آدم یه دروغ میگه … پشت یرش مجبوره صد تا دروغ بگه …
یه پنهون کاری میکنه و بعد اون مجبوره همه چیو مخفی کنه …
کلافه بودم
من همیشه آدم رک و بی پرده ای بودم
حالا باید خیلی چیزارو از ترنم مخفی میکردم
چون شک نداشتم اگه بفهمه تو این خونه چه خبره ممکنه هر کاری کنه …
ملک حسان … بلور … این رسم های مسخره تو برگه …
واقعا با خوندن این برگه هوش از سرم پریده بود
من اگه میدونیتم رسومات چنین مزخرفی داریم هیچوقت زیر بار نمیرفتم
هرچند الان هم نمیرم
فقط باید طوری کارمو پیش ببرم که نه سیخ بسوزه نه کباب
نه مامانو از دست بدم و نه ترنم رو
میدونستم حرفام زیاد ترنم آروم نکرده
اما سرز تکون دادو با هم پیاده شدیم
رنگ قالب لباسش سبز یشمی بود و رنگ چشم هاشو قشنگ تر میکرد.
نگاه کردن به صورت ترنم تو هر شرایطی بهم آرامش میداد
از حیاط بزرگ عمارت رد شدیم
آروم گفتم
– حلقه ات رو بذار دست راستت
خودمم حلقه ام رو بیرون آوردم و گفتم
– فعلا راجب عقد ندونن بهتره. فقط بدونن من با پدرت صحبت کردم کافیه
ترنم سر تکون دادو از پله های عمارت بالا رفتیم.با نگرانی پرسید
– اگه بگن کجا آشنا شدیم چی؟
– حقیقتو میگیم … تو یه مهمونی دوستانه…
ترنم نگران نگاهم کردو گفتم
– نترس … من خودم همه چیو جواب میدم
با تردید سر تکون دادو خواست چیزی بگه که در عمارت باز شد…
معمولا یکی از خدمه در رو برای مهمون ها باز میکرد
اما در کمال تعجب دیدم بلور جلو دره
نگاهی به سر تا ما ترنم انداخت
مشخص بود از چیزی که میبینه راضی نیست
دیگه رسیده بودیم بهش… اخمی بین ابروهام انداختمو گفتم
– انقدر بزرگ شدی که سلام کنی نه؟
از حرفم جا خورد
اما با اخم نگاهم کردو بدون هیچ حرفی پشت کردو رفت
ترنم با قیافه متعجب رو کرد به منو پرسید
– این کی بود ؟
– دختر دائیم … بهش توجه نکن خیلی …
با صدای دایی ادامه حرفمو نگفتم …
– امیر … دیر کردین همه منتظرن …
اینو گفتو رو کرد به ترنم
لبخندی زدو گفت
– سلام. حنان هستم . دائی امیر
ترنم هم مودبانه لبخند زدو گفت
– سلام. ترنم هستم از آشنائیتون خوشبختم
– خوش اومدی. بیاین تو تا بیشتر از این ملک حسان شاکی نشده
ترنم ::::::::
با امیر پشت سر دائیش وارد خونه شدیم
درسته برخورد دائیش گرم و صمیمی بود اما دختردائی امیر رفتار عجیبی
داشت و اینکه دائیش گفت دیر کردین!
درحالی که تازه ۸ و ۵ دقیقه بود
دائی امیر شباهتی به امیر نداشت اما شبیه مامانش بود.
حس میکردم وارد سرزمین عجایب شدیم
این خونه واقعا همون عمارت که امیر گفت بود
فضای داخلی تماما مثل موزه ها کار شده با تابلوهایی که قاب های طلایی
داشتن تزئین شده بود.
فرش و مرده ها با تم سرخ و سورمه ای بودن و حس عجیلی بهم میدا
از راهرو و پذیرایی کوچیکی که مثل لابی هتل ها بود گذشتیم و دائی امیر در
بزرگ و چوبی رو باز کرد
انگار تو یه فیلم بودیم
رو به رو یه پذبرایی مجلل و بزرگ بود پر از آدم
شاید ۲۰ یا ۳۰ نفر بودن
با بازشدن در همه برگشتن سمت ما و ناخداگاه پاهام قفل کرد
وقتی امیر گفت مهمانی فکر نمیکردم در این حد باشه …
امیر آروم گفت
– ترنم …
به خودم اومدمو چند قدم باقی مونده رو طی کردم
دائی امیر کنار ایستادو گفت
– اینم از امیر و عروس آینده اش …
تنم مور مور شد و سعی کردم لبخند بزنم
اما بین اونهمه چهره خیره به من نمیدونستم به کی نگاه کنم
پدربزرگش از بین جمعبت پیدا شد و کار چشم هامو راحت کرد
حالا میدونستم باید به اون نگاه کنم اما چشم هاش چنان غضب آلود بود که
ترجیح میدادم نگاهمو بدزدم
امیر سلام کردو منم به پیروی از اون سلام کردم که پدربزرگش خیره به من
گفت
– دیر کردی امیر…
– انقدر ماشین تو حیاط پارک بود که نیم ساعت پیاده روی تا عمارت داشت
واقعا ۵ دقیقه میشد دیر کردن؟
اصلا دیرکردن برا مهمونی خانوادگی انقدر بزرگ کردن داشت؟
پدربزرگش طری تکون دادو نگاهشو از من گرفت ر به امیر گفت
– خوش اومدین … خاندانو به عروست معرفی کن …
اینو گفتو پشت کردو رفت به سمت صندلی بزرگ کنار شومینه …
حالا دوباره من بودمو یه جمعیت منتظر …
امیر :::::::::
ترنم حسابی شوکه بود . میدونستم انتظار دیدن اینهمه خانواده رو یکجا نداشت
اما انتژار نداشتم انقدر شوکه بشه
تقریبا همه اعضای خانواده رو بهش معرفی کردم و با امه احوال پرسی کردیم
هرچند شک داشتم اسم هیچکدوم یادش بمونه .
داشتیم ترنم به کرشمه و دیبا معرفی میکردم که صدای بلور از پشت سرماومد
که گفت
داشتم ترنم رو به کرشمه و دیبا معرفی میکردم که صدای بلور از پشت سرم
اومد که گفت
– پدربزرگ گفتن بیاین پیش ایشون
بعد هم بدون منتظر موندن برای جوابی از ما دور زدو رفت
کرشمه آروم گفت
– بلور از صبح از کنار ملک حسان تکون نخورده امیر …
با چشم هام به ترنم اشاره کردم که متوجه منظورم بشه از ماجرا خبر نداره
مامان هم اومد و گفت
– امیر تو برو پیش ملک حسان تا ما خانوم ها یکم صحبت کنیم
با این حرف مامان ترنم نگران به من نگاه کرد
قرار نبود تنهاش بذارم
برای همین گفتم
– فکر کنم ملک حسان هر دومون رو میخواد ببینه
مامان دوباره گفت
– برو امیر … اگه ترنمو خواست میای دنبالش …
سوالی به مامان نگاه کردم
اما اون با سر اشاره کرد برم
رو به چشم های نگران ترنم کردم . اما چیزی نمیشد بگم
کاش از چشم هام میخوند مجبورم
زیر لب گفتم الان میام و رفتمسمت ملک حسان
فقط امیدوارم مامان سوال سختی از ترنم نکنه …
از اون بدتر …
امیداورم چیزی راجب رسوماتی که به من گفت ، به ترنم نگه
ترنم::::::::
با رفتن امیر سعی کردم با لبخند به مادرش و دخترا نگاه کنم
انقدر آدم دیده بودم که مغزم همه روابط و اسم هارو نمیکشید
هرچند استرس شدیدم هم تو این فراموش کردن ها بی تاثیر نبود
مادر امیر گفت
– ترنم جان خانواده مارو چطور میبینی
از سوالش جا خوردم
نگاهی به افراد گرم گبتگو انداختمو گفتم
– بزرگ و منسجم …
با این حرفم کرشمه گفت
– خیلی بزرگ
کرشمه و دیبا آروم خندیدن و مادر امیر گفت
– دقیقا توصیف خوبی بود … پدر بزرگ امیر این انسجام خیلی براش مهمه و
واقعا برای حفظ انسجام خانواده هر کاری میکنه …
مکث کردو منم به نشونه تائید سر تکون دادم که دوباره گفت
– برای همین شاید گاهی به نظرت زیادی حساس یا سخت گیر بیاد اما خواستم
بدونی هدفی که پشت رفتارشه چیه…
بازم فقط سر تکون دادم
درست نمیفهمیدم چرا مامانش داره این حرف هارو میزنه . لب باز کرد بازم
چیزی بگه که همون دختر کم سن که کرشمه گفت بلوره از پشت سرم گفت
– پدربزرگ تو رو هم میخواد ببینه ترنم …

برگشتم سمت بلور که مادر امیر گفت
– شما بلور … شما …
میدونستم منظور مامان امیر تو گفتن بلور به من بود
بلور خیلی هم بچه نبود که این چیز هارو ندونه
اما تو رفتارش یه خشمی به خودم حس میکرد
آروم گفتم
– عیبی نداره … راحت باشین … پدربزرگ کجا هستن ؟
بلور پشت چشمی برای من نازک کردو گفت
– با من بیاین …
ی و ن آخر بیا رو با لحن تمسخر آمیزی گفتو خواست بره که مادر امیر گفت
– لازم نیست … تو بمون بلور … من خودم با ترنم میرم …
با این حرف همراهم اومد و بلور هم خواست با ما بیاد که با اخم نگاهی بهش
انداخت
دیگه چیزی نگفت
اما بلور برگشت پیش کرشمه و دیبا
با هم از بین جمعیت رد شدیم
دلم میخواست بپرسم چرا بلور اینجوریه اما هنوز با مامان امیر راحت نبودم و
روم نمیشد برسیم
چهره هایی که از بینشون رد میشدم کماکان با لبخند نگاهم میکردن
بلاخره رسیدیم به ملک حسان که کنار شومینه نشسته بود و امیر که کلافه
دستش تو جیب های شلوارش بود

امیر ::::::
وقتی رسیدم پیش ملک حسان و با عصبانیت منو توبیخ کرد که چرا با بلور
جلو در بد حرف زدم خداروشکر کردم که مامان ترنم پیش خودش نگه داشته
بود
بلور رفتار زشتی داشت اما برای ملک حسان همه چی رو طوری بیان کرده
بود که خودش بی تقصیر و من مقصر بودم.
از این دختر بچه باید ترسید
چون هیج مرزی برای وقاحت نداشت.
مشخص بود خشم و نفرتی نسبت به من پبدا کرده
اونم فقط بخاطر اینکه یه ازدواج قرار دادی رو رد کرده بودم
عجیب بود برام
تو زمانی که هم سن و سال هاش دنبال عشق و عاشقی و خوش گذرونی هستن
این دنبال ازدواجه! اونم از نوع اجباری ؟!
ملک حسان بعد از اینکه توبیخ هاش تموم شد رو کرد با بلور و گفت بره دنبال
ترنم
با رفتنش از فرصت استفاده کردمو گفتم
– شما حرفاتونو زدین … برام مهم نیست چی فکر میکنین … اما بهتره
بدونین… بلور دروغ گفته …
ملک حسان ابروهاشو تو هم کشیدو گفت
– بلور چشم دوم منه … اون به من دروغ نمیگه
پوزخندی زدمو گفتم
– خود دانین…
با این جوابم آتیشش تند تر شد و گفت
– باید هم باورش سخت باشه که همه مثل تو نیستن.
– مثل من نیستن؟
سری تکون دادو با غرور گفت
– تو تنها نوه منی که با من در جنگی …
کلافه دستمو تو جیبم بردمو گفتم
– من با شما نمیجنگم … من فقط حقیقتو گفتم
ملک حسان تواست چیزی بگه که مامان و ترنم اومدن و مامان گفت
– با عروس خوشگلم چکار دارین ؟
ملک حسان نگاه سنگینی به ترنم انداخت و گفت
– باطنت هم امیدوارم مثل ظاهرت باشه دختر جون …
ترنم جا خورد اما مامان گفت
– مسلمه که هست …
اما ملک حسان نذاشت مامان ادامه بده و گفت
– منو ترنمو چند لحظه تنها بذارین
همینو کم داشتم
ملک حسان و ترنم
میدونستم مخالفت فقط شرایطو بدتر میکنه
فقط سر تکون دادم و با مامان برگشتیم
لحظه آخر به ترنم نگاه کردم
مثل یه گربه ترسیده چشم هاش پر از وحشت بود
با مامان عقب تر ایستادیم و کلافا گفتم
– چی میخواد بگه؟
مامان با تکون سر گفت
– نمیدونم… واقعا نمیدونم…
نفسمو کلافه بیرون دادمو گفتم
– بلور این وسط چرا موش می دوئونه ؟
مامان با اخم برگشت سمتمو گفت
– اون بچه است امیر … حواست باشه بهش بر خورده . اگه بدترش کنی ممکنه
برات واقعا دردسر درست کنه … چون بچه است و کار درستو غلطو تشخیص
نمیده . فعلا فقط از رو احساسات رفتار میکنه
کلافه تر گفتم
– از چی بهش برخورده ؟ چه احساساتی ؟ من چند ساله ندیدمش بعد چطور
آخه من کاری کردم که بهش بر بخوره ؟
مامان سریع به اطراف نگاه کردو گفت
– آروم امیر … آروم … بعضی دختر بچه ها تو این سن یکم …
پریدموسط حرفشو گفتم
– توهمی هستن ؟
مامان بازومو گرفتو شاکی گفت
– امیر …
پوفی کردمو کلافه تو موهام دست کشیدم
حقیقت بود دیگه
این دختر بچه توهم زده بود که قراره با من ازدواج کنه
حالا از نظرش منو ترنم دشمن تونیش بودیم !
بیشتر هم ترنم بیچاره که روحش هم خبردار نبود
به ملک حسان و ترنم نگاه کردم که همچنان در حال حرف زدن بودو ترنم
ساکت ایستاده بود
با حرص گفتم
– بسه دیگه من میرم پیش ترنم
مامان بازومو گرفتو گفت
– نرو بیشتر از این پدربزرگتو حساس نکن
یه لحظه مکس کردم اما وقتی دست های ترنم دو طرفش مشت شد فهمیدم
اوضاع از چه قراره
بازومو از دست مامان بیرون کشیدمو بدون توجه بهش که صدام میکرد به
سمت ترنم رفتم
ترنم ::::::
این چه زندگی بود که من داشتم ؟
چرا هر کسی که به من میرسید بی دلیل به من توهین میکرد
دلیل این حرف های توهین آمیز ملک حسانو نمیفهمیدم
هر لحظه انگار از تصمیمم پشیمون تر میشدم.

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

  1. اره پارت بعد رو طولانی تر بزارین ممنون از ادمین و نویسنده فقط موندم چرا هی ترنم با ترنم مثل مجرم برخورد میکنن؟؟؟

  2. ادمین تورو خدا منظم تر پارتا رو بزار یه روز زود میزاری یه روز دیر میزاری الان چرا پارت ۳۷ رو نزاشتی؟؟؟؟

  3. دلمون به پارت گذاری منظم این رمان خوش بود که اینم داره یه روز در میون میشه و احتمالا باز به اون عادت کردیم با فاصله زمانی طولانی تر

  4. ادمیننننن
    نویییسسسنننددددهههه
    کوووو پاااررررتتتت؟؟؟
    😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن