رمان ترنم

رمان ترنم پارت 37

هر لحظه انگار از تصمیمم پشیمون تر میشدم
درسته وقتی به امیر بله گفتم میدونستم راه سختی رو انتخاب کردم
اما انتظار نداشتم چنین خانواده ای منتظرم باشه
مخصوصا پدربزرگش و این حرف ها راجب بی اصل و نسب بودن من…
تو سکوت و با خشمی که قابل انگار نبود نگاهش کردم
نمیخواستم برخورد اول رو به آخر تبدیل کنم و جواب حرف هاشو مثل خودش
بدم
از طرفی نمیتونستم ساکت بمونم
ملک حسان سر تا پامو نگاهی کردو گفت
– نمیدونم تو ازکدوم یکی از این دو دسته که گفتم هستی …
بازم سکوت کردم
چون من نه دسته اول و دنبال پول امیر برای خوشگذرونی بودم
نه دسته دوم که فراری از فقر خانواده …
ملک حسان دوباره نگاهش از سر تا پام چرخید و گفت
– اما حواست باشه من مثل نوه ام نیستم… دست از پا خطا کنی میفهمم…
اونوقته که مثل یه آشغال پرتت میکنم بیرون …
نه … دیگه داشت زیاده روی میکرد …
لب باز کردم جوابشو بدم که امیر از پشت سرم گفت
– دعوتمون کردی که این حرف هارو بزنی؟
ملک حسان بلند شدو با عصبانیت گفت
– گوش وایسادی؟
– انقدر بلند گفتی که نیاز بهگوش وایسادن نبود
امیر اینو گفتو بازومو گرفت
رو کرد به ملک حسان و گفت
– ما میریم… اوج مهمونداریتون رو نشون دادین
خواستیم بریم که پدربزرگش با لحن دستوری و بلندی گفت
– وایسا امیر …
امیر ایستاد اما برنگشت که ملک حسان گفت
– بریم اتاق کارم
منتظر جواب ما نموندو رفت سمت راهرو انتهای سالن
امیر نفس عمیق و با حرصی کشیدو گفت
– چرا نمیشه خانواده رو انتخاب کرد ؟
امیر :::::::::
نمیدونم ملک حسان چی به ترنم گفته بود اما فقط جمله آخرو شنیدم خونم به
جوش اومد
درکش نمیکردم
این اصرار برای رد ترنم و ازدواجم با یه دخار بچه برام قابل درک نبود
با ترنم به سمت اتاق کار پدر بزرگ رفتیم
از کنار بلور که لبخند پیروزمندانه ای رو لبش بود رد شدیم
جلو خودمو گرفتم تا بهش چیزی نگم
فقط بخاطر حرف مامان …
تنها دلیل حضورم اینجا مامان بود …
نمیخواستم تنهاش بذارمو قید خاندانو بزنم
نمیتونستم این کار رو کنم
وارد دفتر کار ملک حسان شدیمو در رو بستم .
پشت میزش نشسته بود و با ورود ما گفت
ملک حسان پشت میزش نشسته بود و با ورود ما گفت
– طبق رسومات این دعوت برای اینه که حرف های نهایی زده بشه .
– حرف یا توهین؟
ناخداگاه اینو گفتم.
دست خودم نبود
ملک حسان اخمی بین ابروهاش نشستو گفت
– وسط حرف من نپر پسر …
عصبی تر شده بودم
یاد روزهای قدیم افتادم
روزهایی که رفتار ملک حسان منو از این عمارت فراری داد
بیش از حد مغرور و زورگو بود .
با عصبانیت گفتم
– فکر نکنم این بحث فایده داشته باشه .
اینو گفتمو به سمت در برگشتم
دیگه کافی بود
دوباره نمیخواستم اون روز ها و اون زورگویی ها برگرده
دستم رو دستگیره در نشست که ملک حسان گفت
– از اون در که بری بیرون انگار از این خاندان رفتی بیرون
درو باز کردم که گفت
– اونوقت دیگه هرگز مادرت رو نمیبینی
چرند میگفت
اون نمیتونست جلو دیدار منو مامانو بگیره
خواستم برم بیرونکه ترنم بازومو گرفت
سوالی و با عصبانیت برگشتم سمتش
نگاهش چنان غمگین و مضطرب بود که از خودم شرمنده شدم
آروم گفت
– امیر … بخاطر من این کارو نکن
اتفاقا دقیقا باید بخاطر اون این کار رو میکردم
به بیرون اتاق نگاه کردم
مامان مضطرب ایستاده بود .
دوتا زن تو زندگی من بودن…
دوتا زنی که از همه چی برام مهم تر بودن
اما انگار نمیشد هر دورو با عزت و احترام کنار هم داشت
ملک حسان از پشت سرم گفت
– تصمیمتو گرفتی ؟
کاش میشد تمام خشم و نفرتی که تو وجودم نسبت به این مرد داشتم یکجا رو
سرش خالی کنم …
نفس عمیقی کشیدمو برگشتم سمتش
– دقیقا از ما چی میخوای؟
این جمله رو چنان با عصبانیت گفتم که حتی ملک حسان هم جا خورد
اما زود خودشو جمع کردو گفت
– نه چیز بیشتری از حرف های قبلم… شما به رسومات احترام بذارین … هم
جایگاهت تو خانواده حفظه هم رابطه ات با مادرت
– قبلا گفتم باشه … مشکل دیگه کجاست ؟
– گفتی … اما تو اولین قسمت جا زدی … من به عنوان بزرگ خاندان باید با
عروس آینده اتمام حجت کنم . اون باید بدونه کافیه دست از پا خطا کنه تا طرد
شه …
ترنم خواست چیزی بگه که من سریع تر گفتم
– تموم شد ؟ یا بازم هست
ملک حسان بلند شد
اومد سمت ما
درو بست و گفت
– تازه شروع شده …
ملک حسان برگشت سمت صندلیش و گفت
– بهتره بی پرده صحبت کنیم
نگاهش بین ما چرخید و ادامه داد
– من مخالف ازدواج شمام …
نمیخواستم این بحث جدو ترنم باز شا برای همین گفتم
– بهتر نیست خلاصه کنین؟
ملک حسان اخمی به من کردو گفت
– وسط حرف من نپر امیر…
بعد هم بدون توجه به حرفم گفت
– من مخالف ازدواج تو با این دختر هستم . خودت هم دلایلم رو میدونی. اما
رضایت دادم درصورتی که این دختر مثل یه دختر مراکشی رفتار کنه …
یعنی احترامش به من ، به خانواده و به رسومات مثل دختر های خاندان
خودمون باشه …
– در صورتی که شما هم احترام متقابل رو به ترنم داشته باشین
اخمی بین ابروهای ملک حسان نشستو گفت
– مسلمه … قرار نیست غیر این باشه …
– پس چرا بهش میگین …
ملک حسان نذاشت ادامه بدم و رو به ترنم گفت
– مگه من به تو توهین کردم ؟
ترنم :::::::::
بحث امیر و پدر بزرگش با اینکه راجب من بود اما طوری بود که انگار من
اونجا وجود نداشتم
برای همین وقتی ملک حسان رو کرد به من و پرسید به من توهین کرده یا نه
جا خوردم
به من توهین کرده بود.
اونم خیلی بد
اما اینو درست الانپرسید تا من با جوابم کسی باشم که ادامه این ارتباط رو
مشخص میکنه.
من مادرمواز دست دادم
من میدونم نبود مادر هرچند دور چقدر سخته
مسلما حاضر نیستم به هیچ وجه امیر از مادرش جدا شه
لبمو تر کردمو با تردید گفتم
– شما حرف های سنگینی به من زدین اما… من میذارم اونارو پای نشناختن
من …
دقیق نگاهم کردو خیره به من اما خطاب به امیر گفت
– دیدی …توهینی در کار نیست
نگاهش سنگین بود
اما نمیخواستم کم بیارم و من کسی باشم که پل نگاهو قطع میکنه
امیر گفت
– تو رسومات ما احترام به مهمان خیلی تاکید شده. امیدوارم همینطور که از
ترنم انتظار دارین رسوماتو رعایت کنه خودتون هم این کار رو بکنین
گره بین ابروهای ملک حسان بیشتر شدو رو به امیر گفت
– میخواستم قوانینی که باید رعتیت کنین رو با هم مرور کنیم اما گویا تو خودت
به همه اشراف داری
جو اتاق خیلی سنگین بود
تقه ای به در خوردو صدای غریبه ای از بیرون گفت
– میز شام حاضره قربان
قربان؟ به ملک حسان میگن قربان؟ انگار تو یه فیلم قدیمی بودیم .
ملک حساب بلند شدو گفت
– بیاین… سر میز شام تاریخ عقدتون رو اعلام میکنم
اینو گفتو بدون اینکه منتظر ما بمونه از اتاق خارج شد
نگاه متعجبی به امیر انداختم
حسابی عصبانی و کلافه بود
واقعا تاریخ عقدمون رو میخواست سر میز شام بگه؟
بدون اینکه نظر مارو بپرسه
و نظر خانواده ام !
اونا که خواستگاری نیومده بودن
هرچند با شرایط من همون بهتر که خواستگاری نیان
با نگرانی رو به امیر گفتم
– اگه بفهمن ما ع…
امیر سریع و با نگرانی وسط حرفم پریدو گفت
– هیس… اینجا گوش زیاده… بعدا راجبش صحبت میکنیم.
از اینحرف امیر جا خوردم.
تازه میخواستم راجب پدر بزرگش حرف بزنم و با این اخطار امیر بیخیال شدم
تو سکوت با هم به سمت میز شام رفتیم .
میز خیلی بزرگی بود و همه به غیر از بچه ها دورش نشستن.
امیر کنار مادرش و من کنار امیر نشستم
تقریبا وسط میز بودیم و کرشمه سمت دیگه من نشست
ملک حسان سر میز نشست و مردی که دائی بزرگ امیر بود هم سمت دیگه
میز نشسته بودن
میز با ظرف های سفید دور طلایی چیده شده بود و انواع غذا هایی که
نمیدونستم چیه روی میز بود
ملک حسان دعایی خوندو با دستورش همه شروع کردن
امیر ظرفی رو سمت من گرفتو گفت
– غذاهای مراکشی اکثرا مثل تیرانیاست مخصوصا که آشپز ما غذا هارو خیلی
ملایم و کم ادویه درست میکنه
سر تکون دادمو از اون برنج سرخ رنگ با تیکه های گوشت برداشتم
امیر هم خودش برداشت و کرشمه ظرفی رو سمتم گرفتو گفت
– اینم امتحان کن . مثل جوجه کبابه اما …
حرفش با حرف ملک حسان قطع شد که گفت
– امشب همه اینجا جمع شدیم به افتخار امیر …
همه به امیر نگاه کردن و با لبخند سر تکون دادن
ملک حسان ادامه داد
– هفته آینده دوباره مگع میشیم برای عقد امیر
همهمه ای شدو تبریکاتی بلند شد
لب گزیدمو به امیر نگاه کردم
اونم سری تکون داد به نشونه کاری نمیشه کرد
کرشمه و دیبا بهم تریک گفتنو از اطراف هم همه تبریک میگفتن که ملک
حسان گفت
– دختر ها کمک کنن برای لباس عروس. لباس داماد هم که آماده است.
کرشمه سریع گفت
– من به عروس کمک میکنم
ملک حسان سر تکون دادو گفت
– تشریفات مراسم هم همینجاست طبق رسومات
این کلمه آخر رو که گفت با امیر چشپ تو چشم شد و ادامه داد
– به خانواده عروست اطلاع رده اگه خواستن تو مراسم باشن قدمشون با برکت
شوکه به ملک حسان نگاه کردم
واقعا ؟
اگه خواستن باشن یعنی چی؟
هرچند نمیدونستم به بابا بگم اصلا میاد یا نه
اما واقعا انتظار این حرکتو نداشتم
ملک حسان سکوت کردو کم کم کل میز سکوت شد و با گفتن بفرمائید ملک
حسان دوباره همه مشغول شام شدن
کرشمه آروم کنار گوشم گفت
– خدا بهت صبر بده هفته دیگه بلور نوبتشه اینجا بمونه.
متوجه منظورش نشدمو آروم گفتم
– یعنی چی؟
نگاه متعحبی بهم انداخت و گفت
– مگه نمیدونی؟
با سر گفتم نه که امیر گفت
– دخترا قبل اینکه پدربزرگو عصبانی کنیم بهتره شامتون رو بخورین
اما من بیخیال نشدمو دوباره پرسیدم
– بلور اینجا میمونه چه ربطی بهمن داره؟
کرشمه با تردید به امیر نگاه کرد اما دیبا از اون سمتش خم شد و گفت
– خب تو هم باید بمونی دیگه …
با تعجب گفتم
– باید بمونم ؟
امیر از پشت سرم گفت
– میشه این بحثو بذاریم برای بعد ؟
دیبا ابروئی بالا انداختو لب زد بهم که بعد برات میگم و سرشو عقب برد
من هم به اجبار چیزی نگفتم و مشغول شام شدم
دیگه کسی حرفی نزد
بعد از شام سعی کردم با دیبا و کرشمه صحبت کنم اما امیر منو برد پیش دائی
کوچیکش و مشغول حرف زدن از کار و بار شدن .
یکم که گذشت دم نوش بعد از شام آوردن و کم کم همه شروع به خداحافظی
کردن.
دیبا موقع خداحافظی یه برگه کوچیک بهم دادو آروم گفت بهم زنگ بزن
بهش سر تکون دادم
نمیدونستم کار درستی هست یا نه
اما کنجکاویم رو مسلما امیر جوابگو نبود.
دیگه همه رفته بودن جز منو امیر و یکی از پسر دائی های امیر..
امیر گفته بود ملک حسان و مادرش اونجا زندگی میکردن.
برای همین موندن ادیب برام عجیب بود که اون هم شب بخیر گفت و از پله
های عمارت بالا رفت
ملک حسان با رفتن ادیب رو به ما گفت
– اگه بخواین شما هم میتونین بمونین.
– مرسی … اگه کاری با ما ندارین بریم دیگه
با این حرف امیر مادرش گفت
– من میخواستم با ترنم صحبت کنم. دوتایی …
ملک حسان قبل ما جواب داد
– برین اتاق من صحبت کنین. منو امیر هم یه کاری داریم
نگاهی به امیر که ساکت بود انداختم و پشت سر گیتی خانم به سمت اتاق ملک
حسان رفتم.
اما وارد اتاق اون نشدیم و مادرش اشاره کرد به اتاق بعدی
وقتی وارد شدیم گفت
– این خونه گوش زیاد داره
از این حرفش زیاد تعجب نکرده بودم چون امیر هم گفته بود.
اتاق کوچیکی بود پر از قفسه های کتاب با دوتا مبل قدیمی اما شیک کنار
پنجره
گیتی خانم درو پشت سرم بستو گفتم
– ترنم جان… امیر تمام زندگی منه …
تو سکوت نگاهش کردم
نکنه اونم میخواست برام خط و نشون بکشه
واقعا دیگه تحمل این خط و نشون کشیدن هارو نداشتم
اما به حکم ادب منتظر موندم تا حرفش تموم بشه که گفت
– من نگاهشو به تو میبینم . میفهمم تو تو زندگیش چه جایگاهی داری . من
نمیخوام پسرم اذیت شه یا ناراحتی بکشه
مکث کرد
یکم گیج شده بودم چی میخواد بگه که گفت
– راهی که امیر تورو با خودش وارد کرده راه سختیه. من همه تلاشمو میکنم
مسیر براتون هموار تر بشه اما تو هم باید بهم کمک کنی
با این حرف منتظر نگاهم کرد
با تردید گفتم
– باید چکار کنم ؟ منظورتون چیه ؟
– منظور ساده است. با من رو راست باشین تا بتونم بهتون کمک کنم
آروم و با تردید گفتم
– خب من روراستم
دقیق نگاهم کردو گفت
– خوبه … پس بهم بگو با امیر رابطه داشتی یا نه ؟
چنان از حرفش جا خوردم که حتب یه قدم عقب رفتم
اینجا عمارت عجایب بود
اینچه سوالی بود مادر امیر پرسید
این خانواده چرا انقدر عجیب بودن
منتظر نگاهم کرد
اما من جوابی نداشتم بگم
نمیدونستم امیر چقدر به مادرش گفته و در جریان عقد ما هست یا نه .
حتی اگه مزدونستم هم نمیتونستم به این سوال جواب بدم
نگاهمو ازش گرفتمو به سمت در رفتم
اما بازومو گرفتو گفت
– من نمیخوام شمارو قضاوت کنم یا تو رابطتتون فضولی کنم . من فقط میخوام
اگه رابطه داشتین …
نذاشتم ادامه بده و گفتم
– واقعا این بحثی نیست که بخوام با شما داشته باشم
به دستش که بازوم رو گرفته بود نگاه کردمو گفتم
– خواهش میکنم …
با این حرفم دستمو ول کرد اما قبل از اینکه از اتاق برم بیرونگفت
– من نمیخوام امیرو از دست بدم.
با این حرفش مکث کردم و ایستادم.
منم نمیخواستم امیر رو از مادرش جدا کنم
گیتی خانم با مکث من گفت
– من نمیخوام شمارو هم از هم جدا کنم
برگشتم سمتش
واقعا نمیفهمیدم مشکل کجاست
با دیدن قیافه غمگینش شوکه شدم که گفت
– میترسم از پس شرط و شروط پدرم بر نیاین .. میترسم این بازی یکی از
مارو تنها کنه…
– چرا آخه… اینا چه ربطی بهم داره؟
گیتی خانم لب باز کرد چیزی بگه اما نگاهش بهپشت سرمافتادو لب هاشو بست
و به هم فشرد
امین لحظه صدای امیر از پشت سرماومد که گفت
– حرفتون تموم نشد ؟
امیر ::::::::
ترنم ساکت بود
کل مسیر عمارت تا خونه
چطور این دختر میتونست انقدر ساکت باشه که انگار وجود نداره
موقع خداحافظی نگاه مامان و ترنم به هم عجیب بود .
نمیدونستم چی بینشون گذشته
وقتی از ترنم پرسیدم چی گفتین با گفتن یه هیچی خالی بحثو تموم کرده بود
هیچی اینجور وقت ها یعنی نمیخوام بگم
پس بحث بی فایده است
ماشینو پارک کردم تو پارکینگ و پیاده شدیم
چه شب سختی بود
واقعا اذیت شده بودم و دلم آرامش میخواست .
با ترنم سوار آسانسور شدیم و از تو آینه چسم تو چشم شدیم
دوباره شانسمو امتحان کردمو پرسیدم
– نمیخوای بگی مامانم چی گفت
اخمی کردو گفت
– تو نمیخوای بگی اون رسومات لعنتی چیا بودن که مامانت نوشت؟
لحنش خیلی تند و خسته بود
این نشون میداد یه مشکل جدی داریم
برای همین گفتم
– باشه تو بگو . منم میگم
– باشه
– پس اول تو بگو
در آسانسور باز شد و ترنم بدون نگاه کردن به من در حالی که از آسانسور
خارج میشد گفت
– ازم پرسید رابطه داشتیم یا نه …
با این حرف ترنم جا خوردم
می دونستم مامان بخاطر شب حجله اینو پرسید
اما نمیدونستم چطور به ترنم توضیح بدم
پشت سرش رفتم که گفت
– امیر … نه تنها خودت آدم عجیبی هستی … بلکه خانواده ات و کلاون
عمارت همه اش عجیب هستن.
کلید انداختم در واحدو باز کردم و گفتم
– میدونم … میدونم …
وارد خونه شدیم و ترنم گفت
– حالا اون برگه رو به من بده
در حالی که کتمو بیرون می آوردم به سمت اتاق خواب رفتن و گفتم
– برگه رو پس دادم به مامان . خودم برات رسوماتو میگم
ترنمپشت سرم اومد و گفت
– باشه … پس اول بگو من چرا باید تو عمارت بمونم ؟ راستی ادیب هم اونجا
زندگی میکنه؟ چرا دیبا گفت بلور هفته دیگه اونجاست ؟
سوال هاش داشت پشت سر هم ردیف میشد که پریدم وسط حرفشو گفتم
– صبر کن… یکی یکی …
ترنم ::::::
امیر خیلی ریلکس لباس هاشو بیرون آوردو فقط با لباس زیر نشست رو تخت
به من اشاره کرد برم پیشش و گفت
– لباستو عوض کن بیا پیشم برات بگم.
لباس عوض کنم !
برم رو تخت !
تا حرف بزنیم؟
مگه ممکن بود.
امیر همینجوریش تو فاز غیر حرف بود همیشه
وای به حال وقتی که تو شرایط اینجور حاضر و آماده باشه
برای همین با امون لباسام رفتم نشستم رو تختو گفتم
– میشنوم
اخمی بین ابروهاش انداختو لباسامو نگاه کرد
اما چیزی نگفت و در حالی که شالمو از سرم باز میکرد گفت
– بلور اونجا میمونه چون ما رسم داریم هر هفته یکی از نوه ها تو عمارت
میمونه .
– یعنی الان ادیب اونجا مونده؟ هفته بعد بلور یکهفته میمونه؟
امیر شالمو پرت کرد جلو در کمد و سر تکون داد.
خواستم بپرسم خب من چرا باید اونجا زندگی کنم که خودشو به سمتم کشید و
شروع به باز کردن زیپ پشت لباسم کرد
انگار کامل تو بغلش بودمو گرمای تنشو حس میکردم
اینجوری تمرکزمو از دست میدادم
برای همین خودمو عقب کشیدم
اما امیر با مهارت زیپمو تا پائین بازکردو لباسمو به سمت خودش کشید
حالا نیمه لخت رو به رو امیر بودم
مقاومت فایده نداشت
بلند شدمو در حالی که خودم لباس هامو بیرون میاوردم گفتم
– خب … بقیه اش…
– خب تو لذت لخت کردنتو ازم گرفتی منم قهرم
اخم جدی بهش کردم و پیراهن تخیمو رو لباس زیرم پوشیدم و گفتم
– امیر به خدا نگی میرم اون اتاق میخوابم.
گویا تهدید توبی بود چون نگاهش رو تنم چرخیدو گفت
– طبق رسومات ما عروس و داماد بعد عقد یه مدت خونه خاندان میمونن
شوکه نگاهش کردم
چی میگفت ؟
اما امیر بدون توجه به نگاه من دستمو گرفتو منو نشوند تو بغلش .
گردنمو بوسید که خودمو باز ازش جدا کردمو پرسیدم
– چقدر باید بمونیم ؟
چرا نداشت چون طبق رسم باید بمونیم چرا نداره. اما چقدر که داشت ؟
امیر منو بین بازوهاش قفل کرد
لاله گوشمو مکیدو گفت
– خب حالا چه فرقی داره چقدر باشه؟
چه فرقی داره؟
شوخی میکرد یا جدی میگفت ؟
بوسه های امیر ریلکسم میکرد اما حرفاش متشنجم میکرد
ازش خودمو جدا کردم تا بتونم بهتر فکر کنم و گفتم
– خب خیلی فرق داره… این چه حرفیه میزنی
امیر دوباره منو کشید تو بغلش
اما اینبار به همین رضایت ندادو چرخید
منو تو یه حرکت خوابوند رو تختو خیمه زد روم
وزنش رو تنم بود و دستاش دو طرف سرم ستون شده بود
خم شد لبمو بوسیدو گفت
– بستگی به نظر ملک حسان داره …
چونه ام رو بوسیدو گفت
– با توجه به علاقه بیش از حدش به من
گردنمو بوسیدو گفت
– فکر نکنم بیشتر از یه شب بخواد من اونجا بمونم
زبونشو رو گردنم کشیدو پائین برد.
خدایا … نمیشد این بحثو تو حالت دیگه ای داشتیم
نه اینجوری که من تمرکز نداشتم
شونه های امیر رو گرفتمو خواستم هولش بدم کنار
اما زورم نرسید
سرشو بلند کردو با اخم مصنوعی جدی نگاهم کردو گفت
– کجا میخوای بری انقدر وول میخوری ؟
– امیر تروخدا یه دقیقه وایسا حرفمون تموم شه
نیشش باز شدو با شیطنت گفت
– نمیخوام وایسم من دراز کشیده دوست دارم .
با این حرف نوک بینیمو بوسید
کلافه گفتم
– منظورم اینه صبر کن … تمرکزمو بهم میزنی
خنده تو گلویی تحویلم دادو آروم از روم کنار رفت
خوشحال شدم تموم کرده تا حرف بزنیم
اما منو کشید روی خودشو رو پاهاش نشستم و گفت
– خب … اینجوری خوبه ؟
دستشو رو کمر و پشتم کشیدو منو یکم جا به جا کرد و منتظر نگاهم کرد
دستمو رو سینه اش ستون کردمو گفتم
– از حالت قبل بهتره
تو یه حرکت از روش کنار رفتمو از تخت پائین پریدم و گفتم
– اما اینجوری درستشه
رو مبل کنار پنجره لم دادم
امیر شاکی نشست رو صندلی و نگاهش رو تنم چرخید
از اون نگاه هایی که انگار داشت میگفت فکر کردی زرنگی …
پاهامو تو دلم جمع کردمو دستمو دور زانوهام انداختم که نیشش باز شدو گفت
– اوه … چه ویویی … اینجوری من تمرکز ندارم
با این حرف بلند شدو اومد سمتم
خدایا امشب اگه بتونم بفهمم قضیه چیه شاهکاره
سریع بلند شدمو گفتم
– اصلا من لباس میپوشم
مچ دستمو گرفت
نشست رو کاناپه و منو کشید تو بغلش
رو پاش نشستمو دستش دورم قفل شد
با زرنگی گفت
– تکون بخوری برت میگردونم رو تخت ها
شاکی نگاهش کردم
اما اخمش دیگه جدی بود

نوشته های مشابه

‫53 نظرها

  1. وای کثافت اون رسم کوفتی چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟دارم از فضولی میترکم!!!!!!!!وای وای وای …..بچه ها کسی میدونه بگه لطفا …

    1. ببین دقیق نمیدونم
      ولی فک کنم شب حجله همه میشینینن پشت در تا امیر دستمال خونیو براشون پرت کنه
      و…… 😁😁😁😁😁😁

    2. بین دقیق نمیدونم
      ولی فک کنم شب حجله همه میشینینن پشت در تا امیر دستمال خونیو براشون پرت کنه
      و….. 😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁

      ادمین تایید کن خو😠😠😘

      1. اینو خودم میدونم جانم ولی فکر کنم فرا تر از این حرفا باشه چون داره رابطش میده به دختر دایی امیر …

        1. نه فک نکنم
          خو دخترداییش اونو دوس داره (مثلا)
          شاید بخواد ی کارایی کنه ک از عم جدا بشن……

    3. شب حجله یا چک میکنن طرفو ک باکره باشه یا ملافه ی خونی رو میبرن یکی از ایناست من خودمم تو اینترنت سرچ کردم😂😂😂😂تازه این رسمی ک میگه ی نوه باید باشه رسما چرته😐اینو گفت چون نمیخواست ترنم بدونه ک میخواستن ب زور ب بلور بدنش 🙄💕 ادم دلش میخواد بلور رو بزاره تو گونی با دسته بیل بزنتش🙄😂😂😂

  2. مرسی ادمین.. ❤️
    مرسی نویسنده.. ❤️

    پارت بعدی رو طولانی تر بذارید توروخدا
    صحنه هاشم سانسور نکنیداااااا

    💓 💓 💓 😘 😘 😘 😘

  3. ببینید فکر کنم شب حجله هم اون دستمال خونی باشه و بعضیا یه رسم دیگه دارند که اگر داماد برادر داشته باشه که هیچ ولی اگه نداشته باشه با مرد دیگه این رسم رو انجام میدن که ابنطوریه عروس باید با یه مردی غیر از شوهرش بخوابه و اگه تمایل داشته باشه برای ادامه رابطه با فردی غیر از شوهر که معلوم میشه خیانت کاره ولی اگه تمایل نداشته باشه که خب خیانت کار نیست که به نظرم رسم خیلی چرتیه که هنوز تو چند تا از روستاهای ایران اجرا میشه وخیلییییی بیخودیه

  4. اره تورو خدا سانسور نکنین و پارت رو جای حساس تموم نکنید و اینکه طولانی تر باشه و زود تر بزارید ممنون از ادمین و نویسنده 🥰 ممنون

  5. ادمیییییین سرکارمون گذاشتی؟ <-_<
    لاقل حدودی بگو ک دو ثانیه یه بار نخوایم سایتو چک کنیم
    پلییییییز

  6. ادممممیییننن الان گریه میکنم

    کوووپارتتت؟؟ 😭😭😭😭😭😭

    باشه دیر میذارید خو
    حداقل طولانی طولانی بااااشششههههه❤️❤️❤️❤️❤️❤️

  7. ادمین جان تورو خدا تو به گفتی امشب حالا هم داری میزنی زیر قولت بزار دیگه این پارت لامصبو😭😭😠😠

  8. ادمیییییییییننننننننننننننننننننننننننننننن

    پپپپپپ اااااااااااااا رررررررررررر تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

    😭😭😭😭😠😠😠😠😠😠😭😭😭😭😭😭😠😠😠😠😠😭😭😭😭😭😠😠😠😭😭😭😠

  9. واااااااای از دست تو ادمین پدر هممون رو در اوردی بابار بزار زودتر این پارته لامصبوووووو دیگهههههههههههههههههههههههه

  10. ادمين جان
    اين شوخيه مسخره رو هرچه زودتر تموم كن لطفاً🤣🤣🤣
    پارت جديد را بزار ديگه برادرمن 😎😎😎

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن