رمان ترنم

رمان ترنم پارت 46

ترنم:::::::::

دست تو دست امیر برگشتیم سمت عمارت.
واقعا زندگی تو خونه شلوغ خیلی سخت بود .
اما فعلا باید تحمل میکردم
وارد خونه شدیمو امیر گفت
– تو برو اتاق . منم زود میام .
سری تکون دادم که اون رفت پیش ملک حسان و منم رفتم سمت پله ها
یه سکوت بدی هما جارو گرفته بود و یهو ترس برم داشت .
یه عمارت شلوغ اما انقدر ززرگ که گاهی انقدر ساکت و خلوت .
من که خونه ی نقلی و گرممون رو به اینجا و این خونه ترجیح میدم
رسیدم به طبقه بالا و خواستم برم اتاق که دیدم در اتاقمون بازه
با تردید به سمت اتاقمون رفتم
با دیدن بلور که در حال زیر و رو کردن کمد بود شوکه ایستادم
بلور اول متوجه حضور من نشد
موبایلمو بیرون آوردمو دوربینشو به سمت بلور گرفتم.
اما دستمو پائین گرفتم که متوجه نشه دارم فیلم میگریم
گلومو صاف کردم که مثل جن زده ها از جا پریدو برگشت سمت من
شوکه نگاهم کرد اما زود خودشو جمع کردو اخم کرد
انگار نه انگار در حال چه کاری بوده
یاد حرف امیر افتادم که گفت اینجا اگه ضعیف باشی سوارت میشد
برای همین سریع گفتم
– چیزی تو کمد ما لازم داری ؟
خیلی پر رو برگشت گفت
– دنبال دستمال حجله بودم .
– میخوای چکار ؟
– ملک حسان گفت ببرم براش
– جدا ؟
مطمئن بودم داره دروغ میگه . اخمشو بیشتر کردو دستشو به سینه زد و گفت
– نه دارم دروغ میگم . خوشم میاد بیام سمت تو
پوزخندی زدمو به سطل زباله اشاره کردمو گفتم
– چیزی که میخوای اونجاست .
تعجب تو قیافه اش و شوک تو نگاهش خیلی خنده دار بود
سخت جلو خودمو گرفتم نخندم
بلور با حرص گفت
– پارچه حجله رو انداختین تو سطل زباله ؟
– خبر نداشتیم قراره تو بیای دنبالش .
سعی کردم صدام جدی باشه اما ته مایه خنده تو صدام مونده بود و بلور بدون
اینکه جوابمو بده با حرص از اتاق اومد بیرون
وقتی از کنارم رد میشد صدای نفس های با حرصشو میشنیدم .
مطمئن بودم تو کمد دنبال چیزی جز پارچه بوده .
در اتاقو بستمو رفتم سر وقت کمد
همه چی بهم ریخته بود
از آشفتگی تو کمد هم فیلم گرفتمو گفتم
– تو کیف من و امیر دنبال پارچه میگشته !
اینو گفتمو فیلمو قطع کردم
برای اطمینان یه نسخه برای خودم و یکی برای امیر فرستادم .
کیفمو برداشتمو نشستم رو تخت
باید چک میکردم چیزی بر نداشته باشه .
امیر :::::::
کلافه شقیقه هامو دست کشیدم
حق با ملک حسان بود … لعنتی اینبار جدا حق با پدر بزرگم بود
سام میتونست منو محکوم کنه
درسته میدونستم چه مدارکی تو دستش داره
اما فکر نمیکردم از این طریق بتونه منو محکوم کنه
مخصوصا که قضیه برداشت از حساب شرکت برمیگشت به خیلی سال پیش
ملک حسان تماسش با وکیلشو قطع کردو گفت
– باید از خودم پول میگرفتی… چرا از حساب مشترک برداشت کردی !
میدونی حالا میتونه کل سرمایتو ازت بگیره
کلافه تر دست بردم تو موهامو گفتم
– من همون موقع جایگزین کردم پس عملا فقط چند روز دست من بود که باید
جواب بدم
– آره اما اون آدمی که به پای تو داره میپیچه میخواد برات پاپوش درست کنه
پس این کافی نیست برا تبرعه تو
تکیه دادم به صندلیمو گفتم
– رستوران هام بهتره به اسم من نباشه الان درسته ؟
چشم هاش گرد شدو گفت
– رستوران هات ؟
سری تکون دادم و گفتم
– رستوران ها و کافه ها البته
هم متعجب شده بود هم چشم هاش داد میزد خوش اومده
میدونستم انتظار نداشت تو این چند سال من انقدر پیشرفت کنم
اما همه اینها حاصل کار شبانه روزی من بود .
ملک حسان سری تکون دادو گفت
– آره … برای اطمینان همهچی به اسم خودت نباشه … از همه دارائی هات
خبر داره ؟
– حدس میزنم آمارمو در آورده باشه .
چرا زودتر خودت همه حساب هاتو پاکسازی نکردی؟
– من همه کارهام قانونی ودرسته
ملک حسان بلند شدو گفت
– فعلا که با این برداشت بدون مجوز گند زدی به کارات … تا روز دادگاهتون
باید حسابی آماده باشی …
سری تکون دادمو بلند شدم
– باشه … بهش زنگ میزنم عصر بیاد اینجا … فعلا با من کاری ندارین ؟
ملک حسان با تکون سر گفت نه و به سمت در رفتم
در اتاقو که باز کردم مامان رو دیدم
نگران بود اما فقط سری بهم تکون دادو رفت پیش ملک حسان .
نفس خسته ای کشیدمو از پله ها رفتم بالا که صدای مکالمه ای به گوشم رسید
اول توجه نکردم
اما وقتی اسم خودمو ترنم شنیدم سر جام ایستادم
صداها نا مفهوم بود
به سمتی که ازش صدای صحبت می اومد رفتم که بلور جلوم سبز شد و گفت
– هنوزم تو اتاق خدمتکارا سرک میکشی ؟
اخمی بهش کردمو گفتم
– بلور … میدونی من عصبانی بشم چکار میکنم دیگه ؟
یه پره ترس تو چشمش نشست
اما انقدر پر رو بود که از رو نره و گوشه چشمی برام نازک کرد
از جلو راهم کنار رفتو گفت
– ترنمو هم با همین تهدید ها پیش خودت نگه داشتی ؟
خواست رد شه که مچ دستشو گرفتمو فشار دادم
از این حرکتم جا خورد و شوکه نگاهم کرد که گفتم
– یه کاری نکن منفور تر از چیزی که هستی بشی بلور …
حالا چشم هاش کامل گرد شده بود
لب هاشو با حرص فشار دادو دستشو از تو دستم بیرون کشید
با عصبانیت از پله ها رفت بالا
دیگه صدای حرفی نمی اومد که بخوام ببینم کیه
به سمت اتاقمون رفتم
حس خوبی نداشتم به بلور این حرفو زدم
اما واقعا رو اعصابم بود . هر چقدر هم میخواستم فکر کنم بچه است ! اما
رفتارش اصلا بچگانه نبود
وارد اتاق شدمو دیدم ترنم کیفشو پخش کرده رو تخت
با دیدنم گفت
– فیلمی ک فرستادم دیدی؟
– نه … چه فیلمی …
ترنم :::::::::
برای امیر تعریف کردم وقتی اومدم اتاق بلور رو دیدم . فیلمو نگاه کردو
سکوت کرد
رو تخت دراز کشیدو دستشو گذاشت زیر سرشو گفت
– این کارش حدس منو تائید میکنه . بلور باید عکس منو به سام رسونده باشه
کنارش دراز کشیدمو گفتم
– شاید … حالا چکار کنیم ؟
– فیلمو به پدر بزرگم نشون میدم . حداقل انقدر به حرف این بچه توجه نکنه
– آبرو بلور میره اینجوری
امیر شونه ای بالا انداختو چرخید سمت من .
نوک بینیمو بوسیدو گفت
– صبر میکنم پس، اگه یه حرکت دیگه زد و رفت رو اعصابم … اونوقت فیلمو
نشون ملک حسان میدم
دستمو دو طرف صورتش گذاشتمو گفتم
– من یه فکر دیگه دارم. میشه یه کار بهتر بکنیم …
لب هاش رو لبم نشستو عمیق لبمو بوسید
از لبم جدا شدو در حالی که دستش کمرمو نوازش میکرد گفت
– بهتر از این ؟

آروم خندیدم . کنار گونه اش رو بوسیدمو گفتم
– نه مسلما …
امیر هم آروم خندیدو لاله گوشمو گاز ریزی گرفت
دستش لباسمو آروم آروم کنار داد
یه اضطراب ناب تو دلم بود برای لمس دستش .
دست هائی که گرماش از روی لباس هم وسوسه انگیز بود
چشم هامو بستمو عطر تن امیر رو نفس عمیق کشیدم
سرشو تو موهام فرو کردو نفس عمیق کشید که صدای در اتاقمون بلند شد
هر دو مکث کردیم
کاش اشتباه شنیده بودم
اما در اتاق تکرار شد و صدای خدمتکار عمارت از پشت در اتاق اومد که
گفت
– نیم ساعت دیگه میز نهار آماده است آقا
امیر با صدای گرفته ای گفت
– مرسی نارون … میایم
اینو گفتو دوباره سرشو برگردوند تو موهام
یه نفس عمیق دیگه کشیدو گفت
– به نظرت نیم ساعت کافیه ؟
ناخونامو تو کمرش فرو کردمو گفتم
– اوهوم … فقط کافیه یکم سرعت بدیم …
امیر اینبار بلند تر خندید. سرشو عقب بردو گفت
– پس عجله کن …
هر دو خندیدیمو با تمام سرعت افتادیم به جون لباس های همدیگه …
***
امیر ::::::
نیم نگاهی به ترنم انداختم که کنارم دراز کشیده بود و نفس نفس میزد
هم خنده دار بود هم لذت بخش
تلاش دو نفر که تو حداقل زمان ممکن میخواستن همه کار هائی که میخوانو با
هم بکنن .
به ساعت نگاه کردم و لبخند رو لبم ماسید
لعنتی کی نیم ساعت شد
از رو تخت بلند شدمو در حالی که لباسمو میگرفتم گفتم
– بدو ترنم دو دقیقه فقط وقت داریم
شیرینخندیدو دستشو بلند کرد و گفت
– من نا ندارم … خودت یه چیزی تنم کن
خندیدمو سریع لباس پوشیدمو لباس های ترنمو هم برداشتمو و به سمتش رفتم
که تقه ای به در خورد
ترنم مثل برق از جاش پریدو پتو کشید رو خودش
خندیدم و گفتم
– بله ؟
صدای مامان بود که گفت
– امیر جان… یه لحظهمیای صحبت کنیم
لباس هارو دادم به ترنمو با نگاهم گفتم خودش زحمتشو بکشه
سری تکون دادو با لباس زیرش رفت زیر پتو
آروم خندیدمو از اتاق رفتم بیرون
مامان با دیدنم متعجب نگاهم کرد
انقدر نگاهش عجیب بود که حس کردم لباسمو اشتباه پوشیدم یا زیپ شلوارم
بازه .
نگران به خودم نگاه کردمو گفتم
– چیزی شده ؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟
همه چی تو تنم مرتب بود
دوباره به مامان نگاه کردم که اشک تو چشمش جمع شده بود
نگران بازوهای مامانو گرفتم گفتم
– چی شده مامان؟ چرا گریه میکنی؟
بین گریه هاش لبخند زدو گفت
– هیچی… هیچی …
فقط نگاهش کردم. سریع اشک هاشو پاک کردو با دست دیگه گونه ام رو
نوازش کردو گفت
– الهی همیشه انقدر چشم هات شاد و پر انرژی باشه …
با این حرفش تازه متوجه شدم چی شده
دستمو رو دستش گذاشتمو بوسه ای رو دستاش نشوندم و گفتم
– اگه قراره تو اشکت در یاد چه فایده
خندیدو با خنده اش دنیام شاد شد
وشکونی از بازوم گرفتو گفت
– کی انقدر رمانتیک شدی تو بچه پر رو
خودمم خندیدمو چشمکی به مامان زدم که گفت
– خیلی وقت بود انقدر چشم هات برق شادی نداشت. احساساتی شدم
دوباره خندیدو اینبار اخم مصنوعی بین ابروهاش نشست و گفت
– بهتره بریم سر اصل مطلب
با مظلوم نمائی سر تکون دادم که گفت
– باز چی گفتی به بلور داره گریه میکنه …
با کلافگی نفسمو با حرص بیرون دادمو گفتم
– یعنی از دست این بچه من نباید آسایش داشته باشم ؟!
– امیر جان … ملک حسان این ته تغاری رو خیلی دوست داره . انقدر نرو رو
اعصاب ملک حسان
گوشیمو بیرون آوردمو فیلمی که ترنم گرفته بودو به مامان نشون دادمو گفتم
– این فقط یه تیکه از هنر نمائی این ته تغاریه … ببین آخه …
مامان شوکه به فیلم نگاه کردو گفت
– ای بابا… بلور هم که داره زیاده روی میکنه .
سری تکون دادمو گفتم
– فیلمو میخوام به ملک حسان نشون بدم
– کار خوبی میکنی … ببینه بهتره …
سری تکون دادم که مامان به ساعتش نگاه کردو گفت
– اوه … دیر شد … الانه پدر بزرگت شاکی شه . من میرم پائین شمام بیاین …
فقط امیر …
سوالی سر تکون دادم که گفت
– سعی کن خونسرد باشی
مامان اینو گفتو از پله ها پائین رفت
حدس زدم باز پائین خبریه
تق ای به در زدم که ترنم در رو باز کردو گفت
– چرا خونسرد باشی ؟
– داشتی به حرف های ما گوش میدادی ؟
رنگش پرید اما سریع گفت
– نه به خدا . صداتون می اومد تو
خندیدمو گفتم
– میدونم بابا چرا انقدر زود رنگت میپره
پوفی کردو حریر رو سرشو مرتب کردو گفت
– گشنمه … هر چی جون داشتمو تو گرفتی
بوسه ای رو گونه اش کاشتمو گفتم
– بیا بریم انرژی بگیریکه حسابی باهات کار دارم
در حالی که به سمت پله ها میرفتیم مشکوک نگاهم کردو گفت
– تا اطلاع ثانوی با من کار نداشته باش که جون ندارم
خندیدمو روی موهاشو بوسیدم . نمیشد بگم باشه . چون دست خودم نبود
از پله ها که پائین میرفتیم ترنم آروم پرسید
– امیر … یه سوال
– هم ؟
– تو همه خدمتکار های اینجارو میشناسی ؟
با این حرف سوالی نگاهش کردم که گفت
– آخه از رو صدای اون خدمتکار اسمشو گفتی …

لبخندی زدمو گفتم
– نه همه رو … اینجا خدمتکار زیاد داره . اما گلی و نارون قدیمی هستن و
همه میشناسیم .
سری تکون دادو گفت
– حس خوبی ندارم نسبت به خدمتکار داشتن … اصلا به داشتن خونه به این
بزرگی و شلوغی ؟
– چرا ؟
به پائین پله ها رسیده بودیم شونه ای بالا انداخت و گفت
– خونه باید دنج و صمیمی باشه . یه جای امن و خصوصی . فقط مال خودت
و برای خلوت کردن خودتو چیه اینجوری شلوغ و هر کی به هرکی ؟
تو گلو خندیدم اما قبل از اینکه من چیزی بگم ملک حسان گفت
– چی باعث شده فکر کنی اینجا هر کی به هرکیه ؟
رنگ از روی ترنم پریدو هر دو برگشتیم سمت صدای ملک حسان
ترنم برده بریده گفت
– منظوری نداشتم
اما ملک حسان اومد رو به روش ایستادو گفت
– بلاخره چیزی باعث شده که چنین حرفی بزنی
ترنم با تردید به من نگاه کرد که گفتم
– تو برو ترنم … من خودم به پدربزرگم توضیح میدم
ترنم مثل یه جوجه را شده از چنگ گرگ مکث نکردو سریع به سمت سالن
نهارخوری رفت
رو کردم به ملک حسان و اخم های گره کرده اش
اینجا گرگ نباشی … حسابت ساخته است …
ترنم :::::::::
وارد سالن نهارخوری شدمو ایستادم
نفسم که حبص شده بود رو رها کردمو دستمو گذاشتم رو قلبم
خیلی باید مواظب زبونم باشم
اینجا واقعا پر از گوشه و آدمه دو دقیقه نمیشه درد و دل کرد
با صدای مامان امیر از جا پریدم که گفت
– ترنم جان چرا اونجا ایستادی بیا بشین پیش من
سریع چشمی گفتمو به سمتش رفتم اما پام به چیزی گیر کردو محکم به زمین
خوردم
نتونستم خوب خودمو بگیرم .
آرنج ، شونه و پیشونیم به زمین خوردو هم زمان صدای خنده ریزی تو سالن
پیچید
گیتی خانم با عصبانیت داد زد
– چکار کردی بلور
بلور بلند تر خندیدو من از رو زمین بلند شدم
گیتی خانم که اومده بود پیشم دستمو گرفت کمکم کرد وایسم
پیشونیمو نگاه کردو گفت
– ای وای ببین چی شده …
دست زدم به پیشونیم که انگشتام سرخ شد از خون و صدای هین از ترس بلور
تو اتاق پیچید .
گیتی خانم به پشت سرم نگاه کردو دستمو گرفت
زیر لب گفت
– بدو …
منو با خودش کشیدو از در دیگه بیرون برد که پرسیدم
– کجا میریم ؟
– پیشونیتو تمیز کنم … ملک حسان اینجوری ببینتت بلور رو کشته
– چرا ؟
– تو تازه عروسی … روز اول این بلا سرت اومده . ملک حسان خیلی رو این
چیزا حساسه … دختره احمق … دیگه داره حسابی بچه بازی در میاره
اینو گفتو منو برد تو اتاق کنار آشپزخونه
یه سرویس بهداشتی بزرگ بود
جعبه کمک های اولیه رو بیرون آوردو تو آینه به صورتن نگاه کردم
پیشونیم نزدیک موهام پاره شده بود
کوچیک بود اما درد بدی داشت
گیتی خانم پنبه بتادینی رو به پیشونیم زدو زخم تمیز کرد و گفت
– کوچیکه خدارو شکر عمیق هم نیست بخیه نمیخواد . اما عجب خون رقیقی
داری بند نمیاد
چیزی نگفتم از سوزش زخمو فقط لبمو گاز گرفتم . یه چسب زخم مربعی و
کوچیکو زد رو زخم پیشونیمو دورشو با پنبه الکلی تمیز کردو گفت
– میتونی فرق کج بگیری موهاتو بریزی این سمت دیده نشه ؟
سری تکون دادمو موهامو کج و تقریبا چتری ریختم رو صورتم
گیتی خانم نگاهی بهم کردو گفت
– چقدر رنگ و روت پریده . خوبی؟
– آره … فقط ضعف کردم
با ناراحتی سری تکون دادو با هم برگشتیم به سالن
سرمو پائین انداخته بودم و میترسیدم پیشونیم دیده شه
هرچند بدم نمیاومد بلور پر رو توبیخ شه
اما خب میترسیدم کار بدتر از توبیخ باشه و دردسر شه
وارد سالن که شدیم ملک حسان گفت
– کجا بودین گیتی ؟
– یه مسئله خانمانه بود
با این جواب هوشمندانه ملک حسان دیگه چیزی نگفتو من بدون نگاه کردن به
امیر کنارش نشستم
ملک حسان دعا شروع نهار رو خوندو شروع کردیم
امیر کنار گوشم گفت
– چیزی شده ؟
با تکون سر گفتم نه و برای خودم یکم غذا کشیدم
دوباره امیر گفت
– به من نگاه کن ترنم
– بذار غذا بخورم امیر خیلی گشنمه
میدونستم برگردم سمتش جای زخمو میبینه
برای همین خودمو سرگرم غذا کردم و امیر هم شروع کردبه غذا خوردن که
ملک حسان گفت
– برای مهمانی امشب چیزی لازم ندارین ؟
همه نه گفتن که ملک حسان گفت
– ترنم… تو چی ؟
آروم سرمو بلند کردم تا موهام از رو پبشونیم کنار نره و گفتم
– نه ممنون
اما همین لحظه امیر موهامو از رو پیشونیم کنار دارو نگران گفت
– سرت چی شده؟
سریع دستشو کنار دادمو گفتم
– هیچی …
اما امیر دستمو گرفتو گفت
– هیچی ؟ خون اومده تا رو پیشونیت …
نمیدونستم چی بگم . امیر سریع دستمال کاغذی برداشتو رو پیشونیم گذاشت
بلند شدو گفت
– بریم درمانگاه
گیتی خانم هم بلند شد و گفت
– نه لازم نیست من براش پانسمان میکنم
ملک حسان کوبید رو میزو گفت
– اینجا چه خبره ؟
نگاهم رو همه چرخید . بلور رنگ پریده سرش پائین بود. به امیر نگاه کردم تا
بگم خوبم اما چشم هام یه لحظه تار شد. جشم بستم تا تاری بره !
اما همه جا سیاه شد .
با حس سرمای چیزی رو پیشونیم بهوش اومدم. گیتی خانم بالای سرم بود .
لبخند بی رمقی بهم زدو گفت
– باید تقویتت کنم. خیلی ضعیفی
فقط پلک زدم که امیر اومد رالا سرم . نگرانی از چهره اش میبارید . موهامو
کنار گونه ام نوازش کردو گفت
– خوبی؟
بازم فقط پلک زدم. هنوز گیج بودم . گیج و خواب آلود . گیتی خانم رو کرد به
امیر و گفت
– برو به پرستار بگو سرمش آخرشه . بهوش هم اومده. میشه بریم خونه؟
امیر سری تکون دادو رفت. تازه فهمیدگ خونه نیستیم و با صدایی که به زور
در می اومد گفتم
– اومدیم بیمارستان؟
گیتی خانم لبخندی زدو گفت
– از حال که رفتی امیر بغلت کردو دیگه به حرف هیچکس گوش نداد. یه
راست آوردت اینجا . البته کار خوبی کرد. فشارت خیلی افتاده بود
لبمو تر کردمو گفتم
– معذرت میخوام اسباب زحمت شما شدم
گیتی خانم اخمی کردو گفت
– تو نباید معذرت بخوای. ما باید معذرت بخوایم! مخصوصا بلور با رفتارش.
هیچوقت برای چیزی که نقصر نیستی معذرت نخواه
از این حرفش تعجب کردم. چقدر شبیه امیر حرف میزد.
پس امیر این خصوصیتشو از مادرش به ارث برده بود
همین لحظه امیر و پرستار اومدن.
پرستار سرمم رو باز کردو امیر کمک کرد بشینم رو تخت
سرم یه گیجی عجیبی داشت. دست بردمو جای زخمو که الان پانسمان بود
حس کردم که گیتی خانم گفت
– بخیه نخورده … امیدوارم جاش هم نمونه.
امیر :::::::::
اصلا فکرشم نمیکردم سر ترنم چنین بلایی بیاد.
از تو آینه نگاهش کردم که خواب و بیدار سرشو تکیه داده بود به صندلی
با کلافگی گفتم
– مامان… زنگ بزن ملک حسان. بگو رسیدین بلور اونجا باشه من نمیمونم …
مامان برگشت سمتمو گفت
– آروم باش امیر. ملک حسان خودش از بلور عصبانی بود من اینو بگم دیگه
خیلی بد میشه
زدم کنار جاده و گفتم
– شما زنگ نزنین… خودم زنگ میزنم
اینو گفتمو گوشیمو بیرون آوردم. شماره ملک حسانو گرفتم
خیلی سریع جواب داد و از این سرعت جواب دادنش متعجب شدم و گفت
– چه خبر امیر ؟
– داریم برمیگردیم
– خوبه …
– بلور اونجاست ؟
– تو اتاقشه …
– اگه اون قراره تو عمارت بمونه … من نمیمونیم دیگه .
با این حرفم سکوت شدو ملک حسان بلاخره گفت
– میفرستمش بره …
اینو گفتو قطع کرد
احساس میکردم به موفقیت رسیدم و حس خوبی داشتم اما از تو آینه ترنم با
اون حال میدیدمو حالم گرفته میشد .
باورم نمیشد بلور انقدر بچه باشه .
کلافه به متمتک گفتم
– دیدی تو هی میگفتی مراعاتش کن .این دختر اصلا عقل درست نداره که
بخوای مراعاتش کنی
مامان نگاهی به ترنم انداخت و آروم گفت
– دوستت داره دیگه . عشق بچگیه. کاریش نمیشه کرد
کلافه و آروم گفتم
– این چه حرفیه همتون میزنین آخه. چطوری منو دوست داره وقتی من اصلا
قیافه اش رو یادم نمیاد . دوست داشتن لازمه یه برخورد و رفتاریه بلاخره
مامان هم آروم جواب داد

نوشته های مشابه

‫28 نظرها

  1. چرا پارتاتون کم شده….. چرا دوروز در میون شده….. چراسانسور میکنید…. چراااااا… چراااااا.. چراااااااااااااااا😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠

  2. واییی ترنم به خدا بارداره اخه مگه به خاطر زخم کوچیک و گشنگی ادم اینجوری میشه ولی الهی بلور خیر نبینه دختره خیره سر و احمق😠😠😠
    مرسی ادمین فردا منتظر پارت هستم

  3. دخترا روزتون مبارک
    عزیز دل باباها🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
    هووی مامانا😛😛😛😛😛😛
    رگ غیرت داداشا🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂
    مونس خواهرا☺☺☺☺☺☺
    جیگر شوهرا😀😀😀😀😀
    دلیل زندگی پسرا😉😉😉😉
    روزتون مبارک ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

  4. ادمین مرسیییی، جون من تو سانسور میکنی یا کلا اون قسمتایی که ما دنبالش میگردیم وجود خارجی نداره ؟ الهی جز جیگر بشه بلور دربه در شده ی کنه ، اه اه دختره ی نچسب چندش هرجایی.. ادمین پارتا یک رووز درمیون شده داداش؟

  5. ادمین امشب پارت داریم یا نه؟؟؟؟ تورووو خدا بزار پارت رو تا بفهمیم مامان امیر چی می خواد بگهه بلور میخواد چه غلطی بکنه سام میخواد با امیر چی کار کنه ؟؟؟ تورووو خدااا بزار مرسییی🥰

  6. سلام و سپاس جناب ادمین
    اگر خود نویسنده سانسور میکنه که هیچی ولی اگر خودت سانسور میکنی دمت گرم …من نمیفهمم چرا شما دنبال چیزای +18می‌گردید …😕😕😕😞😞😞😒😒😒خدایی اینا چیه آدم حالش بد میشه …بچسبید به اصل داستان … نه عشق بازی این دو تا … شما که دنبال این چیزا هستید خب برید فیلم ببینید …این چیزا کمش فقط برای جلب توجه … زیاد از حد که بشه منفور میشه

  7. راستی جناب ادمین اگر دو روز دو روزش کردی بگو هی هرروز نیام … گرچه میدونم این نویسنده ها گاهی بد قولی میکنن

  8. وااای ادمین من دلم خوش بود دوروز در میونههه ولی حالا کردیش ی روز در میوننن😠😠😠😠😠

    حتما بعدا هم میخوای بکنی 10 روز در میونننن😠😠😠😠

  9. ادمين جان امروز تبديل به فردا شد…
    ترنم كه فايلش كامله فقط كافيه يكم وقت بزاري پارت گذاري كني…
    منتظريم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن