رمان ترنم

رمان ترنم پارت 45

امیر درو بستو به من نگاه کرد
ابروهاش بالا پریدو گفت
– چته ؟ چرا انقدر ترسیدی
– الان چی میشه امیر ؟
– هیچی … تموم شد دیگه … نگران چی هستی ؟
– مطمئنی؟ یعنی دیگه کسی نمیاد ؟
– نه … راحت باش …
– از کجا میدونستی ملک حسان خودش این رسمو رعایت نکرده ؟
– نمیدونستم …
فقط نگاهش کردم . چطورانقدر مطمئن بود
اومد جلو حریر روی سرمو آروم از بین موهام باز کردو گفت
– نمیدونستم… اما مطمئن بودم خودش امکان نداشت بذاره کسی تو چنین شبی
تو اتاقش باشه
حالا قلبم برای چیز دیگه ای تند میزد
این اولین بار ما نبود
اما نمیدونم چرا انقدر اضطراب داشتم
بخاطر جماعتی بود که اون پائین بودن
یا بخاطر این فضای جدید بود؟
شایدم بخاطر این نگاه داغ امیر بود که انگار برای اولین بار میخواست منو
لخت ببینه
ناخداگاه سرمو پائین انداختمو پل نگاهمونو قطع کردم که امیر خم شدو
پیشونیمو بوسید
کنار گوشم گفت
– اجازه هست ؟
آروم سرمو تکون دادم
دستای گرم امیر بازومو نوازش کردو بلند شدم. انگار تمام فضای اتاق پر شده
بود از عطر مردونه اش
کنار گوشمو بوسیدو گفت
– میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم
لبمو تر کردم اما چیزی نگفتم . دستش رو کمرم چرخیدو منو تو بغلش کشید
دستاش انقدر داغ بود که از رو لباس هم گرماش حس میشد .
بوسه بعدی رو به گردنم زدو آروم گفت
– تو این لباس خیلی خواستنی تر شدی سرمو ازش دور کردمو گفتم
– تو هم خیلی خوشتیپ شده بودی
تو گلو خندیدو نذاشت زیاد ازش فاصله بگیرمو گفت
– کجا میخوای فرار کنی ترنم… چرا از ابراز احساسات انقدر گریزونی
متعجب نگاهش کردم
گریزون بودم ؟
لبخندی کنج لبش نشستو درحالی که دستشو رو شکمم میکشید آروم چرخیدو
پشت سرم قرار گرفت
دستش رو زیپ لباسم نشستو داغ کنار گوشم گفت
– دخترا عاشق اینن ازشون تعریف کنی… اما تو هر بار که ازت تعریف میکنم
معذب میشی … چرا ؟
– نمیشم …
فقط تونستم سریع اینو بگم چون امیر زیپ لباسمو پائین کشیدو یهو نفسم رفت
آروم دستشو رو بدنم کشیدو گفت
– میشی … میخوای امتحان کنیم
با این حرفش پیراهنو از رو سر شونه هام پائین دادو رو زمین انداخت
نگاهم به آینه رو به رومون افتاد و تصویر خودم …

امیر موهامو کنار زدو گردنمو بوسید
تو گوشم گفت
– میبینی چقدر زیبایی …
نگاهمو سریع از آینه گرفتم
که امیر بدنمو نوازش کردو گفت
– نگاه کن ترنم… به بدنت نگاه کن … انگار خدا تورو نقاشی کرده …
بوسه ای رو کتفم زد
بند لباس زیرمو از سرشونه ام پائین دادو گفت
– نگاه کن ترنم
به سختی به آینه نگاه کردم که امیر گفت
– میخوام شاهد عشق بازی بدن هامون باشی ….
منتظ جوابی از من نموندو
باقی لباس هام به کف زمین پیوست
*
هوای اتاق کمی سرد بود
اما این سردی گرمای دلچسب بدن امیرو لذت بخش تر کرده بود
تو بغل امیر جا به جا شدم
که تقه ای به در خورد
سریع کز کردم تو بغلشو پتو کشیدم رو سرم
امیر با صدای دورگه از خواب گفت
– بله ؟
– صبحانه آوردم براتون
صدای بلور بود
باورم نمیشد سر صبحی بلور اینجا بود
اما بعد یاد حرف دیبا افتادم که گفت اینجا میمونه
یک هفته بلور قراره خونه ملک حسان بمونه و من امیدوارمما مجبور نباشیم
بمونیم
امیر منو به خودش فشردو گفت
– بزار پشت در بعد میگیرم
– نمیتونم … باید با دست خودت بگیری
امیر پوفی کردو گفت
– بذار پشت در بلور
– تا نیای مجبورم اینجا وایسم
امیر زیر لب گفت
– وایسا به درک
سرمو از زیر پتو بیرون اوردم و گفتم
– امیر …
امیر یه نگاه به من انداخت
فهمید چی میخوام بگم
نفس خسته ای بیرون دادو پتو زد کنار
لباس زیرشو از رو زمین برداشتو پوشید.
اما بدون پوشیدن باقی لباس هاش به سمت در رفت
با شوک گفتم
– امیر اینجوری؟
اما هنوز جمله ام تموم نشده بود که امیر در اتاقو باز کرد
هین بلور با صدای سقوط سینی همراه شدو امیر تو زمین و هوا سینی ثابت
نگه داشتو با عصبانیت به بلور گفت
– دستت جون نداره مجبوری سینی به این بزرگی رو بیاری
امو بلور بدوگ جواب دادن رفتو ازش صدای قدم های نسبتا تندش فقط به جا
موند
امیر درو بستو سینیو گذاشت رو میز
نگاهی با من انداختو گفت
– چرا اخم کردی؟
– چرا لخت رفتی ؟
– چون لخت بودم
اینو گفتو اومد زیر پتو . بی توجه به ناراحتی من ، منو کشید تو بغلش . اما
خواستم از بغلش برم بیرون
چون واقعا دوست نداشتم این کارشو
امیر نذاشتو دستش دورم محکم شدو گفت
– قهر نکن ترنم . حس لباس پوشیدن نبود
– یعتی منم لخت برم جلو پسر دائیت ؟
سرشو عقب بردو را اخم نگاهم کرد
حق به جانب سر تکون دادمو گفتم
– چیه؟ بد میگم ؟
گره ای بین ابروهاش انداخت و گفت
– بیا راجبش بحث نکنیم
– باشا اما قبلش بیا قود بده دیگه از این کارا نکنی
بازم قیافه اش تو هم رفتو گفت
– ترنم من مردم … بدن من که جذابیتی …
پریدم وسط حرفش
دستمو رو قفسا سینه اش کشیدمو گفتم
– داره آقا… داره … فقط هم باید برا من باشه … دوست ندارم دختر دائیت یا
هر کس دیگه تورو اینجوری ببینه .
امیر :::::::
چند لحظه فقط به ترنم نگاه کردم
ناخداگاه نیشم باز شد
گره بین ابروهاشو بوسیدمو گفتم
– باشه…باشه …
دستمو رو تنش کشیدمو ادامه دادم
– باشه… فقط مال شماست … حالا اخم نکن… حرص نخور… آروم باش
حالا جای اخم گونه هاش یکم سرخ شدا بود . لبخند شیطونی زدو در حالی که
سعی داشت صورتشو از دید من خارج کنه گفت
– حالا پر رو نشو امیر
با این حرفش دستمو که از شکمش داشت پائین تر میرفت برداشت گذاشت رو
کمرش
اما من آروم آروم دستمو برگردوندمو گفتم
– پررو ؟ چیزی که مال خودمه رو ازم نمیتونی بگیری ترنم
اینو گفتمو چرخیدم روش
با وجود مقاومتش مشغول بوسیدن گردنش شدمو اونم با شیطنت تنمو ناخون
میکشید .
دست هاشو گرفتم و بالا سرش بردم تا این گربه کوچولو مهار کنم که دوباره
تقه ای به در خورد
چشم هامو بستمو مکث کردم.
دیگه اصل قضیه تموم شده بهتره آروم باشی امیر
نفس عمیقی کشیدمو گفتم
– بله؟
– یه نفر جلو در کارتون داره
صدای خدمتکار عمارت بود. ترنم نگران نگاهم کرد
نشستم رو تختو گفتم
– کی هست؟
– نمیدونم گفتن خودتون باید ببینن. به آقا گفتم … گفتن به شما اطلاع بدم برین
پائین.
– باشه… الان میام
اینو گفتمو با اکراه بلند شدم. ترنم نگران تر نگاهم کرد که گفتم
– بهتره تو هم لباس بپوشی . چون رسمه که باید از اتاق دوتایی بریم بیرون…
نشست رو تختو با استرس گفت
– امیر … نکنه سام باشه …
کمدو باز کردم تا لباس هامو بردارم و گفتم
– به فرض هم باشه مگه چیه ؟ چرا انقدر نگرانی …
دیگه چیزی نگفتو بلند شد
آروم و زیر لب در حالی که لباس هاشو میپوشید گفت
– کاش میشد دوش بگیریم .
به سمتش رفتم
کتف لختشو بوسیدمو گفتم
– تا شب میریم خونه … همونجا دوش میگیریم .
لبخندی زدو هر دو حاضر شدیم
یه لب از آبمیوه خوردیم فقطو از اتاق زدیم بیرون
ترنم با لباس سنتی ما خیلی متفاوت شده بود .
از بس با تاپ و شلوارک دیده بودمش با این لباس برام خیلی متفاوت بود
در حالی که از پله ها پیئین میرفتیم صدای صحبت مامان و ملک حسان از
پائین شنیده میش که ملک حسان داشت خط و نشون میکشید
اما نمیدونستم راجب کی حرف میزد
ترنم باز هم نگران نگاهم کرد
نگاه نگرانش رو اعصابم بود
وقتی این نگرانی رو تو نگاهش میدیدم حس میکرد مقصر منم . منی که
نمیتونم آسایش و آرامشو برای ترنم فراهم کنم .
ملک حسان و مامان با دیدن ما ساکت شدنو سلام کردیم
مامان لبخندی زدو گفت
– اومدین … خوب خوابیدین
تشکر کردم و ترنم هم با صورت سرخ شده تشکر کردو گفتم
– کسی اومده با من کار داره ؟
ملک حسان با عصبانیت گفت
– آره … بیا پسر … ببینم چکار کردی …
ترنم ::::::
به رفتن امیر و ملک حسان به گیتی خانم نگاه کردمو پرسیدم
– چیزی شده ؟
نگرانی تو صورتش بود اما سریع گفت
– نه عزیزم … بیا … بیا صبحانه بخوریم … فکر نکنم چیزی خورده باشین
میل نداشتمو به دروغ گفتم
– مرسی… خوردم …
اما گیتی خانم دستمو گرفتو منو با خودش به سمت آشچزخونه برد
از پذیرایی که دور شدیم آروم طوری که فقط من بشنوم گفت
– امیر باز به بلور چیزی گفته ؟
– نه … حرفی نزدن … چطور مگه ؟
– خب … صبح از بعد از اینکه براتون صبحانه آورد … از خونه زد بیرون
… موبایلش هم جواب نمیده … گفتیم شاید باز با امیر بحث کرده
وارد آشپزخونه بزرگ و مجهزی شدیم که یه میز صبحانه هشت نفره وسطش
بود
هنوز بساط صبحانه روش بود
گیتی خانم به خدمتکار تو آشپزخونه گفت
– گلی جان… دوتا چائی بریز برای ما
گلی چشمی گفتو به من نگاه کرد
با تردید پرسید
– برم تختتون رو تمیز کنم ؟

انگار آب جوش ریختن رو سرم . تختمون …
تمیز …
به زور دهن باز کردمو گفتم
– از امیر بپرسین …
خوشبختانه گلی چشمی گفتو رفت برامون چای بریزه .
با گیتی خانم پشت میز نشستیم و گفت
– امشب یه سری از هم کار های ملک حسان میخوان بیان لباس مناسب داری ؟
– امیر گفت ما امشب میریم خونه خودمون
با این حرفم گیتی خانم متعجب نگاهم کردو گفت
– امشب برین ؟ نه … شما تا ملک حسان نگه باید بمونین عزیزم .
تقریبا حدس زده بودم باید بمونیم
اما وقتی امیر صبح گفت میریم خوشحال شدم
سری تکون دادمو گفتم
– چند دست لباس گرفته بودیم با دخترا … میتونین نگاه کنین ببینین مناسب
هست یا نه
– حتما عزیزم . فعلا صبحانتو بخور … ما رسم داریم این حلوا رو برای تازه
عروس درست کنیم.
بشقاب حلوا رو به سمتم گرفتو گفت
– برای شما هم تو سینی گذاشته بودم. اما فکر کنم نرسیدین بخورین …
تشکر کردمو یکم از اون حلوا خوردم
عجیب کنار گیتی خانم آروم بودم
نمیدونم چرا
اما حس میکردم تو این عمارت تنها کسی که واقعا از حضورم ناراحت نیست
اونه
با صدای امیر و ملک حسان به خودم اومدم
تازه فهمیده خیره به رفتار گیتی خانم هستم
برگشتم سمت امیر و پدر بزرگش که ملک حسان گفت
– چقدر میخواد تا خفه شه ؟
امیر کلافه برگه ای که تو دستش بودو تا کردو گفت
– اگه با پول حل میشد تا حالا ده بار حلش کرده بودم . این بشر دنبال اذیت
کردنه منه
ملک حسان صندلی کنار گیتی خانومو عقب کشید
در حالی که مینشست گفت
– چکار کردی که میخواد اذیتت کنه
امیر کنار من نشستو گفت
– قضیه داره … لج کرده
گلی با چای داغ برای همه اومد
همه سکوت کردن
سوالی به امیر نگاه کردم
با تکون سر گفت هیچی
با رفتن گلی ملک حسان گفت
– سر چی لج کرده ؟
لحن ملک حسان از اون لحن ها بود که نمیشد جواب ندی
به بشقاب حلوا رو به روم خیره شدم که امیر گفت
– سر ترنم …
از این جواب امیر جا خوردمو با نگرانی نگاهش کردم
نگاه اطمینان بخشی بهم انداختو رو به ملک حسان گفت
– تا فهمید به ترنم علاقه دارم شروع کرد به تخریب من جلو اون … وقتی دید
جواب نمیده … افتاد به جون کار و زندگی هر دومون
سکوت شد و ملک حسان سری تکون داد
سنگینی نگاهش افتاد رو من
اما سرمو بلند نکردم که پرسید
– لابد اول اون تورو میخواست … آره ؟
خدای من …
ملک حسان مرد و دنیا دیده ای بود و حدس زدن این قضیه ازش بعید نبود
اما انتظار نداشتم انقدر صریح بپرسه
با خجالت نگاهش کردمو آروم سر تکون دادم
حس بدی داشتم
حس یه دردسر و سر بار بودن بهم دست داد که ملک حسان گفت
– چرا زودتر بهم نگفتی امیر ؟
– خودم حلش میکنم …
– خودت حلش میکنی که الان احضاره دادگاهت اومده جلو در خونه من
با این حرف ملک حسان تنم یخ شدو به امیر نگاه کردم
احضاریه …
گیتی خانم با شوک گفت
– احضاریه ؟ قضیه انقدر جدیه ؟
امیر کلافه دست به گردنش کشیدو گفت
– بزرگش نکنین … منم ازش بخاطر توهین شکایت کردم … برا اونم
احضاریه رفته
اما این حرفش اصلا حال منو که بهتر نکرد
نگران نگاهش کردم که گفت
– پس فردا میرم دادگاه . وکیلم گفته حلش میکنه
باز هم از نگرانیم کم نشد
ملک حسان یه لب از چایش خوردو گفت
– بگو وکیلت بیاد … به امینی هم زنگ میزنم میگم بیاد …
امیر سریع گفت
– لازم نیست شما وارد شین …
ملک حسان اخمی به امیر کردو گفت
– رو حرف من حرف نزن امیر … من اندازه سن تو این دادگاه هارو رفتم …
چرا چیزی که من تجربه کردمو دوباره تو تجربه کنی …
حق با ملک حسان بود . تجربه خیلی تو این موقعیت ها موثر بود
امیر سکوت کردو ملک حسان گفت
– تا تموم شدن این قضیه … شما همینجا میمونین .
به ملک حسان نگاه کردم که متوجه نگاه خیره اش به خودم شدم
زود سرمو پائین انداختم و امیر گفت
– این قضیه شاید یه ماه طول بکشه. ما که نمیتونیم یه ماه اینجا بمونیم
– میتونین و میمونین …
ملک حسان اینو گفت و بلند شد
دستی به شونه گیتی خانم زدو گفت
– بعد از صبحانه ات بیا اتاقم …
به سمت در رفتو وقتی از آشپزخونه حارج شد گیتی خانم گفت
– موندن تو این شرایط اینجا بهتره. خانواده همیشه به آدم قدرت میده
امیر یکم از چایش خوردو گفت
– آره … اگه کسی تو خانواده در حال ضربه زدن بهت نباشه
با این حرف من و گیتی خانم هر دو برگشتیم سمتش که امیر به مادرش نگاه
کردو گفت
– یه نفر عکس بچگی منو از تو این عمارت داده به سام ! حالا هم به نظرتون
اینجا موندن به صلاحه ؟
قیافه شوکه و نسبتا متعجب گیتی خانم نشون میداد باورش نمیشه
برای منم باورش سخت بود
اما چیزی بود که اتفاق افتاده …
امیر :::::::
وقتی برای مامان راجب عکس گفتم شوکه شد.
گفت راجبش با ملک حسان حرف میزنه و رفت .
منو ترنم هم صبحانه رو خوردیم و بلند شدیم.
حالا که قرار بود اینجا بمونیم بهش پیشنهاد دادم یه دوری تو عمارت بزنیم .
ترنم قبول کردو از حیاط شروع کردیم
با هم به سمت باغ پشت عمارت رفایم و ترنم گفت
– جدا مجبوریم بمونیم امیر
– اگه تو نخوای هیچ اجباری نیست
سکوت کردو چیزی نگفت
به سمت آلاچیغ وسط باغ رفتیم و گفتم
– تو طول روز که تو هم با من میای شرکت و تو کارگاهت کار میکنی… شب
هم که با همیم … یه چند روز میمونیم تا بدون تنش بریم … ما که تا اینجارو
تحمل کردیم
سری تکون دادو چیزی نگفت
هر دو نشستیم تو آلاچیق و ترنم گفت
– به اینجا حس خونه ندارم
– خب حق داری تازه اومدی
بی رمق خندیدو گفت
– نه … از اون نظر منظورم نیست … منظورم کلا محیطشه … یه جوریه
شبیه خونه نیست
به ساختمون بزرگ عمارت نگاه کردمو سری تکون دادم
برای من اما اینجا خونه بود
یه خونه سرد مر از خاطرات تلخ …
با سوال ترنم به خودم اومدم که پرسید
– امیر … یه چیزی بمرسم راستسو میگی
– اوهوووم …
نگاهمون تو هم قفل شدو ترنم گفت
– بلور به تو حسی داره ؟

از سوال ترنم جا خوردم
برگشتم سمتشو گفتم
– اون بچه است . وقتی من از اینجا رفتم فک کنم ده ۱۱ ساله بود . چرا چنین
چیزی میپرسی ؟
ترنم نگاهشو ازم گرفت
خیرا سد به ساختمون عمارت و گفت
– رفتارش اینو نشون میده
– اون فقط با ما لج کرده
– همین دیگه … برای چی باید لج کنه ؟ مگه اینکه حس سر کوب شده ای این
وسط باشه
– اون فقط بچه است
دوباره به من نگاه کرد. اخمی بین ابروهاش رود . خیلی جدی گفت
– بچه بودنش دلیل حس داستن یا نداشتنش نمیسه امیر که هی میگی بچه است.
ومروز لخت رفتی جلو در اونم گذاشته رفته. اگه داری خودتو میزنی به اون
راه که هیچی ! اما اگه واقعا نمیبینی رفتار بلور چیو داره نسون میده لطف کن
و چشم هاتو باز کن
اینو گفتو خواست بلند شه که دستشو گرفتم
نمیفهمیدم چرا یهو انقدر عصبانی شد
نشوندمش کنارم و گفتم
– آدپروم باش … اون حس داشته باشه یا نداشته باشه به من ربطی نداره. چون
من نه کاری کردم گه بخواد عاشق من بشه . نه برام مهمه .
چند لحظه تو سکوت نگاهم کرد که دوباره گفتم
– دوست ندارم وقتی با همیم وقتمونو سر بحث کردم سر دیگران حروم کنیم
ترنم با کلافگی گفت
– دیگران به ما مربوطن . اگه همین شکست عشقی بلور دلیلی باشه که از تو
خونه با سام اطلاعات بده چی؟
این دقیقا چیزی بود که خودم حدس زده بودم
برای همین داشتم خارج از روتین کار میکردم
چون نمیهواستم بتونن رو رفتارم برنامه ریزی کنن
ازجام بلند شدنو گفتم
– بیا قدم بزنیم
ترنم هم بلند شد . تو درخت های بلند عمارت گم شده بودیم که گفتم
– منم حدس زدم ممکنه کار بلور باشه. بلور یا هر کس دیگه . برای همین باید
حواسمون باشه. رفتارمون . تصمیماتمون . همه طوری باشه که کسی نتونه
پیشداوری کنه
ترنم سری تکون دادو گفت
– میخوای من با بلور حرف بزنم؟
بد تعجب نگاهش کردم که گفت
– این حرکت هم قابد پیشبینی نیست دیگه. اما میتونم غافل گیرش کنمو باهاش
حرف بزنم . شایدم اصلا مثل تو بتونم مجبورش کنم خودشو لو بده
از حرفش خنده ام گرفت .
رسیدا بودیم به انتهای باغ و ایستادیم
ترنم به درخت بزرگ انتهای باغ تکیه دادو گفتم
– مثل من مجبور کنی خودشو لو بده؟
– اوهوم
کنارش تکیه دادم به درخت . خواستم بمرسم من چکار میکنم که کسی خودشو
لو بده
اما قبل اینکه من حرف بزنم ترنم گفت
– اینجا جقدر عجیبه . انگار تو جنگلی یهو میرسی به دیوار
اینو کفتو لبشو تر کرد. با چشم های مشتاقش بهم نگاه کرد
یهو انگار همه حرف و صحبت هامون بی اهمیت شد .
نگاهم رو لب هاش ثابت شدو درونم پر از آتیش خواستن شد
آروم صورتمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم
– آره… اینجا خیلی عجیبه … یهو داری حرف میزنی … اما یادت میره و …
مماس لبش گفتم
– تشنه اینا میشی
آروم لبشو بوسیدم .
تو هوای نسبتا سرد بیرون لب هاش گرمای ملایمی داشت . انگشتای سرد ترنم
رو گونه هام نشستو همراهیم کرد
دستمو گذاشتم رو دست هاشو دستشو بردمبالا
بدنمو به بدنش فشردمو بوسه رو عمیق تر کردم .
آه آرومی از بین لب هاش فرار کردو بهگوشم مثل یه ملودی شیرین نشست.
چقدر دوست داشتنی بود
چقدر ناب و گرم
کمرشو نوازش کردم . بی تاب بودم بدنشو حس کنم. اما با صدای پایی که به
گوشم رسید سریع خودمو عقب کشیدم
ترنم خمار نگاهم کرد
صدای خدمتکار عمارت اومد که از چند قدمی ما گفت
– امیر آقا … ملک حسان گفتن میخوان شمارو ببینن
– مرسی . الان میام
با این حرفم برگشت سمت عمارت و ترنم گفت
– کاش نمی اومد
نرم دوباره لبشو بوسیدم اما زود ازش جدا شدمو گفتم
– بدی زندگی تو عمارت شلوغ همینه دیگه

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. ادمین من ک میدونم دوباره میخوای اذیت کنی و فردا پارت نذاریییی…….. بذار دیگه… اذیت نکن

    امشبم خیلی خوب بود ولی من نفهمیدم 😁 این تخت و خون و… چی شد…!!!! 😐 کسی نفهمید ایااا!! ؟؟؟؟

    خب دیگه فردا منتظرم

    رمانش عالیههههه
    💕 ❤️ 💕 😉 😉 😉 😉

    ولی چرا سانسور کردین تو اتاق خوابوووو😠😠😡😡😠😠😡😡😡😠🤬🤬🤬🤬🤬😡😡😠😶

  2. بالاخره سام زهر خودش رو ریخت نه دیگه نازی جون امیر ملک حسان رو راضی کرد کسی تو حریم خصوصیشون نباشه
    ادمین به خدا اگه سانسور کردی خودم رو میکشم خب تو که اونا رو نکردی این رو هم نکن
    مرسی اه 🥰🥰🥰

  3. ادمین این تن بمیره پارت هارو مرتب بزار ، آخرش سکته میکنیم هممون رمان میمونه رو دستت کسی هم نمیخونه ها..یه نکته دیگه پات ها واقعا پر هستن و طولانی سایت های دیگه دو بند مینویسن اسمشم میزارن یه پارت ، خلاصه که دم تو و نویسنده گرم ، فقط لطف کن با نظم بار پارتارو ، کلامون نره تو هم

  4. عزیزان همگی آرامش خودتون رو حفظ کنید! پارتا شده یه روز درمیون. بخدا اینجوری حرف میزنید ادمین ناراحت میشه بدبخت میشیما. همگی پخ پخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن