رمان ترنم

رمان ترنم پارت 43

 

مغزم قفل بودو نمیدونستم چه خبر شده .
به ساعت نگاه کردم که چهار صبح بود .
دوباره صدای زنگ خونه اومد .
سریع زنگ زدم به امیر اما بازم در دسترس نبود
کلافه نشیتم رو تخت . چکار میکردم ؟ سام بود یعنی؟ صدای زنگ در قطع
شد و یکم که گذشت تقه ای به در اتاق خورد. دیگه قلبم اومد تو دهنم که
صدای امیر از پشت در اومد که گفت
– ترنم… درو باز کن…
از شوک چند لحظه هنگ نشینم تا به خودم اومدم امیره
سریع درو باز کردمو با عصبانیت گفتم
– تو که سکته دادی منو
– تو هم . چرا درو باز نمیکنی.
– فکر کردم سامه … تو چطور اومدی تو ؟
– سام در میزنه اگه بیاد؟ چهار صبح؟
هرچند حق با امیر رود اما اخم کردمو گفتم
– گوشیتو چرا جواب نمیدی؟
گوشیشو بهگ نشون دادو گفت
– هنگه از دسترس خارج شده. مامانم هم گویا زنگ زده تلفن خونه
نفس راحتی کشزدمو ردون توجه به امیر که داشت پیراهنشو در میاورد بغلش
کردم
تو گلو خندیدو بغلم کرد
تو گوشم گفت
– بهت نگفتم با من بیا … حالا هیچی خوابیدی بی من
– نه … فقط ترسیدم
محکم تر بغلم کردو گفت
– حقته
از بغلش جدا شدمو پرسیدم
– چی شد ؟ نقشمون گرفت؟
نیشش تا بنا گوش باز شدو گفت
– آره … باید بخاطرش جشن بگیریم
اینو گفتو پائین تیشرتمو تو دستش گرفت

دستمو رو دستاش گذاشتمو گفتم
– بگو چی شده امیر … من دارم از خواب میمیرم
خندیدو لباسمو ول کرد
نوک بینیمو بوسیدو گفت
– باشه تنبل خانم
تو تاریکی اتاق براش چشم چرخوندم.
تنبل؟ من؟ اون زیادی جون داشت.
زیر پتو کز کردم تا امیر لباسشو عوض کنه و اومد پیشم . تو بغلش خودمو جا
کردمو سرمو گذاشتم رو بازوش و منتظر صبر کردم
با موهام مشغول بازی شد و گفت
– قبل اینکه من برسم مامان کلی آسمون و ریسمون بافت که به چه سختی پدر
منو راضی کرده
– خب؟
– خب که یکم ملک حسان آروم شد اما میگفت چرا به من نگفتین
– خب؟
– خب که رفتم شناسنامه هارو بردمو گفتم ایناش … بعد گفتن به تو عقد کردیم.
دهنش بسته شد. باید قیافه اش رو میدیدی.
– جدا؟ انقدر راحت
– فعلا آره.حالا باز دردسر دیگه راه نیفته خدا میدونه. دو روز دیگه همه چی
تمومه .
– من که فکر میکنم تازه همه چی شروع میشه
امیر چرخیدو منو تو بغلش محصور کردو گفت
– بهتره به جا فکر های منفی بخوابی که زود باید پاشی بریم دنبال کارای نهایی
حق با امیر بود . دیگه وقت زیادی برا خوابیدن نداشتم. بدون مخالفت چشم
هامو بستمو خیلی زود تو گرما بدن امیر خوابم برد .
صبح به زور با بوسه های امیر بیدار شدم .
نفهمیدم صبحانه چی خوردم از بس خوابم می اومدو حاضر شدم. با امیر رفتیم
یه فروشگاه گل مخصوص خودشون و یه سری حلقه و ریسه گل سفارش
دادیم.
فردا صبح باید اول وقت میرفتیم عمارت و آرایشگر مخصوص آرایشمون
میکرد و لباس میپوشیدیم.
قبل از غروب مراسم عقد مراکشی بود و امیر میگفت احتمالا ساعت ۳ یا ۴
باشه. بعدش هم که جشن و شام و حجله…
این حجله لعنتی از فکرم بیرون نمیرفت.
بعد سفارش گل رفتیم دفتر امیر که چندتا کار رو برسه و بعدش هم برگشتیم
خونه. چون وقت داشتیم تصمیم گرفتم شام درست کنم که موبایلم زنگ خورد.
شماره مامان امیر بود

به امیر نگاه کردمو گفتم مامانته
سوالی نگاهم کرد که جواب دادم
تا گفتم الو گفت
– ملک حسان داره میاد اونجا … بهتره تورو نبینه عزیزم.
دیگه صبر نکردم بگه چرا و توضیحی بده. مرسی گفتمو قطع کردم. زود
وسایل شامو برگردوندم تو یخچالو رو به امیر متعجب گفتم
– پدر بزرگت داره میاد اینجا. زود باش وسایل منو جمع کن… نفهمه من اینجام
بهتره
امیر خسته و کلافه بلند شدو گفت
– ای بابا… این شب آخری هم دست بردار نیست. ما عقد کردیم دیگه اصلا
اونم میدونه…
در حالی که موبایل و کش موم رو از رو اوپن برمیداشتم گفتم
– وقتی مامانت گفت بهتره منو نبینه حتما دلیل داشته. بعدشم …
نگاهی به اتاق کردم ببینم وسیله ای ازم نباشه و گفتم
– ما عقد کردیم اما قراره فردا شب حجلمون باشه … یادت رفته
امیر ساعتمو از رو میز وسط برداشتو گفت
– مگه میشه یادم بره
یهو اومد سمتمو دستشو زیر زانوم انداختو تو بغلش بلندم کرد
شوکه از این تغییر مود ناگهانیش دستمو انداختم دور گردنش که گفت
– خرداکنه زود بره . امشب میخوام اردو آمادگی بذارم برا فرداشب.
تو اتاقمون منو گذاشت رو تختو خم شد گردنمو بوسید که گفتم
– من که هر شب تو اردو آمادگیم. امشبو استراحت قبل مسابقه بده
از حرفم تو گلو خندیدو لاله گوشمو گاز گرفتو گفت
– نوچ… دست من نیست
اینو گفتو وزنشو رو تنم انداخت که صدای زنگ آیفون بلند شد
امیر با حرص نفسشو کنار گردنم خالی کردو از روم بلند شد
نگاهی به اتاق کردو گفت
– کجایی بری به نظرت که اذیتم نشی؟
بلند شدمو در کمد لباس هامونو باز کردمو گفتم
– همین تو راحتم .فقط زود تمومش کن لطفا
دوباره صدای آیفون اومد
امیر باشه ای گفتو سریع از اتاق بیرون رفت
در کمدو بستمو پاهامو تو دلم جمع کردم
چقدر ضایع میشد اگه منو اینجا میدید
مسلما همه برناممون بهم میخورد
اما یه اطمینان عجیبی داشتم که منو نمیبینه
از اون اطمینان هایی که وقتی داری دقیقا همه چی برعکس میشه.
چشم هامو بستمو سعی کردم به صداب بیرون تمرکز کنم
صدای دری که باز شدو صدای سلام امیر
صدای سلام ملک حسان و …
لعنتی …
صدای سلام بلور بود …

همینو کم داشتیم.
بلور بیاد اینجا وقتی من تو کمد اتاق امیر مخفی شدم.
چشم هامو به هم فشار دادمو سعی کردم به جای فکر و خیال به حرفا توجه کنم
هرچند خیلی گنگ و دور بود .
امیر ::::::::
وقتی بلور رو کنار ملک حسان دیدم حدس زدم یه برنامه ای تو سر این بچه
است.
خودمم وقتی بچه بودم کارایی کرده ام که الان باورم نمیشه. یا دلیلشم نمیفهمم

اما بلور دیگه یه پا از من جلو تر بود.
هر دو وارد شدنو رو کاناپه نشستن که بلور گفت
– اون سنجاق سر ترنمه؟
با دست به سنجاق کوچیکی که رو کاناپه جا مونده رود اشاره کرد.
نفس عمیق کشیدم تا آروم باشم و از کوره در نرم. حس میکردم این دختر
آفریده شده برا حرص دادن من .
سنجاقو از رو کاناپه برداشتمو نشستم . رو به بلور گفتم
– احتمالا… شایدم مال کس دیگه ای باشه. چون دیروز چندتا مهمون داشتم
سنجاقو گذاشتم رو میز که ملک حسان که دقیق داشت جواب منو گوش میداد
گفت
– مهمون برای چی؟
– همینجوری. دوستام بودن. چطور؟
چطور آخرو محکم تر گفتم که یعنی رابطی بهش نداره .
چشم هاشو تنگ کردو گفت
– نکنه جشن عقدتون رو گرفته بودی
– با این حرف بدور نگاهش بین منو ملک حسان چرخید.
حدس میزدم خبری از قضیه عقد ما نداره
ترجیح هم میدادم ندونه
برای همین گفتم
– نه . کاری بود . مشکل مالز داریم تو یکی از رستوران ها
– چه مشکلی؟
– داستانش مفصله … با شریکم بهم خورده میونمون… اونم داره از حسابرسی
مالی مورو از ماست میکشا بیرون تا اذیت کنه
– تو که کاری نکردی بخوای نگران باشی؟ هان؟
– من کاری نکردم. اما اون دنبال پاپوشه نه واقعیت
– سام بود اسمش آره ؟
سری تکون دادم که ملک حسان هومی گفتو پاشو ر پا انداخت
بلند شدمو گفتم
– چای یا قهوه ؟
خیلی قاطع و جدی گفت
– هیچکدوم… بشین زنگ بزن ترنم هم بیاد
ملک حسان خیلی قاطع و جدی گفت
– هیچکدوم … بشین زنگ بزن ترنم هم بیاد
با این حرفش لبخند مرموزی رو لب بلور نشست
فکر اینجارو نکرده بودم
آروم نشستمو گفتم
– ترنم خوابه…
بلور زودتر از ملک حسان گفت
– به این زودی؟
با اخم نگاهی بهش کردمو گفتم
– وقتی دوتا بزرگتر حرف میزنن بهتره جایگاهتو بدونی
اخم کردو مثل کسی که بخواد بزرگترشو بیاره به ملک حسان نگاه کرد
اما ملک حسان با تکون سرش حرف منو تائید کردو گفت
– ساکت باش بلور یا برو تو ماشین بشین…
حسابی تو ذوق بلور خورده بود و قیافه اش نشون میداد انگار بغض کرده
اما نخندیدم که پر رو بشه و به ملک حسان نگاه کردم و گفتم
– من در خدمتم …
ملک حسان نفس عمیقی کشیدو گفت
– میخوام با هر دوتاتون اتمام حجت کنم . اونم باید باشه.
– صبح زودتر میایم پیشتون
هنوز ملک حسان چیزی نگفته بود که گوشی بلور زنگ خورد. از جا بلند شدو
بدون خواستن اجازه به سمت اتاق ها رفت
به زور خودمو نگه داشتم تا پشت سرش نرم .
به ملک حسان نگاه کردم که با چشم هاش رفتن بلور رو دنبال کردو وقتی بلور
رفت تو اتاق من گفت
– بخاطر این انتخابت بلور خیلی آسیب دیده
– بخاطر امتخاب من؟ یا بخاطر تصمیم عجیب و بدون اطلاع من که شما
گرفتین
ملک حسان اخمی بین ابروهاش انداختو گفت
– مرد باش امیر… تو که انتظار نداری باور کنم بدون اطلاع تو بلور نسبت
بهت حس پیدا کرده؟
از این حرفش دیگه خونم به جوش اومدو گفتم
– من قیافه بلور رو هم یادم نمی اومد وقتی شما راجب فکرتون گفتین اونوقت
فکر میکنین من …
با صدای ملک حسان ساکت شدم که گفت
– بسه … الان میاد نمیخوام بشنوه
کلافه بلند شدمو گفتم
– میرمچای بیارم
اما در اصل بلند شدم تا بلور رو چک کنم.
صدای حرف زدنش نمی اومدو میترسیدم فضولی کنه اتاق
تو آشپزخونه رفتمو نگاهی به اتاق انداختم
بلور جلو کمدی بود که ترنم داخلش بود
با اخم رفتم سمتش که در کمدو باز کرد

دیر رسیدم به بلور
در کمدو باز کرده بودو ایستاده بود
با عصبانیت گفتم
– چی میخوای اینجا؟
فقط کافی بود سمت دیگه در کمدو باز کنه تا ترنم رو ببینه
بلور سریع برگشت سمتمو گفت
– صدای زنگ موبایل اومد از اینجا
– بیاد… هر زنگی مگه با تو کار داره ؟ برو بیرون از اتاقم
با وجود این حرفم بلور چند دقیقه نکث کردو خیره به من نگاه کرد
دستش رو سمت دیگه در کمد نشست و حواست بازش کنه که دستمو گذاشتم
رو در
اخم کردمو با تکون سر گفتم
– بیرون
اینبار دیگه به سمت بیرون اتاق رفت
سریع در کمدو بستمو قفل کردم. کلیدشو گذاشتم تو جیبمو برگشتم تو پذیرایی
ترنم :::::::
قلبم تو دهنم میزد.
موبایلم تو دستم بود که شماره ناشناسی بهم زنگ زدو صداس بلند شد. خیلی
سریع قطع کردمو سایلنت کردمش
اما ررا اومدن بلور سمت کمد کافی بود.
حدودا نیم ساعت از لحظه ای که امیر تونست بلور بیرون کنه و در کمدو قفل
کنه گذشته بود
صدای صحبت ها نمی اومد اما وقتی صدای در اومد قلبم آروم شد
چند لحظه بعد در کمد باز شدو نور چشم هامو زد
امید دستشو به سمتم گرفتو گفت
– معذرت میخوام. اذیت شدی
نشستم رو تختو گوشیمو گذاشتم کنارمو گفتم
– موبایلم که زنگ خورد از ترس سکته کردم
– کی بود؟
– نمیدونم شمارشو نداشتم
با این حرفم امیر گوشیمو گرفتو شماره رو چک کرد
نگاهی به من کردو گفت
– شماره بلوره … اومده تو اتاق بهت زنگ زده … چقدر این دختر …
ادامه جمله اش رو با بیرون دادن نفسش با حرص قطع کرد.
شوکه بودم از این حرکت بلور
واقلا چقدر یه نفر میتونه او اعصاب باشه
خدا به دادم برسه فردا و عقد و موندن اونجا
نفس خیته تی کشیدمو گفتم
– باورش سخته انقدر پیگیره باور. چرا اخه انقدر دنبال مچ گیری و اذیته
امیر چیزی نگفتو شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش . فقط با تکون
سر گفت نمیدونم
رو تخت خسته دراز کشیدمو گفتم
– حالا پدربزرگت چی میگفت ؟
– فردا صبح باید زودتر بریم میخواد با هر دومون هم زمان صحبت کنه. الان
حرف خاصی نزد.
– اینهمه بودن حرف خاصی نزد
امیر کلافه دراز کشید رو تختو گفت
– آره… مجبور شدم دروغ بگم که تو حالت خوب نبود و خوابیدی خونه. چون
وگرنه اصرار میکرد همین الان بیای اینجا .
– اوه …
کنار امیر دراز کشیدم
بغلم کردو گفت
– فردا همه چی تموم میشه
چشم هامو بستمو گفتم
– امیدوارم
اما از درون حس میکردم فردا شروع دردسر های واقعی ماست …
امیر :::::::
خوابم نمیبرد. حرف های ملک حسان تو سرم رژه میرفت …

امیر :::::::
خوابم نمیبرد .
حرف های ملک حسان تو سرم رژه میرفت
برای ترنم نگفتم تا ناراحت نشه .
اماواقعا دیگه داشتم از این تصمیمم پشیمون میشدم
واقعا عمارتی که خودم نتونستم تحمل کنم مسلما برای ترنم هم قابل تحمل نبود
قشنگ امشب حس کردم تمام این رفتار های پدربزرگم دلیلی جز آزار من نداره
نمیدونم بخاطر پدرم انقدر از من متنفره یا چون من زیر بار زورگوئی هاش
نرفته بودم حالا که این فرصتو پیدا کرده داره انقدر عذابم میده
هر چیزی بود …
میدونستم فردا و چند روز آینده برای ما روز های خوبی نیست
از طرفی میدونستم بلور هم دردسر ساز میشه
وقتی با شماره خودش زنگ زد به موبایل ترنم میفهمم دست بردار نیست
کاش یه فرصتی پیش می اومد تا میتونستم باهاش درست صحبت کنم
باید بهش میگفتم …وقتی کسی تورو نمیخواد ! چرا انقدر آزار دهنده میشی ؟
اینجوری فقط باعث میشی ازت متنفر بشن …
اگه واقعا میخواد بگه منو دوست داره ! این آزار ها بی معنیه
این آزار ها فقط نشون میده عقد کردن با من براش یه بازی و رقابت بوده و
هست
اصلا برام قابل درک نبود
من نه اخلاقم تو خانواده قابل تعریف بود نه قیافه ام نسبت به بقیه خاص یا
خیلی مورد توجه بود
نمیدونم چطور بلور افتاده رو این دنده لج
یهو چراغی پس ذهنم روشن شد …
چطور زودتر بهش فکر نکرده بودم
این رفتار های بلور اصلا عادی نیست و این حجم اطلاعات و دسترسی سام
هم طبیعی نیست …
آره … همین بود …
سام و بلور با هم در ارتباط بودن
دقیقا همین باید باشه .
سام دقیقا از اون مدل پسر هائی بود که مورد توجه دخترا بودن همیشه
مخصوصا دختر بچه ها …
چرا زودتر به فکرم نرسیده بود
کلافه از رو تخت بلند شدم
باید کاری میکردم

ترنم:::::::
سر جام چرخیدم تا خودمو دوباره تو بغل امیر جا کنم
خوابیدن تو گرمای تنش برام دوست داشتنی بود
حس امنیتو آرامش میداد
اما وقتی جای خالیشو حس کردم از خواب بیدار شدم
همه جا تاریک بودو خبری از امیر نبود
میدونستم کجا میشه پیداش کنم.
اما حس سرما دل کندنو از تخت برام سخت میکرد. پتو پیچیدم دور خودمو بلند
شدمو به سمت تراس رفتم .طبق انتظارم رو تراس در حال سیگار کشیدن بود
اینبار زودتر متوجه حضورم شد و برگشت سمتم
نگاهش به پتو دورم افتاد. خندیدو گفت
– سردته ؟
سر تکون دادم . سیگارشو تو سطل کنار تراس پرت کردو اومد تو .
در تراسو بست که پرسیدم
– به چی فکر میکردی ؟
با یه دست شونه هامو بغل کردو چ خوند منو تا برگردیم سمت اتاقو گفت
– بوی سیگار میدم اذیت نمیشی؟
– جواب منو ندادی
وارد اتاق شدیمو نشستم رو تخت
امیر چندتا قرص خوشبوکننده دهن گذاشت تو دهنشو گفت
– تو هم جواب منو ندادی
دراز کشیدمو گفتم
– نه خیلی… مخصوصا وقتی اون فرصارو میخوری… خوشم هم میاد
تو گلو خندیدو به جای اینکه بره سر جاش اومد روی من و گفت
– هممم خوبه پس …
نوک بینیشو به نوک بینیم زدو دستمو تو موهاش بردم
نرم لبمو بوسیدو سرشو عقب بردو گفت
– به خودمون فکر میکردم…

منتظر بوسه بعدی بودم که از روم کنار رفتو کنارم دراز کشید
به پهلو شدم و در حالی که دستمو رو ته ریش های صورتش میکشیدم گفتم
– چرا میری اونجا فکر میکنی ؟
– میرم اونجا سیگار بکشم …
آروم خندیدمو با سر انگشت هام ته ریش های صورتشو خاروندمو گفتم
– اولین باره انقدر بلند شدن
– دوستشون نداری ؟
– سیخ سیخی شدی
خندیدو منو کشید تو بغلش
موهامو بوسیدوگفت
– ترنم… حس میکنم فردا روز سختیه …
نفس عمیق کشیدمو صورتمو به پوست تنش چسبوندمو گفتم
– منم …
در حالی که کمرمو نوازش میکرد گفت
– یه قولی بهم میدی
– هممم ؟
– هیچ حرفی روباور نکن اونجا … جز حرف من
سرمو عقب کشیدمونگاهش کردم . چشم هاش تو تاریکی حس غم عجیبی
داشت
همیشه انگار ته چشم های امیر یه غم بود
حتی وقتی میفهمید
امشب انگار اون غم هزار برابر تو چشم هاش قوی تر شده بود
سری تکون دادمو گفتم
– اگه تو قول بدی بهم راستشو بگی
لبخند کمرنگی زدو گفت
– قول میدم …
امیر ::::::::
وقتی ساعتم زنگ زد خواب و بیدار بودم
کل دیشبو نتونسته بودم بخوابم
ترنم تو بغلم جا به جا شدو به زور رو تخت نشست
دستشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم که گفت
– ساعت چنده ؟
– وقت داریم یکم دیگه بخوابی .
– دیر نشه ؟
– نه … بخواب …
دقیقا دیر میشد
اما برنامه ام این بود که دیر شه . دیشب خیلی فکر کرده بودم و تصمیممو
گرفتم .
هرچقدر جلو ملک حسان کوتاه بیام اون کارو سخت تر میکنه
برای همین باید به روش همیشگیم عمل میکردم
میخواست صبح بریم برای ترنم خط و نشون بکشه
منم دیر تی میرفتم که برنامه اش بهم بخوره
دیشب همه شواهدو کنار هم گذاشتمو مطمئن شدم بلور با سام در ارتباطه .
باید رفتار هام از این حالت قابل پیش بینی خارج میکردم
اینجوری نقشه های اونا بهم میخورد
با زنگ دوم ساعتم ترنم با ترس پرید از خوابو گفت
– دیر شد ؟
حندیدمو گفتم
– نه … الان تازه به موقع است .
با این حرفم چشمش به ساعت افتادو چشم های خواب آلودش گرد شدو گفت
– وای امیر … دیر شده که … مگه نگفتی ملک حسان گفت
پریدم وسط حرفشو گفتم
– اون یه چیزی گفت . ما قرار نیست عروسک کوکی اون باشیم که
بلند شدم . نوک بینیشو بوسیدمو گفتم
– پاشو حاضر شو کم کم میریم .
تا ترنم حاضر شه مامان ده بار زنگ زد به موبایل هر دومون
نذاشتم ترنم جواب بده و فقط بهش مسیج دادم تو راهیم .
وقتی بلاخره رسیدیم به عمارت با اینکه ساعت تازه 9 صبح بود اما تمام حیاط
پر بود از ماشین و این نشون میداد ما تقریبا آخر از همه رسیدیم
نگرانی رو تو صورت ترنم میدیدم اما من اصلا نگران نبودم .
ته تهش چی بود؟ مراسم بهم میخورد ؟ برام واقعا مهم نبود !
تنها نگرانیم مامان بود. تنها دلیلی که داشتم این مسخره بازیو تحمل میکردم
شک نداشتم این کشاکش منو ملک حسان تا ابد میمونه و تا وقتی کج دارو
مریز چیزی که میخواد انجام بدم نمیتونه مامانو ازم دور کنه
با ترنم وارد عمارت شدیمو همون لحظه اول مامان با نگرانی اومد سمتمون و
گفت
– کجا بودین امیر … پدر بزرگنت…
ادامه جمله اش با صدای ملک حسان قطع شد که با عصبانیت گفت
– بیاین اتاقم
مامان سریع دست ترنمو گرفتو گفت
– آرایشگر منتظر ترنمه
ملک حسان فقط اخمی به مامان کردو باعث شد مامان دست ترنمو ول کنه
با نگرانی به من نگاه کرد اما با اعتماد بنفس بهش لبخند زدمو گفتم
– نگران نباشین دیر نشده هنوز
به همراه ترنم به سمت اتاق ملک حسان رفتیم
تو مسیر بلور دست به سینه با غرور به ما نگاه میکرد
اینبار بهش اخم نکردم
دیگه قرار نبود بتونه رفتار منو حدس بزنه
لبخندی بهش زدمو گفتم
– چه سحر خیز شدی کوچولو
چشم هاش گرد شدو صورتش از عصبانیت سرخ شد
ترنم آروم تو گلو خندیدو زیر لب در حالی که از بلور دور میشدیم گفت
– نرو رو اعصابش امیر
چشمکی به ترنم زدمو گفتم
– اتفاقا میخوام برم رو اعصابش …
ترنم خواست بپرسه چرا اما به اتاق ملک حسان رسیده بودیمو بدون اینکه
حرفی بزنه لب هاشو به هم فشرد
نگرانی رو تو چشک هاش میدیدم هرچند حس میکردم میخواد خودشو ریلکس
نشون بده
کنار ایستادم تا ترنم وارد بشه . خودم وارد شدمو درو بستم
ملک حسان پشت میزش عصبانی نشسته بودو گفت
– مگه نگفتم هشت اینجا باشین
– منم گفتم سعی میکنیم و سعی کردیم و الان اینجائیم ! اینجا یه مراسم عروسیه
… پادگان نظامی که نیست دارین توبیخمون میکنین .
اخم بین ابروهای ملک حسان بیشتر شد
پره های بینیش نشون میداد با چه عصبانیتی داره نفس میکشه
اما مکث کرد
از جوابم فهمیده بود رو دنده جوابم . مرد زرنگی بود . اهل دهن به دهن شدن
نبود . مخصوصا با من که سابقه درخشانی تو دهن به دهن شدن باهاش داشتم
نگاهشو ازم گرفتو رو به ترنم گفت
– اون ماشین هارو تو حیاط دیدی ؟ همه بچه ها و نوه های من هستن که به
حرف من خوب گوش میکنن … برای همین در این عمارت همیشه به روشون
بازه …
نگاهش افتاد رو منو گفت
– اما بی احترامی که ببینم … نه تنها در خونمو روتون میبندم … بلکه کاری
میکنم که …
پریدم وسط حرفشو گفتم
– یه لحظه …
ملک حسان تقریبا سرخ شد از این کارم که گفتم
– ما به احترام شما اینجائیم … برای اینکه مهم ترین روز زندگیمون رو به
روش شما جشن بگیریم … مخصوصا ترنم … از خانواده اش گذشته و تک و
تنها بخاطر رسوم ما اینجاست … اونوقت اینه رفتار شما ؟ اینجوری دارین
خاندانمون رو به همسرم معرفی میکنین ؟
ترنم با نگرانی به من نگاه کرد
اما من این گرگ پیر رو خوب میشناختم
جلوش بره باشی سلاخیت میکنه .
باید جلوش مثل خودش گرگ باشی
ملک حسان نفس عمیق و کشداری بیرون دادو گفت
– تا وقتی شما احترام این خاندانو نگه دارین… در این عمارت به روی شما
بازه … اما تو اولین قدم دیر کردین … چیزی که من خیلی برام مهمه
ترنم اینبار قبل از من گفت
– معذرت میخوام. مقصر من بودم. دیشب حالم خوب نبود و صبح دیر بیدار
شدم
مکل حسان به ترنم نگاه کرد . سری تکون دادو گفت
– برو … آرایشگرت منتظره
ترنم چشمی گفتو نگاهی به من کرد
سر تکون دادم که یعنی بدون من بره
باشه ای گفتو از اتاق بیرون رفت
خوبه … حالا ترنم حداقل نجات پیدا کرده بود
اما جنگ ما تازه شروع شده بود
ملک حسان بلند شدو گفت
– بر خلاف تو گویا زنت از احترام چیزی سرش میشه
چشم هامو ریز کردمو دست به سینه زدم و گفتم
– میدونین که من تو این عمارت تربیت شدم ؟!
پوزخندی زدو گفت
– بعضی چیزا با تربیت درست نمیشه … تو خون طرفه …
میدونستم منظورش به پدرمه
همیشه از کنایه راجب پدرم علیه من استفاده میکرد و میدونست چقدر ناراحتم
میکنه
دستی تو موهام کشیدمو گفتم
– اگه اینجوری فکر میکنی پس چرا دیگه تلاش میکنی ؟
رو به روم ایستادو گفت
– چون هنوز به آدم کردن تو امید دارم
هر دو تو سکوت به هم نگاه کردیم. هزاران جواب داشتم براش
اما هیچکدوم مناسب این موقعیت نبود
مناسب امروزی که مجبور بودم اینجا بمونم
بلاخره خودش سکوت رو شکستو گفت
– امشب اتاق بزرگ طبقه سوم مال شماست … ازت میخوام طبق رسومات
عمل کنی
سری تکون دادمو گفتم
– من تو این عمارت همیشه طبق گفته شما عمل کردم
آروم سری تکون دادو گفت
– میتونی بری
منم بدون تشکر فقط سر تکون دادمو به سمت در رفتم که گفت
– امیر …
مکث کردم اما برنگشتم سمتش
– تا وقتی من نگفتم تو عمارت میمونین…
اینو که گفت در اتاقشو باز کردم و گفتم
– سعی میکنم .
منتظر نموندم چیزی بگه و از اتاقش زدم بیرون.
بلور پشت در بود . لبخندی بهش زدمو بدونحرفی به سمت سالن اصلی رفتم.
باید حاضر میشدم اونم طبق رسومات پوسیده خاندان…
ترنم ::::::::
وقتی گیتی خانم گفت آرایشگر منتظر منه انتظار چنین چیزی نداشتم
فکر کردم الان مثل خودمون قراره موهامو شینیون کنن و صورتمو آرایش
کنن . اما به جای اینکار شروع به طراحی ناخونام کردن .
بعد از ناخون هام با حنا روی انگشت حلقه ام شروع کردن به طرح کشیدن و
طرح تا بازوم ادامه پیدا کرد .
بعد از اون ازم خواستن لباس عقد رو بپوشم
هیچکس از خانواده امیر تو اتاق نبود و جز من و دوتا آرایشگر کسی تو اتاق
نبود.
کمک کردن لباسو پوشیدم.
موهامو صاف کردن و باز کردن دورم. شال حریر مخصوص لباس رو روی
سرم گذاشتنو با سنجاق تنظیمش کردن. طوری که بخشی از موهام از دورم
پیدا بود.
آرایشگر به صورتم نگاه کردو گفت
– آرایش صورتت خیلی باید ملایم باشه . اما چون تو یکم بوری به نظرم یه
ذره تیره تر کار کنم قشنگ تر بشه
سریع گفتم
– قشنگی مهم نیست. فقط یه حوری باشه که طبق رسومات باشه
با این حرفم ابروهاش بالا پریدو گفت
– امروز چه همه هی به ما اینو تاکید میکنن. دیگه کسی زیاد این جیزا براش
مهم نیست. اما انگار اینجا هنوز دوران قدیمه
سری تکون دادمو گفتم
– آره . ملک حسان براش خیلی مهمه
شونه ای بالا انداختو در حالی که صورتمو ارایش میکرد گفت
– خانواده ما اصلا براش دیگه مهم نیست. یعنی عملا تنها ارتباط ما به مراکش
شاید من باشم که برای بقیه خانواده های مراکشی کار میکنم. وگرنه حتی تا
حالا مراکشو از نزدیک هم ندیدم
دوستش گفت
– مراکش خیلی قشنگه حتما یه بار برو
اون بازم شونه بالا انداختو گفت
– هیچ حسی بهش ندارم. ترجیح میدم برم رم یا پاریس تا مراکش. اخه ما اونجا
فامیل نداریم
نگاهی به من انداختو گفت

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. واییی من از همون اول میدونستم این بلور و سام یه سر و سری باهم دارن
    مرسی ادمین همیشه اینقدر پارت رو زود بزار 😍😍😍

  2. خیلی رمان قشنگیه و از این تعجب می‌کنم که وقتی این رمان کامله چرا انقدر طول می‌کشه تا پارت گذاری کنین، کاملش و باید خریداری کرد و من نمی‌تونم بخاطر همین از این‌جا دارم می‌خونم ولی خیلی دیر به دیر پارت گذاری می‌کنین.🥺😭

  3. اوهوووو
    مرسی… ❤️
    فردا شب تو رو خدا پارت بذار ادمین
    فردا شب مراسم عقد و حجله هست
    نیای وسط حجله پارتو تموم کنیااااااا

    این سام بره خواستگاری بلور بلد روز عروسی باهم برن ته دره
    من قر بدمم💃💃💃💃💃💃💃💃💃💃💃

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن