رمان ترنم

رمان ترنم پارت 42

 

خودش میخواست بدونه
و انقدر میخواست بدونه که مطمئن بودم من نگم میره سراغ یکنفر دیگه
بهتر بود از خودم بشنوه تا کس دیگه .
اما شوک تو صورتش پشیمونم کرده بود .
نگاهمو ازش گرفتمو خواستم ادامه ندم که پرسید
– چی شد امیر … یعنی جلو یه نفر دیگه ؟
سری تکون دادمو خیره به خیابون پائین پنجره گفتم
– آره تقریبا
– امیر …
– این رسمو رو ما که اجرا نمیکنن ؟ اگه … اگه بخوان بیان … وای امیر …
من .. من اصلا …
بازوهاشو گرفتمو گفتم
– تو قول دادی ترنم … اینجوری فقط اعصاب خودتو خورد میکنی
با شوک و اضطراب سر تکون داد اما میدونستم نمیتونه بهش فکر نکنه
با همون شوک تو چشماش گفت
– پس مامان بخاطر همین از رابطه ما نگران بود ؟ وای امیر نکنه بخوان …
اینبار دیگه اخم کردمو گفتم
– ترنم … به نظرت من زیر بار چنین رسم مسخره ای میرم ؟
تو سکوت فقط چشم هاش تو چشم هام دو دو زد .انگار نمیدونست جواب چیه
کلافه تر از قبل گفتم
– درسته گفتم بخاطر حفظ روابط طبق رسوم ازدواج میکنم . اما قرار نیست
هر رسم قرون وسطایی و چرتی رو رو ما پیاده کنن.
نگرانی تو نگاهش،کمی آروم شد و گقت
– آخه مامانت …
– بحثو تموم کنیم ترنم … یه سری چیزارو بهتره بذاریم برا وقتی که اتفاق می
افته … نه اینکه از الان به فکر اما و اگر هایی باشیم که ساید هرگز هم پیش
نیاد .
با وجود نگرانی تو نگاهش سر تکون دادک برگشتیم سر صبحانه هامون. تو
سکوت صبحانه خوردیم و این سکوت تا عصر که کار من تموم شه و دخترا
بیان برای خرید ادامه داشت.
میخواستم باز هم همراهشون برای خرید برم
اما کرشمه گفت امروز میخوامن برن دنبال خرید های خانمانه و حای من
نیست
از طرفی بلور هم نبود و خبالم از بابت نیش بلور راحت بود
برای همین قبود کردمو دفتر موندن تا خرید اونا تموم شه .
ترنم هم خداحافظی خیلی بی جونی باهام کردو با دخترا رفت
دیگه قشنگ از اینکه بهش امروز راجب حجله مراکشی گفتم پشیمون شده
بودم .
با وجود همه اصرارش اما اصلا ظرفیت شنیدن نداشت.
تازه من که کامل هم همه چیو نگفته بودم
با کلافگی دوباره سعی کردم خودمو سرگرم کارام کنم …
تو وجودم یه سوال بزرگ بود… واقعا من تا چه حد بخاطر مامان حاضرم
رسومو تحمل کنم ؟
ترنم ::::::::
دست های سردمو تو جیب مانتو فرو کردم و با دخترا وارد پاساژ شدم
از صبح که امیر راجب حجله مروکشی گفت تنم یخ بود و انگار کل توان بدنم
محو شده بود .
درسته امیر میگفت فقط یه رسما اما چیزی ته وجودم میگفت تو از هرچی
ترسیدی سرت اومده کرنم .
با صدای کرشمه به خودم اومدم که گفت
– اهل لباس خواب پوشیدن هستی؟
بدن یخ کردم با این حرف ساده از خجالت داغ شد.
انگار بدنم قلطی کرده بود احساساتشو .
سریع گفتم
– نه …
کرشمه سری تکون دادو گفت
– پس فقط یکی برا شب حجله ات میخریم و به جای بقیه اش لباس راحتی
بگیر…
شب حجله …
دلم میخواست بزنم زیر گریه که دیبا گفت
– دوتا بگیریم … با این امیر که من میشناسم شب حجله لباس خوابتو به فنا میده
با تعجب برگشتم سمت دیبا که چشمکی بهم زدو گفت یه ضرب المثل راجب
مردای مروکشی هست ، شنیدی ؟

فقط نگاهش کردم که گفت
– هیچوقت یه مردو نمیشناسی مگه اینکه یه شب باهاش بخوابی…
بارم فقط نگاهش کردم .
این الان ضرب المثل بود؟!
کرشمه خندیدو گفت
– ترنمو اذیت نکن دیبا … امیر از بیرون بد اخلاقه اما در واقع خیلی با محبتو
مهربونه … من باهاش بزرگ شدم.
به کرشمه نگاه کردم که لبخندی زدو گفت
– بخاطر اتفاقی که برای پدر و مادرش افتاد دچار خشم شد . از بعد اون همیشه
اخمالود و عصبانی بود و به همه میپرید. اما حواسش به همه بود و یواشکی
محبتشو داشت.
دیبا گفت
– آره … یادته من گلدون پدربزرگو شکستم … چطوری نجاتم داد
کرشمه خندید و گفت
– تو رو که صد بار نجات داد فقط گند میزدی
هر دو خندیدنو ادامه خرید پر شد از خاطرات اونا از امیر و عمارت. حس و
حال بهتری بهم داد و روحیه ام بهتر شد. اما پس ذهنم همش این حجله مراکشی
لعنتی بود.
بلاخره خرید ها تموم ش و برگشتیم دفتر پیش امیر.
لباس خواب، لباس خونه و یه سری خورد ریز هایی که کرشمه میگفت لازمه
خریدیم.
جالب بود که من نباید خریدی برای امیر انجام میدادم ولی تمام این خرید ها از
حساب امیر بود
وقتی رسیدیم دختر امیر از کرشمه پرسید
– دیگه تموم شد خریدها؟
– آره فقط حلقه هاتون مونده
امیر لبخندی زدو گفت
– اونارو که گرفتیم
با این حرف به دست من نگاه کردو منم دستمو بالا آوردم. دیبا و کرشمه به
دستم نگاه کردنو دیبو گفت
– ئه پس این جدی حلقه شماست.خیلی خوشگله .مبارکه
کرشمه هم تعریف کردو مرسی زیر لب گفتم که امیر گفت
– ترنم… گفتی به دخترا دیروز عقد کردیم ؟
قرار این بود که بگیم دیروز خونه ما خواستگاریو اینا باشه اما بازم از گفتن
یهویی امیر شوکه شده بودم
اونم نه فقط من
دیبا و کرشمه با چشم های گرد برگشتن سمت امیر و گفتن
– عقد کردین ؟
امیر خیلی ریلکس سر تکون دادو گفت
– آره دیروز رفتمپیش پدر ترنم. مامان هم اومد . ما عقد به سنت اونارو انجام
دادیم . اونا هم دیگه مراسم ما نمیان
کرشمه و دیبا با تردید به هم نگاه کردنو بعد به منو امیر نگاه کردن که کرشمه
گفت
– به پدر بزرگ گفتی امیر ؟
– امشب میگم …
نگرانی هر دو بیشتر شدو دیبا گفت
– امیدوارم به خیر بگذره
ناخداگاه پرسیدم
– چرا ؟
کرشمه جواب داد
– آخه پدربزرگ برای عاقد هماهنگ کرده …

نگاهم بین امیر و کرشمه چرخید که امیر گفت
– عاقد میاد برا عقد مراکشی…
کرشمه خواست چیزی بگه اما سکوت کرد
دلم از استرس میپیچید. دو روز دیگه عقد بود و هما چی بهم ریخته بود.
بعد یکم صحبت دخترا رفتنو منو امیر تنها موندیم . امیر کتشو برداشتو گفت
– شام که نخوردی؟
– نه اما میل هم ندادم …
با این حرفم برگشت سمتمو نگران نگاهم کرد
قبل اینکه چیزی بگه خودم گفتم
– امیر فقط خستم… به خدا دلم میخواد بریم خونه و تو بغلت بخوابم …
لبخندی رو لب های مردونه اش نشستو سر تکون داد که باشه…
خداروشکر کردم اصرار نکرد.
تو کل مسیر تا خونه جز صدای آهنگ هیچ صدای دیگه ای نبود. صدای ابی
تو شب و نور چزاغ ها حس دلتنگی عجیبی بهم میداد
” حالا دیگه تورو داشتن خیاله… دل اسیر آرزو های محاله … ”
سرمو تکیه دادم به صندلیو چشم هامو بستم
یعنی میشه بیدار شم و این کابوس ها تموم شده باشه؟
من باشم و امیر و یه زندگی آروم ؟
امیر:::::::::
بلاخره رسیدیمو رفتیم بالا
تو کل مسیر حواسم به ترنم بود
میدونستم با وجود سکوتش تو سرش آشوبه و اینو چشم هاش بهم میگفت.
به حای اینکه این روزا به هم نزدیک شیم بخاطر حاشیه هایی که بود انگار از
هم دور میشدیم .
میدونستم منم بی تقصیر نیستم .
وارد خونه شدیمو خرنم یه راست رفت تو اتاق . لباسشو عوض کردو دستو
روشو شست.دلم یه قهوه میخواست اما وقتی دیدم ترنم مسواک زد بیخیال شدمو
منم آماده خواب شدم. وقتی از سرویس برگشتم تو اتاق دیدم سرش تو گوشیه و
حواسش به من نیست
کنارش دراز کشیدمو گوشیو ازش گرفتم . نمیخواستم به صفحه اتش نگاه کنم
اما یه لحظه چشمم خوردو با دیدن عکس رو گوشیش مکث کردم …
عکس منو الناز بود
ترنم کلافه و خسته گفت
– این سام هم ول کن نیست.
عکسو نگاه کردم که مال یا مهمونی قدیمی بودو وقتی حواسمون نبود گرفته
شده بود.
الناز رو پا من نشسته بودو لعنت به من که انقدر با شهوت بهش نگاه میکردم .
سام زیدش موشته بود امشب داستم فیلمای یدیمیو میدیدم ببین چی شکار کردم.
بازم برات میفرستم
لعنتی …
سامو بلاک کردمو گوشیو گذاشتم رو پاتختی سمت خودم.
برگشتم سمت ترنم که پشت کرده بود بهم
آروم بازوشو نوازش کردمو گفتم
– مگه نگفتی دلت بغل میخواد
جوابمو ندادو پشت به من موند . نیم خیز شدمو صورتشو نگاه کردم. با دیدن
مژه های خیسش اعصابم بیشتر از قبل بهم رخت. کنارش نشستمو گفتم
– ترنم … بخاطر اون عکس مسخره ؟
اشکشو پاک کرد اما برنگشت سمتمو گفت
– من مسخرگی توش نمیبینم… هرچند اون عکس برام هم مهم نیست… چون
من از قبل میدونستم رابطه داشتی قبل من…
دلم میخواست همین لحظه سامو خفه کنم. میدونستم با گفتن هر حرفی راجب
رابطه های قبلیم میتونم ترنمو ناراحت تر کنم
چون عملا هیچ چیزی نمیشد رابطه های قبلمو توجیح کنه
مخصوصا که ترنم قبل من هیچ رابطه ای نداشت …
برای همین تو سکوت فقط بازوشو نوازش کردمو بوسه ای رو موهاش زدم
کنارش دراز کشیدمو از پشت بغلش کردم. مخالفت نکردو حتی نوازش دستمم
که زیر پتو رفت پس نزد…
تو گوشش آروم گفتم
– نمیتونم گذشتمو عوض کنم … اما میتونم هر کاری که تو بگیو بکنم…
ترنم آروم و با بغض گفت
– فقط بغلم کن و بخوابیم .
به خواسته اش احترام گذاشتمو دستم پیشروی نکرد
اما محکم بغلش کردمو یکم که گذشت تو بغلم چرخید
سرشو گذاشت رو سینه ام و پاشو گذاشت رو پام .
آروم مرسی گفتو خیلی زود صدای نفس های منظمش نشون میداد که خوابش
برده .
چشم هامو بستمو سعی کردم بخوابم .
اما فکر و خیال این روز ها آرومم نمیذاشت .
شکایت سام از من …
مشکل مالی که پیش اومده بود .
قضیه عقدمون .
موندن تو عمارت و سر و کله زدن با بلور و ملک حسان…
چرا زندگی آرومم یهو زیر و رو شد ؟
ترنم ::::::::
با صدای امیر و بوسه هاش رو صورتم بیدار شدم
کنارم دراز کشیده بودو گردنمو بو میکشیدو میبوسید
سر جام چرخیدمو گفتم
– ساعت چنده ؟
– هفته
– بذار بخوابم امیر …
– دلم میخواد بذارم اما باید برم
– خب برو …
– تنها میمونی ؟
– اوهوم
اینو گفتمو پتو کشیدم رو سرم . امیر مکثی کردو آروم گفت
– نگرانم تنهائی سام بیاد اینجا
یهو پتو از روم کنار دادمو نشستم رو تخت
دستی تو موهای نا مرتبم کشیدمو گفتم
– باشه میام .
امیر لبخند کمرنگی زدو بلند شد . میدونستم ناراحته … هم بخاطر دیشب هم
بخاطر سام .
منم ناراحت بودم بخاطر هر دو . اما حق من بیشتر بود .
نفسه خسته ای کشیدمو به زور آماده شدم
امیر بازم دوتا نسکافه درست کرده بود
هر دو خوردیمو رفتیم سمت دفنر .
تو ماشین تقریبا چورت میزدمو کلافه گفتم
– اینجوری که نمیشه امیر …من همه کارام مونده . هر روز پاشم با تو بیام
بیکار بشینم
– خب تو هم کارتو بیار …
– کار من که دیدی چطوریه . نمیشه با خودم بیارم
– چرا نمیشه … یه اتقو برات خالی میکنم … کنار دفتر من اصلا آتلیه تو بشه
همونجا کار کن
فکر بدی نبود . از بو رنگ تو خونه خودمم خسته میشدم
برای همین گفتم
– باشه … فکر خوبیه .
با این فکر اون روز سرگرم خالی کردن اتاق کنار اتاق امیر شدم و فقط ظهر
براینهار خوردن امیر رو دیدم
ساعت نزدیک 6 عصر بود که امیر اومد تو اتاق.
دیگه همه چی رو برای خودم آماده کرده بودمو کلی از پرونده ها و وسایل
امیر رو مرتب تو یه قفسه گوشه اتاق جاسازی کرده بودم
امیر تو قاب در ایستاو گفت
– خوب خالی شده
با لبخند برگشتم سمت امیر اما با دیدن صورت امیر جا خوردم

با لبخند برگشتم سمتش اما با دیدن قیافه خسته و کلافه امیر جا خوردم .
آروم پرسیدم
– خوبی ؟
– بریم خونه … خسته ام …
باشه ای گفتمو لباسمو مرتب کردم و رفتیم پائین . تو ماشین حرفی نزدیم . اما
نیمرخ امیر کاملا خسته و کلافه بود
وقتی رسیدیم یه چائی دم کردمو کنار امیر که داشت خودشو با تلویزیون
مشغول میکرد نشستم
همیشه امیر تلاش میکرد سر حرفو باز کنه و امروز عجیب بود که انقدر تو
خودش بود
تشکر کردو چایش رو برداشت
بلاخره طاقت نیاوردمو پرسیدم
– چی شده ؟
با تکون سر گفت هیچی و یکم از چایش خورد .
میدونستم یه چیزی شده مماس بدنش نشستمو سرمو گذاشتم رو شونه اش
دستشو انداخت دورمو موهامو بوسید
آروم گفتم
– چرا دوست نداری بهم بگی
– چیزی نیست ترنم
– یه چیزی هست … تو ظهر تا حالا یه چیزیت شده این مدلی شدی .
– با مامان صحبت کردم
– خب ؟
– راجب عقد به ملک حسان گفت
– خب ؟
– گفت شناسنامه هامونو ببریم یه عقد دیگه هم اونا بگیرن
با این حرفش صاف نشستم رو صندلی و گفتم
– ای بابا … مامانت گفت اینجوری میشه ها
بدون نگاه کردن به من منو کشید تو بغلشو گفت
– بیا … حالا میدونی … چیزی عوض شد؟
از این حرفش ناراحت شدم و گفتم
– درسته کاری ازم بر نمیاد اما این دلیل نمیشه بهم نگی . منم حق دارم بدونم
چه خبره
– حق داری اما من میخوام نگران نشی
– گونه اش رو بوسیدمو گفتم
– دیدن تو با این حال نگرانم میکنه چه بگی چه نگی … حالا باید چکار کنیم ؟
– نمیدونم … واقعا نمیدونم … میتونیم شناسنامه جعل کنیم اما تو این فرصت کم
نمیشه …
هر دو نفس خسته ای بیرون دادیمو امیر گفت
– دلم برا مامانم میسوزه
– منم …
واقعا دلم برای مادرش میسوخت .
امیر بازومو نوازش کردو منو چرخوند تا به سمت اون و رو پاش بشینم و
گفت
– فردا با ملک حسان دعوام میشه …
– یعنی پس فردا و مراسم عقد کنسل میشه ؟
امیر لبمو نرم بوسیدو گفت
– نمیدونم … واقعا نمیدونم چی میشه …
دستمو تو موهاش فرو کردمو چونه اش رو بوسیدمو گفتم
– یعنی اگه کنسل شه تو دیگه نمیتونی مامانتو ببینی … مگه میتونه نذاره شما
همو ببینین ؟
– آره … قبلا تونسته … دوباره هم میتونه …
ناراحت شدمو خواستم از بغلش برم کنار که نگهم داشتو گفت
– نرو … بهت نیاز دارم …
ذهنم آشفته و نگران بود.
دلم گرفته و آشوب …
اما وقتی دست های امیر نوازش وار رو تنم شروع به حرکت کرد همه اینا نرم
نرم محو شد
انگار دیگه مهم نبود چه اتفاقی تو عمارت بیفته
فقط این لحظه و این ثانیه مهم بود
امیر همینطور وه تو بغلش بودم از رو کاناپه بلند شد
هینی گفتمو دستمو دور گردنش انداختم
تو گلو خندیدو تو گوشم گفت
– نترس …
همینطور که به سمت اتاق میرفت گردن گوشمو میبوسیدو میمکید
بدون اینکه ازم جدا شه گذاشتم رو تختو خودش هم بوسه هاشو عمیق تر و
شدید تر کرد
بدون اینکه ازم جدا شه گذاشتم رو تختو خودش هم بوسه
هاشو عمیق تر و شدید تر کرد.
ذهنم با هر بوسه خالی و خالی تر میشد.
امیر بر عکس همیشه دستش سمت لباس هام نرفتو
فقط تو موهام بود.
میبوسیدو موهامو نوازش میکرد
از تماس بدن هامون حس میکردم که تو چه حالیه . اما از
بوسه جلو تر نمیرفت.
بی تاب خودمو بهش فشردمو پیراهنشو تو دستام مشت کردم .
با من چرخید تا روی تنش قرار بگیرمو گفت
– چرا از لب هات سیر نمیشم آخه
منتظر جوابی از من نموندو دوباره لبمو بوسید. لب درد گرفته بود
اما لذتش کم مشده بود . امیر تیشرتمو آروم بالا داد . بی تحمل
لمس دستش بودم برای همین خودمو عقب کشیدمو تیشرتمو سریع
بیرون آوردم و پرت کردم پائین تخت. امیر با چشم های داغ به تنم
نگاهی کرد و دستاش قاب سینه هام شد. فشاری به سینه هام آورد
که اولش با آهم شروع شد اما انقدر شدید شد که به آی ختم شد.
امیر نگاهش رو چشم هام ثابت شد . آروم گفت
– دارم اذیتت میکنم؟
با تكون سر گفتم نه . کمرمو فشار ریزی داد تا منو خم کنه
سمت خودش. مماس لبم گفت
– اگه اذیت شدی بهم بگو
بازم با تكون سر گفتم باشه و خودمو روی تن امیر آروم کشیدم.
این حرکتو برای تحریک امیر کردم اما حال خودم بد تر شد . امیر
نفسشو با فشار بیرون دادو لبمو به دندون گرفت. کمر شلوارمو باز
کردو یهو دستشو برد بین پام. خیسی و داغی بین پامو لمس کردو
جونی تو گلو گفت . نمیدونم چرا از این حجم آمادگیم شرمنده
شدم. اما امیر بهم فرصت فکر کردن ندادو به انگشتشو واردم کرد .
نفسم رفتو سرمو عقب کشیدم . انگشتشو آروم تکون داد که لبمو
گاز گرفتم و مچ دستشو محکم گرفتمو کشیدم عقب تو گلو

: فیه
گاز گرفتم و مچ دستشو محکم گرفتمو کشیدم عقب . تو گلو
خندید و دوباره چرخید روم. اینبار به جای لب هام مشغول گردنم
شد و در حالی که به سمت سینه هام میرفت شلوارمو شورتمو پائین
میکشید. دستمو تو موهاش فرو کردمو از درد گازی که از سینه ام
گرفت تقریبا جیغ زدم. دوست نداشتم جلو تخلیه احساسات امیر
رو بگیرم اما دیگه داشت دردم می اومد . با گاز بعدی نالیدم
– آروم تر امیر
ازم جدا شدو خیره به جای گاز رو سینه ام گفت
– معذرت میخوام …
نفسشو با حرص بیرون دادو شروع کرد به لخت شدن
و خبره به بدنم گفت
– کبودی های قبلی هنوز نرفته
– عیبی نداره
اومد رومو در حالی که کتفمو میبوسیدو خودشو بین پام
جا به جا میکرد گفت
– با اینکه میدونم اذیت میشی … اما … اما دیدن رد بوسه
هامو رو تنت دوست دارم …
– منم …
هنوز جمله ام تموم نشده بود که حرکت اول رو زد . چشم هامو
بستمو به نبض درد و لذتی که تو بدنم پیچید تمرکز کردم . دیگه تو
اوج بودم. انقدر اوج که متوجه گذر زمان نبودم. حرکت
های امیر انقدر تند و قوی شد که صدای جیر جیر تخک تو اتاق
پیچید. درد مثل موج تو تنم حرکت میکرد. ناخونامو تو کمرش
فرو کردمو به اجبار نالیدم
– آرومتر امیر
یهو محکم بغلم کرد. ضربه های شدید تری زدو ایستاد. درونم داغ
شدو نبض بدن امیر با تنم یکی شد . نبض لذت تو تنم کم کم
آروم شدو درد جای اونو گرفت . اما انقدر خسته بودم که خیلی
زود تو همون حال خوابم برد.

امیر ::::::::
ساعو ۱۲ شب بود
اما همچنان خوابم نمیبرد
با ترنم چند ساعتی مشغول بودیمو بعدش اون خوابید…
اما من خوابم نمیبرد.
بدن ترنم آرومم کرد اما دوباره همه چی برگشته بود…
واقعا تو مخمصه بدی افتاده بودم.
فکر اینجاشو نکرده بودم.
گوشیو از کنار تخت برداشتمو به مامان پیام دادم
– بیداری
مامان سریع جواب داد آره .
آروم از کنار ترنم بلند شدم.
پتو برگردوندم رو بدن لختشو شلوارکمو برداشتم
از اتاق رفتم بیرونو به مامان زنگ زدم
بوق اول جواب دادو گفت
– امیر … با پدربزرگت داشتم صحبت میکردم
چشم اامو دست کشیدمو گفتم
– راجب عقد؟
– آره
کلافه نشستم رو مبل
با خستگی گفتم
– بیخیال شناسنامه ها شده؟
– نه … عاقد گفته اگه قبلا عقد کردن من نمیتونم دوباره عقد کنم و همه چی باید
صوری باشه.
– خب؟
– خب دیگه … پدربزرگت میگا من مراسم صوری نمیگیرم
نزدیک بود داد بزنم ار کلافگی و خستگی گفتم
– چی میخواد پس این پیرمرد
یهو صدای پدربزرگم از پشت گوشی اومد که گفت
– پاشو بیا اینجا امیر ببینم چه غلطی کردی …

مکث کردم .
انگار گوش هام باور نمیکرد صدای ملک حسان بود
عرق سردی رو تنم نشست که ملک حسان دوباره گفت
– امیر … تا یکساعت دیگه اینجا باش … نیومدی … دیگه هیچوقت نیا اینجا .
با این حرف گوشیو قطع کرد گوشیو پائین آوردمو به صفحه سیاهش خیره شدم
.
لعنت… لعنت …
لعنت به این زندگی …
گوشیو با عصبانیت کوبیدم رو زمین .
با دو دست صورتمو گرفتمو چشم هامو فشار دادم
باید چه غلطی میکردم …
دقیقا چه غلطی ؟
میرفتم و چی میگفتم ؟ واقعا مغزم بریده بود
اصلا چطوری میرفتم ؟
ترنم لخت رو تخت بود !
تنهاش میذاشتم ؟!
اینجائی که سام ممکن بود بیاد ؟
با خودم که نمیتونستم ببرمش !
ببرم چی بگم ؟
خدایا … چرا انقدر سخت ؟
نمیشد هم نرم ! نمیتونستم مامانو نا امید کنم
کلافه سرمو بلند کردمو گفتم
– لعنت به تو ملک حسان
پلک زدمو ترنمو رو به روم دیدم
با ملحفه دورش نگران خیره به من بود و با نگرانی پرسید
– چی شده ؟
– باید برم عمارت
اینو گفتمو بلند شدم تا حاضر شم
به سمتش رفتمو بی هوا بغلش کردم . نه برای اینکه بهش آرامش بده ! نه !
بغلش کردم تا به خودم آرامش بدم .
تا به خودم یاد آوری ارزشش رو داره .
اینهمه دردسر ارزشش رو داره .
ترنم تو بغلم آروم گفت
– معذرت میخوام… همش بخاطر منه
پیشونیش رو بوسیدمو گفتم
– نه … اینطوری نیست … تقصیر لجبازی اون پیرمرده …
بوسه دیگه ای رو موهاش زدمو ازش جدا شدم.
زیاد وقت نداشتم .
در حالی که به سمت اتاق میرفتم گفتم
– باید تنها بذارمت ترنم …
ترنم پشت سرم اومد و رو تخت نشست
در حالی که لباسمو از کمد بیرون میاوردم گفتم
– همه در هارو قفل کنو …
یهو پرید وسط حرفمو گفت
– امیر… میدونی … یه کاری میشه بکنیم …
قسمت حذف شده پارت قبل رو فردا صبح میذارم

میدونستم میخواد بگه به ملک حسان راستشو بگیم
اما اون که خبر نداشت من با چه شروطی این ازدواجو راه انداختم !
فقط کافی بود ملک حسان بفهمه بهش دروغ گفتم
همین کافی بود تا همه چیو بهم بزنه
پیراهنمو پوشیدمو گفتم
– فکر خوبی نیست ترنم …
– من که هنوز چیزی نگفتم
– میدونم چی میخوای بگی.گفتن حقیقت به ملک حسان همه چیو بدتر میکنه
ترنم اخم کردو دستشو به سینه زد
سوالی نگاهش کردم که گفت
– فکرم این نبود
– پس چی؟
– من میتونم تاریخ تو شناسنامه هارو دستکاری کنم
ترنم :::::::::
هر دو شناسنامه رو بستمو دادم به امیر
با افتخار گفتم
– بفرما… اینم تو کمتر از یک ربع که بهت گفتم
هر دو رو باز کردو تاریخو نگاه کرد .
لبخند رضایت رو لبش نشستو گفت
– باورم نمیشه … چرا زودتر نگفتی دختر …
– هم به ذهنم نرسیده بود. هم … هم نمیخواستم جرم به این گندگی برا خودم
درست کنم
چشمکی بهم زدو گفت
– هیچکس نمیفهمه . خیالت راحت. آبا از آسیاب افتاد دوباره برگردون تاریخ
قبل
در حالی که در رنگ های چاپیمو میبستم گفتم
– سعی میکنم اما شاید دوباره درست در نیاد چون رنگ کاغذ زیاد بره با
جوهر .
– فدا سرت میریم المثنی میگیریم اصلا
اینو گفتو شناسنامه هارو گذاشت تو جیبش و گفت
– من برم تا دیر تر از این نشده. همه در هارو قفل کن. کلیدم بذار پشت در
باشه
سری تکون دادمو گفتم
– باشه … نگران نباش. اون که نمیدونه الان من تنهام که بخواد بیاد
با این حرفم امیر انگار نگران تر شد
کلافه پیشونیشو خاروند و گفت
– نه اینجوری نمیشه. لباس بپوش. بدو. با هم میریم تو تو ماشین بمون
– امیر این که بدتره . اگه منو ببینن.
– نمیبینن رو صندلی عقب دراز بکش رو خودتم یه چیزی بده
اخم کردمو گفتم
– نه … من اینکارو نمیکنم
اینو گفتمو هولش دادم سمت در
– ترنم… بذار من خیالم راحت باشه
– برو زودتر بیا تا خیالت راحت باشه. منم میخوام رو تخت بخوابم نه اون
صندلی ماشین سفت
شاکی گفت ترنم
اما بهش توجه نکردم. گونه اش رو بوسیدمو گفتم
– خداحافظ. زود بیا. شب بخیر
نا امید از راضی کردن من از در رفت بیرون. پشت سرش درو قفل کردمو
کلیدو بر نداشتم از پشت در
رفتم تو اتاقمونو در اتاقو هم قفل کردمو کلیدو باز گذاشتم پشت در .
از قفل بودن پنجره هم مطمئن شدمو رفتم زیر پتو
تازه چشم هام گرم شده بود که صدای تلفن خونه از پذیرایی بلند شد
مثل جن زده ها از جا پریدم
تو سکوت شب زنگ تلعن انگار تو خونه اکو میشد
با ترس گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به امیر
اما میگفت در دسترس نیست
رو تخت کز کردم تا صدای زنگ تموم شه. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که
دوباره صدای زنگش بلند شد
بدنم دیگه یخ شده رود و حالا واقعا ترسیده بودم. به امیر مسیج دادم
– تلفن خونه زنگ میخوره. پشت سر هم … چکار کنم ؟
گوشیو تو دستام گرفتمو چشم هامو بستم. سعی کردم به صدای زنگ تلفن توجه
نکنم .
مسلما مامان امیر بود. امیر دیر کرده . تلفنشم در دسترس نیست . زنگ زده به
خونه .
من اینجا جام امنه. سام که بزرون خونه کشیک نمیده که الان بخواد بیاد بالا .
تازه کلید پشت دره.
ترسم بی مورده .
دیگه تلفن زنگ نزدو منم با این افکار کم کم خوابم برد .
با صدای زنگ در خونه از جا پریدم

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. واییی خدا کنه اون کسی که در زده باشه سام نباشه واییی چرا ترنم به حرف امیر گوش نداد و نرفت😭😭
    واییی ادمین پارت ۴۳ رو تورو خداا فردا بزار دیرم نزار
    ممنون از ادمین و نویسنده😍😍😍

  2. اوهووو
    خوبه عالیه
    ادمین ب جون مامانت امشب پارت بذاریاااااااااا

    خب
    ترنم اگه حامله نباشه
    فردا پس فردا حتما اثراتش میاد ک حاملس
    امیر زندگیش قاطی شده

    ولی خیلی باحالهههه

    من فقط از اونجای رمان میترسم ک مث بعضی از رمانا اینا باهمن یهو چن سال دور میشن دوباره بهم میرسن
    اگه اینجوری بشه من دیگه ی خطم نمیخونم
    😉😉😉😉😒😒😒😒😒😒

    1. نترس نازی جون چون این رمان بر اساس واقعیته و سال ۲۰۱۸ اینا باهم اشنا شدن فکر نکنم چند سالی رو از هم دور بمونن
      و اینکه ترتم قطعا بارداره که فکر میکنم وقتی سام بفهمه میخواد کاری کنه ترنم بچه رو سقط کنه

      1. واای بر اساس واقعیتهههه!!!! 😐
        اوهووو

        ای خدا این ساممممم😠😠😠
        تو پارت بعدی گفتم درباره سام و بلور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن