رمان ترنم

رمان ترنم پارت 48

 

بلور شاکی گفت
– چرا من برم؟ اون باید بره ! مگه دوغ میگم ؟ خودش گفت …
– کافیه…
با داد ملک حسان بلور ساکت شد
ملک حسان به دیبا اشاره کردو اونم بلور رو همراه خودش کشیدو به سمت
خروج رفتن
بلور به نفرت به من نگاه کرد
منم نگاهشو مثل خودش پس دادم و گفتم
– جلو در خونه که دوربین دارین . باید دوربینا چک بشه
ملک حسان کلافه نشستو گفت
– زنگ زدم کارگذار عمارت دوربینارو چک کنه
سریع گفتم
– آدم مطمئنی هست ؟ امیر همش میگفت سام یه نفوذی تو عمارت داره .
گیتی خانم نگران نگاهم کردو گفت
– منظورت چیه؟
اتفاقی که افتاده بود راجب عکس های من و امیر رو تعریف کردمو نشستم رو
صندلی . ملک حسان با اخم و تو سکوت خیره به من بود و نگاهش اذیتم
میکرد
گیتی خانم هم اومد کنارم نشستو گفت
– آخه مگه میشه یه نفر بخاطر یه کدورت انقدر بخواد وقو و انرژیشو بذاره برا
انتقام ؟
– آدم سالم نه اما آدم مشکل دار چرا …
گیتی خانم سری تکون دادو خواست چیزی بگه که یه نفر از اتاق عمل اومد
بیرون و گفت
– همراه امیر کهن شمائین؟

همه هم صدا گفتیم بله . پرستار نگاهش بین ما چرخید و رو به گیتی خانم گفت
– چاقو مستقیم به کلیه اش خورده … میشه چند روز با دستگاه نگهش داشت …
اما اگه توان مالی دارین … بهتره همین الان پیوند کلیه انجام بشه …
ناخداگاه پاهام شل شد و افتادم رو صندلی .
ملک حسان خیلی قاطع گفت
– من سوقچی هستم … سهام داره همین بیمارستان… امیر نوه دختری منه …
به دکتر بگین هر کاری لازمه ورای هزینه انجام بده
چشم های پرستار گرد شد
سریع چشمی گفتو رفت
صورتمو با دستم پوشوندم
چرا یهواینجوری شد
یعنی کار کی بود؟! سام ؟
ساعت دو شب بود و امیر هنوز تو اتاق عمل بود
ملک حسان رفته بود خونه و دائی بزرگ امیر اومده بود بیمارستان
من و گیتی خانم هم مونده بودیم
از بلور و دیبا خبری نداشتم
چشم هام دیگه داشت از خستگی میرفت و سرم از مرور اتفاقاتی که گذشت
درد گرفته بود
خیره به در اتاق عمل بودم که یهو باز شدوتخت رون رو هول دادن بیرون
هر سه سریع بلند شدیم
باورم نمیشد امیره … بی رنگ و رو … با کلی دستگاه که بهش وصل بود …
قلبم انگار تو سینه فشرده شده بود
هیچ دکتر یا کسی بیرون نیومده بود تا حال امیر رو بهمون بگه
یا اینکه عمل چطور پیش رفت
برای همین گیتی خانم نگران از پرستار همراه پرسیدعمل چطور بود
اونم گفت خوب بود و دکتر الان میاد باهاش صحبت کنین
گیتی خانم به من نگاه کردو گفت
– تو با امیربرو تا ما صحبت کنیم
سر تکون دادمو همراه پرستار و تخت رفتم
حس مرگ داشتم . دیدن امیر تو این حال منو یاد مادرم مینداخت
چقدر دردناکه دیدن عزیزت تو این حال
منتظر آسانسور ایستادیم . اشک هامو پاک کردمو به ترسم غلبه کردم و آروم
دست امیر رو گرفتم
پرستار نگاهی بهم کردو گفت
– شوهرته ؟
سری تکون دادمو لب هامو به هم فشار دادم تا بغضمو عقب بدم که پرستار
گفت
– امشبو تا صبح دووم بیاره دیگه خطر رفع شده
شوکه نگاهش کردم. این چه حرفی بود میزد .
نگاه منو که دید گفت
– البته دکترش باید نظر بده من همینطوری یه چیز گفتم
در آسانسور باز شدو خارج شدیم
میدونستم امکان نداره همینطوری یه حرفی زده باشه.
اما جرئت هم نداشتم چیز دیگه ای بپرسم
امیر رو بردن اتاق ریکاوری و من بیرون منتظر نشستم .
حتی نمیخواستم به نبود امیر تو زندگیم فکر کنم
آدما وقتی دارن کسی یا چیزی رو از دست میدن … بیشتر ارزششو میفهمن .
حس کردم قلبم داره تو سینه فشرده میشه سرمو تکیه دادم به دیوار و چشم
هامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت که گیتی خانم و دائی امیر هم اومدن. دائیش در حال
صحبت با تلفن بود
به گیتی خانم نگاه کردمو پرسیدم
– دکتر چی گفت ؟
– از عمل راضی بود … یه ضربه چاقو بهش خورده از شانسش به هر دو کلیه
اش آسیب زده . مشکل خون زیادیه که ازش رفته …
– یعنی چی؟
گیتی خانم کنارم نشستو گفت
– یعنی به بدنش شوک وارد شده … اما پسر من قویه … از پس همه چی
برمیاد
اینو گفتو با اخم به در اتاق ریکاوری خیره شد
میدونستم اخمش برا اینه که جلو اشکشو بگیره
اما من مثل اون قوی نبودم.
اشکام پایانی نداشتو سرمو دوباره به دیوار تکیه دادم
نفهمیدم کی خوابم برد
یه خواب که همه چی رو از لحظه اولین دیدارمون مرور کردم
لبخند امیر با چشم های مشکی و نافذش رو به روم حک شدو با صدای در
بخش ریکاوری از خواب پریدم
دائی امیر زود پرسید
– امیر کهن بهوش اومد؟
پرستار با تکون سر گفت نه و رد شد
به ساعت نگاه کردم ۶ صبح بود
چشم هامو دست کشیدم که یهو چندتا پرسنار با عجله به سمت ریکاوری رفتنو
چندتا دستگاه همراهشون بود.
نگران نگاهشون کردیم که دکتر امیر هم از راه رسیدو با عجله وارد ریکاوری
شد
قلبم تو سرم میزدو دهنم از خشکی تلخ شده بود
آروم بلند شدمو به سمت در رفتم
از قاب کوچیک بالای در چیز زیادی پیدا نبود
همین لحظه در تو روم باز شد و پرستار با عجله بیرون اومد
با نگرانی ناخداگاه گفتم
– امیر کهن چیزیش شده؟
پرستار در حالی که دور میشد گفت
– اسمش نمیدونم چیه . اونی که پیوند کلیه داشته رو دارن احیا میکنن…

با این حرف انگار آب یخ ریختن رو سرم

به گیتی خانم نگاه کردم که اونم رنگ به روش نبود
احیا !
دارن احیا میکنن …
آخرین باری که این جمله رو شنیدم … با یه تسلیت میگم نتونستیم مادرمو از
دست دادم
اینبار دیگه توانشو نداشتم
نشستم رو زمینو گوشامو گرفتم
دیگه نه صدای بوق دستگاه هارو میخواستم بشنوم .نه صدای پاهایی که با
عجله در حرکت بود .
دلم میخواست بخوابم
بخوابم و بیدار شم و هیچکدوم از این اتفاق ها نیفتاده باشه
تو سرم صدای یه زنگ ممتد پیچیدو چشم هام سیاه شد.
با شیرینی و خنکی که به لبم خورد چشم هامو به زور باز کردم
مهتابی بزرگ رو سقف نشون میداد تو همون راهرو لعنتی هستیم.
هیچی خواب نبود …
این زندگی لعنتی هیچوقت جاهای سختش خواب نبود
پلک زدمو اشکم ریخت
گیتی خانم آروم گفت
– خوبی عزیزم
– امیر …
صدام گرفته بودو به زور اینو گفتم
هر دو ساکت شدن و هیچکدوم جوابمو ندادن
به چشم های سرخ گیتی خانم و دائی امیر نگاه کردم
اشکام سرازیر شدکه گیتی خانم گفت
– هنوز دارن تلاش میکنن. بهتر دعا کنیم
با این حرف صاف نشست رو صندلی و چشم هاشو بست
دعا؟
چشم هامو بستم
من دعا نمیکنم خدایا
من ازت امیر رو میخوام
نباید ازم بگیریش…
هر سختی قراره تو زندگیم بیاد تحمل میکنم
اما کنار امیر
ازم نگیرش … مادرمو گرفتی … نباید امیرو بگیری … ازت میخوامش …
خوبش کن… برش گردون …
نمیدونم چقدر تو این حال گذشت که بلاخره در اتاق ریکاوری باز شد
دکتر اومد بیرون و قبل اینکه ما بپرسیم گفت
– متاسفانه شرایط خوبی نداره. هوشیاریش خیلی پائینه …
اصلا نمیتونستم باور کنم دکتر داره راجب امیر این حرف هارو میزنه
همش حس میکردم خوابه
توهمه ! خیاله !
نه کابوسه … یه کابوس سیاه .
دائی امیر گفت
– کاری میشه کرد ؟ امکاناتی ، دستگاهی ، چیزی از ما بر میاد فراهم کنیم
دکتر با تکون سر گفت نه و برگشت داخل
امیر رو با تخت به بخش مراقبت های ویژه بردن
دیدنش رو تخت بیمارستان، بی رنگو رو با اونهمه دستگاه که بهش وصل شد
بود دردناک ترین لحظه عمرم بد
دردناک و غم انگیز .
اشکم بند نمی اومد
نمیشد پشت در اتاق امیر بمونیم و برگشتیم تو سالن انتظار
ملک حسان و چند نفر دیگه از مرد های خانواده امیر اومدن
ملک حسان به من و گیتی خانم نگاه کردو گفت
– بریم خونه استراحت کنیم
هر دو هم زمان گفتیم نه .
ملک حسان اخمی کرد و گفت
– برین خونه … اینجا کاری ازتون بر نمیاد جز اینکه ضعف کنین و خودتونم
باید بستری کنیم
گیتی خانم اخمی کردو گفت
– خوبم … ترنم هم خوبه … ما اینجا بهتریم … میریم یه نوشیدنی گرم بخوریم
با این حرف دست منو گرفتو به سمت تریا رفتیم
با خستگی گفت
– همیشه میخواد حرف خودش باشه … با همین اخلاقش پسرمو ازم گرفت
اشکشو پاک کردو پشت اولین میز خالی نشست
نفس خسته ای گرفتو کیف پولشو به سمت من گرفت و گفت
– میشه تو سفارش بدی .
کیفی همراهم نداشتم برای همین کیف مامان امیر رو ازش گرفتم. میل هم
نداشتم اما بخاطر اون به سمت فروشنده رفتمو دوتا چای و کیک سفارش دادم .
وقتی خواستم پولو حساب کنم چشمم به عکس امیر و مادرش افتاد
یه پسر کوچولو با یه لبخند مردونه .
بغض دوباره تو گلوم نشست . زندگی مسلما برای امیر هم سخت بود . مثل
من.
ما دوتا تو تنهائی و حسرت محبت بزرگ شدیم
اما مادر اون کاری کرد که امیر قوی و خودساخته بشه
بابای من کاری کرد که من ترسو منزوی بشم.
یه تو سری خور احمق که اگه اینجوری نبودم شاید هیچوقت سام این جرئتو
نداشت باهام این کار هارو بکنه !
با صدای فروشنده به خدم اومدم و سینی شای و کیک رو برداشتم
وقتی برگشتم دیدم یه مرد بالای سر گیتی خانمه و داره باهاش صحبت میکنه
دلم ریخت

وقتی برگشتم دیدم یه مرد بالای سر گیتی خانمه و داره باهاش صحبت میکنه
دلم ریخت
اما دقیق که شدم متوجه شدم باید پلیس باشه
میدونستم باید با من هم صحبت کنن چون من اولین کسی بودم که امیر رو پیدا
کردم
به سمتشون رفتمو سینی رو رو میز گذاشتم
سلام کردم و نشستم
اون مرد رو کرد به منو گفت
– سلام . خانم احمدیان شمائین ؟
بله آرومی گفتم که خودشو معرفی کردو گفت
– رضائی هستم . مسئول پرونده . میتونین شرح واقعه رو برام بگین
چشمی گفتمو هرچی دیدمو براش توضیح دادم .
تشکر کرد و گفت
– شما دوستای آقای کهن رو میشناسین
– یه عده رو تا حدودی …
– پدربزرگتون گفتن پسری که با همسرتون در حال صحبت بود خواستگار قبلی
شما بوده . درسته ؟
– بله متاسفانه اما جدا از خواستگاری از من ، سام و امیر با هم شریک بودن
که مدتی بود شراکتشون بهم خورده بود . امیر خیلی وقته علیه سام شکایت
رسمی به سفارت مراکس ارسال کرده .
با این حرفم گیتی خانم با تعجب نگاهم کردو رضایی شروع به یادداشت کرد و
گفت
– سام نادری شما رو هم تهدید کرده ؟
– بله …
سکوت شد بینمون و گیتی خانم آروم گفت
– چرا زودتر اینارو بهمون نگفتین ؟
چیزی برای گفتن نداشتم . سرمو پائین انداختمو تکونی دادم که آقای رضایی
گفت
– میتونین تو این برگه از ابتدا تا امروز رو یادداشت کنین ؟
برگه و خودکار رو ازش گرفتمو به صفحه سفید کاغذ نگاه کردم . چی باید
مینوشتم ؟
از اول ؟!
همه اتفاقات تو سرم مرور شد …
با صدای گیتی خانم از افکارم بیرون اومدم که گفت
– دوربین های خونه رو چک کردین ؟
– بله … اما چیزی داخل دوربین ثبت نشده چون از محدوده دید خارج شدن
– با شام خارج شده ؟
سری تکون دادو گفت
– بله … با آقای نادری از محدود دید دوربین خارج شده . برای همین به عنوان
مضنون احتمالی دنبال ایشون هستیم
– هنوز نگرفتینش ؟
– خونه نبوده . محل کارش هم سر زدیم نبود . جائی میشناسین ممکنه باشه ؟
– نمیدونم … دوستاش و خودش ویلا هم داشتن … امروز … امروز دادگاه
داشتن با امیر
با این حرفم گیتی خانم سریع گفت
– آره امروز صبح قرار دادگاه داشتن …
با این حرفم گیتی خانم سریع گفت
– آره امروز صبح قرار دادگاه داشتن …
آقای رضائی سری تکون دادو به برگه من اشاره کردو گفت
– لطفا تکمیلش کردین بدین به همکارم که اونجاست … اگه رمز گوشی
همسرتونو میدونین بگین که از روی شماره ها دوستاش رو پیدا کنیم
– نمیدونم … رمز گوشیش رو بلند نیستم
آقای رضائی سری تکون دادو رفت
گیتی خانم لبی از چایش خوردو گفت
– کاش زودتر بهمون میگفتین … کاش بیشتر احتیاط میکردیم
حرفی برای گفتن نداشتم .
همش تقصیر من بود …
اگه من وارد زندگی امیر نمیشدم …
این اتفاقات نمی افتاد
یاد حرف امیر افتادم … تو باغ …
قلبم با یادآوریش درد گرفت …
عشق چرا انقدر دردناکه
دوست داشتن چرا انقدر سخته…
خدایا من امیر رو ازت میخوام …
** *
نزدیک ظهر بود و هنوز هیچ تغییری تو وضعیت امیر ایجاد نشده بود
پدر بزرگش در تلاش بود امیر رو به بیمارستان قوی تری منتقل کنه
اما بخاطر شرایطش نمیذاشتن جا به جا شه .
برگه مورد نظرو با تمام اتفاقاتی که قابل بیان بود پر کردمو تحویل دادم
واقعا خسته و گیج بودیم
گیتی خانم اینبار رضایت داد بریم خونه
هرچند من هنوز راضی نبودم بریم
اما چاره ای نداشتم و از پا داشتم در می اومدم
دائی کوچیک امیر قرار شد مارو ببره .
تو ماشین تا عمارت خوابیدم و وقتی رسیدیم بیدار شدم
تمام مدت خواب امیر رو میدیدم . دائی امیر مارو پیاده کردو رفت
با گیتی خانم به سمت ساختمون عمارت رفتیم که گفت
– بلور اینجاست … باهاش دمخور نشو … رو اعصاب منم هست … اما بچه
است …
با عصبانیت گفتم
– امیر حدس میزد بلور داره آمار مارو به سام میده … اگه درست گفته باشه
باید بلور هم بازجوئی بشه
با این حرفم گیتی خانم ایستاد و نگاهم کرد
ترسیدم از این حرفم
نکنه بهش برخورده باشه . خواستم حرفمو جمع کنم که گفت
– چرا به بازپرس نگفتی ترنم ؟
– ام … اصلا تو ذهنم نبود .
کلافه سری تکون دادو گفت
– تو برو داخل … من میام …
با این حرف به سمت آلاچیق ها رفتو موبایلشو بیرون آورد
خسته و تنها به سم عمارت رفتم
اینجا با امیر برام ترسناک بود… چه برسه الان که بدون امیر هستم …
بدون امیر … قلبم یخ شد …
دستمو رو قلبم گذاشتمو خودمو به زور به سمت در ورودی هول دادم .
وارد عمارت شدم. همه جا سوت و کور بود .
به سمت پله ها رفتم که گلی خانم منو دیدو گفت
– سلام خانم … آقا زنگ زدن گفتن دارین میاین براتون غذا درست کردم میاین
مطبخ یا بیارم اتاق؟
– اگه بیاری اتاق ممنون میشم
– چشم … گیتی خانم هم اومدن ؟
– بله تو حیاط هستن میان داخل
گلی مرسی گفتو رفت . منم از پله ها رفتم بالا . سرمو بلند کردمو تو پاگرد
طبقه اول بلور رو دیدم که ایستاده
با چشم های ورم کرده از گریه و عصبانی
نگاهم کردو با حرص گفت
– راحت شدی؟ همینو میخواستی؟
نگاهمو ازش گرفتمو ادامه پله ها رو رفتم بالا . سخت بود دمخورش نشم
اما واقعا نمیخواستم با یه بچه دهن به دهن بشم
بلور اما ساکت نموندو گفت
– امیر مرده برا خودت اومدی خونه بخوابی؟
دیگه نتونستم ساکت بمونم
برگشتم سمتشو با عصبانیت گفتم
– زبونتو گاز بگیر … خودت بمیری … امیر به کوری چشم تو خیلی زود
خوب میشه میاد خونه
بلور شوکه به من نگاه کرد انگار انتظار جواب منو نداشت
منتظر نموندم از شوک بیاد بیرونو به سمت اتاقم رفتم
در اتاقمو محکم کوبیدمو رو تخت دراز کشیدم
دختره احمق … فقط اگه کار اون بوده باشه با دستای خودم میکشمش .
هنوز نفس نگرفته بودم که موبایلم زنگ خورد
از جا پریدمو به سمت گوشیم رفتم .
با دیدن شماره سام بد جا خوردم اما سریع جواب دادمو گفتم
– الو …
– به اون شوهر ترسوت بگو دادگاه نیومدنش باعث بردش نمیشه … من
بدبختش میکنم … بیخود هم مامور نفرسته خونه بابام …
از حرفش جا خوردم … چی داشت میگفت …
با عصبانیت گفتم
– اگه امیر چیزیش شه من تورو زنده نمیذارم سام … شک نکن
– تو ؟ توئی که نمیتونی تنهائی دماغتو بالا بکشی منو تهدید میکنی ؟
کثبف بود
سام یه موجود کثیف بود که مثل انگل به جون زندگیم افتاده بود
با داد گفتم
– اگه جرئت داری خودتو نشون بده بعد حرف بزن
– خودمو نشون بدم ؟ فعلا این شمائین که مخفی شدین… من جلو دادگاهم .
دیگه واقعا هنگ کردم .
آروم و با تردید گفتم
– دادگاه ؟ امیر رو با چاقو زدی بعد رفتی دادگاه
با این حرفم سام تقریبا داد زد
– چی ؟ امیر رو چکار کردم ؟
– خودتو نزن به ندونستن … فیلمتن تو دوربین هست … تو دیشب جلو در به
امیر چاقو زدی … اون الان بیمارستانه … پلیسا دنبالتن

نوشته های مشابه

‫15 دیدگاه ها

  1. مرسیییی ادمین⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩
    این بلورم چقدر جز جیگر همش هی میگه امیر مرده مگه دوستش نداشت پس چرااا هی میگه مرده‌ مرده

  2. مرسییییییییییییییییییییییییی یه عاااااااااااالللللللللللللللممممممممممممممهههههههههههههه

  3. کاش میشد شر این بلور عوضی با سام از زندگی امیر و ترنم برای همیشه کم بشه . چقدر رو مخ هستن 😒😒 کاش زودتر امیر خوب بشه 😭😭

  4. شکیبا جون نویسنده اصلنم کش نمیده و موارد بی خود رو نمینویسه شما میتونی نخونی
    و در مورد پارت قبل… ایدا جون شما هم میتونی نخونی و ما میگیم که سانسور نکنن و در مورد همه چی بنویسن ولی نمیگیم که کلا هر مطلبی رو بنویسن شما برو رمان هایی مثل دختر حاج آقا،، استاد متجاوز من،، دانشجوی شهوتی من و…….. اینا رو بخون ببین که چقدر مسائل مثبت 18 رو واضح و.. گفتن
    درضمن شما که اینا رو نمیخوای بخونی برو کتاب بگیر بخون مجبوری میای تو سایت…..

    ادمین جان و نویسنده جان خیلییی ممنونم… ❤️ ❤️ ❤️
    ادمین فقط اگه میشه مرتب تر پارت بزار… امشبم حتما بزار

    نویسنده جون شما هم مرسی از رمان قشنگت ولی اگه میتونید سانسور نکنید…

    😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊 😊
    💕 ❤️ 💕 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉 😉

  5. ادمین امشب به جای اینکه منتظر پارت ۴۹ باشیم باید منتظر ۵۰ باشیم ولی نیستیم نمیخوای بزاری بعدم فایل فایل کامل داره دیگه سریع بزار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan