رمان ترنم

رمان ترنم پارت 44

 

اما یه جمعیت زیادی از خاندان ملک حسان اونجا هستن برا همین هنوز مثل
مراکشی ها رفتار میکنن
– جدا؟ من فکر کردم تمام خاندان اینجان
– نه . خانواده ملک حسان فقط اینجان. اون دوتا برادر و یه خواهر داره که
خانواده اونا کامل مراکش هستن. اونا یه خاندان خیلی بزرگن. یه برادر هم
دارن که هنده. کلا خاندان سر شناس و معروفی هستن.میدونی…
از تو آینه نگاهم کردو گفت
– خانواده خوبین اما اینحور خانواده های بزرگ مشکلات و مسائلشون هم
بزرگه
حرفش برام یادآور حرف بابام بود
وقتی دلیل مخالفتش با امیر رو گفت
سری تکون دادمو دیگه حرفی نزدم
ذهنم درگیر حرف ها بود
یعنی تا چه حد امشب باید رسومات اجرا میشد ؟
بلاخره کار آرایشگر ها تموم شدو از اتاق رفتن بیرون
من باید میموندم اینجا تا زمان شروع مراسم .
گیتی خانم باید می اومد دنبالم و منو میبرد پائین.
از اینکه کسی از خانواده عروس لازم نبود باشه خوشحال بودم چون کسی رو
نداشتم اما حس تنهایی بدی داشتم
مسیج اومد رو موبایلم
امیر بود که نوشته بود
– چطوری؟ من که کلافه شدم فقط میخوام تموم شه
خندیدمو براش نوشتم منم همینطور
دکمه سندو که زدم تقه ای به در خورد اما قبل اینکه من چیزی بگم در باز شد
انتظار داشتم گیتی خانم باشه
اما بلور با نگاه مغرورانه ای تو قاب در بود…

سر تا پامونگاه کردو گفت
پدربزرگم گفت بری پیشش
منتظر نموند تا من چیزی بگمو از اتاق رفت بیرون . درو هم بست
کلافه به سمت در رفتم. حداقل میگفت پدربرزگش کجا منتظر منه
دستگیره درو پائین دادم اما یهو مکث کردم
مامان امیر تاکید داشت تا خودش نیومد دنبالم از اتاق نرم بیرون
مردد شده بودم . برم یا نه
موبایلمو بیرون آوردمو به امیر مسیج دادم
– بلور اومده پیشم میگه ملک حسان میخواد منو ببینه . چکار کنم ؟ برم یا
بمونم تا مامانت بیاد ؟
منتظر موندم تا جواب بده اما خبری نشد .
نمیخواستم ملک حسانو با یه تاخیر دیگه عصبانی کنم
درو باز کردم که با گیتی خانم رو در رو شدم
متعجب نگاهم کردو گفت
– جائی میخواستی بری؟
– بلور اومد گفت باید برم پیش ملک حسان
– بلور؟ پدرم ؟ نه … فکر نکنم … حتما اشتباهی شده …ملک حسا الان وسط
مجلسه … تو بدون من نباید بری
– اوه … پس خوب شد نیومدم بیرون
مامانش سری تکون دادو براندازم کرد
لبخندی زدو گفت
– واقعا عروس برازنده و زیبایی شدی عزیزم .
دستمو گرفتو گفت
– این جز رسومات نیست … اما دوست داشتم امروز اینجا قبل از اینکه بری
پائین این هدیه رو بهت بدم
دست بند ظریفی با نگین های رنگی رو چند دور دور دستم پیچیدو قفلشو بست
نگاهی به دستم کردم
واقعا قشنگ بود . حس عجیبی بهم دست داده بود
یه کادو غیر منتظره و غیر اجباری
نمیدونم چرا بغض کردم
مرسی آرومی گفتمو سعی کردم بغضمو پشت لبخند پنهان کنم
واقعا مادر همیشه مادره .
یه مادر انگار مادر تمام بچه های روی زمینه .
به امیر حق میدم هر کاری کنه که لبخندو رو لب مادرش حفظ کنه
کیتی خانم آروم بغلم کردو گفت
– امیدوارم کنار هم شاد باشین … بهتره بریم تا شاکی نشدن
بازم فقط تونستم مرسی بگمو همراه گیتی خانم به سمت طبقه پائین رفتیم
با هر قدم که به سالن نزدیک تر میشدیم قلبم تند تر میزد
حس میکردم پاهام دیگه توان نداره
گیتی خانم گفت
– تو میشینی تو جایگاه … بعد امیر میاد … لزومی نداره با همه خیلی سلام و
احوال پرسی کنی . یه سلام سر سری و تکون سر کافیه
چشمی گفتم که پشت در اصلی سالن ایستادیم نگاهی به من کردو بخشی از
حریر رو سرم که پشتم بود رو رو صورتم آوردو گفت
– به امید خدا
در رو باز کردو وارد شدیم
با دیدن اونهمه جمعیتی که همه برگشتن سمت من یه لحظه زانوهام شل شد اما
باز خودمو حفظ کردم.
خوشحال بودم حریر نازکی رو صورتم بود و این ترس تو صورتم شاید کمی
پنهون میموند.
با گیتی خانم از بین جمعیت رد شدیمو با توکن سر و لبخندو کلام کوتاه به
تبریکات و سلام ها حواب دادم.
جمعیت از دفعه قبل هم بیشتر بود و همه تو لباس های سنتی مراکشی بودن .
انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم .
جایگاه عروس و داماد یه صندلی نیمکت مانند بود که بالای اون با گل های
ریسه ای تزئین شده بود. ملک حسان با صندلی بزرگ و مخصوصش کنار
تخت نشسته بود
با گیتی خانم به اون سمت رفتیمو ملک حسان گفت
– مبارکه …
مرسی آرومی گفتمو گیتی خانم تو گوشم گفت .
– بشین تا امیر بیاد. اون اومد بلند نشو . نگاهشم نکن تا بیاد کنارت بشینه
سری تکون دادمو نشستم
این توضیحاتو قبلا بهم داده بود اما مشخص بود اونم مثل من نگرانه
من که نشستم گیتی خانم به سمت در رفت. باید پدر امیر این کارو میکرد و
امیرو میاورد داخل اما جون پدرش نبود باز مامانش قرار بود با داماد هم بیاد
تو .
انگار زمان کش پیدا کرده بود
همه نگاه ها روم سنگینی میکرد
اما میترسیدم برگردم سمتی
با صدا های سالن فهمیدم امیر اومده تو. .صدای قلبم تو سرم اکو میشد .
امیر بلاخره رسیدو ملک حسان دوباره مبارکه ای گفت
امیر تشکر کردو کنارم نشست .
آروم گفت
– بلاخره رسیدیم
از حرفش خنده ام گرفت اما استرس حتی نمیذاشت لبخند بزنم.
ملک حسان به عاقدی که سمت دیگه ما نشسته بود گفت
– شروع کنین
حلقه هامون از قبل امیر به مامانش داده بود برای این لحظه . خیلی دوست
داشتم با مراسم حلقه دست همدیکه کنیم اما الان فقط دلم میخواست همه چی
تموم شه و من از این جمعیت راحت شم.
عاقد شروع کرد به خوندن متنی به زبان عربی
همه ساکت بودن. یه سری رو صندلی های دور سالن نشسته بودن و یه سری
هم رو بالشتک هایی که مخصوص نشستن بود نشسته بودن
تو جمعیت بلور رو ندیدم هرچند خوب هم نمیتونستم نگاهمو تو محیط
بچرخونم. تو افکارم غرق بودم که یهو صدا عاقد قطع شد
همه ساکت بودن و کم کم داشت پچ پچ شروع میشد که
امیر آروم گفت
– نمیخوای بله بگی؟
تازه یادماومد مامان امیر گفته بود اینجا عاقد سه بار نمیپرسه
سریع و با هول گفتم
– بله
صدای خنده تو گلو امیر رو شنیدم و لبمو گاز گرفتم.
حس میکردم سوتی بدی دادم.
عاقد گفت مبارک است و ملک حسان دست زد . همه پشت سرش شروع کردن
به دست زدن و مبارکه گفتن
اینجا رسم نبود داماد جوابی بده چون همینکه تو خونه اش این مراسم بود یعنی
جوابش مثبت بود .
حلقه هارو روی یه کوسن سورمه ای مخمل آوردن . ببعد از دست کردن حلقه
ها امیر باید حریر رو از رو صورتم کنار میزد
کسی که حلقه هارو میاورد رو به رومون ایستادو امیر دست برد تو جیبش و
یه تراول بیرون آورد که صدای بلور اومد که گفت
– یعنی عروس یه تراول می ارزه
خدای من. این دختر باید انقدر چندش باشه آخه؟!
امیر بدون توجه به حرفش بلور گذاشت رو کیت حلقه ها و گفت
– تراول نیست … صد دلاریه …
به صورت بلور و اخم های گره کرده اش و صد دلاری روی دستش نگاه
کردم
تو این لحظه میتونستم امیر رو بغل کنمو ببوسم انقدر حس خوبی بهم داد
سوزوندن بلور .
صدای آهنگ کوتاه تر شدو بلور حلقه هارو رو میز جلو ما گذاشتو رفت .
ملک حسان گفت
– امیدوارم این ازدواج پایدار و پر از خوشبختی و افتخار باشه.
با این حرفش به حلقه ها اشاره کردو امیر حلقه منو برداشتو دستم کرد
همه وست زدنو صدای مبارک است تو سالن پیچید .
امیر حریر رو صورتمو کنار دادو تازه تونستم ببزنمش.
یه کت و شلوار هم رنگ لباس من تنش بود. کتش تقریبا جلو بسته بود. شبیه
لباس ملک حساک و بقیه افراد داخل سالن . با دکمه ها و یراق طلایی .
موهاش برخلاف همیشه آشفته نبودو خیلی مرتب حالت گرفته بود . لبخند
مغرورانه ای گوشه لبش بود. نگاهش تو صورتم چرخیدو گفت
– نوبت توئه…
سری تکون دادمو حلقه رو برداشتم تا دستش کنم که کسی از داخل سالن تقریبا
جیغ کشید
خشک شدمو جمعیت همه برگشتن سمت صدا
اما امیر گفت
– حلقه ترنم عجله کن
نمیفهمیدم منظورش چیه اما سریع حلقه رو دست امیر کردمو هر دو بلند شدیم
تا ببینیم چه خبره
اما نه کسی رو زمین بود و نه خبری
با صدای ملک حسان برگشتن سمت مد که گفت
– کی بود ؟
کسی جواب نداد. صدای بلور نبود اما از بلور هم خبری نبود .
ملک حسان با اخم سالنو زیر نظر گرفتو نگاهش برگشت روی ما و گفت
– ادامه بدین .
– تموم شده بود. بعد دست کردن حلقه من بود
– خوبه… خداروشکر …
ملک حسان اینو گفتو بلند شد
با عصاش به گروهی که آهنگ میزدن اشاره کردو گفت
– شروع کنین .
صدای آهنگ شاد بلند شدو منو امیر نشستیم .
مامانش اوم سمتمونو هر دو بوسید و چیزی تو گوش امیر گفت
کم کم همه فامیل ها و دوستان دونه دونه می اومدن تبریک میگفون و هدیه
میدادن.
عکاسی که از اول مراسم کنارمون بود هم همه این صحنه هارو ثبت میکرد.
دیگا گردن و کتفم از این همه سر تکون دادن و لبخند ادکی درد گرفته بود
اما هنوز مهمونا برای تبریک و هدیه تموم مشده بودن
از بس که کند بودنو وقت زیادی رو برای تبریک و اظهار نظر پیش ما
میذاشتن
آروم تو گوش امیر گفتم
– پس کی تموم میشه
گوشه لبش که با شیطنت بالا رفت دلمو قلقلک داد
امزر تو گوشم گفت
– منم منتظرم تموم شه
به جمع کوچیکی که اون وسط در حال رقص دست جمعی رودن نگاه کردنو
گفتم
– رقص عادی ندارین؟ بریم برقصیم .
– نه اما اگه مراکشی بخوای میتونیم برقصیم
خندیدمو گفتم
– نه دستت درد نکنه ترجیح میدم بشینم
امیر تو گلو خندید که ملک حسان از سمت دیگه سالن گفت
– جا باز کنین … عروس و داماد هم به جمع بپیوندن …
متعجب به امیر نگاه کردم که قیافه اش یکم گرفته شدو زیر لب گفت
– همینو کم داشتیم
امیر بلند شدو دستشو به سمتم گرفت
آروم گفتم
– نمیشه نریم؟
– زود برمیگردیم… سخت نیست …
میدونستم سخت نبود.
خودم داشتم تا الان نگاه میکردم و بیشتر رقصشون هماهنگی با آهنگ بود اما
حس خوبی نداشتم برم تو جمع .
اونم جمعی انقدر غریبه و نا آشنا .
دست امیر رو گرفتمو بلند شدم .
همه جا باز کردن و تقریبا دورمون حلقه زدن .
رو به رو امیر ایستادمو هر دو دستمو گرفت .
با ریتم آهنگ مثل بقیه آروم آروم شروع به رقص کردیم.
فقط به صورت امیر نگاه میکردم که با اعتماد به نفس لبخند میزد.
کاش منم میتونستم انقدر ریلکس باشم.اما دستام از استرس خیس عرق شده بود
امیر یه دستمو ول کردو حول دست دیگه ام منو چرخونو .
چین های دامنم منظره زیبایی درست کرد
همه دست زدن.
امیر بازومو به سمت خودش کشید
بغلم کرد.
پیشونیمو بوسیدو گفت حالا میتونسم بریم.
حس و حال عجیبی بود .
فقط سر تکون دادمو به سمت جایگاهمون برگشتیم.
خوشبختانه ملک حسان مخالفت نکردو ما نشستیم
امیر گفت
– با این لباس خیلی زیبا شدی
– مرسی… تو هم خوستیپ شدی
امیر تو گلو حندید و گفت
– البته بدون لباس خیلی زیباتری
مشکوک نگاهش کردم
چشمکی زد و گفت
– تابلوئه دلم چی میخواد ؟
آروم خندیدمو گفتم
– از تابلو گذشته.
امیر لب باز کرد حرفی بزنه کا ملک حسان از کنار ما گفت
– بهتره دیگه بریم برای شام و حجله. نمیخوام تا صبح مراسم طول بکشه
نمیدونم چرا با همین یه جمله قلبم دوباره صداش تو سرم اکو شد.
امیر دستمو گرفت تا بلند شیم اما متعجب نگاهم کردو گفت
– چقدر دستت سرده .خوبی؟
سری تکون دادمو گفتم
– آره … فقط خسته ام
مشخص بود امیر از جوابم راضی نشده
اما در مقابل اونهمه نگاه منتظر کاری از دستش بر نمی اومد.
هر دو بلند شدیمو پشت سر ملک حسان به سمت سالن غذا خوری رفتیم
بخاطر تعداد زیاد مهمون ها تو حیاط پشت خونه که با در بزرگی به سالن نهار
خوری وصل میشد هم میز چیده بودن .
انواع غذا ها به صورت سلف سرویس روی میز بزرگ نهارخوری قرار
داشت .
با وچود اوهمه رنگ و عطر غذا من اصلا میل نداشتم.
برای حفظ ظاهر کمی از چند مدل غذا کشیدمو با امیر به سمت میز تزئین شده
تو حیاط رفتیم.
فیلمبرداری که از اول ورودم به سالن مشغول فیلمبرداری از ما بود گفت قبل
شروع شام وایسیم چندتا عکس دوتایی بگیره.
چندتا از ما تو حیاط عکس انداخت و تمام مدت من سنگینی نگاهیو رو خودم
حس میکردم
اما هر سمتیو میدیدم کسی نبود.
برگشتیم سر میزمونو امیر با ناراحتی گفت
– غذامون سرد شد . بریم دوباره بکشیم
– اسرافه امیر یکم سرد عیبی نداره
– نه … من چیزیو نمیخورم که اینجوری تو هوا ازاد بوده اونم اینجا که انقدر
شلوغه
متوجه منظورش نشدمو بازم باهاش همراهی کردم.
اما ایمبار کمتر از قبل برداشتم.
به زور چندتا لقمه خوردم که اقوام اومدن پیشمون تا عکس بگیریم
از سر میز بلند شدیمو برگشتیم داخل .
تو جایگاه عروس و داماد کم کم با همه عکس میگرفتیمو بعد عکس اونا
خداحافظی میکردن و میرفتن.
با رفتن هر یه حانواده استرس من بیشتر میشد .
بلاخره نوبت به فامیل درجه یک رسید.
کرشمه و دیبا اومدن و خواست با من عکس سه تایی بگیرن
اما امیر گفت اگه اون نباشه نمیذاره کسی عکس بگیره .
یکم با دخترا خندیومو عوس هارو گرفتیم
با مامان امیر و ملک حسان هم عکس یادگاری انداختیم.
به طرز عجیبی از بلور خبری نبود .
همه مهمونای دور دیگه رفته بودن و فقط خانواده درجه یک مونده بودن.
دائی کوچیک امیر گفت
– خب دیگه… ما هم بریم
اما هنوز جمله اش تموم نشده بود که ملک حسان گفت
– نه … هنوز زوج جدیدو حجله نبردین…
دایی دیگه امیر گفت
– گیتی هست دیگه … لازم نیست همه بمونیم که
خواستم نفس راحتی بکشم که ملک حسان گفت
– رو حرف من حرف نزنین…دخترا… برین حجله رو آماده کنین …

گرشمه ، دیبا ، بلور و دختر دیگه ای که فهمیدم اسمش بهار هست چشمی گفتن
و به سمت طبقه بالا رفتن .
گیتی خانم گفت
– آماده شدن نداره. همه چی آماده است .
ملک حسان اخمی کرد و نشست
رو به خدمتکار گفت
– چای و شیرینی بیارین برای همه
به حضار هم اشاره کرد بشینین
تهوع بدز داشتم
دلم میپیچید و از ترس میخواستم بالا بیارم
چه لزومی داشت که همه بمونن؟ فقط برای بدرقه ما تا اتاق ؟
همین هم مسخره بود چه برسه به اینکه چیز دیگه ای مد نظر ملک حسان
باشه.
سعی میکردم ذهنم نره سمت حجله سه نفره …
شاهد زفاف …
خدایا … این دیگه خیلی رسم مسخره ای بود .
امیر دستم که تو دیتش بودو با انگشت شصتش نوازشی کردو گفت
– آروم باش ترنم. خبری نیست
– پس چرا همه نشستن ؟
همین لحظه پسر دائی امیر جلو دهنشو گرفتو به سمت در خروجی رفت
همه نگران نگاهش کردن و زن دائی امیر پشت سرس رفت
امیر آروم گفت
– حدس میزدم
– چیو ؟
قبل اینکه امیر جواب بده اینبار دایی کوچیک امیر مثل پیر دائیش عوق زدو به
سمت در رفت
امیر تو گوشم گفت
– فکر کنم از غذای سر میز ما خوردن
– کدوم غذا
– همون که من گفتم سرد شده نخوریم…
متعجب نگاهش کردم که گفت
– خوبه حداقل اینجوری خلوت میشه .
دقیقا حق با امیر بود . خانواده دو تا از دائی های امیر اجازه گرفتنو بخاطر
حال اون دو نفر رفتن
اما بازم جمعیت کمی نبود.
کرشمه اومد پائین و گفت اتاقو تزئین کردیم
مدک حسان سری تکون دادو رو به ما گفت
– برین بالا
انتظار داشتم چند نفر بخوان با ما بیان اما همه پائین نشستن و فقط گیتی خانم
همراه ما اومد بالا .
تا حالا تو عمرم انقدر حس های بد رو یکجا نداشتم
استرس. خجالت. خستگی . تهوع . خدایا امشب کاش زودتر تموم شه .
وارد طبقه سوم شدیم که یه راهرو کوچیک بود و چندتا اتاق داشت
دیبا کنار در یه اتاق ایستاده بود و با ورود ما در اتاقو باز کردو گفت
– بفرمائید
امیر دستشو رو کمرم کشیدو با هم وارد شدیم
اتاق نسبتا بزررگی بود با یه تخت دو نفرا بزرگ که دورش پرده ای از حریر
شیری داشت. هم رنگ ملحفه هاش.
دوتا پنجره بزرگ و چوبی یا دیوار اتاقو تقریبا تا پائین پر کرده بود و دو تا
مبل تک نفره و یه میز گرد کوچیک هم کنار یکی از پنجره ها بود .
سمت دیگه یه کمد و یه میز آرایش بود و البته … بهار و بلور که کنار میز
آرایش ایستاده بودن
رو رو تختی و زمین و میز آرایش گل های رز سرخ پر پر بود
یه پارچه سفید پاپیون زده هم دست بلور بود که لبخندی به من زدو به سمت
تخت رفت
پارچه رو گذاشت رو تختو گفت
– شمع هارو روشن کنم همه چی تمومه
امیر گفت
– نمیخواد … تا همینجام بسته
گیتی خانم رو به من گفت
– دخترا کمک کنن لباستو عوض کنی
امیر قبل من جواب داد
– لازم نیست خودم هستم … میتونین برین همه
تنم داطغ شده بود و دوست داشتم زودتر با امیر تنها شیم که بلور گفت
– طبق رسم منو بهار میمونیم
با این حرف بلور امیر اخمی کردو گفت
– لازم نکرده … هر دو برین بیرون
بهار مکث نکردو از اتاق رفت بیرون
اما بلور ایستادو گفت
– من نمیرم .
اینبار گیتی خانم بود که عصبانی گفت
– برو بیرون بلور …
بعد رو کرد به منو گفت
– کاری داشتی خدمتکار پشت در هست
اما قبل از اینکه من جواب بدم امیر گفت
– لازم نیست … همه برین پائین … امشب این طبقه میخوام خالی باشه … اینم
فکر کنم جز رسومات باشه که حرف داماد امشب حرف آخره …
گیتی خانم سری تکون دادو بازو بلور رو که هنوز پررو ایستاده بود گرفتو با
خودش بیرون برد
در اتاق بسته شدو نشستم رو تخت
البته بیشتر سقوط بود تا نشستن
زانوهام بی حال بودو دلم از اضطراب میپیچید .
امیر نگاهی به من کردو گفت
– خوبی ؟
با تکون سر گفتم
– نه … حالا چی میشه ؟
– چی ؟
– اینکه بلور رو بیرون کردیم
امیر کتشو بیرون آوردو رو تخت انداخت در حالی که دکمه های سر آستینشو
باز میکرد گفت
– هیچی .. این حق منه که نخوام کسی اینجا باشه … امروز از دائیم پرسیدم …
اونم تائید کرد
خیالم یکم راحت شدو دستمال سفید رو تختو گرفتمو گفتم
– این چی اونوقت ؟
دستمالو امیر ازم گرفتو پرت کرد تو سطل زباله کنار کمد و گفت
– اینم تکلیفش معلوم شد
پیراهنشو بیرون آوردو گفت
– ترنم … این عمارت مثل عمارته قدرته … هر کی ضعیف باشه خورد میشه .
هرچقدر پر رو تر و زبون دار تر باشی شرایطت بهتره…
– اما من نمیتونم اینجوری باشم امیر. تو میدونی
– میدونم اینجوری نیستی … اما خواستن توانستنه … پس بخاطر من این مدت
که اینجا هستیم … محکم باش کاری که نمیخوایو انجام نده
هنوز جمله امیر تموم نشده بود که صدای در اومد
هر دو به در نگاه کردیم که ملک حسان گفت
– امیر …
تنم دوباره سرد شد . انگار این ماجرا نمیخواست تموم شه
امیر به سمت در رفتو به من اشاره کرد کنار تر بشینم تا از در دیده نشدم
منم کنچ تخت نشستمو امیر در رو باز کرد
چهره ملک حسان رو نمیدیدم .
اما از صداش میتونستم حدس بزنم چقدر عصبانیه
قبل اینکه امیر چیزی بگه ملک حسان گفت
– چرا دختر هارو بیرون کردی؟
– چرا باید میموندن ؟
امیر اینو محکم گفتو دستشو به سینه زد
ملک حسان اینبار با صدای نسبتا بلند تری گفت
– فکر کنم قول و قرارمون واضح بود ! تو و عروست به رسومات احترام
بذارین … من هم به عقدتون احترام میذارم !
– دقیقا… ما هم به هر رسم قابل احترامی احترام گذاشتیم
این حرف امیر سنگین بود
میدونستم منظورش اینه رسم حجله قابل احترام نیست
واقعا هم نبود
اما گفتن این حرف تو روی پدر بزرگش کار درستی نبود
حداقل از نظر من …
صدای نفس سنگین ملک حسان موهای تنمو سیخ کرد که گفت
– تمام رسومات ما قابل احترامن امیر… بهت گفته بودم اولین رسمی که رعایت
نشه … من این عقدو باطل میکنم … حالا هم یا دخترا برمیگردن اتاق یا
عروستو میفرستی بره … یا هر دو میرین و هرگز برنمیگردین
صدای ضربان قلبم انقدر بلند بود که تو سرم اکو میشد
تنم کرخت شده بود
به امیر نگاه کردم که ذره ای نگران نبود
با همون قیافه حق به جانب گفت
– باشه … قبوله … اما بذارین اول یه سوالی بپرسم … بعد تصمیم بگیریم
هنوز جمله امیر تموم نشده بود که ملک حسان عصبانی تقریبا داد زد
– بپرس
امیر با همون تن صدای قاطع اما آروم گفت
– شما … خودتون به عنوان یک مرد ! اجازه دادن کسی وارد حجله و حریم
خصوصی شما بشه ؟
سکوت شد .
جز صدای قلبم هیچ صدای دیگه ای نمیشنیدم که امیر گفت
– اگه شما اجازه دادین … باشه … به دخترا بگین بیان بالا … اما اگه شما هم
نذاشتین کسی حریم خصوصی شما و همسرتونو مخدوش کنه … چطور از من
به عنوان نوه خودتون انتظار دارین این اجازه رو بدم ؟
همچنان سکوت بود
با دستام صورتمو پوشونده بودم شاید قلبم کمی آروم شه
اما همچنان ثانیه ها کشدار شده بودن
صدای قدم های محکم ملک حسان تو راهرو پیچیدو من شوکه به امیر نگاه
کردم .

نوشته های مشابه

‫10 نظرها

  1. واییی خدایا همش زیر سر بلوره اه که چقدر ازش بدم میاد تو همه کارا دخالت میکنه من مطمعنم اون کسی هم که پنهونی داشت ترنم رو نگاه میکرد سام بودههه
    فقط دلم میخواد بلور و سام دست همو بگیرم و گورشون رو گم کنن
    مرسیی ادمین 😍😍

  2. خیلییی نامدین ک وسط کار تمومش کردین دیشبم ک پارت نذاشتین اهههههه

    😠😠😠😠😠😠😡😡😡😡😡😡😡😣🤬🤬🤬🤬🤬

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن