رمان ترنم

رمان ترنم پارت 39

 

برگشتم تو آشپزخونه و قندون رو دادم به مامان
فکر کردم مامان بیخیال دیدن ترنم میشه اما وقتی گفت برم بگم بیاد حتما دیگه
چاره ای نداشتم
باورم نمیشد چیز هائی که مامان گفت درسته قبول کردم برم عمارت و
رسوماتو اجرا کنم
اما قرار نیست ملک حسان رسم صد سال پیشو هم بخواد رو ما اجرا کنه
میدونستم همش زیر سر بلوره
مامان هم این فکرمو تائید کرد که بلور روزا میشینه و رسم های قدیمی رو در
میاره
باید با هر دو برخورد میکردم
هم ملک حسان … هم بلور
بلاخره ترنم اومد
یه شلوار جین و تیشرت لیموئی پوشیده بود
موهاش هم دورش باز بود
دلم میخواست بهش بگم بیاد تو بغل من بشینه
از بس که وقتی میترسید مظلوم میشدو آدم فقط دوست داشت بغلش کنه و ازش
محافت کنه
اما بعد اینهمه آبروریزی جلو مامان … فقط همینو کم داشتیم
ترنم سلام آرومی کردو با صداش مامان برگشت سمتش چائیش رو گذاشت رو
میزو بلند شد
رو به ترنم سلام کردو گفت
– گویا خواب روز تعطیلتون رو بهم زدم
ترنم لبشو ترکردو گفت
– نه … ام … من یکم زیادی خوابیدم
سریع گفتم
– بیا بشین برات چائی بریزم
ترنم سری تکون دادو اومد کنار من نشست
بلند شدمو براش چای ریختم
مامان هم نشستو گفت
– امیر راجب عقدتون بهم گفت

ترنم ::::::::
حس خوبی نداشتم.
خجالت. شرمندگی . حقارت …
هر حس بدی که ممکن بود تو خودم حس میکردم
به لیوان چائی که امیر برام رخته بود خیره بودم و سعی میکردم به حرف های
مادرش تمرکز کنم
اما انگار مغزم مقاومت میکرد
تو جمله اول مونده بود
امیر راجب عقدتون بهم گفت
چقدر حقارت داره وقتی اینجوری عقد کنی و خبرش بخواد به بقیه برسه
گناهم چی بود تو زندگی که سهمم این شد؟
واقعا اشتباه از من بود که از اول حقمو نخواستم بگیرم؟
چون نجنگیدم برای حق و حقوقم سهمم این شد؟
جایگاهمو تو خانواده از دست دادم چون همیشه کناره گرفته بودم؟
با صدای امیر به خودم اومدم که گفت
– ترنم … نظرت چیه؟
جا خوردمو خیره نگاهشون کردم
با شرمندگی بیشتر گفتم
– ببخشید حواسم نبود. چی پرسیدین؟
امیر و مامانش به هم نگاه کردن و مامانش گفت
– چیزی نپرسیدیم. فقط گفتم به نظرم بهتره به هیچ وجه ماجرای عقدتون درز
نکنه. من به ماک حسان میگم دو روز دیگه قراره به رسم شما عقد کنین و
خودمم حضور دارم.
سریع سر تکون دادم که مادرش ادامه داد و گفت
– بعد هم تو عمارت به رسم ما عقد میکنین.
بازم سر تکون دادم که رو کرد به امیر و گفت
– فقط امیدوارم قبول کنه و نگه اول به رسوم ما
با نگرانی به امیر نگاه کردم که گفت
– قبول میکنه… اینجوری دردسر آوردن عاقد هم نداره .
مامانش سر تکون دادو گفت
– خب این یه بخش قضیه است . بخش بعدی مراسم خون…
امیر پرید وسط حرف مادرش و گفت
– اونو من حل میکنم
– امیر اما …
– نمیخوام راجب این قضیه بحث کنم
– این قضیه خیلی مهمه امیر تو نمیتونی …
اینبار امیر تقریبا داد زدو گفت
– خواهش میکنم مامان …
گیتی خانم به اجبار ساکت شدو لب هاشو بهم فشرد
با نا امیدی به من نگاه کردو با تاسف سر تکون داد
دلم میخواست بدونم قضیه چیه که مامانش انقدر اصرار داره و امیر میگه نه
با تردید گفتم
– قضیه چیزی بیشتر از خون بکارته؟
– آره …
– نه …
امیر و مادرش هر دو هم زمان جواب دادن
امیر محکم گفت نه و مادرش محکم گفت آره …
نگاهم بین هر دو چرخید و رو امیر ثابت شد
آروم اما محکم گفتم
– امیر … میشه با مامانت تنها حرف بزنم ؟
امیر با حرص لب هاشو به هم فشار داد و کلافه دست برد تو موهاش
منتظر جوابش نموندم دیگه و به مامانش نگاه کردم
لبخند کمرنگی بهم زدو گفت
– شاید بهتره من تو کار شما دخالت نکنم … من فقط اومدم بگم شرایط سختی
تو عمارت منتظر شماست…
امیر کلافه گفت
– میدونم نیتت چیه مامان …
بعد رو کرد به من گفت
– من تو اتاق کارم هستم شما راحت باشین
اینو گفتو رفت
با رفتنش سریع پشیمون شدم
چون انگار با رفتنش جو هزار برابر سنگین تر شد
بلاخره گیتی خانم سکوتو شکستو گفت
لطفا حرف هامون بین خودمون بمونه … نمیخوام امیر بدونه چی گفتیم
آروم سر تکون دادم
این حرفش بیشتر نگرانم کرده بود
اما میخواستم بدونم
لیوان چایش و روی میز آروم چرخوند و گفت
– مسلما نمیدونی امیر و پدر بزرگش چرا انقدر با هم مشکل دارن درسته ؟
– نه کاملا …
نفس خسته ای بیرون دادو گفت
– راجب بلور هم نمیدونی درسته ؟
نگاهم کردو با سر گفتم نه
سری تکون دادو گفت
– خب پس بذار برات از اول بگم
امیر :::::::::
مرگ یکبار و شیون یکبار …
امروز واقعا به این قضیه رسیده بودم
دیگه کم آورده بودم
هر روز من باید از صبح سعی میکردم همه چی از ترنم مخفی کنم
اما دیگه نمیکشیدم
برای همین گذاشتم مامان هرچی میخواد بگه
بگه و شاید اینجوری باری از دوش من برداشته شه
سرم بین دستام بود و داشتم به برخورد ترنم وقتی بفهمه شب حجله باید چکار
کنیم فکر میکردم که در اتاق باز شد
ترنم تو قاب در بود
لبخند کمرنگی زد و گفت
– مامانت رفت
– انقدر زود ؟
ده دقیقه نشده بود که تنها گذاشتمشون
انتظار داشتم بیشتر صحبت کنن
ترنم اومد سمتمو کنارم به لبه میز تکیه داد و گفت
– پدر بزرگت زنگ زد مجبور شد بره
سر تکون دادم و تکیه دادم به صندلیم که آروم دست لطیفش رو صورتم نشستو
گفت
– با ته ریش سنت بیشتر نشون میده
– یعنی بزنم ؟
– نه دوست دارم …
لبخند بی جونی بهش زدمو خواستم بپرسم که مامان چی گفت که خودش گفت
– مامانت ازم خواست بهت نگم چی گفتیم
اوه … کلافه تر شدم
دستشو گرفتمو کشیدمش تا رو پام بشینه و گفتم
– جدا ؟
سری تکون دادو آروم خندید
– چرا میخندی پس ؟
– آخه قبل از اینکه وارد بحث اصلی شه رفت
نمیدونم چرا حس بهتری پیدا کردمو با خیال راحت تری گفتم
– جدا نمیخوای بگی راجب چی حرف زدین ؟
– چرا … اگه تو بگی چیو از من مخفی میکنی
ترنم ::::::::
امیر آدم عجیبی بود
تا حالا صد بار به این حقیقت رسیده بودم
اما هر بار دست جدیدی رو میکرد
تو یه لحظه از آدم کلافه به سر خوش تبدیل میشد و لحظه بعد دوباره اخم هاش
تو هم میرفت
وقتی منو کشبد تو بغلش تا رو پاهاش بشینم حسابی سر حال شده بود
اما با یه سوال من دوباره اخم هاش تو هم رفت
اما واقعا میدونستم داره ازم یه چیزی رو مخفی میکنه و باید می فهمیدم قضیه
چیه
امیر دوباره تکیه داد به صندلی و فضایی بین منو خودش ایجاد کرد
با لحنی که منو مجاب کنه بعدش چیزی نپرسم گفت
– من چیزی رو مخفی نمیکنم… هر چیزی سر زمان مناسب خودش بیان میشه
ناخداگاه بدون مکث گفتم
– دقیقا مشکلم همینه … زمان مناسب از نظر تو شاید از نظر من دیر باشه …
چرا باید الان ندونم ؟
دستشو به سینه زدو منم از رو پاش بلند شدم که گفت
– هر چیزی که لازمه الان بدونی رو میدونی
چند لحظه مکث کردم و نگاهش کردم
اما اونم فقط نگاهم کرد
تلخندی تحویلش دادمو گفتم
– باشه … هر جور راحتی … اما این فقط تو نیستی که تصمیم میگیری… منم
حق دارم… اگه تو به من نگی میتونم از منابع دیگه به جوابم برسم
چشم هتش از این حرفم کمی گرد شد اما زود با اخمش گره خورد
منتظر جواب امیر نشدم و از اتاق زدم بیرون
شماره کرشمه و دیبا رو داشتم .
مسلما دیبا مشتاق تر بود بهم اطلاعات بده تا امیر
تو اتاق رو تخت دراز کشیدمو به دیبا پیام دادم
– سلام… خوبی ؟ ترنمم… یه سوال داشتم …
اینو فرستادم و منتظر موندم
فکرم رفت پیش حرف های مادر امیر
درسته زود رفت اما همین مدت هم چیز هایی که گفت حسابی برام تازگی
داشت و عجیب بود.
من نمیدونستم مادر و پدر امیر استاد و دانشجو بودن.
پدرش عاشق دانشجوش میشه.
با تمام مخالفت پدر بزرگ امیر تما مادرش موفق میشه اونو راضی کنه و این
مرد پارسی رو به عمارت میبره
اما خیلی زود همه چی خراب میشه
بیست سال مادر امیر تلاش میکنه میونه پدر و همسرشو درست کنه
اما آخر با خیانت همسرش دیگه دست از تلاش میکشه.
حالا میفهمم چرا سام به امیر تیکه انداخت از غیرت پدرش .
حالا میفهمم امیر چرا انقدر رو رفتار پدر من واکنش نشون میداد
تو افکارم غرق بودم که صدای مسیج گوشیم اومد و دیبا بود که گفت
– سلام عزیزم. جانم بپرس
مردد شده بودم. اما این برزخی که امیر منو توش نگه میداشت کشنده بود
نمیدونستم چطور بپرسم که خودمم کوچیک نشم
نمیشد بگم ببخشید رسم حجله مراکشی رو کامل بگو !
دوست نداشتم راجب حجله و این مسخره بازیا با کسی جز امیر صحبت کنم.
برای همین نوشتم
– قضیه بلور چیه ؟
هنوز دیبا جواب نداده بود که امیر تو قاب در پیداش شدو با اخم گفت
– من باید برم دفتر لباس بپوش با هم بریم
پشت کردم رو تختو گفتم
– من نمیام خودت برو
مسیج دیبا رسید اما از ترس اینکه امیر بیاد و ببینه بازش نکردمو گوشیمو قفل
کردم.
هرچند امیر رمز گوشیمم میدونست
امیر در کمدو باز کردو لباس برداشت و گفت
– سام دفتره … بهم گفته بیا. میترسم من برم اون بیاد اینجا
توجه نکردم به حرفشو گفتم
– نمیاد… بیاد هم میخواد چکار کنه مگه که …
حرفم با داد امیر تو دهنم خشک شدو مثل برق گرفته ها از جام پریدم
امیر با عصبانیت داد زد
– پاشو میگم بحث نکن
برگشتم سمتش . حقش بود تکون نخورم و بخاطر این رفتارش بیشتر قهر کنم
اما قبافه امیر نشون میداد این برنامه رو بتوام بریزم نه خیلی موفقه نه عاقبت
خوشی داره
با اکراه بلند شدمو گفتم
– چرا داد میزنی . دارم میام اما نه بخاطر دادت . بخاطر آرامش خودم .
دیگه نگاهش نکردمو با اکراه یه مانتو انداختم رو دوشمو یه شالم سر کردم
نه آرایش کردم نه حتی به آینه نگاه کردم
فقط گوشیمو گرفتمو به سمت در رفتم
منتظر امیر موندم که اومد جلو در گفت
– بعدش شاید با مامان شام بریم بیرون .آماده باش
با اخم نگاهش کردم
الان میگفت
برگشتم سمت اتاقو درست آماده شدم
جلو در منتظر من بود
نگاهی سر تا پام انداختو سوئیچ رو برداشت
تو راه تا دفتر امیر اینا نشد گوشیو جک کنم
استرس داشتم امیر ببینه
اما وقتز رسیدیم دفتر چون روز تعطیل بود مجبور شد خودش بره در پارکینگ
رو باز کنه و من گوشیو چک کردم
دیبا نوشته بود
– بهش توجه نکن . جوگیر شده .
سریع نوشتم
– توجه نمیکنم. اما میخوام دلیل رفتارشو بدونم .
امیر همین موقع رسیدو چپ چپ به گوشیم نگاه کرد
گوشیو تو جیب شلوارم فرو کردمو دست به سینه زدم
رفتیم تو پارکینگو پادک کرد اما قبل پیاده شدن گفت
– ترنم شب راجب چیزایی که میخوای بدونی صحبت میکنیم
– چیزایی که من میخوام بدونم یا چیزایی که تو میخوای من بدونم ؟
نگاهشو ازم گرفتو در حالی که پیاده میشد گفت
– هر دو …
پیاده شدمو درو بستم اما نکوبیدم. به حالت آزرده گفتم
– تو اگه اهل حرف زدن بودی همون موقع جوابمو میدادی
قبل از اینکه امیر جواب بده سام با صدای پر از تمسخری گفت
– میبینم که کم کم داری به انتخاب گندت پی میبری کوچولو
اصلا نفهمیدم چی شد
امیر کی از رو به رو من رسید پشت سرم و صدای مشتی که تو صورت سام
پیاده شد و صدای داد سام که تو پارکینگ پیچید
برگشتم سمت اونا.
سام هم افتاد به حون امیر
به قصد کشت داشتن همدیگه رو میزدن و من مثل چوب خشک فقط ایستاده
بودم و داشتم نگاه میکردم
یهو به خودم اومدم و داد زدم بسه
تمومش کنین
اما بدون توجه به داد من سام با زانو کوبید تو رون پای امیر و امیر افتاد زمین
سام برگشت سمت من
خواست چیزی بگه که امیر به ساق پاش کوبیدو اینبار سام به پشت خورد
زمین.
سرش صدای بدی دادو زمین خونی شد.
امیر سریع چرخید روی سام و خواست با مشت بکوبه تو صورتش که با ترس
جیغ زدم.
– بسه امیر میمیره …
مشت امیر تو هوا وایساد
خیره به سام که با ناله سرشو گرفته بود از روش بلند شدو گفت
– چرا آدم نمیشی تو
سام با درد بلند شدو در حالی که سرشو گرفته بود گفت
– ازت شکایت میکنم
– راحت باش … من قبلا این کارو کردم
سام نگاه نفرتباری به امیر انداختو دست کرد تو جیبش
یه کاغذ تا شده رو بیرون آوردو گفت
– اومدم اینو مسالمت آمیز حل کنیم اما فهمیدم تو وحشی تر از این حرف هایی
امیر با این حرف سام خواست دوباره بره سمتش که بازوشو محکم گرفتمو
کشیدم
سام با تمسخر به من نگاه کرد
برگه دستشو به سمت امیر پرت کردو گفت
– قرار بعدیمون تو دادگاه
اینو گفتو به سمت ماشینش رفت
امیر برگه ای که سام پرت کرده بود رو از رو زمین گرفت و خوند.
با حرص زیر لب گفت
– لعنتی …
با تردید پرسیم
– چی شده امیر؟
واقعا رفتارش و کاراش ترسناک شده بود
امیر برگه رو تا کرد بذاره تو جیبش و گفت
– سام چیزی که نباید میفهمیدو فهمید …
امیر :::::::
کلافه پشت چراق قرمز ایستادم
قبول داشتم رفتارم تو پارکینگ خارج از کنترل بود
بخش زیادیش بخاطر حرصی بود که تو وجودم بود
برای همین با اون حرف سام عصبانیت درونمو اینجوری تخلیه کردم
اما مشکل اصلی الان دیگه این نبود…
مشکل مدرکی بود که سام داشت
از همون که میترسیدم اتفاق افتاد
انقدر برای ضربه زدن به من مسمم بود که اسناد ده سال پیشو زیر و رو کرده
بود و مدارک مالی برداشت وجه منو از حساب مشترک رستوران در آورده
بود.

انقدر برای ضربه زدن به من مسمم بود که اسناد ده سال پیشو زیر و رو کرده
بود و مدارک مالی برداشت وجه منو از حساب مشترک رستوران در آورده
بود.
اون موقع تازه از عمارت اومده بودم بیرون.
میخواستم پیشرفت کنم
خیلی زود و سریع
برای همین اولین پول سرمایه گذاریمو از حساب مشترک برداشتم.
برای اون موقع مبلغ زیادی بود.
چهل میلیون از حسابمون برداشتم. باهاش رهن کافه ای که میخواستمو دادمو
توشو تجهیز کردمو سر دو ماه این پولو برگردوندم حساب بدون اینکه سام
بفهمه
اما این کارو کردم.
کاری که اشتباه بود
حالا میتونست با این ادعای خسارت کنه که این بهترین گزینه بود
اما اگه میخواست ریشه یابی مالی کنه یا لج کنه خیلی کار های دیگه از دستش
بر می اومد
مخصوصا با بلایی که امروز سرش آوردم
ترنم تمام مدت ساکت بود
منم دل و دماغ حرف زدن نداشتم
موبایلم زنگ خورد
شماره مامان بود
گوشیو دادم به ترنم و گفتم
– جواب بده بگو من پشت فرمونم. فردا میبینیمش
ترنم گوشیو ازم گرفتو جواب داد
چراغ سبز شدو راه افتادم
تا ترنم مامانو راضی کنه بیخیال امشب بشه رسیدیم خونه
تو آینه آسانسور به صورتم نگاه کردم
فقط گوشه لبم یکم کبود بود
وارد خونه شدیمو رفتم دوش بگیرم
ترنم رو تخت نشسته بودو سرش تو گوشی بود
پشتش به من بود و رفتم سمتش
متوجه من نشد و از بالای سرش به صفحه گوشیش نگاه کردم
فقط اسم خودم و بلور رو تو پیام دیدم که ترنم متوجه من شدو برگشت سمتم …
هول خورده بود و زود اخمش تو هم رفتو گفت
– چکار میکنی … ترسیدم
– پیام کی بود؟
– دوستم
– کدوم دوستت ؟
– نمیشناسی
– اما اون گویا منو میشناسه
دو دلی رو تو نگاهش دیدم که گوشیو تو جیب شلوارش فرو کردو گفت
– آره راجبت بهش گفتم
اینو گفتو خواست از کنارم رد شه و از اتاق بره بیرون که بازوش رو گرفتمو
گفتم
– جدا ؟ اونوقت چرا راجب بلور گفتی بهش؟
شوکه خشک شد که بالای گوشی که از جیبش بیرون مونده بود رو گرفتمو از
جیبش بیرون آوردم
سریع چرخید تا موبایلو از دستم بگیره که دستمو بالا بردم
قدش نمیرسیدو تقلا کرد تا دستمو پائین بکشه که عصبانی گفتم
– از دروغ بدم میاد ترنم …
با این حرفم آروم ایستاد
منم دستمو پائین آوردم
گوشیو سمتش گرفتمو گفتم
– خودت بگو کیه و چی گفت…

ترنم :::::::
عصبانی بودم.
از خودم . از امیر .از این زندگی .
با عصبانیت گوشیو از دست امیر گرفتم.
از اینکه دروغ گفته بودم و اونم متوجه دروغم شده بود حس بدی داشتم.
اما ار اینکه مت جه دروغم شده بودو گوشیمو گرفته بود هم ازش عصبانی
بودم
گوشیو تو دستم فشردمو گفتم
– بهت گفتم که جواب ندی از دیگران میپرسم.
اخم هاش بیشتر تو هم رفتو گفت
– من گفتم خودم بهت میگم
– دیر گفتی دیگه پرسیده بودم. ضمنا … تو وقتی وقت داشتی جوابمو ندادی …
تضمینی هم نیست بعد جواب بدی .
اینو گفتمو از کنارش رد شدم
پشت سرم گفت
– ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم
بدون اینکه برگردم سمتش جواب دادم
– منم همینطور
اینو گفتمو رو کاناپه جلو تلویزیون دراز کشیدمو تلویزیونو روشن کردم.
صدای بسته شدن در حمام اومد و بعد هم صدای آب .
تازه متوجه شدم اشک هام راه افتاده .
امیر خیلی با تصورات من فرق داشت.
همه چی خیلی سخت تر از انتظارم شده بود .
دیگه خیلی از تصمیمم مطمئن نبودم .
حس میکردم بازیو باختم
اما چیزی که عذابم میداد حسم به امیر بود.
دوستش داشتم …
لعنتی این دوست داشتن چرا انقدر کور و نفهمه …
اشک هامو پاک کردمو پیام دیبا رو دوباره چک کردم .
بلور علاقه به جلب توجه داره مخصوصا توجه امیر . عقد کنین و یکم بگذره
همه چی عادی میشه بهش فکر نکن.
دوباره پیامشو خوندم
چرا؟
چرا مخصوصا توجه امیر
نکنه علاقه ای باشا این وسط یا نکنه امیر گذشته ای داشته باشه با بلور
دیگه روم نمیشد چیز دیگه ای بپرسم.
برای همین نشکر کردمو نوشتم
– اگه کاری یا رسمی هست که باید بدونم و انجام بدم لطفت بهم بگو
زود جواب داد
– اگه مشکلی نداری غروب با کرشمه میایم دنبالت برد کارها. رسوماتم بهت
میگم.
غروب؟
فکر بدی نبود بهتر از دعوا با امیر بود
زود جواب دادم باشه ساعت چند
دیبا نوشت یه ساعت دیگه … آدرستو بده
همینو کم داشتم که بگم خونه امیر هستم !
اما خب چه آدرسی میدادم ؟
نوشتم بگین کجا خودم میام .
اما دیبا دوباره گفت میایم دنبالت . حالا تو دردسر افتاده بودم
آدرس اینجارو میدادم یا اصرار میکردم خودم میام که در هر دو صورت بد
بود .
آدرس خونه خودمون هم میدادم تا یکساعت دیگه نمیرسیدم هم آماده شم هم برم
اونجا .
تازه اونجا باید جلو در وایمیستادم
یا ممکن بود کسی منو ببینه و بد شه
چاره ای نبود ، آدرس خونه امیر رو دادم و بلند شدم تا حاضر شم .
تقریبا حاضر شده بودم که امیر از حمام اومد.
یه حوله فقط دور کمرش بود
اومد تو اتاق و با دیدن من که لباس پوشیده بودم و داشتم موهامو میبافتم نگاه
کرد و با اخم گفت
– کجا اونوقت ؟
– با دیبا و کرشمه میرم خرید
– مرسی که با من هماهنگ کردی قبلش
رفتم سمت کمد تا شالم رو بردارم و گفتم
– امیر یه دعوا دیگه راه ننداز
شالم رو برداشتم که گفت
– دعوای دیگه ؟
با اخم نگاهش کردم و شالمو انداختم . اما قبل از اینکه چیزی بگم زنگ آیفون
رو زدن
کیفم و موبایل رو برداشتم تا برم سمت در که امیر دستشو ستون در کردو
جلومو گرفت
با عصبانیت گفت
– آدرس اینجارو دادی ؟
سری تکون دادم ، نفس خسته ای کشیدمو دستشو کنار دادم
رفتم سمت آیفون و برداشتم
اما قبل از اینکه جواب بدم امیر آیفون رو گرفت و گفت
– بیاین بالا تا منم حاضر شم
آیفون رو گذاشت و برگشت سمتم و گفت
– خوبه دیبا و کرشمه دهن لق نیستن وگرنه دردسر بود میفهمیدن پیش منی
– مگه قرار نیست بگیم عقد کردیم ؟!
– آره … قراره بگیم … اما الان که نه !
– اصلا تو چرا میخوای بیای ؟
من واقعا میخواستم دخترونه بریم بیرون که یکم حال و هوام عوض شه
اما باز امیر داشت می اومد
اخم ابروهاش بیشتر شدو گفت
– جلو دخترا با من بحث نکن
براش چشم چرخوندمو با حرص نفسمو بیرون دادم
یهو نگاهم تو صورتش چرخیدو گفتم
– امیر لبت کبوده …
صدای زنگ واحد رو زدن و امیر هنوز لخت بود
سری به نشونه مهم نیست تکون دادو رفت سمت اتاق خواب و گفت
– درو باز کن تا حاضر شم
پوفی کردمو در واحدو باز کردم اما با دیدن دخترا شوکه ایستادم
دیبا ، کرشمه و بلور !
بلور اینجا چکار میکرد ؟!
همینو کم داشتیم .
بلور … اینجا … من و امیر …
دخترا سلام کردن جز بلور که فقط پشت چشم برام نازک کرد .
جواب سلامشونو دادمو کنار ایستادم تا بیان تو .
سریع رفتم سمت اتاق خواب تا به امیر بگم بلور هم اومده که بلور گفت
– خونه خودت کجاست ترنم؟
کرشمه زیر لب گفت
– معدب باش بلور
بلور نگاه چندش آوری به کرشمه انداخت و دستشو به سینه زد
با اخم نگاهش کردمو گفتم
– چطور؟
شونه بالا انداخت و گفت
– آخه اینجایی… اونم قبل عقد …
امیر :::::::::
تیشرتمو سریع پوشیدمو دستی تو موهام کشیدم که با شنیدن صدای بدور خشک
شدم.
نه …
این صدای بلور نبود…
اما جمله دومو که گفت مطمئن شدم خودشه.
اون کجا اومده بود.
دردسر اصلی پس شروع شده بود .
همینو کم داشتیم که بلور بیاد و ببینه ترنم خونه منه.
زود از اتاق رفتم بیرون و قبل اینکه بخواد یه دعوا درست حسابب بین ترنم و
بلور شروع بشه گفتم
– تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن بلور .
با این حرفم اخم های بلور تو هم رفت
اما این بچه زبونش حد و مرز نداشت.
با ورودم دخترا سریع بلند شدنو سلام کردم. جواب سلامشونو دادمو گفتم
– ماشینو جای خوب پارک کردین با ماشین من بریم ؟
کرشمه سر تکون دادو سوئیچو گرفتم.
به سمت در رفتم و منتظر موندم بقیه پشت سرم بیان. دخترا به سمت آسانسور
رفتن و ترنم آخر از همه اومد بیرون. در حالی که داشتم در رو قفل میکردم
گفت
– کاش میشد نریم …
– وقتی بدون هماهنگی من قرار میذاری همین میشه
اخمی کردو در حالی که میرفت گفت
– هر چی میکشم از توئه جناب …
تا حدودی هم حق با ترنم بود.
اما در رو قفل کردمو چیزی نگفتم
تو پارکینگ ترنم به کرشمه که بزرگتر بود تعارف زد جلو بشینه اما اون قبول
نکردو ترنم جلو نشیت
راه افتادیمو دیبا آدرس جایی که مناسب خرید ما بودو داد
تو کل مسیر جز صدای آهنگ هیچکس حرفی نزد .
جو سنگینی بود. رسیدیمو پارک کردم. همه پیاده شدیم .
در حالی که به سمت مغازه مورد نظر میرفتیم دیبا شروع کرد به توضیح دادن
برای ترنم و بلور هم با اخم کنارش راه میرفت و میپرید وسط حرف دیبا
آروم به کرشمه که کنارم بود گفتم
– چرا اینو آوردین با خودتون؟
– یهو شد
– کاش بهم میگفتی بلور هم هست … الان صاف میبره میذاره کف دست ملک
حسان که ترنم خونه من بود .
– بهت مسیج دادم.
لعنتی … گوشیمو چک مکرده بودم.
کلافه گردنمو دست کشیدم
امروز چه روز گندی بود.
کرشمه آروم گفت
– جلو ترنم به بلور نتوپ امیر اینجوری بهش بر میخوره بیشتر اذیت میکنه
حق با کرشمه بود اما دست خودم نبود. رفتار بلور میرفت رو اعصابم
یهو بلور جلو ما ایستادو محکم خوردم بهش

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن